کنکور ارشد

آخیش!!! دیگه تموم شد!!! راحت شدم. فعلا تا دو سه سال دیگه، سربازی، بی سربازی!!! تو همین دانشگاه موندگارم!!! این اواخر یه جورایی با حسرت به در و دیوار دانشگاه نگاه میکردم، انگار یه حسی میگفت که آره، دیگه باید جمع و جور کنی و بری رد کارت! نمیدونم چی این دانشگاه اینقدر منو به خودش وابسته کرده، شاید خاطراتش، آدماش یا ... نمیدونم.

اما الان میتونم بگم که از ۷-۸ ماه تلاشم، نتیجه گرفتم و حالا که به عقب نگاه میکنم، میبینم که خیلی هم بد نگذشته!!! از این به بعد هم نمیذارم بد بگذره!!!

توی تمام این لحظات این تو بودی که دستمو گرفتی، بهم آرامش دادی و کمکم کردی. خدایا شکر! میدونم که تو همیشه بهترینها رو برام خواستی، امیدوارم همیشه اینو به یاد داشته باشم.

و باز هم هر چی از خوبیهای پدر و مادرم بگم، کم گفتم، که تو این مدت هم، مثل همیشه، همه جوره از تفریح و سرگرمی و راحتی خودشون گذشتن تا من بتونم درس بخونم و حواسم به کارم باشه. و خواهرم که از خودم، بیشتر نگرانم بود. دوستتون دارم.

و از دوستان عزیزم که همیشه مایه دلگرمی من بودند، تشکر میکنم. امیدوارم که همه موفق و پیروز باشید و از تلاشتون نتیجه بگیرید. مطمئن باشید هر اتفاقی که بیفته، خیر و صلاحی توش بوده.

از همه کسانیکه لطف کردند و تبریک گفتند، تشکر میکنم. خیلی خوشحالم کردید. ان شا ا.. که شما هم موفق باشید.

این قالب رو که دیدم گفتم حیف که سبزه... اگه آبی بود، حتما ازش استفاده میکردم...

خب بالاخره آبی شد!!! هر چند یه کم دردسر داشت، اما فکر کنم می ارزید. بالاخره یه خورده تنوع تو زندگی لازمه.

همکاران سیستم

تا حالا شده چیزایی که روش حساب میکردی، همش توخالی از آب دربیاد، چیزایی هم که اصلا روش حساب نمیکردی، به طرز باور نکردنی درست بشه!!! خب کارای منم مدتیه اینجوری شده!!!

خب این خیلی هم بد نیست، یعنی من شکایتی ندارم... حتی بعضی وقتها هم خیلی جالب میشه. به هر حال جریان اومدن من هم به همکاران سیستم تقریبا همینجوری بود. تا یه مدت دیگه هم احتمالا اینجا موندگار میشم. 

شرکتی که ادعا میکنه، بزرگترین مجموعه نرم افزاری ایرانه، و اونطور که از ظواهر قضیه برمیاد، به جای خاصی وصل نیست. تا حالا فکر میکردم که غیر ممکنه، تو این مملکت، کسی بتونه همچین تجارتی راه بندازه، بدون اینکه به جایی یا کسی وصل باشه، راستش هنوزم شک دارم!!! ولی از هر کی پرسیدم، چیزی نمیدونست.

حتی داستان شروع این شرکت هم یک کم باور نکردینه، منو یاد مایکروسافت و HP میندازه:

"شركت همكاران سيستم، فعاليت خود را از سال 1366 با همكاري سه نفر و سرمايه‌اي اندك آغاز كرد. اگر چه در آن زمان، كامپيوترهاي شخصي به تازگي وارد كشور شده بود و استفاده از آن‌ها رواج كنوني را نداشت، اما با اين همه، تلاش شد تا سيستم‌هاي كاربردي مورد نياز موسسات و سازمان‌هاي كشور به گونه‌اي تهيه شود كه اين سازمان‌ها بتوانند كامپيوترهاي شخصي را جاي‌گزين كامپيوترهاي بزرگ گذشته كنند."

