زنده یا مرده

وبلاگ زنده هم کم پیدا شده این روزا. بیشتر وبلاگهای تو بوکمارکهام یا درشون تخته شده یا خیــــــــــــــلی دیر آپدیت میشه. بدجور کساد بازاریه، بد.
پ.ن.1. بعد نود و بوقی هم که میاد بنویسه، دو خط مزخرفه، مثل همین که نوشتم.
پ.ن.2. بعد از ویرایش. یهویی تو کامنت دونی چشمم افتاد به کامنتی که راوی سه سال پیش برام گذاشته بود: ..."فقط حواست باشه که باید برگردی اینجا رو برای ما درست کنی ها"...
راوی هم دو سه روز پیش رفت هلند. خیر پیش.

اندروئید: لینوکس+دردسر

حدود یکماهی هست که یک گوشی اندرویدی گرفتم، اچ تی سی اریس، که از گوشیهای ورایزن هست.

اسباب بازی قشنگیه، و میتونه روزهای تعطیل ساعتها منو مشغول کنه...

گوشی به آدرس خونه دوستم ارسال شد و در نتیجه شب به دستم رسید. همون شب اول نشستم و روتش کردم. ساده ترین راه روت کردن این گوشی، استفاده از ایمیج روت هست، ایمیج رو باید روی کارت حافظه کپی کرد و گوشی رو ریبوت کرد. موقع بوت خودش ایمیج رو تشخیص میده و نصب میکنه. نکته اینجاست که فایل سیستم کارت حافظه باید فت 32 باشه نه 16. همین یک نکته منو سه چهار ساعت علاف کرد!!!

بعدش که گوشی روت شد، شروع کردم به ور رفتن با اپلیکیشنها. چون حافظه داخلی اریس خیلی کمه، خیلی زود به مشکل حافظه برخوردم. اولین کاری که باید میکردم، این بود که از شر یکسری اپلیکیشنهای بدردنخور که مال خود اچ تی سی بود خلاص بشم. یک اپلیکیشن خیلی خوب برای این کار، root uninstaller هست که میتونه همه اپلیکیشنها رو حذف کنه. نکته اینجاست که اپلیکیشنهای خود اچ تی سی اگه حذف بشه، دیگه از روی مارکت قابل نصب کردن نیست، پس باید حواستون جمع باشه.

تو این چند هفته اخیر خیلی با گوشی ور رفتم، و بیش از همه با یک برنامه به اسم ترمینال حال کردم. ترمینال، در واقع خط فرمان لینوکس رو روی گوشی در اختیار کاربر قرار میده. فقط مشکل این بود که یکسری از فرمانهای خیلی ابتدایی مثل cp رو نمیشناخت، بعد از یک خرده سرچ فهمیدم که باید busybox نصب کنم.

نصب busybox هم برای خودش داستانی داره، سعی کردم توی ریکاوری مود و با استفاده از ADB (یکی از ابزارهای SDK اندروئید هست) اینکارو انجام بدم، اما به چند تا مشکل اساسی برخوردم. به نظر میرسید که یک سری از جاهای مهم حافظه مثل فولدر سیستم، توی ریکاوری مود اصلا Mount نمیشه. با استفاده از Shell هم نتونستم Mount کنم، چون خود شل هم توی ریکاوری مود قابل دسترسی نبود... داستانی بود

بعد از کمی جستجو، یک راه حل خیلی ساده پیدا کردم: یک اپلیکیشن مجانی به اسم Titanium Backup نصب کردم. این اپلیکیشن برای کار کردش به Busybox احتیاج داره، در نتیجه وقتی اپلیکیشن بالا میاد، پیغام خطا میده. اونجا یک دکمه هم گذاشته روش نوشته Problems? که با کلیک کردن روی اون، خودش میره و آخرین نسخه busybox رو نصب میکنه! خیلی راحت و سریع درست شد.

بعدش یک مشکل دیگه این بود که اندروئید اصلا زبان فارسی ساپورت نمیکنه. ایمیلها و فیسبوک و صفحات وب که توش فارسی نوشته، کاراکترهاش به شکل مستطیلهای توخالی نمایش داده میشه. روی اندروئید 2.2 مثل اینکه فونت فارسی به طور پیش فرض نصب هست و حروف فارسی نمایش داده میشه. اما برعکس، یعنی از چپ به راست و به صورت جدا جدا. هرچند که این مسئله خیلی آزار دهنده هست و اعصاب آدمو خورد میکنه، اما خب از هیچی بهتره. گوشی من همین حروف جدای چپکی رو هم نشون نمیداد.

بعد از یک کم جستجو به این رسیدم:

http://www.google.com/support/forum/p/Android%20Market/thread?tid=6fff6080d23b9448&hl=en

که یک کاربری به نام bof-10 اومده یک کامنتی داده که یکسری فایلها رو دانلود و توی فولدر های /system/lib و /system/fonts کپی کنید. اما ننوشته که چطوری!!! دوباره از همون روش ADB و ریکاوری هرکار کردم نشد که نشد.

یکساعتی این در و اون در زدم تا فهمیدم که یک برنامه ای هست به نام root explorer که میتونه permission فایلها رو تغییر بده و حتی فایلهای سیستم رو حذف یا بازنویسی کنه. مسئله این بود که این برنامه کذایی پولی بود!!! واقعا که عجب آدمهای بی ظرفیت بیخودی پیدا میشن، یارو رفته یه برنامه بدردبخور نوشته، بعد هم پول میخواد! مسخره، آخه کسی که میاد گوشیشو روت میکنه، برای اینه که به تو و امثال تو پول نده و بتونه از امکانات گوشیش به طور کامل استفاده کنه، بعد تو داری سعی میکنی بهش اپلیکیشن بفروشی؟!!!

باز هم سرچ کردم و یک اپلیکیشن دیگه پیدا کردم به اسم Super manager که همه این کارا رو مجانی انجام میده!!! اما این برنامه هم به busybox نیاز داره، که میشه به همون روشی که گفتم نصب کرد.

