خدایا شکر!

سوري*

اينو ديشب ميخواستم بنويسم كه بلاگفا به باد بود...

توي اتاق نشستم و دارم سفرنامه مينويسم، صداي ترقه و فشفشه، جيغ و داد، دزدگير ماشينا و سوسن خانوم مياد! اينترنت جون ميكنه، اما يه چيزايي هست هنوز...

سعي ميكنم تمركز كنم، روي كارم و معين كه ميخونه، اما همش اين ترانه تو ذهنم مياد:

هنوزم ميشه قرباني اين وحشت منحوس نشد
هنوزم ميشه تسليم شب و اسير كابوس نشد
ميشه باز سنگر از ترانه ساخت و به قُرق سر نسپرد
هنوزم ميشه عاشق شد و از ستاره مايوس نشد...

*اون رفيق بي معرفت ما كه رفت تگزاس و خبري باز نيامد...

سفرنامه

بابا کچل کردید مارو! هی کامنت و ایمیل و زنگ که این سفرنامه چی شد!!!

دارم مینویسم، میخواستم یه چیزی 3-4 صفحه ای بنویسم سمبل کنم بره، اما دلم نیومد. دارم یه چیزی تو مایه های سفرنامه ناصرخسرو مینویسم، الان تازه روز اولشو تموم کردم که 7-8 صفحه ای شده. اینطور که پیش میره احتمالا کلش حدود 30 صفحه میشه. البته از الان بگم که این سفرنامه کپی رایت داره، اجازه چاپشو توی کتابای درسی نمیدم، جواد میشه (مثل ناصر خسروی خدابیامرز)!

یه خرده صبر داشته باشید، حاضر میشه بالاخره، این جشن پایان سال هم تو این هیر و بیری شده قوز بالا قوز...

پ.ن.1. من برای پایان نامه ام هم 30 صفحه مطلب از خودم ننوشتم!!!

پ.ن.2. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل...

یک روز تازه

خدمت دوستان و اندیشمندان گرامی عرض شود که مراسم دفاع از پایان نامه اینجانب با حضور جمعی کثیر از نخبگان برگزار شد. بعد از چهل و چند دقیقه تفت دادن، یک 19 ناقابل دریافت کردیم که باعث شرمندگی استاد راهنمای عزیز دلم شد، چون بیشتر از این راه نداشت (نیم نمره بدلیل تاخیر و نیم نمره به دلیل نرسیدن اکسپت مقاله کم شد.).

گذشته از این حرفا، حضور شما دوستای خوبم، تماسها و اس ام اس ها و ایمیلها و کامنتهاتون دوباره یادم انداخت که چقدر دوستام زیادن و این یکی از بهترین لحظه های زندگیه.

دو روز بعد از دفاع، امیر و نسیم سفری ترتیب دادند، بس اساس! سفری به خوزستان، که از اندیمشک شروع شد و به اهواز ختم شد. سفر نامه اش در دست تهیه است و شاید اگه حالی بود و عمری باقی، اینجا هم نوشتمش. از اون سفرهایی بود که لحظه لحظه اش خاطره بود و زندگی...

از وقتی برگشتم، تاثیرشو حس میکنم. امروز یکی تو شرکت بهم گفت اگه من با تو کار میکردم، دق میکردم، اینقدر که ریلکسی!!!

این هفته دیگه چوب خطم پره، چون یکشنبه قطارمون با تاخیر رسید و من 11:30 صبح رسیدم خونه، ناهارو خوردم و خوابم گرفت! بعد هم خوابیدم و عصر هم نشستم به اینترنت کشیدن! خلاصه دیروز و امروز و فردا رو باید برم سرکار که یه مقدار فشار میاره به آدم! آخر هفته میشینم سفرنامه رو مینویسم.

دلتنگی ها

بالاخره خلاص شدم از این پایان نامه کوفتی... یادم نمیاد آخرین باری رو که کوه رفته بودم، یادم نمیاد آخرین باری که برای خودم وقت داشتم و چند دقیقه ای برای خودم بودم. دو هفته ای میشه که پایان نامه رو دادم بهش رفت، دفاعم هم افتاد 2 اسفند، مقارن با تولدم!

بالاخره جمعه پیش به همت لولی، تونستم خودمو به کوه بزنم، هر چند که هنوز 2 ساعت راه نرفته، صدای همه در اومد، اما انصافا خوب بود. صبح که راه افتادیم، نم نم بارون شروع شد و به دارآباد که رسیدیم تبدیل به برف شد، تا زمان برگشت، یک بند برف اومد، ریز و خشک، و هوا سرمای ملایمی داشت. قله های پربرفی که هر روز صبح  حسرتشو میخوردم، دربرابرم بود با همون زیبایی نفس گیر همیشگی...

مدتها بود فیلم ندیده بودم، چند شب پیش بیخواب شدم و kite Runner رو دیدم، فکر کنم یک سالی بود تو صف انتظار دیده شدن بود! از اون فیلمهای خانمان برانداز بود... داستان، فیلمنامه و فیلمبرداری بی نقص... من نمیدونم چجوری صحنه اوج گرفتن بادبادک رو از روی بادبادک فیلمبرداری کرده اند، اگه کسی میدونه بگه.

خیلی چیزا یادم رفته بود... و دوباره چند کلمه، یادم انداخت که باید مرده باشم، برام سخت شده مردن، سخت...

The most stupid error

Keyboard error or no keyboard, press F1 to continue.

پ.ن. از كجا بيارم آخه؟!!!


دوباره دانشگاه، دوباره نیش شتر

امروز دانشگاه رفتم، دنبال ریکام. تازه چون من خیلی زرنگ بودم، شنبه 5 عدد ریز نمرات لیسانس و فوق لیسانس سفارش دادم به زبان انگلیسی، که 10 روز دیگه تحویل بگیرم؛ آخه کارنامه سهمیه بندی شده! تازه برای این کارنامه ها، 17 هزار و پونصد تومن وجه رایج سلفیدم، خب بیچاره ها حق دارن، اینهمه کارنامه رو باید تو 10 روز بشینن ترجمه کنند، مجانی که نمیشه! به استاد که اینو گفتم، گفت این که خیلی خوبه، دانشگاه تهران کلا 10 تا کارنامه میده!!! آخه لامسسسسسبا، چی از جون ما میخواین، ما که داریم شررو کم میکنیم...

"سومین شماره نیش شتر هم درومد و بابای من هم البته" این ته مقاله شماره سوم نیش شتر بود به قلم شیخ بزول، که امروز شخصا ازش گرفتم. با دیدن مقاله رفیقمون از سیاه پشته، بسی شاد شدیم، مخصوصا این قسمتش که محشره: "ما معمولا از تاریخ و فرهنگ و هنر ایران به اندازه بوشوگ هم حالی مان نیست اما به اندازه ی اسب لوک خوش شانس ادعا میکنیم و افه می آییم. خوب همین میشود که یک لوک خوش شانس هم می آید سوارمان میشود و البته ما به همین دلیل در تمام دنیا معروفیم."

