بالاخره 9 می رسید و موعد سفر ما به ترکستان.
یکشنبه دم ظهر شرکتو پیچوندم و اومدم خونه، ناهاری خوردیم و چمدون رو بستم. حدود 3
و نیم بود که رسیدیم فرودگاه امام.
از اونجایی که امسال طبق معمول هیچی گرون نشده، عوارض
خروج از کشور با افزایش 100 درصدی به 50 تومن افزایش یافته، اما به دلایلی اینو به
هیچ بانک ملی ابلاغ نکرده بودن و مابه التفاوت رو همونجا موقع خروج یواشکی از امت
اسلام اخذ میکردند. من به علت خروج دانشجویی نباید عوارض میدادم، اما نسیم چرا.
با اینکه پرواز ساعت 5 و نیم بود، 3-4
تا صندلی بیشتر باقی نمونده بود! در نتیجه دوتا صندلی کنار هم نمونده بود که به ما
بدن! به یه عده هم اصلا صندلی نرسید و قرار شد میله رو بگیرن. متوجه
شدیم که بلیط بیزنس کلس ما (که ایران ایر 280 تومن از بلیط معمولی گرونتر تو پاچمون
کرده بود) مربوط به یک هواپیمای فوکر 100 بوده!!! و از اون بدتر اینکه افتاده بودم
ردیف آخر، چسبیده به موتور و دستشویی، صندلیش هم که نمیخوابه!
یکبار دیگه هم این بلا سرم اومده بود،
میدونستم که طی سفر لرزش و صدای موتور و رایحه خوش خدمت در انتظارمه... خیلی مسخره است که توی
flight mode بلوتوث غیرفعال میشه! تقصیر منه که میخواستم
کلاس بذارم، اصلا گوربابای فلایت مود، گوشی رو روشن کردم، هدفونها رو تا ته
توی گوشم کردم، اینقدر که گوشم درد گرفت تا بلکه از صدای موتور کم بشه. همه صدا از
گوشم تو نمیومد، لرزش موتور هواپیمای سمپاشی از دیوار و صندلی به استخونهام منتقل
میشد و توی جمجمه ام میپیچید... مسبتو شکر...
بعد از دو ساعت و نیم پرواز، خلبان
وعده فرود در آنکارا تا چند دقیقه دیگر رو داد اما تا یک ساعت و نیم بعد از فرود
خبری نبود... در نهایت خلبان اعلام کرد که به علت بدی هوا فرودگاه آنکارا بسته شده
و در استانبول فرود آمدیم... یا خدا... داشتم حساب میکردم که امشب تا کی فرصت دارم
که با اتوبوس آنکارا برم که ساعت 1 به سفارت برسم.
پیرمرد بغل دستیم روی اعصاب بود و هی
دریچه تهویه منو میبست! بعید میدونستم عمدی اینکارو بکنه، بهش چیزی نمیگفتم و دوباره
بازش میکردم.
تو استانبول نذاشتن از هواپیما پیاده بشیم. مشغول سوختگیری شدند و
درهای هواپیما رو باز گذاشتن... ملت با ریت خیلی خیلی بیشتری دستشویی میرفتن! به
همون نسبت رایحه خوش خدمت بیشتر شد. لامسسسسسسبا.... من تا حالا یه دفعه هم
دستشویی هواپیما نرفتم، نمیتونید خودتونو نگه دارین؟!!!
رفتم از سرمهماندار خواهش کردم بذاره
یه ربع روی پله های هواپیما وایسم. اجازه داد... بعد چند دقیقه ملت هم یاد گرفتن و
دویست نفر دم در صف کشیدن، ای بابا... نفسی تازه کردم و رفتم نشستم سرجام. لپ تاپ
رو در آوردم و فیلم تهران دیگر انار ندارد رو دیدم. خیلی خوبه، اصلا حال و هوای
آدمو عوض میکنه.
نطق پیرمرد بغل دستی باز شد... پسراش امریکا
بودن و کانادا و سنگاپور. خودش ارتشی بوده و چند سال هم امریکا زندگی میکرده.