بعدش خیلی راحت رفتم و فایلهای مربوطه رو بازنویسی کردم و الان میتونم فارسی بخونم، البته به همون صورت حروف جدا و چپکی! ولی خب از هیچی بهتره.

اینا رو اینجا نوشتم تا بعدا خودم یادم نره که چیکارا کردم، با این وضعیتی که من با این گوشی ور میرم، هرلحظه امکان ترکیدنش وجود داره. شاید به درد یکی هم خورد :)

وطن

وقتی میگویم "درد وطن"، مرادم رویاست

زیرا دیگر وطن دیرین نمانده است

وقتی میگویم "درد وطن"، مرادم بیش از همه آن چیزی است 

که در تبعید بر دوشمان سنگینی میکرد

ما اکنون در وطن غریبیم،
فقط درد برایمان مانده
و وطن رفته است

Mascha Kaléko

هستم هنوز

هنوز خدمتتون هستیم! و حالا حالاها خیال ندارم درشو تخته کنم.

اینجا ترمها کوارتری هست، یعنی 4 تا ترم در سال. ترمها کوتاه و فشرده است، تا میای شروع کنی میشه میانترم و بعدش هم زرتی ددلاین پروژه ها و یک هفته بعد هم ددویک! یه ذره تعطیلی و بعدش دوباره روز از نو... اینه که خیلی نمی نویسم اما معنیش این نیست که یادتون نیستم، نه!

امروز تو تعمیرگاه دوچرخه داشتم با دوچرخه ام ور میرفتم، یکی اومد گفت نمیدونی Spoke tightener کجاست؟ تا حالا اینو نشنیده بودم، اما فهمیدم آچار پره میخواد، جاشو نشونش دادم...

هر روز و هر روز میشه یاد گرفت، و هر چیزی میتونه متفاوت با اونی باشه که قبلا تجربه کردی.

دنیای جدید من

یعنی من هیچی ننویسم، شما هیچی نمینویسید؟ بازم راوی که تو این مدت یه روایتی کرد...

هیچی دیگه، اینجا خارجه، خیلی هم خارجیه، به جز یه خرده ایرانی که داره و چند تا فروشگاه که نون لواش و لیمو عمانی و مربای انجیر میفروشن، بقیه چیزاش خارجیه!

بیشتر از یکماهه که اینجام و هنوز هم مثل یک خوابه... اصلا باورت نمیشه که داری اینجا زندگی میکنی...شاید تا آخرش هم همینجوری باشه.

فکرشو بکن: نصفه شب از خونه ات راه بیفتی و بری فرودگاه، با عزیزانت خداحافظی کنی و سوار هواپیما بشی، یک خرده بخوابی، یک شام، یک خرده خوراکی، دستمالهای داغ KLM و مهماندارهای به شدت فرندلی... حرفهای جالب همسفرمون، بچه مسافر صندلی پشت سر که بی هوا با سر کچل من ور میرفت! و میرسی آمستردام... یه خرده انتظار، سوال پیچ شدن، گشتن همه خرت و پرتهای کوله ام، نگاههای پراشتیاق خارجیا به سازم و بعد دوباره هواپیما... از ساعت 10 تا 11:45 صبح رو 11 ساعت پرواز میکنی! و 4-5 بار بهت نهار میدن و میرسی پورتلند... خارج، امریکا... از این به بعد دنیای تو اینجاست!

همه چیز تمیزه و جالب، و سبز: اورگان ایالت همیشه سبزه... (حالا سگ خور، واشینگتن هم هست!)

خونه ها از توی هواپیما مثل قطعات دومینو کوچک و تمیز و سفید و مرتبند. بینشون فقط سبزی میبینی. خیابونها و جاده ها خلوتند و همه با سرعت ثابت و برابر با فاصله زیاد از هم حرکت میکنند. ترافیک بی ترافیک...

روزای اول که از خواب بیدار میشدم، یکدفعه جا میخوردم: اینجا کجاست؟ آهان...

دانشگاه، عالیه، بزرگ و زیبا، ساختمونهای قشنگ و امکانات عالی... سخت افزار هیچ ارزشی نداره اینجا، ساعتها میشستم و با مک های 32 اینچی kelly وب گردی میکردم... هر انگولکی که دوست داشتم به آیپدهای بوک استور کردم، همه آیپاد ها رو تست کردم و آخرش فهمیدم که چرا یک عده ای میمیرن برای مک. درکتون میکنم بیچاره ها!

بچه های اینجا، مرامشون بدفرم آدمو له میکنه، رفیقهای محسن اینجا لهمون کردند از مرام. جواد، MJ، امیرعلی، بابک، ... هر کی داستانی داره اینجا، داستانی برای خودش که بین همه در یک نقطه مشترکه: اونجا جای ما نبود. هنوز هم یکجورایی تاسف باره، چرا گل ترین جوونهای اونجا، باید اینجا باشن، دنبال.... گور باباش، قراره دیگه به این چیزا فکر نکنم. اصلا به من چه.

اینجا کسی اخبار گوش نمیده! به کسی ربطی نداره چی میشه، زندگی با آرامش ادامه داره و هیچی صلح و آرامش زندگیت رو تهدید نمیکنه... سیاست به عهده سیاستمداراست، فقط زندگی، راحتی، امینت و آرامش.

هر چی که بخوای برای راحتی تو مهیاست، هر چی که فکرشو بکنی و حتی نکنی. اصلا برای چی باید فکر بکنی؟!!! فقط حال کن.

خونمون چوبیه! وقتی توش راه میری، چوبها از زیر موکت پشمالو و نرم کف، قیژ قیژ صدا میکنه... یکی که تو دستشویی سیفون میکشه، کل خونه میفهمن! خونمون بزرگه، سه طبقه است، با 4 تا اتاق خواب، 5 تایی توش زندگی میکنیم. همه ایرانی هستیم و ورودی امسال. امسال ایرانی خیلی زیاد گرفته دانشگاهمون.