ویندوز هفت

شاید یک هفته کار کردن، زمان کمی باشه برای قضاوت کردن در مورد ویندوز هفت، اما همین الان باید اینو بگم که: محشره!

ویندوز هفت بر خلاف ویندوز ویستا، خیلی سریع و راحت کار میکنه، در حد ویندوز اکس پی، با کارآیی خیلی بالاتر. خیلی از سخت افزارها مثل حسگر اثر انگشت، حافظه های Turbo cache که برای HDD استفاده میشه، بلوتوث و ... توی ویندوز هفت عملکرد بهتری دارند، چون این سیستم عامل برای این سخت افزارها طراحی شده. فرآیند بوت شدن و Hibernation به طور باورنکردنی سریعه، به شدت ملاحظه باتری لپ تاپ رو میکنه، و جلوه های تصویری رو فقط وقتی render میکنه که منابعی برای این کار وجود داشته باشه، درست برعکس ویندوز ویستا! به این ترتیب توی ویندوز هفت، معمولا منتظر چیزی نمی مونید! بعلاوه کلی خرده ریز بانمک مثل نرم افزار استیکی نوت، ابزار خوش دست screen capture، بازی های جدید+بازی های قدیمی که خیلی با شعور تر شده اند و ...

ویندوز هفت، به نظر من میتونه با Mac OS مقایسه بشه، از نظر سرعت و کارآیی و زیبایی.

خیلی از سخت افزارها، بدون نیاز به درایور اضافه، روی ویندوز هفت کار میکنند! خیلی جالبه!

و یک امکان استثنایی: مایکروسافت، ویندوز XP دوست داشتنی رو از کاربران ویندوز هفت نمیگیره! ویندوز هفت، قابلیتی به نام Windows XP Mode داره که شامل یک نسخه 6 مگابایتی (درست خوندید، فقط شش مگابایت!) از نرم افزار Microsoft Virtual PC و یک Image از Windows XP professional SP3 به حجم حدود 400 مگابایت هست که همه اینا رو میتونید مجانی (حتی از ایران!) از سایت مایکروسافت دانلود کنید. به این ترتیب، میتونید ویندوز XP رو روی ویندوز هفت داشته باشید و برنامه هایی که مشکل ناسازگاری دارند رو در محیط ویندوز XP اجرا کنید. و تازه اگه نخواید ریخت ویندوز XP رو ببینید، میتونید برنامه های داخل اونو مستقیما اجرا کنید! بدون اینکه درگیر resume کردن ویندوز XP و Login و ... بشید. به این میگن backward compatibility واقعی!

در مجموع میشه گفت، ویندوز هفت، برخلاف ویستا، یک قدم کاملا حساب شده برای برگردوندن آبروی از دست رفته مایکروسافت بود.

اما آنچه که امشب منو به فغان آورد این بود!

این پنجره ای بود که وقتی Media Player ام رو برای اولین بار به کامپیوتر وصل کردم باز شد، عکس دستگاه، اسم و مدل و اطلاعات باتری و حافظه کاملا درست نمایش داده شد-بدون نصب هیچ درایور اضافه- و اون گزینه هایی هم که پایین پنجره هست، کارهاییه که معمولا با این دستگاه انجام میدن!

پ.ن.1. خب این حد از درک و فهم، واقعا از مایکروسافت بعید بود!!!

پ.ن.2. ویندوز هفت، نا امیدم نکن!

موسیقی دون جدید

امروز در یک عملیات انتحاری این موسیقی دون وبلاگ رو درست کردم (سمت چپ، پایین صفحه). در توضیح بگم که قبلا از ویندوز مدیا پلیر استفاده میکردم، اما به دلیل ضایع بودن بسیار (کد مدیا پلیر برای فایرفاکس و اینترنت اکسپلورر فرق میکنه، در نتیجه پلیر من توی فایرفاکس نمایش داده نمیشد!!!) رفتم سراغ این که هم فلشه و هم مجانی.

خداییش چیز اساسیه، مخصوصا که پلی لیست هم داره. تعدادی از آهنگهای استاد رو گذاشتم که روحمان شاد شود...

پ.ن.1. اسم آهنگا رو نمینویسم تا سوپ ریز (همون ملاقه) بشید.

پ.ن.2. حالا اگه شادی آزادی رو گوش نمیکنید، اون دود عودش رو حتما گوش کنید!!!

13 آبان مبارک!

به مناسبت 13 آبان مترو توی ایستگاههای هفت تیر، طالقانی و دروازه دولت توقف نمیکنه: So, take a hike buddy!!!

به مناسبت 13 آبان، باتوم، گاز اشک آور و مشت و لگد توسط کارشناسان مجرب به کلیه علاقمندان ارائه میشود!

به مناسبت 13 آبان همه ایمیل ها و مسنجر ها فیلتر میشن. حتی سایت پرداخت الکترونیکی قبوض رو هم فیلتر میکنیم، که یه وقت به بهانه پرداخت قبض کسی فعالیت سیاسی نکنه!

پ.ن.1. چهارشنبه ساعت 10 رفتم بیرون، همه مردم فحش میدادن، سو گود فور یو!!!

پ.ن.2. چهارشنبه ای حسن رو گرفتن و زدن، بنده خدا.

پ.ن.3. گه به گور باباتون، اینم لینک دانلود آخرین نسخه اولترا سرف، که مثل اسب کار میکنه.

پ.ن.4. آلبرت اشتباه میکرد، برای سه چیز پایانی نیست...

بهترین پیشنهاد به یاهو

این مسنجر نصب کردن ما هم حکایتی است. برنامه نصب آنلاین مسنجر آشغال ترین نرم افزار نصب آنلاینیه که تا حالا دیدم. دو سه بار تا حالا منو مچل کرده و بعد از یک ساعت دانلود و آگهی نشون دادن، به دلیل نامعلومی مرجوع شده. حالا باید گشت و پیدا کرد لینک دانلود برنامه standalone نصب مسنجر.

اگه yahoo messenger standalone installer رو تو یاهو سرچ کنی، موفق میشی نیم ساعت عمرتو بی نتیجه حروم کنی، چاره، مثل همیشه گوگله!

خاک برسرت یاهو! با این مسنجر آشغالت، که باید تو گوگل دنبالش گشت! برو خودتو دار بزن!

پ.ن. سگ خور، اینم لینک دانلود برنامه نصب آفلاین مسنجر!

چند کلمه بعد مدتها...

نمیدونم، شاید دارم زیاد دارم از اونوریا متاثر میشم، یا شایدم خیلی از اینوریا منزجر...

سه شنبه پیش، نوبت گرفتن کارت GRE بود، رفتم سنجش و صفی بود و باجه ای! گرفتم و اومدم. شماره ها رو نگاه کردم، دیدم 4 هزار و خرده ای نفر تو این امتحان اسم نوشتن، که میشه به عبارتی یه چیزی حدود 700 هزار دلار ارز که از این مملکت داره میره... حالا اضافه کن GRE های Subject و General رو که در کل سال برگزار میشه... حکایت تافل و IELTS و تولیمو و بقیه شون که دیگه خیلی درازه...