جوونیاش میرفته بلژیک بنز میخریده و سوار میشده میومده ایران! با یه پاسپورت
ایرانی... هیییی میبینی تورو خدا، الان یه دبی شاشو میخوای بری صد تا اسکن مردمک
چشم و اثر انگشتت میکنن و باید ویزا بگیری.
سه ساعتی مچل بودیم فکر کنم، بعد
خلبان خبر داد که منتظر اجازه پرواز از فرودگاه استانبول هستیم! خب خداروشکر
هواپیماهه هرچی باشه از اتوبوس بهتره!
حدود 11 و نیم شب به وقت آنکارا
رسیدیم، بعد از 8 ساعت، پیاده شدن از اون هواپیمای لعنتی جون دوباره بهم داد.
اسممون رو روی یک کاغذ دست یه خانم توی فرودگاه دیدم، خب ترانسفرمون هم به راهه!
خانمه یه شرکت داشت که با شوهرش کارای گرین کارت و معاینات پزشکی و ... برای ایرانیا
انجام میدادن. آدرس فورتیس بانکو ازش گرفتم. بانک ساعت 9 صبح باز میشه.
رسیدیم هتل، آب جوش آوردیم و نودل
خوردیم. این نودل لامسب اصلا معجزه میکنه! بعد هم چای و خواب.
صبح بیدار شدم، بعد از دوش و اصلاح
رفتیم برای صبحانه. انصافا خوب چیزی بود! دلی از عزا درآوردیم و زدیم بیرون. فورتیس
یه خرده پایین تر از سفارته، مثل بانک سامان خودمون یه شماره میگیری و میشینی تا
نوبتت بشه! فرمها و نمونه پرشده اش رو هم زدن به دیوار. فرمو پرکردم و 131 دلار رو
ریختیم به جیب استکبار جهانی.
این اسمش اینترویو فی هست، جدا از اون 200 دلار سویس
فی، باید به کنسولگری بابت مصاحبه پرداخت بشه. بدون رسید این پولا تو سفارت راتون
نمیدن!
دو سه دقیقه از فورتیس پیاده رفتیم تا
رسیدم به تقاطع خیابون جان اف کندی، که سفارت امریکا توش بود. دم سفارت امت اسلام
مچل بودن. رفتم تو و با آفیسر دم در صحبت کردم. اسممو توی لیستی که دستش بود دیدم.
سفارت آنکارا، بارکد نامبر و اینا نداره اصلا، اسمت باید توی لیست باشه. ساعت
مصاحبه رو هم روبروی اسما نوشته، پس نمیتونی زودتر بچپی تو!
خب خیالم راحت شد. برگشتیم به سمت
هتل، تو راه رفتیم صرافی و 100 دلار چنج کردیم. این کشورای دوزاری مثل ترکیه و دبی
و مالزی و... بهترین کار اینه که دلار ببری، چون معامله ارزشون توی ایران خیلی
کمه، کلی باید تو صرافیا این در اون در بزنی تا پیدا کنی، آخرش هم کلی گرون تر بهت
میدن. بهترین کار اینه که دلار ببری، بعد هم هر روز به نرخ همون روز پولتو چنج
کنی. تو این چهار روز که ما آنکارا بودیم دلار گرون شد و دفعه دومی که رفتم صرافی،
2 لیر ترکیه به نفعم شد که خب این پیروزی بزرگی برای اسلام و مسلمین و مشت محکمی
بر دهان استکبار جهانی هست!
یه خرده خرت و
پرت خریدیم و رفتیم هتل، استراحتی کردیم. لباس تر و تمیز پوشیدم و آماده رفتن به
سفارت شدم. تو این لباس سفارت هم بین علما اختلاف هست. مخصوصا برای خانمها که با
حجاب یا بی حجاب رفتنشون هم یه دکونیه! به نظر من آدم باید تروتمیز و کمی هم رسمی
باشه. من کت و شلوار کتان پوشیدم و کراوات زدم. خیر سرمون قراره پی اچ دی استیودنت
بشیم دیگه! بعید میدونم کسی رو بخاطر لباس ریجکت کنن (هر چند تو دبی چنین بهانه
هایی برای ریجکت آورده شده، اما اون بحث دیگه ای هست. اونجا یارو میخواد ریجکت
کنه، ممکنه از سایز دماغت هم ایراد بگیره) اما در شان یک ایرانی لباس بپوشید. یه
عده ایرانی اومده بودن سفارت که حتی زحمت اصلاح صورت هم به خودشون نداده بودن. خب
این اول همه یه جور بی احترامی به خودشون هست. به هر حال سعدی که بیخود نمیگه: "نه،
همین لباس زیباست نشان آدمیت!"