الان من تو بخش پشتیبانی مشتری، کار میکنم، یعنی کار که چه عرض کنم!!! ... به هر حال اولین مدیری که باهاش صحبت کردم، سعید میرجهانی (مدیر پشتیبانی مشتری) بود، که اول از همه خیلی حال کرد که منم سعیدم!!! بعد هم که رزومه منو دید، گفت با این چیزایی که تو اینجا نوشتی، فکر کردم 30 ساله داری کار میکنی!!! کلا به نظرم آدم جالبی رسید، راجع به آرمانهای سازمان برام گفت، ارزشی که برای ایده ها قائل بودن و اینکه با همین چیزا بوده که به اینجا رسیدن. خب واقعیتش اینه که من هنوز شک دارم، اما اگه این حرفا درست باشه... خیلی جای امیدواری داره...

از همه بهتر اینه که خیلی نزدیک خونمونه، 10 تا 15 دقیقه طول میکشه تا برسم، اگه حالش باشه، پیاده هم میشه رفت. تو این ساختمون (4 طبقه)، تقریبا کار اکثر آدما پشتیبانی مشتریه: تلفنی، مراجعه حضوری و پشتیبانی Online!!! آره درست خوندین :Online!!! فعلا دو تا نرم افزار(یکی برای کاربران Dial up و یکی هم برای اونایی که ADSL دارن) خریدن که مشتری میتونه از طریق پورتال شرکت، وصل بشه، بعد با مسئول تیمهای پشتیبانی صحبت کنه و بعد ارجاع بشه به کارشناس مربوطه، بعد کارشناس میتونه دسکتاپ کاربر رو ببینه و حتی جلوی روی خودش، اشکالاتش رو رفع کنه. هر روز دهها مشتری از این طریق وصل میشن و مشکلاتشون Online حل میشه، آپدیتهای لازم روی برنامه هاشون نصب میشه و ...

اونطور که خودشون میگن، میخوان تا چند وقت دیگه اصلا مراجعه حضوری رو حذف کنن!!!

یکی از مشکلاتی که به نظر خودشون دارن، پیاده سازی IT توی سازمانشونه. میگن که پیاده سازی IT توی سازمانی که خودش تو کار IT هست، خیلی مشکله!!!

کنار اتاقی که من توش کار میکنم، یه اتاقیه که یک عده اپراتور به تلفنهای مشتریها جواب میدن، همیشه هم صدای معین از این اتاق میاد!!! فقط معین، هیچ چیز دیگه گوش نمیدن. خیلی حال کردم!!!

این هم View تراس، که به سمت جنوبه!!! به یاد بهی جون!!!

 

پ.ن. شهر یزد، جزء اولین شهرهای ایران بوده که ADSL داره شده!!!

َADSL

حلول اینترنت ADSL 256 Kbps در خونمون را به همه دوستداران اینترنت Broad Band تبریک و تهنیت عرض میکنیم. این اولین پک من به ADSL بود!!!

تولد لافکادیو

سلام

امروز، تولد یکسالگی لافکادیوست!!! همین وبلاگی که دارید میبینید! یکسال پیش در همین روز، اولین پستمو دادم.  تو این یکسال، در مورد خیلی چیزا اینجا نوشتم، که البته سعی کردم بیشتر، از خوشیها و خاطرات خوب باشه... در مورد خیلی چیزا هم ننوشتم... چیزایی که برای خودم هم خوشایند نبود... یا هنوز جرات گفتنشو ندارم... من و لافکادیو (شیری که جواب گلوله را با گلوله داد) دوستای خوبی شدیم...

یادم میاد گفته بودم دوست دارم راجع به لافکادیو حرف بزنم... خب تا حالا که راجع به هر چی گفتم، جز اون!!!

لافکادیو، یه هدیه برای شما داره، "سرگذشتش"!!! اما قبلش دوست دارم یه کمی هم از عمو شلبی بگم.