جمعه داشتم لیست کد دانشگاهها رو نگاه میکردم، یه دفترچه 7-8 صفحه ای بود، 6 صفه اش دانشگاههای امریکا بود، دو صفحه اش بقیه دنیا!!! از ایران، فقط یک دانشگاه - دانشگاه شیراز- تو اون دفترچه بود... بازم جای شکرش باقیه...

هر از چندی کرمم میگیره، میرم ویکیپدیا ول میگردم... و بسی حال میده. داشتم صفحه نیل آرمسترانگ رو میخوندم. جمله معروف "That's one small step for man, A giant leap for mankind" رو هم تو همین صفحه میتونید گوش بدید. حتما گوش بدید، آدمو پر میکنه از شادی و افتخار...

نیل از سال 1994 دیگه برای کسی امضا نمیکنه! چون فهمید که امضاهاشو چند هزار دلار به کلکسیون دارها میفروشن! یه بار هم از سلمونی اش که موهاشو 3000 دلار فروخته بوده شکایت میکنه و میگه یا موهامو پس بده یا پولو باید بدی به خیریه!!! خلاصه که هرکی میومده میخواسته یه چیزی از این بابا بکنه و بفروشه! اما با این حال این آدم همه جوره سعی کرده که این دکون ها رو تعطیل کنه. 

و این است حکایت ما... مردمی پررو پرادعا و در عین حال شاشو! هنوز هم افتخار ما ابوریحان و ابن سینا هستند، و به استناد همین خودمونو از همه دنیا برتر میدونیم، رو که نیست!!!

گوگل راکز

چه میکنه این گوگل، ترکونده لامسب... سناتور بخر این سهام گوگل رو که نخری از دستت رفته!!!

این لینک رو چند وقت پیش یکی از بروبچ (فکر کنم ممدرضا بود) برام فرستاده بود، یا شایدم کامنت بود... منم کلیک کردم و دیدمش، منتها چون توضیح کافی نداده بود و تو صفحه اش هم فقط نوشته بود تایپ کنید، سردر نیاوردم چیه و بیخیال شدم.

اما یکی دیگه دوباره لینکو برام فرستاد، این بار با توضیحات که خلاصه فهمیدم قضیه اش چی هستش (TM)!

اما قضیه: این تو که بری، پینگیلیش تایپ میکنی، بعد از چند لحظه فارسی میشه، به همین باحالی!

اما مهم اینه که همونطور که میبینید، پرکاربرد ترین و مهم ترین واژگان فارسی رو توی دیکشنریش داره!!!


My enemy

...And so I sent some men to fight
And one came back at dead of night
Said he'd seen my enemy
Said he looked just like me
So I set out to cut myself
And here I go

I'm not calling for a second chance
I'm screaming at the top of my voice
Give me reason, but don't give me choice
Cause I'll just make the same mistake again

And maybe someday we will face
And maybe talk but not just speak
Don't buy the promises cause
There are no promises I keep
and my reflection troubles me
So here I go...

Same Mistake, James Blunt, All The Lost Souls, 2008.

I've rarely heard such a meaningful song... can keep me obsessed for a while.

پرویز هم رفت...

حیف...صد حیف. پرویز هم رفت، و دنیا از شنیدن نوای دلنواز سنتور استاد محروم شد. خدایش بیامرزد.
گوش کنید، انگار همین دیروز بود که دود عود مینواخت...

ماه مدرسه...

ديروز دوباره دانشگاه رفتم. من موندم و دو تا سرور HP كه خودم با دست خودم كردم تو پاچم!!! يكيش قراره Domain controller بشه و اون يكي IE جديد! چه شود، IE روي يك سرور DL 350 G5 با دو تا پردازنده 4 هسته اي زئون و 4 گيگ رم، به انضمام سه عدد هارد SAS كه RAID5 هستن. خب اينا توي سرورهاي HP هيچي نيستن، اما تو دانشگاه، توي دانشكده ما، خيلي حرفه! و به اين ترتيب IE به پرواز درخواهد آمد!
نيم ساعت از وقتم صرف اين شد كه دانشكده اي كه 25 ميليون هورتكي خرج سايتش كرده رو راضي كنم سالي 30 هزار تومن حق ليسانس آنتي ويروس براي سرورها بده!!! امان از اين امت كه از نشيمنگاه سوزن ردميشن، اما از در دروازه رد نميشن(TM) (خدايش بيامرزد...)!!!
اكانت هاي بچه ها از سال 77 روي IE مونده بود، كه تا سال 80 رو پاك كردم، قابل توجه همه!!! و در كمال تعجب ديدم كه حدود 80 درصد از فضاي سرور توسط 25 كاربر (كمتر از 1 درصد تعداد كل كاربران) اشغال شده!!! پيام، بهي جون، زرشكي، داش شهرام، عسكري و البته خودم! در راس اين هارد ديسك خواران قرار دارند.
ديروز كلي فكر كردم كه چه خاكي تو سر اين روتر بريزم، اصلا حسش نيست بشينم IP Tables ياد بگيرم كه يدونه روتر ميخوام كانفيگ كنم واسه دانشكده ... كه تازه اينايي كه ياد گرفتم شايد 4 دفعه هم در كل زندگيم بدردم نخوره... يه خورده گشتم و به اين رسيدم كه هم اپن سورسه و هم مجاني و هم گلابي!!!
ديروز، روز ثبت نام اين بچه مچه ها (چ ها رو به شدت با تشديد بخونيد!!!) بود! هنوز اينا با بابا ماماناشون ميان دانشگاه ثبت نام! يهويي يادم افتاد كه بدجوري تاريخ مصرفم گذشته... من نميدونم اين مختار اينارو ميبينه چه حالي ميشه!!!
يه بابايي منو تو دستشويي در حال سيفون نوشته خوندن، خفت كرد، گويا از بستگان همين بچه مچه ها (تشديد فراموش نشه!) بود. يه ربع در مورد رشته مهندسي صنايع براش حرف زدم (البته بيرون الف صفر!)، كلي حال كرد. مردك هنوز ثبت نام نكرده از فوق ليسانس و دكترها (همون دكترا) ميپرسه! بعد هم از خوابگاه پرسيد. ياد اتاق فرساد اينا افتادم و دلم بهم خورد!!! سعي كردم تصوير ذهني ام رو بخوبي بهش منتقل كنم، باشد كه به راه راست هدايت شود. تلي از ظرفاي نشسته، رختاي كثيف، كوه كفشاي پشت در، غذاهاي مونده كنار اتاق، كتري هايي كه سالهاست فقط پر ميشه!!! و .... گفتم تو رو جون هر كي دوست داري براش خونه بگير، مريض ميشه اونجا!
و اين هليكوپتر من چه ميكنه با باتري 500 ميلي آمپري كه بهش چپوندم! بسي حال ميده، مخصوصا كه اين منزل جديد سالن هليكوپتر راني بزرگتري نسبت به خونه قبلي داره!