من یک و ربع وقت
داشتم، 12 و نیم رسیدم دم سفارت، نیم ساعتی مچل شدم تا گفتند بیاید تو. آفیسر دم
در اسممو تو لیست هایلایت کرد و رفتیم برای بازرسی. چیز اضافی با خودت نباید داشته
باشی. فقط همین : پوشه یا کلاسور مدارک. بقیه چیزا دردسر میشه. مخصوصا که گیت دم
در به فلز ساعت و کمربند هم حساسه و باید دربیاری و از Xray رد کنی.
بعد از بازرسی
یه باجه بود که I-20، رسید فورتیس،
پرینت پرداخت سویس فی و پرینت رسید تکمیل DS-160 رو تحویل میدادی. پایین I-20 باید اسمتو بنویسی و امضا کنی، من نکرده بودم و آفیسر برگه رو با
روان نویس خودش بهم داد که امضا کنم. برخورد آفیسرها خیلی با احترام و خوب بود.
انگلیسی هم خوب صحبت میکردن! ازم پرسید که میتونی انگلیسی مصاحبه کنی، گفتم آره.
کلا دانشجوها رو انگلیسی مصاحبه میکنن، اگه نتونی با اردنگی میندازن بیرون، با
اینکه تو سفارت آنکارا امکان مصاحبه ترکی و فارسی هم وجود داره. بهم یه شماره داد
و یک فرم راهنمای انگشت نگاری به فارسی و ترکی و انگلیسی و به سالن انتظار
راهنمایی ام کرد. گفت راهنما رو توی سالن مطالعه کن. از وقتی این فرم DS-160 اومده و عکس رو آنلاین سابمیت میکنن، دیگه تو
سفارت ازت عکسی نمیخوان! بیخود اینهمه دنبال چاپیدن عکس دویدم.
رفتیم توی یک
سالن و منتظر اعلام شماره شدیم. تو سالن انتظار چند ردیف صندلی چیده بودند، پشت به
باجه های مصاحبه و انگشت نگاری. وسط سالن برای بچه ها اسباب بازی گذاشته بودن!
تلویزیون روی دیوار CNN
ترکی نشون میداد. 5 دقیقه بعد شمارمو خوندن برای انگشت نگاری: 4 انگشت دست چپ، 4
تای دست راست و در نهایت دو بیلاخ!
صدای خانم مسئول
باجه انگشت نگاری خیلی خیلی خیلی مسخره بود: یه چیزی تو مایه های صدای اون سگه توی
UP بود! خنده ام
گرفته بود بدجور و اون خانمه حتما فکر کرده من علاوه بر خوشتیپی و باشخصیتی، چقدرهم
خنده رو هستم!!!
دوباره بهم گفت
که منتظر اعلام شماره ام برای مصاحبه بشم. صدای مصاحبه ملت میومد (همون باجه های
پشت سر) بعضیا انگلیسیشون افتضاح بود و آفیسرها به فارسی یا ترکی کمکشون میکردن.
خیلی با احترام و خوب برخورد میکردن، مخصوصا با افراد مسن.
یک ساعت و
نیم نشستم. ساعت حدود 3 و ربع بود که نوبتم شد (وقتم ساعت یک و ربع بود!) شماره ها
به ترتیب اعلام نمیشد، بلکه به ترتیب زمان مصاحبه اعلام میشد. سلام و احوالپرسی و
قربونت و اینا! رشته ام رو پرسید. بعد هم اینکه چرا این دانشگاهو انتخاب کردی. بهش
گفتم یکی از استادهام بهم پیشنهاد داد (که خب راستشو گفتم) و گفت بعدش میخوای
چیکار کنی. گفتم هنوز تصمیم نگرفتم، شاید برگردم ایران. گفت همه چیز خوبه، یک فرم
بهم داد که سوالاشو جواب بدم و کیس نامبرم رو روی یک کاغذ نوشت و دستم داد. گفت
یکی دوماه بعد برای پیک آپ بیا. داستان پیک آپ اینه که باید بیای سفارت، پاسپورتتو
بدی، بعد هم پول پست یو پی اس رو بدی و بری، پاسپورت رو دو سه روز بعد میفرستن
هتل. یعنی اینکه برای پیک آپ 3-4 روز نیاز به یک آدرس ثابت توی آنکارا داری. تمام!