طبقه دوم اتاق نشیمن و آشپرخونه هست. خیلی بزرگ و دل بازه، خوراک پارتی گرفتنه، ما هم که همه اهل پارتی! 

دیشب خواستم برم بخوابم، دلم چایی خواست. رفتم چایی بریزم، صدایی به گوشم خورد: یکی داشت خیلی درب و داغون انگلیسی حرف میزد: دیس ریزن، وی هیر (TM)!!! یک پسره کره ای بود به نام کوان، از دوستای آرش که رسونده بودش خونه، آرش یه تعارف شابدلعظیمی بهش کرده بود که بیا تو، یارو هم پاشده بود ساعت 12 شب اومده بود تو!!! بچه باحالی بود، چرت و پرت زیاد میگفت، دو سال بود اینجا بود اما هنوز انگلیسی اش بدجور میلنگید خنگ خدا... آرش چرت و پرت داشت میگفت از ایران، کوان حرف قشنگی زد که همیشه یادم میمونه، گفت: نگو کشور من ضعیفه و نمیتونه. بگو که ما قوی هستیم، همین باعث میشه که کشورت قوی بشه.

بهش عکسهای ایرانو نشون دادیم، در مورد ایران میدونست، پرسید نمیرید نماز بخونید؟ دیر نشه یه وقت؟!!!

دو روزه داره یک بند بارون میاد، خیلی خداست این هوا... پریشب بعد از زدن ترمیناتور هفتگی، زیر بارون تا خونه قدم زدیم، بسی خوش رفت... بسی خوش میرود... بسی خوش خواهد رفت!

خوش باشید و برقرار!

شمارش معکوس

دو هفته تا فایر سکو...

چهارده، سیزده، دوازده...

دروس آموخته

بعضیا خیلی بی سروصدا توی زندگی آدم میان و میرن، حتی فکرشم نمیکنی که بتونن تاثیری روی تو و زندگیت داشته باشن، جدی نمیگیریشون، در حالیکه میبینی جور دیگه ای شد...

کسی که میتونست یکی از بهترین دوستام باشه (و شاید هم واقعا بود)، مدتی پیش ازم خداحافظی کرد و رفت دنبال سرنوشتش جای دیگه ای... تلفن زد و با همون ادب و احترام همیشگی خداحافظی کرد، با بهترین آرزوها، و بهترین آرزوهای من هم بدرقه راهش شد. توی خداحافظیش هم درسی بهم داد برای باقی عمرم، اینجا مینویسم، تا یادگاری ازش بمونه، و شاید بدرد تو هم خورد.

بهش گفتم: هر چی بود، تجربه ای شد برای زندگیت.

گفت: آره، کلی صفحه جدید به دروس آموخته ام اضافه شد.

- دروس آموخته؟

- من یک فایل ورد دارم به اسم دروس آموخته، هر چی که از کسی یاد میگیرم و تجربه میکنم توش مینویسم. اینو از دوستم دکتر روزبهی یاد گرفتم. یک وبلاگ داره که دروس آموخته اش رو اونجا مینویسه.

- چقدری شده؟

- حدود 500-600 مگابایت...

- 500 مگابایت متن... خیلیه!

- همش متن نیست، عکس و صدا و ویدئو هم هست...

به یاد این دوست، اولین درس آموخته ام رو اینجا مینویسم:

به خاطر داشته باش، پشت خطوط قرمز هیچی نیست، اگه ازش بگذري ممکنه به هرجایی بری...

نظر

كي گفته بايد وبلاگ بخش نظرات داشته باشه؟ اصلا كي گفته كسي بايد تو اين مملكت نظر بده راجع به چيزي... تازه اونم نه هر چيزي، وبلاگ من! و پست هاي سرشار از معاني والا و آموزه هاي اخلاقي و  عرفاني و ساير مزخرفات پر طمتراقش (درست نوشتم اينو؟)!!!

اصلا كسي ... ميخوره نظر داشته باشه به وبلاگ من، مگه برادر و پدر خودت وبلاگ ندارن؟!!!

نظرات وبلاگم، به لطف عزيزان بلاگفا، به جايي كه نبايد (TM) رفت... در راستاي اين حركت بزرگ و انقلابي، مراتب تشكر و تقدير از اين دوستان زحمتكش تا بيخ، اعلام ميگردد.

پ.ن. باشد كه جبران كنيم...


Overestimation

خيلي وقتا، خيلي مشكلاتو بزرگتر از اون چيزي كه هستن ميبينم.

خيلي وقتا، اصلا مشكلي نيست و من مشكل ميبينم!

تئوري worst case مدتهاست ديگه جواب نميده، هزينه اش خيلي بالاست...

پ.ن. اما هنوز عاشق اون احساس راحتي خيالي هستم كه بعد از پي بردن به اينكه اصلا مشكلي وجود نداره بهم دست ميده!

به یاد تقی

دیشب بعد از مدتها فرصتی دست داد که فیلم سینما پارادیزو رو تماشا کنم. مدتها یعنی یه چیزی تو مایه های 4-5 سال! آره، جدی میگم!

یادمه دوران لیسانس توی یک مراسمی (یادم نمیاد چی بود) از تقی پرسیده بودن فیلم مورد علاقه ات چیه و گفته بود سینما پارادیزو. خب راستش تقی به نظرم آدمی نبود که همینجوری همچین حرفی بزنه، برای همین میدونستم باید فیلم اساسی باشه. یادمه اون موقعها فیلمو از یکی گرفتم (فکر کنم امید بود) و مدتها نگه داشتم، اما هیچوقت پا نداد که بشینم ببینم و کم کم به فراموشی سپرده شد.

تا اینکه به لطف لولی (خدا بیامرز- الان دستش از دنیا کوتاهه و سربازیه) توی اون محموله 700 گیگابایتی که بهم رسوند، چشمم خورد به سینما پارادیزو اونم HD با کیفیت 720P! دیشب نشستم دیدمش زبانش ایتالیایی بود، اما زیرنویس انگلیسی داشت. حالا میفهمم چرا تقی چنین نظری داد...