سیفون نوشته ها

میخوام یه اعترافی بکنم... هر چند شاید الان خیلی دیر باشه، اما خب به هر حال همینه که هست!!!

یکی از کارایی که برای من خیلی سرگرم کننده بوده و هست خوندن نوشته های روی در و دیواره. مثلا تو این 7 سالی که دانشگاه میرفتم، همیشه کتابخونه که میرفتم، اول یه دور با دقت تمام نوشته های روی میز مطالعه رو مطالعه میکردم. از شعر و قطعه ادبی و غزل عاشقانه تا خواهش و التماسهای شب امتحان و نذر و نیاز و در بسیاری موارد فحش و بدوبیراه روی این میزها پیدا میشه. گهگاه، اونایی که دستی در نقاشی و نگارگری دارند، تصویری هم ضمیمه میکنند، که بیشتر پرتره اساتید و حیوانات(شاید هم بعضی اساتید) و در برخی موارد، تمثال های بیمارگونه هستند. اگه بشه اینها رو هنر نامید، به نظر من هنری است بس بدیع از هنرمندانی گمنام و بی ادعا!!! که هنرشون رو بی چشمداشت به قشر فرهیخته جامعه عرضه میکنند...

جالب اینکه تو این 7 سال، هیچوقت نقطه ای به این آثار اضافه یا کم نکردم، که شاید دلیل این بی انگیزگی من، وجود این وبلاگ باشه!!!

یکی دیگه از چیزای جالب توجه در مورد این نوع هنر، آزادی بیانی است که به منتقدین برای ابراز عقیده شون داده میشه، منتقد میتونه جمله ای اضافه یا کم کنه، یا تصاویر رو اونطور که دوست داره ویرایش کنه و حتی جزئیاتی به اون اضافه کنه که از چشم پدیدآورنده اثر دور مونده، که خب این، درواقع اثر رو به یک مشارکت جمعی تبدیل میکنه، که کمتر هنری این چنین انتقاد پذیر هست. در بسیاری موارد هم منتقدین به تایید یا رد یا ناسزایی اکتفا میکنند.

نقطه اوج این آثار، در دستشویی ها دیده میشه که به خاطر دور از چشم بودن و احتمالا رابطه بین سیاست و نجاست(!!!) محل مناسبی برای ابراز عقاید سیاسی هستند. مطالعه این توالت نوشته ها نیز یکی از فعالیتهای جنبی من در دستشویی محسوب میشه! حتی این عرصه نیز از توجه سانسورچیان دور نمونده و هراز چندی، تمام نوشته های روی درو دیوار خط خطی یا پاک میشن!

اما نمیدونم به چه دلیل، روی سیفون، کمتر مورد توجه این هنرمندان قرار میگرفت، به طوری که به جز یکی دو تا سیفون نوشته در الف صفر، اثر قابل عرضی از این دست، در دانشگاه وجود نداشت.

شنبه که دانشگاه رفتم، اینقدر روی سیفون ها نوشته شده بود، که سیاه شده بودند و از همون بیرون هم جلب توجه میکردند. عمده مطالب هم مربوط به جنبش اخیر بود. حالا نمیدونم سفید و خالی بودن سیفون ها بوده که باعث تجلی این آثار شده یا تناسب این مطالب با سیفون و نقش کلیدی اون!!!

در هر حال، هنری جدید به جامعه عرضه شد، که میشه اونو "سیفون نوشته" نامید و سالها جای تحقیق و تامل  داره...

آشغالا...

پشت خط قرمز، زير خط فقر، سر يه دوراهي گير كردم

يه ور جنگ و قحطي، يه ور بدبختي، نه ميتونم برم نه برگردم

دهقان فداكار، دربدر و بيكار، نگفتي علم بهتر بود يا ثروت

علم بنده پوله، پول تو دست زوره، دنيا با پول و زور ميگرده

آقا نيگه دار، آقا نيگه دار من همينجا پياده ميشم...

داداش نيگه دار... من همينجا پياده ميشم

ناطق پيش از دستور، سخنران مشهور، ناجي وضع اقتصادي

مشكلات ما اينه تبرج و چكمه، طرح امنيت اجتماعي

فساد توي ده، فحشا توي شهر، فساد مالي و اداري

صحبت از فساد شد، حرف از فحشاست، آقاي رئيس از عمت خبر نداري؟

آقا نيگه دار، آقا نيگه دار من همينجا پياده ميشم...

داداش نيگه دار... بيشتر از اين مزاحم نميشم

مافياي فوتبال، مافياي نفتي، مافياي موسيقي و شكر!

يه لطفي به ماكن، خفه شديم رفت، اون رايحه خوش خدمتتو بگير اونور

مشاركت مدني، شد تنبيه بدني، فكر كرديم وضع بهتر ميشه ولي اشتباه كردم

سازندگيو خريدن و عدالتو فروختن، آخرش اصلاحاتو اصلاح كردن

آقا نيگه دار... آقا نيگه دار من همينجا پياده ميشم...

داداش نيگه دار... من همين جا... پياده ميشم...

من: لامصب نيگه دار...حالم به هم خورد...

پ.ن. اين روزا فقط جملاتي كه بولد كردم، تو ذهنم مياد... چه خوب گفته اين شعرو...

منبع: كيوسك، باغ وحش جهاني، آقا نيگه دار.

کار از دست در رفته...

از این هفته تا اون هفته
دیگه کار از دست در رفته
همه تو صف بنزینن ولی دعوا سر نفته ...

منبع: باغ وحش جهانی- آی آی..- کیوسک

برج میلاد

دیروز به همت بروبچ مشورت برنامه ای جور شد برای بازدید از برج میلاد. لازم به ذکره که هنوز برج میلاد برای بازدید عموم افتتاح نشده و در حال حاضر فقط بعضیا (مثل ما!!!) میتونن برن، اینو گفتم که هم دلتون بسوزه هم اینکه آخرش نگید که ای بابا، رفت تو پاچت!!!

خلاصه در ازای ده هزار تومن ناقابل وجه رایج، ثبت نام کردیم و به همراه حدود 80 نفر از همکاران، راهی این بازدید نسبتا علمی شدیم. ساعت 4 و نیم بعد از ظهر، دم تنها ورودی فعال برج که از خروجی شیخ فضلُل به همت شرق هست، جمع شدیم. همونطور که انتظارشو داشتیم، تدابیر امنیتی بسیار شدیدی حاکم بود، لیست اسامی ما دست نگهبان بود، ماشینها یکی یکی میرفتند و اسم تک تک سرنشینها توی لیست تیک زده میشد. پیدا کردن اسامی در لیست کار مینا بود، که بنده خدا، یکساعتی دم در ایستاد تا همه برسند. به دلیل عدم وجود زیردستی، خودروها باید توقف میکردند تا نگهبان، لیست رو روی سقف بذاره و تیک بزنه!