سبک شدم و کم کم
گرسنگی رو احساس میکردم. ساعتو نگاه کردم، حدود 3 و نیم بود. نسیم بیرون منتظرم
بود. رفتیم یک رستوران توی JFK که بچه ها توصیه کرده بودن. ما یه نقشه ترکیه داشتیم که یه بنده
خدایی به زبان سلیس فارسی روش نقاط مهم مثل سفارت، فورتیس، صرافی، مراکز خرید،
مترو، موزه ها، رستورانها و ... رو مشخص کرده بود. دستش درد نکنه. این رستوران 49
که پیشنهاد کرده بود، خدا بود! کباب ترکی و پیده سفارش دادیم. عجب غذایی بود، بس
لذیذ و مهیب! توی رستوران گنجشکا میومدن و بین میزها پرواز میکردن، و خرده نونها
رو از روی میزها میخوردن! اینجا- ببخشید اونجا، پرنده ها از آدما نمیترسیدن!
تا حد مرگ
خوردیم، و راه افتادیم سمت هتل. از دیشب هنوز کم خوابی داشتم، چای خوردیم و تخت
خوابیدیم! بعد از ظهر خیلی دیر بیدار شدیم. تصمیم گرفتیم همون اطراف دوری بزنیم. دختر
و پسرا همه تو کافه های خیابون مشروطیت مچل بودن. میبینید، اسلام که نباشه،
اینطوری وقت جوونا به بطالت میگذره!
رفتیم یه جایی اسم کچل تپه یا یه همچین چیزی.
یه مسجدی بود و یه مرکز خریدی، خب مسجد که زیاد دیده بودیم، رفتیم مرکز خرید. به
طور کلی همه چیز در ترکستان از ایران گرونتره! یه چیزایی محدودی مثل شکلات هابی،
نسکافه و بستنی مگنوم ارزونتر از اینجاست. عجب بستنی هایی دارن لامسبا! خیلی فاز
میده. دست کم 10 جور مگنوم دارن که ما یکی دوتاشو تست کردیم.
شب زیاد بیرون
نمیشد موند، این شهر حدود 10 به بعد تعطیله کلهم اجمعین! اومدیم هتل. یه دانلود
منیجر نصب کردم تا حسابی از خجالت اینترنت هتل دربیام. 1 مگابیت پهنای باند
همینجوری افتاده بود. کلی موسیقی و فیلم بود که تو ایران به دلیل ف ی ل ترینگ
نمیشد دانلود کرد، گذاشتم دانلود بشه و تازه گذاشتم همه درایورها و اپلیکیشنهای لپ
تاپم آپدیت بشه! به به... خوب چیزی هست.

صبح، بعد از
صبحانه کرممون گرفت که بریم کرفور آنکارا. چون از کرفور دبی خاطره خوب داشتیم،
خیلی مشتاق بودیم که اینجا رو هم ببینیم. به لطف گوگل مپز، یافتیمش، خیلی جای پرتی
بود، طوری که تو نقشه ای که داشتیم نبود. تا یه جایی رو میشد با مترو رفت. رفتیم
سوار مترو شدیم. عجب مترویی بود. ایستگاهها و متروی آنکارا درست برعکس تهران طراحی
شدن. تو تهران دو تا قطار وسط هستن با یه عالمه جا برای انتظار مسافرا در دوطرف، تو
آنکارا محل انتظار همه مسافرا وسطه (نصف محل انتظار ایستگاههای متروی تهران) دو تا
تونل مجزا برای قطارهای رفت و برگشت در دوطرف هست. عرض قطار ها هم دوبرابر عرض
قطارهای ایرانه! یعنی ایستگاههای کم ظرفیت تر و قطارهای جادار ترو درنتیجه معطلی
کمتر مسافر! خب دیگه، عقلشون نمیرسه...