شلدون آلن سیلوراستاین Sheldon Allen Silverstein   در 25 سپتامبر 1930  در ایلینوس شیکاگو متولد شد. از آن جا که روحیه اش با باقی هم سن و سالانش مطابق نبود ، خود را با نوشتن و نقاشی مشغول می کرد. او در دهه 1950 به ارتش امریکا پیوست و در آن زمان برای برخی مجلات کاریکاتور می کشید. پس از آن به فکر نویسندگی کتاب کودکان افتاد . آثار وی در ابتدا مورد توجه ناشران نبود ؛ چون کتاب های او را بین ادبیات کودکان و بزرگان می دانستند ، غافل از این که کتابی مانند "درخت بخشنده" برای هر دو گروه جذابیت داشت .

او خودش را در هیچ قید و بندی نمی گذاشت و هر اتفاق و حادثه ای را شدنی می پنداشت . مواردی چون رشد درخت روی سر یا توت فرنگی آدمخوار و یا حتی وجود فرمان برای کره زمین مبین این نکته است .

سیلوراستاین نوشتن برای بچه ها را با نگارش "قصه عمو شلبی از لافکادیو، شیری که جواب گلوله را با گلوله داد " Uncle Shelby’s story of Lafcadio , the lion who shot back  - 1963 آغاز کرد . او برای مرسیر بیان می کند: "من هیچ وقت تصمیم نداشتم برای بچه ها بنویسم و نقاشی بکشم. این تام آنجرنر  Tomi Ungerner بود که اصرار کرد، … عملاٌ مرا به این کار کشید؛ با لگد زدن و فریاد کشیدن مرا به دفتر اورسولا نورداستورم  Ursula Nordstorm  (ویراستار) برد، و او به من اطمینان داد که تامی حق دارد و من می توانم کتابهایی برای بچه ها بنویسم ."

اما سیلوراستاین موفقیتش به عنوان نویسنده کتاب کودک را پس از انتشار "درخت بخشنده" The giving tree   در سال 1964 به دست آورد.

در اواخر دهه 1960 سیلوراستاین به عنوان آهنگساز و ترانه سرا نیز مشهور شد، بوسیله آلبوم های : " پسری به نام سو " A boy named Sue   (اجرا توسط جانی کش Johnny Cash  ، 1969) ، "یکی تو راهه " One’s on the way ، "تک شاخ"  The Unicorn   (اجرا توسط آیریش روورز Irish Rovers )، "بوا، مار پیچنده " Boa Constrictor   ، " از خیلی خوب تا خیلی بد " So good to so bad   ، " مادر سیلویا " Sylvia’s mother   (اجرا توسط دکتر هوک  Dr.Hook  - 1972)، "سرقت بزرگ از قطار حلزون" The great conch train rubbery   و "بله ، آقای راجرز" Yes , Mr. Rogers .

در 1974 سیلوراستاین مجموعه شعری برای بچه ها منتشر کرد با نام " جایی که پیاده رو تموم میشه " Where the sidewalk ends  .

سرانجام ،شل سیلوراستاین که علاوه بر ادبیات کودک در کاریکاتور، نمایشنامه، شعر و حتی آهنگسازی و خوانندگی دست داشت، در سال 1999 در خانه شخصی خودش در کالیفرنیا، بر اثر سکته قلبی در گذشت.

خدا بیامرزدش! یادم میاد اولین کتابی که از عمو شلبی خوندم (در واقع برام خوندن!) درخت بخشنده بود، که همیشه منو به یاد پدرم میندازه... فداکاریهای درخت، برای پسر، و پسر که هر موقع پیش درخت میاد ازش چیزی میخواد، و درخت که تا آخرین ذره اش را برای خوشبختی پسر فدا میکند...

یادم میاد وقتی هنوز مدرسه نمیرفتم، یک روز مریض شدم، عصر که حالم بهتر شد، پدرم برام اون کتاب رو خرید. منم نقاشیهاشو با دقت رنگ کردم و اونوقت پدرم کتاب رو برام خوند.

حالا میتونید سرگذشت لافکادیو، شیری که جواب گلوله را با گلوله داد رو به حجم 4.89  مگابایت، دانلود کنید. شاید بعد از خوندنش، بدونید که چرا اسم این وبلاگ لافکادیوست! تولدش مبارک!!!

مهمانی خداحافظی

خیلی دست دست کردم که این پستو با ADSL بدم، اما مثل اینکه قسمت نیست... اصلا این چند روزه همش اشکل تو کارام میاد، ان شاء ا.. که خیر باشه...