بعد رفتیم توی پارکینگ طبقاتی پارک کردیم و دم در مجموعه منتظر راهنما شدیم. به هر 15 نفر یک راهنما تخصیص داده شد و بعد از چند دقیقه بازدید رسما شروع شد. برج میلاد خیلی بلنده! و خیلی بزرگ، من راستش عدداشو یادم نیست، خیلی هم اهمیت نداره، خواستید خودتون اینجا ببینید. بهمون یکسری کارت دادند که بندازیم گردنمون، که همه اسامی روی کارتها اشتباه نوشته شده بود!

وارد لابی شدیم، یک بنای 6 طبقه که قراره واحد های تجاری و رستوران و ... اونجا ساخته بشه، اما هنوز که خبری نبود. سوار آسانسوری شدیم که با سرعت 7 متر بر ثانیه، در عرض 45 ثانیه مارو به ساختمان راس برج رسوند. در این آسانسور، تمامی اجزای انسان به فریاد میومد، از شتاب زیاد و منظره بدیع کوچک شدن شهر در عرض 45 ثانیه! جدا دلم میخواست 10-15 بار بالا و پایین برم، اما خب به آسانسوره خیلی اعتباری نبود، آثار شکستگی و ترک همه جای اتاقک وجود داشت و خاطرات سقوط ناموفق آسانسور رو زنده میکرد...

به سکوی دید روباز رفتیم، هوا بس بیخیمردانه گرم بود و آفتاب مخ انسان رو مورد عنایت قرار میداد، اما چاره چی بود، ما خیلی انتخابی روی ساعت بازدید نداشتیم. در این سکو جای دوربین و تلسکوپ برای دیدن شهر بسیار بسیار خالی بود. خانم راهنما میگفت موقع افتتاح سه تا دوربین فیکس وجود داشته که میدان آزادی و دو جای دیگه که یادم نیست رو میشد دید، اما اونا رو هم برداشتن.

از این بالا، مناظر عجیب google earth ای بود، شهر مثل یک ماکت به نظر میرسید، مخصوصا بزرگراهها:

و اینجا همه چیز به طرز عجیبی مرتب بود...

از اینجا یک آسانسور دیگه سوار شدیم و رفتیم به گنبد آسمان، بالاترین قسمت ساختمان برج، که روی اون، دکل 120 متری مخابراتی قرار گرفته. میشد گفت، امکانات رفاهی این گنبد از همه جا بهتر بود، حتی تهویه مطبوع هم داشت بعلاوه نردبان طنابی که توی این ارتفاع باید خیلی هیجان انگیز باشه.

تندیس های جالبی هم روی دیوار نصب شده بود.

به گفته راهنما، نقوش روی تندیس های برنزی، بیانگر تاریخ تمدن بشری هستن، که البته پر بیراه هم نمگیفت، من شخصا ابوریحان بیرونی رو در حال بیرون رفتن پیدا کردم!!! اینم عکسش: (سه تا اسنپ شات از ابوریحان در حال بیرون رفتن، سمت چپ تصویر دیده میشه)

این تندیس هم بیانگر نقش سیبیل در تمدن بشریه که نقشی غیرقابل انکاره:

به نظرم این تندیس ها خیلی جالب بود و خاص، خیلی خوشم اومد، فقط کاش یک راهنما برای نقوش تندیسها نصب بشه تا بیشتر ازشون سردربیاریم.

این هم حسن ختام برنامه، پانورامای عمودی از برج، با بشقاب زیرش:

بعد از سنجش نظرات و یک کم حال و احوال با دوستان، به سمت منزل راه افتادیم. دوست دارم وقتی رستوران گردون برج راه افتاد (دو تا رستوران گردان و یک رستوران VIP قراره ساخته بشه) دوباره بیام بازدید. ببینیم به عمر ما قد میده یا نه .

دوباره دانشگاه

خداوند اموات این استاد مارو رحمت کنه که به بهانه سرورهای دانشکده هم که شده مارو میکشونه دانشگاه. دانشکده مایه دار شده اساس! دارن سایتو از نو کابل کشی میکنن، دو تا سرور HP هم خریدن با یه UPS نو! بهی جون کجایی ببینی که IE هم عاقبت به خیر شد!!!

امروز رفتم دیدم که بدجور کردن تو پاچشون، روی HP ها یک دونه هارد SATA 250 Seagate گذاشته فرستاده!!! خلاصه توجیهشون کردم که کردن تو پاچشون، زنگ زدن به یارو، گفت من این سرورها رو از نظر فنی تایید میکنم! منم گفتم لازم نکرده دیگه تو چیزی رو تایید کنی.

حیف از من، حیف از اون آزاد که نشست برای این شنگولا قیمت سرور درآورد، لیاقتتون همینه...

اما نا گفته نمونه که این حضور ییهویی ما توی دانشگاه، باعث شد سری به اتاق استاد راهنمای عزیز دلم بزنم! استاد با دیدن من بسیار ذوق زده شد و گفت: چیکارا میکنی تو، اومدی شروع کنی پروژه رو؟!!!!!!

(لازم به ذکره این پروژه  پارسال تابستون تعریف شده بود و قرار بود از مرخصی که میام (!!!) برای ترم بهار شروع بشه)

منم با پررویی تمام گفتم: خیلی وقته که شروع کردم!!! و مدارک و مستندات رو به استاد ارائه کردم! این مدارک و مستندات شامل 4 عدد کاغذ A4 بود که روش مدل شبیه سازیمو پرینت کرده بودم و سه چهار تا مقاله که از روی مجلات مدیریتی 60 سال پیش فتوکپی گرفته شده بود... 

خلاصه استاد از اینجانب، به دلیل نداشتن آمادگی ذهنی، عذرخواهی کردند و قرار شد هفته دیگه برم پیششون تا در مورد این مستندات شفاف سازی بیشتر صورت بگیره.

امروز تقی با یک شونه تخم مرغ از دانشکده بیرون رفت، ممد میگفت گویا دانشجوها میرن تو اتاق استاد تخم میذارن!!! من نمیدونم این ممدو کی راه میده دانشگاه، بابا این درسش 4 سال پیش تموم شد رفت...

The last resort!

امروز آخرین امتحان فوقو دادم، SCM، که با وجودیکه 4 تا سوال بیشتر نداشت، تا 5 شماره خورده بود! عجب امتحان گلابی بود، حیف اینهمه درس خوندن (از 5 صبح درس میخوندم!) و اون تقلب بلند بالایی که نوشته بودم، حیف!!!

امروز همه مملکت تعطیل بود، همه جا جز شرکت ما! آخه من نمیدونم، توی هوای به این گندی، آدم امتحان هم داشته باشه، چه جوری میتونه بره سر کار؟

من نمیخوام منفی بافی کنم، اما تا حالا هوا رو اینقدر بیخی دیده بودید؟ مثل اینکه نسیم درست میگه، هوا هم یه جورایی مثل اوضاع احوال مملکت شده...