مسیر قطار از یه
جایی روی زمین میومد و یه قسمتهایی روی پل میرفت، مثل منو ریل. منظره بسیار زیبایی
داشت و تا دوردستها دیده میشد. شهری تمیز و ساختمانهای مرتب و یکجور. بعد از پیاده
شدن از قطار، تو ایستگاه و اطرافش هیچکس رو نتونستیم بیابیم که انگلیسی بلد باشه و
بتونه آدرس بده. انگلیسی اینا در حد فاجعه هست، حتی چپ و راست و عددهای انگلیسی رو
هم بلد نیستن. حتی جوونا که انتظار میره دانشگاه و مدرسه رفته باشن. یک بابایی توی
یک دکه روزنامه فروشی برامون یک کروکی کشید و مسیر رو نشونمون داد! دمش گرم.
بالاخره رسیدیم کرفور...
توی یک قسمت از
مرکز خرید مثل سیتی سنتر دوبی، 6-7 تا رستوران بود. یه غذایی بود که اسمشو نمیدونم
(سخت بود خب) یه خمیر مثل نون تافتون بود که روش گوشت و پیاز و فلفل و ادویه و
اینا میریخت و توی تنور میپخت. شاهکار بود...
بعد از ناهار برگشتیم هتل. باغ وحش رو هم یاد گرفتیم تازه. هوا خیلی عالی بود، در گرمترین
ساعات روز دما به 28 درجه میرسید، اینو روی سنسورهای دمایی که روی ساعت های تو خیابونا
نصب شده بود، میشد دید. همیشه نسیم خنک میوزید... راحت میشد تو خیابون پیاه روی
کرد، بدون اینکه خیس عرق بشی.
عصر رفتیم یه
محله ای به اسم اولوس. خیلی بیخود بود، عین میدون امام حسین اینجاست. یه پارکی
اونجا بود بس اساس و کنارش شهر بازی. خیلی قشنگ بود. موزه هوانوردی رو هم یاد
گرفتیم، اما بعد از ظهرها زود میبست.
صبح روز بعد، که
روز آخر اقامت ما هم بود رفتیم سمت موزه تمدن آناتولی. موزه دور بود، باز هم با
مترو رفتیم. خیلی زیبا بود و آموزنده. ساعتها گشتیم و تازه خیلی سرسری دیدیم. باید
حدود 4 هتل میرسیدیم برای ترانسفر.
ظهر هم میخواستیم بریم ناهار سمت JFK. رفتیم یه
رستورانی به اسم اسکندر، روبروی 49. اون هم در نوع خودش شاهکار بود. یه نونی میپخت
که وسطشو باد کرده بود و اندازه متکا شده بود. یک ترشی فلفل هم داشت که نیاکان
انسان رو جلوی چشمش می آورد. و کباباش معرکه بود. بعد هم چای میداد!
دوباره اومدیم
هتل و منتظر ماشین شدیم. حدود 4 و نیم اومدن دنبالمون و بردنمون فرودگاه. این دفعه
دیگه زود رسیدیم و اون جلوها بهمون جا دادن، تو همون هواپیمای سمپاشی لعنتی!
یه خرده توی
فروشگاههای فرودگاه گشتیم، یک قسمت بطری فروشی داشت که خیلی قشنگ بود!!! حیف...
توی هواپیما با غذای سرد آشغال ایران ایر پذیرایی شدیم، بعد از اون نهاری که تو
اسکندر خوردیم، این از صد تا فحش هم بدتر بود... کوفتتون بشه، پس اون280 تومن پول اضافه بلیط چی بود آخه؟
شب حدود 12 رسیدیم
تهران. مردک عمله گیرداده چرا تو پاسپورتت مهر خروج نداره!!! موقع خروج وسایل همه
رو Xray میکردن....
مسخره ها. خانم پشت دستگاه انقدر خمیازه میکشید و خوابش میومد که به مانیتور
دستگاه اصلا نگاه نمیکرد... کاش چند تا بطری خریده بودم!!!
هر کاری بکنی،
آخرش به همین فکر لعنتی میرسی: همه دنیا، همه کشورها دارن جای بهتری برای زندگی
مردمشون میشن... بگذریم.