بگذریم، شنبه شب، به قولی مهمانی خداحافظی یکی از دوستان بود. دوباره بعد از مدتها فرحزاد دور هم جمع شدیم. قلیون، چای و نهایتا شام. مثل همیشه، جای اونایی که نبودن خالی.

راستی بگم، اون پسربچه فال فروش هم بود، اما زیاد مشتری نداشت. از خستگی به سختی روپا وایساده بود و موقع راه رفتن هم به درو دیوار میخورد. دلم نیومد ازش عکس بگیرم.

بعد شام، کادوها رو دادیم. میشه گفت تاثیر گذارترین قسمتش بود. این هم عکس رسمی برنامه.

 

جا دادن اینهمه آدم تو کادر واقعا کار حضرت فیل بود، که به کمک دوست عزیزم بهی جون انجامش دادیم!!! تعدادی از چهره های موجود در عکسو، حتی منم نمیشناسم!!!

و نهایتا، موقع خداحافظی (که من نمیدونم تا کی طول کشید!!!) بهترین آرزوهامونو بدرقه راه دوستمون کردیم. آذین خانم، سفر خوش!

Mosquito Categorization

پشه ها از دیدگاه علاقمندیهاشون به چند دسته تقسیم میشن:

۱.پشه های علاقمند به فناوری اطلاعات : این نوع پشه ها روی جاهایی مثل LCD لپ تاپ، مانیتور کامپیوتر (مخصوصا وقتی داری NFS Carbon بازی میکنی) میشینن، نکته اینه که نمیتونی زرتی بزنی بکشیشون، چون اون محل رو به گند میکشن. البته کثیف شدن مانیتور مسئله ای نیست، اما از دست دادن تمرکز و Game Over شدن غیر قابل بخششه. لازم به ذکره از سر شب تا حالا ۳ تا از اینا کشتم. شمار این پشه ها از بعد از طرح تکفا، رو به افزایشه.

۲. پشه های علاقمند به سوراخ سمبه های آدم : این پشه ها وقتی میخوابی، میان توی گوش، دماغ و خلاصه هر سوراخ سمبه ای که گیر بیارن و وزوز میکنن. من تا حالا نفهمیدم اینا از جون آدم چی میخوان، خب اگه میخوای نیش بزنی، بزن، گورتو گم کن، بذار کپه مرگمونو بذاریم دیگه اینهمه وز وز نداره... لازم به ذکره، هنوز نخوابیدم تا اینا بیان سراغم. اگه کسی میدونه اینا چرا اینجوری میکنن به منم بگه.

۳. پشه های دیوونه : این پشه ها همینجوری میان تو دست و بال آدم، اینقدر میلولن تا کشته بشن. خداییش خیلی ابلهن. از سر شب تا حالا ۲ تا از اینا کشتم. لازم به ذکره، شمار این پشه ها روز به روز داره کمتر و کمتر میشه، قبلا ها روزی ۷ -۸ تا میکشتیم، اما مثل اینکه اینا هم Train میشن.

4. پشه های عزلت نشین: این پشه ها میرن توی 7 تا سوراخ مثل کنج دیوار، پشت کتابخونه، زیر تخت و ... و با یک اسپری مشتی، به دیار باقی میرن. اینا درست نقطه مقابل گروه دوم هستن. امشب نشد برم سراغشون، خیلی سرم شلوغ بود، فعلا حال کنن تا فردا ببینم چی میشه.

5. پشه های حموم : اینا دیگه خداییش خیلی خرن، من نمیدونم پشه تو حموم چی کار میکنه؟ اونم وقتی تموم کاشیهای در و دیوار سفیده و تابلو! درم که بسته اس، دیگه جایی نمیمونه که بره، طبیعتا کشته میشه. این پشه ها معمولا مقدار زیادی خون خوردن و اینقدر گنده هستن که نمیتونن تکون بخورن، من دوست دارم خیسشون کنم، بعد که میفتن پایین لهشون میکنم.

در هر حال، پشه یکی از آزار دهنده ترین پدیده های طبیعیه... فعلا چند دقیقه ای هست که دیگه پشه نمیبینم. میرم بخوابم.