دانشگاه که میرفتم، خیابونا و بزرگراهها متروک بود و پر از غبار، باد میزد و آشغالا رو اینور و اونور میبرد... یاد I am Legend افتادم، فقط جای حیوانات خالی بود... و خب منم Mustang GT نداشتم البته!!!

در دانشگاه بسته بود، باید کارت نشون میدادی و میگفتی چیکار داری تا رات بدن. تو دانشگاه سگ پر نمیزد، نامردا در همه کلاسهای ابن سینا رو قفل کرده بودن، دانشجوها روی زمین نشسته بودن منتظر، که 5 دقیقه قبل از امتحان لطف کردند و اومدن درا رو باز کردن... این حراست ما هم به مراتبی رسیده... اینها همه از کرامات... بگذریم...

بعد امتحان، خواستم برم هلیکوپتر بخرم، تا شاید مرهمی شود بر اینهمه درد!!! اما این مردک هلیکوپتری دست همه گشادای تاریخو از پشت بسته! من نمیدونم اونروز که ساعت 7 با محسن و لولی رفته بودیم چه جوری سر کار بود، من که تا الان نتونستم گیرش بیارم.

تنها چیزی که حالمو بهتر میکنه صدای ابی که داره میخونه: امشب ببین که دست من، عطر تورو کم میاره... واقعا کم میاره...

دل من از تو جدا نیست

بعد از مدتها، صدای هایده رو شنیدم، تنها آهنگی که تو این اوضاع تحمل شنیدنشو دارم

دل من از تو جدا نیست، این هوا، بی تو هوا نیست

چی بگم، از کی بگم، وای...

دیگه غم یکی دوتا نیست

باجه مخابرات

یکی از سرویسهای جدید همراه اول، سوزاندن سیم کارت مشترکین بدون اطلاع اونهاست. از مزایای این سرویس سوختن سیم کارت، عدم دسترسی به  شبکه، پرداخت هزینه سیم کارت جدید از جیب مبارک و اشتغال زایی برای عزیزان شاغل در مخابراته. این سرویس منحصرا توسط همراه اول و منحصرا در ایران ارائه میشه و حتی افغان وایرلس (به مدیریت سخی داد، مربی فهیم اسبق تیم ملی افغانستان!!!) هم چنین سرویسی ارائه نمیده.

جمعه که از کلاس زبان بیرون اومدم، در کمال شادمانی، دیدم سیم کارتم سوخته. هر جور انگولکی که بلد بودم به سیم کارت و گوشی کردم، اما فایده نداشت. همونطور که مستحضرید، در وب سایت مخابرات، مقدار زیادی اطلاعات وجود داره که با مطالعه اونها متوجه میشید که هزینه هر دقیقه مکالمه با ایران از دبی میشه 1500 تومن، یا ارسال SMS از بورکینافاسو به ایران دونه ای 800 تومن براتون آب میخوره، اما ننوشته که اگه سیم کارتتون رو سوزوندند، به کدوم خراب شده ای باید مراجعه کنید و چکار کنید.

در همین راستا، به لولی زنگ زدم که چندی پیش همین بلا سرش اومده بود. مختصری اطلاعات گرفتم که باید برم دفاتر خدمات مشترکین دولتی، که طبق آخرین آمار اعلام شده در سایت باید 8 تا باشند.

شنبه 7 و نیم صبح، سید خندان، اداره مرکزی استخرهای مخابرات تهران:

-آقا ببخشید دفتر امور مشترکین کجاست؟

-چیکار داری؟

- سیم کارتم سوخته.

- برو اونطرف پل، بعد از بانک...، دفتر خصوصی...

- نه، دفتر دولتی کجاست؟ مگه اینجا نیست؟

-نه، تعطیل شد، الان سه تا دفتر دولتی بیشتر نداریم: ستارخان، رسالت، ونک.

خلاصه، راهی رسالت شدیم. ساعت 10 دقیق به 8، میدون رسالت، دفتر رسالت.

صفی از امت سیم کارت سوخته به طول 10-15 نفر تشکیل شده. همه آدمای شاغل که از کار و زندگی افتادن. دفتر تا راس 8 باز نمیشه! بالاخره ثانیه 8:00 خورد و در باز شد. رفتیم تو.

اینجا هم سیستم باجه های اتوماتیک نصب شده. آقای دم در اول با دقت توضیح داد که دکمه 1 برای اونایی که  سندشون چی چی شده، دکمه 3 برای سیم کارت سوختگان و دکمه .... دقت داشته باشید که اینا رو نمیشد روی دکمه ها بنویسند، دلیلشو بعدا متوجه میشید.

نفر اول و دوم دکمه هاشونو زدند و شماره گرفتند. نفر سوم که زد: دستگاه صدور شماره گیر کرد...

-ای داد، چرا گیر کرد؟

-خب تند تند دکمه هارو میزنید، دستگاه خراب میشه دیگه! حالا صبر کنید درستش کنم.

آقای دم در پشت دستگاهو باز کرد و شروع به انگولک، امت حیران و  سرگردان نظاره گر بودند...

دو سه تا انگولک، تست دستگاه، نشد! دوباره... درست نشد، آقای دم در ناراحت شد: دکمه ها رو تند تند زدید دیگه ... بعد هم رفت! صف سیم کارت سوختگان حیران، همچنان نظاره گر...

دکمه 3 رو زدم، قِر قِر قِر... اِ درست شد، ما که رفتیم...

شماره ... باجه ...، نوبتم شد و رفتم. سیم کارتو به خانم مسئول باجه دادم. بعد از گرفتن کارت شناسایی و شماره تلفنم، یک سیم کارت جدید داد.

- این کی فعال میشه؟

- همین الان فعاله!

سیم کارتو گرفتم و گذاشتم تو گوشی، روشن و توی دروازه! SIM card disabled

-زکی (TM)! این که فعال نیست! خانم این فعال نیست!

- 5 دقیقه صبر کنید، دوباره روشن-خاموش کنید، فعال میشه.

یه ربع نشستم، فعال نشد.

-خانم این فعال نشد!

- یک ساعت دیگه فعال میشه!

- اگه نشد چی؟

- نه، فعال میشه!!!

کاملا مشخص بود که این یکساعت هم از همون جایی اومده که اون5 دقیقه هه اومده بود... اما چاره چیه... انشاا.. که فعال بشه...

بالاخره حدود 9 و نیم صبح فعال شد، اما تا این لحظه هیچکس نتونسته شماره منو بگیره یا SMS بزنه، چون چنین شماره ای در شبکه وجود نداره!!!!

تولد لافکادیو

امروز روز تولد لافکادیوست... تولد دو سالگی لافکادیو. این دو سال چقدر زود گذشت، اما بد نگذشت!

لافکادیو مدتهاست که جواب گلوله رو با گلوله نمیده... شاید خودشم دلش برای خودش تنگ شده باشه، اما چاره چیه... خودشم نمیدونه.