داستان فیلم از اون داستانهایی هست که بالاخره هر کسی با یک قسمتیش همزاد پنداری میکنه. داستانی پر از ظرافت که بدون شک ریزترین جزئیاتش ساخته و پرداخته شده. هیچوقت شک نمیکنی که یک قسمت از داستان "همینجوری" خودش اینطور دراومده و تاثیری این چنینی داره. برعکس فیلمهای نسبتا خوب ایرانی که من اغلب در موردشون  همچین حسی دارم.

خیلی خوشحالم از اینکه این فیلم رو دیدم و دیدنش رو به هرکس که برای فیلم "خوب" ارزش قائله توصیه میکنم. بهترین قسمت فیلم به نظرم صحنه ای بود که آلفردو آپارات رو روشن کرد و تصویر را با آینه روی دیوار  میدان انداخت: "از دیوار ها عبور میکنیم..." عالی بود. و اون شیشکی آبدار دسته جمعی تماشاگران به بلیط فروش (کشیش فرستاده بودش که به مردم بلیط نصف قیمت برای دیدن فیلم توی خیابون بفروشه) شاهکار بود!!! یک ربع داشتم میخندیدم.

حالا این پست که به یاد تقی شد و رفت قاطی بقیه نوستالژیها، بذار اینم همینجا بنویسم. یک کتابی بود به نام حتما شوخی میکنید آقای فاینمن (Surely You're Joking Mr. Feynman) که اگه یادتون بیاد اون موقعها (زمان لیسانس) روزنامه شریف قسمتهای کوچکی از اونو ترجمه و چاپ میکرد و پایینش منبع رو ذکر میکرد. اون موقعا خیلی دوست داشتم هرجور که شده این کتابو پیدا کنم و بخونم که خب اینهم به دست فراموشی سپرده شد. به لطف جادی دوباره یاد این کتاب افتادم و رفتم نسخه صوتی Surely You're Joking Mr. Feynman رو به همراه یک کتاب دیگه از فاینمن به نام What do you care what other people think پیدا کردم. اینا رو روی گوشیم کپی کردم و هر روز توی راه رفت و برگشت به شرکت گوش میدم. کتاب خیلی جذابیه، بعضی جاهاش اینقدر خنده داره که یهو وسط خیابون میزنم زیرخنده و ملت برمیگردن و با تعجب نگاهم میکنن...

نویسنده کتاب ریچارد پی فاینمن فیزیکدان نظری و برنده جایزه نوبل فیزیک هست. او سالها در دانشگاههای کرنل، کلتک، ام آی تی و ییل تدریس کرده، روی پروژه منهتن (بمب اتمی) کار کرده و در نهایت در اثر سرطان ناشی از تابشهای رادیواکتیو مرده. فاینمن با یک رویکرد علمی و جالب با همه پدیده های زندگیش برخورد کرده و در این کتابها بیشتر از ماجراها و تجربیاتش میگه. تجربیاتی که خیلی جالب و بامزه هستند... جادی اینجا شرح خوبی بر این کتاب نوشته که اگه حال داشتید توصیه میکنم بخونید.

هه هه هه

من نميدونم چرا اخيرا اينقدر از ضايع شدن استيو جابز شاد ميشم؟ خوب نيستا، اصلا خوب نيست.

شايد چون خيلي آدم موفقيه و من نميتونم مثل اون باشم، حسادت و اين صوبتا... حتما همينه، يا دست كم يه چيزي تو همين مايه ها... اما خب بايد بگم كه ضايع شدن مايكروسافت و جمع كردن مفتضحانه اون دو تا تلفن جديدش (خداييش خيلي ضايع بودن) هيچ حس خاصي در من بوجود نياورد... كه خب علاوه بر سوال برانگيز بودن، جاي تاسف هم داره (سوژه به اين خوبي، من چرا خوشحال نشدم؟)!

اني وي، مردك پريشب اومده كنفرانس خبري گذاشته، سرشو يكوري خم كرده ميگه: براي آيفون 4، بهتون كاور مجاني ميدم، خب؟ ببين من نميتونم دو روزه اينهمه كاور توليد كنم، خب بايد مدلهاي مختلفشو سفارش بدين كه به همتون برسه، اونايي هم كه كاور خريدن پولشو بهشون پس ميدم!

خيلي خب بابا، تا 30 روز هم پس ميگيرم... اما خب بدونيد، از اينهمه آيفون كه فروختم فقط يكي دونفر پس آوردنش!!! تازه سفيدشم يكي دو روز ديگه مياد، بهانه نگيريد!

بعد هم برده آزمايشگاه سياه اپل رو به چند تا خبرنگار نشون داده... آزمايشگاهي كه كمتر كسي از وجودش خبر داشته:

اين آزمايشگاه هاي تك ترين آزمايشگاه راديويي دنياست. من سر طراحي و تست آنتن آيفون 4، صد ميليون دلار هزينه كردم!

اين ديگه خيلي مسخره است! فكرشو بكن تا كجاي انسان يكجوري ميشه، وقتي ببينه قابليتي كه بيشترين سرمايه گذاري رو روش كردي و قراره نقطه قوت محصولت بشه، تبديل به يك افتضاح و آبروريزي آنچناني بشه! يعني اين همه مهندس و طراح، با اينهمه تجهيزات پيشرفته و آزمايشگاه مجهز كه دست هيچكس بهش نميرسه، يكي پيدا نشد عقلش برسه كه اين لامسبو بگيره دستش ببينه آنتنش به باد ميره؟!!!

اين نشون ميده كه حتي دسترسي به پيشرفته ترين فناوريها و امكانات و دانش و ... هم نميتونه نقش حماقت انسانها رو از بين ببره! آره، همينه كه منو اينقدر شاد كرده: حتي عقل خود استيو هم به اين چيزا نرسيده!