این هم عکس لافکادیوست که داره شمعاشو فوت میکنه، کیکش هم همونطور که میبینید از مارشمالو درست شده:

آره، خودم میدونم، اما من بی تقصیرم، اون دوست نداشت از روبرو ازش عکس بگیرن و اگه من اصرار میکردم، احتمالا به جمع شکارچیان شیر در شکم جناب لافکادیو پیوسته بودم و دیگه نه پستی درکار بود و نه جشن تولدی و نه عکسی و نه...

موقع فوت کردن شمعها، اشک توی چشماش جمع شده بود... امیدوارم آرزوش برآورده بشه.

امروز توی دانشگاه یکی از دوستان منقرض شده رو دیدم!!! کی به اندازه مختار میتونه منقرض شده باشه؟!!!!

بهش گفتم تو اینجا چیکار میکنی؟ کی تورو راه داده تو؟

منو به اتاقش برد (اتاق هم داره هنوز!!!) و اینو بهم داد. البته، شماره دومش هم دراومده که ازش گرفتم، اما فعلا نسخه آنلاینش همینه. نتونستم طاقت بیارم و خونه بخونمش، تو راه که میومدم شروع به خوندن کردم، دو سه دفعه داشتم با مغز میخوردم زمین، اما عجب چیزیه!!!

جالبه بدونین که در عرض دو روز 500 نسخه نیش شتر در دانشگاه به فروش رفته، که دانشگاه فقط چاپ 150 نسخشو به عهده گرفته. همه کارهای نشریه از نوشتن مطالب، تایپ، چاپ و حتی فروش!!!! رو خودش به تنهایی انجام داده، و به شدت به کمک نیاز داره. از این امت ورودی جدید آبی گرم نمیشه، باشد که خودمون یه کاریش کنیم!!!

خوب دیگه، تولد تموم شد، کادوهاتونو بذارید همینجا، پاشید برید خونتون!

رفقای من

امروز، سر ناهار:

اکبر: سلام، دیروز ظهر اومدم، پشت میزت نبودی، یه لپ تاپ زاقارت (ضاقارت/ذاغارط/...اینو چه جوری مینویسن؟!!!) هم رو میزت بود!

من: آره، لپ تاپم سوخته!

اکبر: اِ، شانس آوردیم قبل از عید سر فیلمای جشن پایان سال نسوخت، وگرنه دهنمون سرویس میشد!!!

من:....

Shame on Nvidia

لپ تاپ من سوخت! به همین راحتی. دهنم سرویس شد، اما به یک نتیجه ارزشمند رسیدم:

"تا الان من فکر میکردم که ما باید آدم بشیم و دست از دزدی و دروغگویی و کلاه برداری ورداریم تا اوضاع خودمون و مملکتمون درست بشه. بعد هم فکر میکردم که خارجی ها اینطوری نیستن، حداقل نه به شدت ما!!! اما نه خیر، آسمون همه جا یک رنگه! گویا اونا هم تازه فهمیدن که راه درست همینه که ما میرفتیم و الان دارن دنبال ما پا میزنن!!!"

آنچه باعث سوختن لپ تاپ (و ایضا خودم شد) تلاش بیشرمانه Nvidia که تا چندی پیش بهترین سازنده پردازنده های گرافیکی دنیا بود، در جهت بدست آوردن چند دلار سود بیشتر روی هر چیپ بود. نتیجه اش هم همین گندیه که به بار اومده: تمام تراشه های 550 و 650 نانومتری Nvidia یا به عبارتی هر آشغالی که طی 2 سال اخیر ساخته، defective هستند. به تمام دارندگان این تراشه ها (مخصوصا پردازنده های گرافیکی Geforce سری 7000و 8000) مژده میدم که دیر یا زود میسوزند، زودتر فکری به حال خودتون بکنید. هر راه حلی که تا الان ارائه شده (آپگرید کردن بایوس، تعویض Thermal Pad ها با صفحات مسی، بازی نکردن با لپ تاپ!!!) در بهترین حالت، سوختن تراشه رو چند ماهی به تعویق میندازه. آمار نشون میده که حتی جدیدترین تراشه های ساخت این شرکت هم هنوز همینطوری هستند.

خاک بر سرت کنند Nvidia، من که دیگه تا آخر عمرم هیچ دستگاهی که جزئی از Nvidia داشته باشه، نخواهم خرید و اینو به همه خواهم گفت. اونچه باعث تاسف بیشتر شد، خراب شدن برند DELL به خاطر استفاده از این چیپ ها در بهترین و خوشنام ترین محصولاتش شد: سری XPS که عنوان لپ تاپ Gaming روی اونا یه جک مسخره است و سری Latitude که دیگه فقط میشه به احترامش 5 ثانیه سکوت کرد...

در هر حال، تنها آرزوی من در این لحظات غمبار، برشکستگی و از بین رفتن و دست گرفتن کاسه گدایی!!! تمام طراحان و مدیران Nvidia در این اوضاع رکود اقتصادیه ... آمین.

دیگه به هیچی اعتباری نیست... هیچ بعید نیست دو روز دیگه CPU هایCore2Duo و Xeon و Itanium  اینتل هم خراب اعلام بشن... سرورهای HP بترکند، سرورهای SUN زرت و زرت Crash کنن و سیسکو ها به باد برن... از هیچکدوم اینا تعجب نمیکنم... حتی Lenovo که تنها برند باقیمونده از لپ تاپه، ممکنه همین بلا سرش بیاد.

خداوند اموات گیگابایت رو رحمت کنه، لپ تاپی که 4 سال پیش خواهرم خرید، حتی الان باتریش هم سالمه (3 ساعت عمر باتری!!!).

زیاده عرضی نیست، تا ببینیم چی میشه.

ته مونده

این روزای آخر سالی، همش دارم میدوم...

الانم دیدم دیگه اوضاع داره بیریخت میشه، اگه آپ نکنم این بهی میترکونه اینجا رو!!!

بهی این هفته، به سعادت دیدار استاد در آتلانتا نائل شد... جای من خالی! هنوز فرصت نشده، بپرسم ازش که استاد خوند اون آهنگو یا نه... در هر حال من از همین جا میخونم: بهشون بگین که اینجا یه نفر همیشه مسته...

تصاویری از کنسرت 2009 لندن استاد بدستم رسید، بسی حالی بردم، هوی بهی! پوشش خبری بده دیگه!!!

این هفته نظام وظیفه رفتم و وثیقمو آزاد کردم... چقدر خوبه که باجه های اونجا همه کنار همن، کار آدم زود راه میفته!!!

این هفته، گویا اعزام بود، یه 100-150 نفری اونجا مچل بودن... چه چهره های فرهنگی ای... عباس جون، جدا خدا بهت خیلی صبر بده، هر چند که مجبوری!!!

این هفته، حتی مدرس هم علاوه بر بردن دوباره من پای تخته، کوییز هم گرفت!!!