مالیات عمر

دو هفته پیش، دو تا از دوستای خوبم رفتن سربازی، در واقع بردنشون، چون هیچ آدم عاقلی پیدا نمیشه که خودش بره. دیروز و امروز مرخصی بودن و امشب راهی.

فرصتی نداشتن که چیزی بنویسند از آنچه گذشته، اما تا الانش به خیر گذشته، هرچند که توی این گرما، سخت گذشته. تا الان که پشه ها شلوغ نکرده اند و دشمن فرضی هم شکستشون نداده، هرچند که بچه های زبر و زرنگ و باهوش اطلاعاتی، موفق به دستگیری جاسوساش شدن!

اگه بخوام بنویسم از عمق حماقت و مسخرگی این بساطی که به ریشمان بستند، یک کلمه درمیون میشه فحش و بدوبیراه و لعن و نفرین، پس همون بهتر که ننویسم. اگر هم بگم چیکار میشد کرد به جای این جفنگیات، یاسین به گوش خر خوندم که حتی فایده اش به اندازه فحش دادن هم نیست...

فقط میتونم بگم خدا به همراهتون، خیر پیش و سفر به سلامت.
امید، همیشه پر امید باشی، و برقرار، بپا ریشت اشتباه نشه با بعضیا.
لولی، مراقب باش، شعار اشتباه ندی، گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش...

از قدیما

نگاه کردن در سه چیز عبادت است:

- قرآن

-دریا

- و چهره پدر و مادر

در مورد دوتای اول مطمئن نیستم، اما در مورد سومی چرا.

به خاطر خدا... فکر کنید

پارسال بود که داشتم بی بی سی فارسی نگاه میکردم. یکی از برنامه هایی که خیلی دوستش داشتم کلیک بود، تو این برنامه اخبار دنیای فناوری اطلاعات (البته روایتی دروغ، کاملا غیرواقعی و جهت دار!!! و با مقاصد جاسوسی!!!) بررسی میشد: نمایشگاهها، گجت های جدید، سرویس های جدید و جالب و آخرش هم یک بخشی داشت که تو هر برنامه چند تا سایت معرفی میکرد. اونجا با پریانا آشنا شدم.

پریانا به اون سرعتی که من دوست داشتم آپدیت نمیشد و مطالبش هم خیلی تنوع نداشت. من یه مجله ای میخوام که روزی دو سه بار مجبور باشم آر اس اس هاشو بخونم تا عقب نمونم. اونجا با نارنجی آشنا شدم که خیلی نزدیک به اون ایده آلم بود. نارنجی خبراشو از انگجت و گیزمودو و چند جای دیگه میگیره که اونا واقعا ایده آلن، اگه عزیزان بذارن و این سایتا رو معاند نکنن!!!

بگذریم، تو این نارنجی یک عده هستن که تو نظرات هر پست -صرفنظر از اینکه اصلا ربطی به مایکروسافت و اپل داشته باشه یا نه- مثل سگ و گربه به هم میپرن. یه عده آدمی که بیشتر به زامبی شبیهن: اپلیا تکیه کلامشون شده : خدایا بخاطر خلقت سیپ از تو سپاسگزاریم!!! و طرفدارای ویندوز میان و میگن اپل چنینه و چنان و مایکروسافت خیلی گندس!

فکرشو بکن، پولشو دارن یه عده دیگه میگیرن و به ریششون لبخند میزنن و اینا اینجا دارن خودشونو جارو مجرور (TM) میکنن! خداییش اگه من جای استیو بودم، چه عروسی ها که در کجاها برگزار نمیکردم!

اولش فقط جذابیت های تکنولوژیک محصولات اپل برام جالب بودن، اینکه تو هر محصولش یک چیزی رو یا ابداع میکنه یا از یه جای دیگه ورمیداره و میاره و به یک محصول دیگه اضافه میکنه و با اینکار یک کانسپت جدید به طراحی اون محصول -برای همیشه- اضافه میکنه: مثل این نویز کنسلیشن که توی آیفون 4 معرفی کرد. بعضی محصولاتش که اصلا خودشون میشن کانسپت: مثل آی پد.

اما الان دیگه فقط این چیزا برام مهم نیست. دیگه استیو جابز که روی صحنه میاد با اون جین کهنه و تیشرت ساده، صورت اصلاح نکرده و سر کچلش و دو ساعت -توی کنفرانسی که ملت بلیطاشو از چند هفته قبل به چه قیمتی خریدن- از محصول جدیدش تعریف و تمجید میکنه (مثل اینه که تو پول بدی بری سینما و دو ساعت بشینی و آگهی بازرگانی تماشا کنی!!! اونم با یک مجری کچل بدلباس!) تکنولوژی و زیباییهای طراحی محصولش، آخرین چیزاییه که بهش فکر میکنم. تنها سوالی که دارم اینه : این پدرسوخته این بار چی تو کلشه؟

توی مراسم معرفی آیفون 4، از فروش آی پد گفت: هر 3 ثانیه یک آی پد میفروشم! به شما بدبختای مفلوک! و شماها میرین براش اکسسوری میخرین و هر نرم افزاری که بخواین از اپ استور من تهیه میکنید. براش کتاب میخرید و هزار تا کوفت و زهرمار دیگه.

آمار مهیت اپ استور: هر هفته 15000 نرم افزار جدید برای تایید و ارائه در اپ استور به ما داده میشه، که 95 درصدش تایید میشه. نرم افزار eBay، که طی یکسال، 10 میلیون بار دانلود شده و 600 میلیون دلار از فروش eBay از طریق اون بوده... اعداد و ارقام نجومی: رکورد 5 میلیارد دانلود از اپ استور... و پراخت بیش از یک میلیارد دلار به برنامه نویسان... فنرای مخ آدم میزنه بیرون. بقیشو خودتون از لینکی که دادم بخونید.