این هفته جشن پایان سال ماست، و من برای دومین بار توی جشن هستم... خیلی مسخره است، من دو ساله که اینجام!!!

این اکبر ورپریده(TM) منو گول زد که یه کلیپ برای جشن درست کنم، وقتی تموم شد، گفت: خسته نباشی، خیلی خوب بود، اما دهنت سرویسه، از این به بعد هر کی کلیپ بخواد میاد سراغ تو!!!

جمعه جلسه آخر کلاس زبانه، استاد گیر داده 4 تا کوییزو با هم بگیره، آخه...

کی این سال تموم میشه، یه خواب اساسی بکنم؟!!!؟

پ.ن. یه چیز خوب یافتم!!! آلبوم "باغ وحش جهانی" کیوسک منتشر شد. طرح روی جلد آلبوم بسیار آشناست!!! آهنگ چهارمش به نام "آقا نگه دار!" رو خیلی دوست دارم، بخصوص اونجا که میگه "یه لطفی به ما کن، خفه شدیم رفت، اون رایحه خوش خدمتو بگیر اونور تر...."!!! حرف نداره... اگه خوشتون اومد، آهنگ "بی تربیت" آلبوم "عشق سرعت" رو از دست ندید... البته هیچ مسئولیتی درباره عواقب گوش دادنش در جمع خانواده پذیرفته نمیشه، خود دانید!!!

باجگان بعد

عمده این هفته، در باجه های مختلف سپری شد!

یکشنبه و سه شنبه در باجه نظام وظیفه، میدان سپاه، 7 و نیم صبح:

دو تا آشخور دم درند که اولی میگه گوشی دوربین دار داری تحویل بده... کاریم به کارت نداره. 2 متر جلوتر، آشخور بعدی، میگه کلا گوشی رو تحویل بده، بهش گفتم ندارم و تمام سوراخ سمبه هامو بازرسی کرد... فکر کنم این یارو قبلا تو بخش صدور معافیت پزشکی کار میکرده!!! نا گفته نمونه که گوشی روشن، توی کیفم بود، منتها چون سوراخ سمبه های کیفو به اون دقت نگشت، ندیدش!!!

از برگ ارجاع هم دیگه خبری نیست! گویا دیگه ملت وارد شدن و میدونن که کجا مرجوع بشن.

باجه های سالن 5، مکانیزه شده اند! سه شنبه که رفتم، گفتند برو شماره بگیر! برای صدور شماره یه باجه جدید ایجاد شده!!! که براش صف تشکیل میشه. نوبتت که میشه، به دژبان میگی با کدوم باجه کارداری، اونم بعد از اندکی تامل، دکمه باجه مورد نظر رو میزنه و شماره رو میده دستت!!!

یه خورده منتظر نشستم که شمارمو بخونند، دیدم اصلا order شماره من که 38 بود با شماره هایی که میخوند (8 و 9و ...) جور در نمیاد.  رفتم دیدم ملت پشت باجه مورد نظر، شماره به دست صف وایساده اند!!! بعد هم دیدم که باجه ای که من براش شماره گرفتم، اصلا شماره ای نیست!!!

خلاصه طی دو روز در باجه های مختلف، تشکیل پرونده دادم، باج مربوطه رو پرداخت کردم و در نهایت گفتند: فردا صبح اول وقت: گذرنامه.

این سه شنبه ای، چون آخر ماه بود، عده ای از عزیزان با چهره های بسیار فرهنگی در حالیکه شلوار خانواده به پا داشتند و الفاظ مودبانشون فضا رو پر کرده بود، جهت اعزام مراجعه میکردند... عباس جون، خدا بهت صبر بده...

شب آزاد زنگ زد. نگران بود که دیوار نظام وظیفه تعمیر شده، که یه وقت باجه در ورودی bypass نشه! خیالش راحت شد!

چهارشنبه، باجه گذرنامه، شهرآرا، نرسیده به ستارخان: 7 و نیم صبح

امروز با خودروی مجهز به پلاک زوج (پلاک دیگه جزو مهم ترین تجهیزات خودرو محسوب میشه!) راهی باجه گذرنامه شدم. پوشه و فرمهای گذرنامه رو (که خریدش دکونیه برای خودش) رو از قبل تهیه و تکمیل کرده بودم. عده ای از عزیزان، دم در فرم گذرنامه میفروختند!

دم در کل زندگیمو گشتند، اما خوشبختانه ورود موبایل آزاد بود. رفتم تو یه سالنی که کلی باجه داشت! منتها باجه ها همه مشغول بودند، و درشون بسته. کلی گشتم تا یه باجه نیمه لا پیدا کردم، که منو به دبیرخانه راهنمایی کرد.

باجه دبیرخانه، کلی جای نشستن داشت! که خب این نشون میده که چقدر اینجا وقت و چیزای دیگه با ارزشه! گفتم دیروز نظام وظیفه بودم، گفتند: صبر کن تا ساعت 9 و نیم پیک گذرنامه بیاد!!! خدا رو شکر، جای صندلی، رختخواب پهن نبود!!!

9 و ربع نامه ام با بقیه نامه ها رسید، گرفتم و رفتم نزدیکترین دفتر پلیس +10، توی ستارخان.

اونجا هم نیم ساعتی نشستم تا نوبتم شد. چون همه مدارکم درست بود، سه سوته فرستادنم پیش افسر. همه مدارکمو که بررسی کرد، نگام کرد و پرسید: آقا بیرون بارون میاد؟!!!؟؟؟؟ این فکر کنم تست شنگول شناسی بود!

رسیدمو گرفتم و رفتم دانشگاه. سایت آموزشو چک کردم: کار ثبت نامم درست شده بود!!! رفتم خونه.

سرمو بالا گرفتم و مثل مرد، وارد طرح شدم!!!

با توجه به اهمیت و ضرورت بحث باجه، کتگوری باجه رو ایجاد کردم.

کنفرانس

آقا نگید نگفتیا، این کنفرانسهای هفتگی ما داره خیلی باحال میشه!!! امشب هم پای Skype و oovoo بودیم، oovoo تصویرش خیلی عالی بود، اما صداش بدرد نمیخورد. کماکان با همون Skype به صدای خالی قناعت کردیم. من و بهی و محسن و احسان در 4 نقطه مختلف دنیا نشسته بودیم و انگار که کنار هم بودیم! درست مثل قدیما...

از هر دری گفتیم و خندیدیم! فکر کنم آخرین بار، صدای محسنو توی آسانسور خونه مهدی معاف موقع خداحافظی شنیدم، و امشب دوباره صداشو شنیدم! چقدر خوشحال شدم! بهی و محسن و احسان از سوتیهاشون گفتند... چقدر خوش گذشت، الان که ساعتو نگاه میکنم، میبینم 1 ساعت و نیم حرف زدیم، و انگار زمان پرکشید...

به هر حال، همه دعوتید، اینوریا و اونوریا! بجنبید که تموم شد!