و اما نتیجه گیری: استیو و تیمش میشنن یه چیزی طراحی میکنن که خوب کار کنه، و خوشگل باشه، مهم نیست خصوصیاتش مطابق با خواسته های تو باشه، در واقع خواسته های تو اصلا جزو ورودیهای استیو نیست. بعد میفروشنش، خیلی زیاد و کم کم تو متوجه میشی که این همون چیزیه که میخواستی، و خواسته های خودتو کنار میذاری. فقط چیزی که تو دست استیوه آرزوی تورو برآورده میکنه! بعد میزنه به سرت و اپل پرست میشی و میری هر چی که روش عکس سیبه رو میخری، چیزای خیلی بی ربطی مثل این. حتی این وسط کسایی که اعتقاد دارن این محصولات خواسته ها شونو برآورده نمیکنه، متقاعد میشن که ایراد از خواسته هاشونه، چون اینهمه مردم اپل خریدن و راضین. البته آماری که استیو میده هم بی تاثیر نیست: ایشون سیمبین رو که بالاترین سهم در اسمارت فون داره رو جزو اسمارت فون ها حساب نمیکنه! و رتبه 1 رو به بلک بری میده تا 2 به خودش برسه!!! ebay و هر فروشگاه دیگه ای میاد به اپل پول میده تا نرم افزارشو به پلتفرم اختصاصی و انحصاری استیو راه بدن، پول خیلی خیلی زیاد! و در نهایت تو میفهمی که بابت نصب یک بیلبورد تبلیغاتی توی جیبت پول دادی... و وقتی به این حقیقت برسی، فقط زیر لب میگی: حرومزاده بی شرف! حتی دلت نمیاد آیفون خوشگلتو پرت کنی توی دیوار... کلی بابتش پول دادی آخه...

اما اون چیزی که مهمه سخت افزاری نیست که اپل دست مردم میده، اون یه ابزاره... و بالاخره این ابزار باید با اخرین تکنولوژی روز هماهنگ باشه، هر چقدر که پیچیده باشه اهمیتی نداره، اون مشکل طراحاشه و باید با قیمتی معقول در دسترس مردم قرار بگیره. پشت همه اینها یک فکر نابه، که خیلی خیلی ساده است. یک اکوسیستم اقتصادی ساده: یک سری محصولات خیلی عالین و برندشو مطرح و تثبیت میکنن: مک بوک ها و دسکتاپهای اپل. یک سری میان و تبلیغش میکنن و مجبورت میکنن بری سمت بقیه: آیپادها. به سمت طعمه های اصلی: آیفون و آی پد. و در نهایت وقتی طعمه رو گرفتی، دیگه کارت تمومه، تا آخر عمر خونتو میمکند! تا آخر عمر بازی میخری، نرم افزارهای کاربردی، موسیقی، کتاب و همه کارای روزمرتو مثل خرید، امانت گرفتن فیلم، رزرو بلیط سینما و کنسرت و ... با محصولات اپل انجام میدی. پس فروشنده های اینا هم مجبورن قلاب اپلو از اون طرف گاز بزنن و صداشون در نیاد.

اگه کسی چیز دیگه ای به نظرش میرسه، توی نظرات بگه، به شدت به سردرآوردن از کار استیو علاقمندم! و اینکه آخرش چی به ما میرسه!

کاش ما هم از این ایده های ناب بهره ای میبردیم... و کاش بیلبورد مجانی استیو نبودیم...

واکسن

دیروز روز واکسن بود، با عباس رفتیم انستیتو پاستور برای گرفتن کارت واکسیناسیون بین المللی.

با مترو رفتم، برنامه ریزی حرکت قطارها هنوز همونقدر احمقانه است، سه تا قطار خالی رد شد، بعدیش که وایساد پر بود، کنسرو شدیم. امید دهنت سرویس با این نظریه پردازیهات، به من چه کی به کی رای داده...

تا حالا این طرفا نیومده بودم، عجب جای دنجیه این خیابون پاستور، انگار کسی اینجای شهرو کشف نکرده...

تو انستیتو سگ پر نمیزد، کارمندا یه خط در میون بودن، دو سه روز پیش زنگ زدم و ساعت کارشونو پرسیدم: 8 تا 2 و نیم، پنجشنبه ها تا 11... یه وقت فشار نیاد بهتون؟!!!

رفتیم پیش خانم مسئول صدور کارت واکسیناسیون بین المللی،
ما: کارت واکسیناسیون بین المللی میخوایم
خانم مسئول: ما پنجشنبه ها تعطیلیم، الانم همینجوری اینجاییم، دیگه پنجشنبه نیاین اینجا، حالا ایندفه کارتو بهتون میدم...
ما (تو دلمون): *#$@&^»[\!
ما: خیلی لطف میکنید...

خانم مسئول سعی میکنه خیلی فرندلی برخورد کنه و مخ مارو کار بگیره...
واکسن کزاز و هپاتیت هر کدوم دو سه تومن، که میزنیم. واکسن MMR و تست سل هم ندارن.
پیش به سوی هلال احمر برای واکسن هپاتیت و آنفلانجا (همون آنفولانزا).
تا میدون انقلاب پیاده میریم، تو راه میریم تو یه بانک صادرات که آب بخوریم، یادم میاد پول اینترنتو ندادم. زنگ میزنم خونه که شماره حسابو بگیرم. داشتم فرآیند فارغ التحصیلی و وثیقه و خرید مدرکو برای عباس میگفتم، همینجوری چارشاخ مونده بود... مسئول یکی از باجه ها خیلی مودبانه میگه: میتونم کمکتون کنم؟ جوونه و تر و تمیز، از این آدما توی بانک دولتی، اونم بانک صادرات، خیلی کمیابه...

هلال احمر مثل کاروون سرا میمونه، نگهبان دم در تعداد کثیری از تخته هاش کمه! میفرستمون بانک سر کوچه، 21 تومن وجه رایج بابت مننژیت و آنفلانجا میایم پایین.
مننژیتو به بازوی راستم میزنه،
- اون یکی دستتو بیار
- صبح دوتا اونور زده، هردوشو همینور بزن
- جاش درد میگیره ها...
-...
عباس برگشته به یارو میگه: من فردا میخوام برم کوه!!!
خدا رو شکر MMR نداشتن وگرنه اونو باید .. .... میزد! اینهمه مارو ترسوند که تب میکنی و درد میگیره، همش الکی بود، هیچیم نشده تا الان!

شب با بچه ها رفتیم سفره خونه سنتی توی سه راه طالقانی، وقتی رسیدیم داشت میخوند:
گل در بر و می در کف و معشوق به کام است، سلطان جهانم به چنین روز غلام است
گو شمع میارید در این جمع که امشب، در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است...

پ.ن. همه کلیر شدن، فقط من موندم، دعا بفرمایید... باراک تو رو به اون سبیلت این کار مارو درست کن!

گهگاهی...

و گهگاهی دو خط شعری که گویای همه چیز است و خود ناچیز...

پ.ن. حتی گاهی چند کلمه ...

فرهنگي يا ايراني؟ مسئله اين است...

هر بار که بیرون از خونه –معمولا تو شرکت- میخوام دستشویی برم، عزا میگیرم. آخه من نمیدونم، چرا آدم باید یکی از مهم ترین و اساسی ترین کارهای روزانه اش رو در ناراحت ترین، سخت ترین و مضرترین پوزیشن ممکن انجام بده؟!!! چه مرضیه آخه؟ حالا تصورشو بکن که یه زمانی ممکنه این امر با مشکلاتی روبرو بشه و بیش از حد استاندارد(!!!) طول بکشه... خدا نیاره اون روزو!!!

چند وقت پیش یک مستند 45 دقیقه ای از نشنال جئوگرافیک دانلود کردم به نام: the secrets of toilet. یک قسمتی از این مستند تاریخچه تکامل توالت رو نشون میده، جالب اینه که حدود 350 سال پس از میلاد، در رم باستان هم توالت ها به صورت نیمکت های سنگی بودند که روش سوراخ داشته و ملت دور هم مینشستن و مشغول میشدن! میخوام بگم که اونا حتی اون موقع هم عقلشون اینقدر میرسیده که راحت بشینن و کارشونو انجام بدن نه اینکه با این وضعیت رقت بار چمباتمه بزنن و ...

خدا لعنت کنه مخترع – اگه بشه واقعا بهش گفت مخترع، چون که تو کله اش فقط ... بگذریم- این توالت ایرانی رو، که با این کارش یه ملتی رو به فلاکت کشوند...

تو این مستند هیچ نشانه ای از توالت ایرانی دیده نمیشه و اینکه اصلا چنین پدیده مازوخیسمیکی از کجا اومده و چرا ملت خودشونو گرفتارش کردند.

سه روز پیش بعد از مدتها یک کوه اساسی رفتم، و امروز دیگه تقریبا گرفتگی و درد عضلات پاهام از بین رفته بود که امروز این دستشویی لعنتی دوباره برگردوندش. واقعا هیچی بدتر از نادانی نیست...

روزت مبارک

بین همه روزهای خدا، یک روز برای توست، یک روز از میان اینهمه روز... و چه زیباست که نام دلنشین تو را دارد: مادر.

مادر ای چشمان تو خورشید آبی آسمانم

نام تو زیبا سرود عاشقانه بر لبانم

قبله گاهم قلب بی آلایش تو

سجده گاهم پای بی آسایش تو

میزنم من بوسه ها بر چهره ی معصوم و بی آلایش تو...

روزت مبارک، مادر.

دنیای این روزای من

آلبوم جدید داریوش، به نام دنیای این روزای من ریلیز شد...

چه اسم با مسمایی داره، مثل همیشه اشعار پرمعنا و موسیقی زیبا و صدای بی همتای داریوش...

ترک 6 رو خیلی دوست دارم، ترانه ای به اسم شکنجه گر:

رو به تو سجده میکنم، دری به کعبه باز نیست

بس که طواف کردمت، مرا به حج نیاز نیست

به هر طرف که بنگرم، نماز من نماز نیست


مرا به بند میکشی، از این رهاترم کنی

زخم نمیزنی به من، که مبتلاترم کنی

از همه توبه میکنم، بلکه تو باورم کنی


قلب من از صدای تو، چه عاشقانه کوک شد

تمام پرسه های من، کنار تو سلوک شد

عذاب میکشم ولی، عذاب من گناه نیست

وقتی شکنجه گر تویی، شکنجه اشتباه نیست...


خیلی متاسفم، از اینکه مثل همیشه این آلبومو دانلود کردم... اما تو مسئولیتت رو فراموش نکن...

آفیس 2010 بتا

مدتی پیش، نسخه technical preview آفیس 2010 رونمایی شد. بعد از اینکه ویندوز هفتم رو 64 بیتی کردم (چون ویندوز هفت 32 بیت هم مثل همه سیستم عاملهای 32 بیتی دیگه فقط 2 گیگ حافظه اصلی رو آدرس دهی میکنه) کرمم گرفت که نصبش کنم. انصافا ویندوز 64 بیتی یه چیز دیگه است، به شدت خودشو توی مالتی تسکینگ و پردازش موازی نشون میده.

حالا برگردیم به آفیس 2010. این نسخه Technical preview ما، علیرغم باگهای عدیده- که خیلی هم خوشایند نبودند، مثلا بدترینش این بود که اگه یکبار از کلید اینتر استفاده میکردی، دیگه نمیتونستی با ماوس متن رو انتخاب کنی، تا زمانیکه برنامه رو ریستارت کنی- چیز اساسی بود. مخصوصا Outlook 2010 که خیلی بهبود پیدا کرده، مثلا ایمیل ها رو مثل Gmail به صورت conversation نشون میده و دسته بندی میکنه و خیلی کارای جالب دیگه که باید خودتون نصب کنید و ببینید.

مدتی باهاش حال کردیم، تا اینکه امروز اومد گیر داد که یک هفته دیگه لایسنست تموم میشه و بیا اکتیویت کن و این صوبتا. منم مثل همیشه افتادم تو خط کرک و این کارای بی تربیتی، غافل از اینکه نسخه بتای رسمی Office 2010 Professional Plus بعلاوه Visio و MSP رو مایکروسافت مفت و مجانی گذاشته اینجا برای دانلود. حدود 770 مگابایت حجمشه، (ویزیو جداگانه دانلود میشه و حدود 350 مگا بایته)

اگه حال و حوصله وارد کردن ایمیل و این مسخره بازیا رو ندارید، خب عیب نداره، اینجا لینک مستقیمش هست! لازم به ذکره که این لینکها resume و   Download acceleration رو هم پشتیبانی میکنند.

بعدش هم باید با Product Key هایی که خود عمو بیلی مهربون برامون اینجا گذاشته، اکتیویتش کنی بره پی کارش!  همه این کارا : دانلود فایلها، نصب، اکتیویشن و ... به راحتی و بدون هیچ مشکلی از ایران قابل انجامه و نیازی به VPN و  هرگونه ژان گولر بازی نداره. خلاصه بشتابید که دیر بجنبید رفته از دستتون.

لازم به ذکره که باگهایی که گفتم هم در این نسخه از بین رفتن و در حال حاضر دارم از نسخه 64 بیتی آفیس 2010 لذت میبرم.

خداوند اموات بیل رو رحمت کنه...

سفر به ترکستان

بالاخره 9 می رسید و موعد سفر ما به ترکستان. یکشنبه دم ظهر شرکتو پیچوندم و اومدم خونه، ناهاری خوردیم و چمدون رو بستم. حدود 3 و نیم بود که رسیدیم فرودگاه امام.
از اونجایی که امسال طبق معمول هیچی گرون نشده، عوارض خروج از کشور با افزایش 100 درصدی به 50 تومن افزایش یافته، اما به دلایلی اینو به هیچ بانک ملی ابلاغ نکرده بودن و مابه التفاوت رو همونجا موقع خروج یواشکی از امت اسلام اخذ میکردند. من به علت خروج دانشجویی نباید عوارض میدادم، اما نسیم چرا.
با اینکه پرواز ساعت 5 و نیم بود، 3-4 تا صندلی بیشتر باقی نمونده بود! در نتیجه دوتا صندلی کنار هم نمونده بود که به ما بدن! به یه عده هم اصلا صندلی نرسید و قرار شد میله رو بگیرن. متوجه شدیم که بلیط بیزنس کلس ما (که ایران ایر 280 تومن از بلیط معمولی گرونتر تو پاچمون کرده بود) مربوط به یک هواپیمای فوکر 100 بوده!!! و از اون بدتر اینکه افتاده بودم ردیف آخر، چسبیده به موتور و دستشویی، صندلیش هم که نمیخوابه! یکبار دیگه هم این بلا سرم اومده بود، میدونستم که طی سفر لرزش و صدای موتور و رایحه خوش خدمت در انتظارمه... خیلی مسخره است که توی flight mode بلوتوث غیرفعال میشه! تقصیر منه که میخواستم کلاس بذارم، اصلا  گوربابای فلایت مود، گوشی رو روشن کردم، هدفونها رو تا ته توی گوشم کردم، اینقدر که گوشم درد گرفت تا بلکه از صدای موتور کم بشه. همه صدا از گوشم تو نمیومد، لرزش موتور هواپیمای سمپاشی از دیوار و صندلی به استخونهام منتقل میشد و توی جمجمه ام میپیچید... مسبتو شکر...
بعد از دو ساعت و نیم پرواز، خلبان وعده فرود در آنکارا تا چند دقیقه دیگر رو داد اما تا یک ساعت و نیم بعد از فرود خبری نبود... در نهایت خلبان اعلام کرد که به علت بدی هوا فرودگاه آنکارا بسته شده و در استانبول فرود آمدیم... یا خدا... داشتم حساب میکردم که امشب تا کی فرصت دارم که با اتوبوس آنکارا برم که ساعت 1 به سفارت برسم.
پیرمرد بغل دستیم روی اعصاب بود و هی دریچه تهویه منو میبست! بعید میدونستم عمدی اینکارو بکنه، بهش چیزی نمیگفتم و دوباره بازش میکردم.
تو استانبول نذاشتن از هواپیما پیاده بشیم. مشغول سوختگیری شدند و درهای هواپیما رو باز گذاشتن... ملت با ریت خیلی خیلی بیشتری دستشویی میرفتن! به همون نسبت رایحه خوش خدمت بیشتر شد. لامسسسسسسبا.... من تا حالا یه دفعه هم دستشویی هواپیما نرفتم، نمیتونید خودتونو نگه دارین؟!!!
رفتم از سرمهماندار خواهش کردم بذاره یه ربع روی پله های هواپیما وایسم. اجازه داد... بعد چند دقیقه ملت هم یاد گرفتن و دویست نفر دم در صف کشیدن، ای بابا... نفسی تازه کردم و رفتم نشستم سرجام. لپ تاپ رو در آوردم و فیلم تهران دیگر انار ندارد رو دیدم. خیلی خوبه، اصلا حال و هوای آدمو عوض میکنه.
نطق پیرمرد بغل دستی باز شد... پسراش امریکا بودن و کانادا و سنگاپور. خودش ارتشی بوده و چند سال هم امریکا زندگی میکرده. جوونیاش میرفته بلژیک بنز میخریده و سوار میشده میومده ایران! با یه پاسپورت ایرانی... هیییی میبینی تورو خدا، الان یه دبی شاشو میخوای بری صد تا اسکن مردمک چشم و اثر انگشتت میکنن و باید ویزا بگیری.
سه ساعتی مچل بودیم فکر کنم، بعد خلبان خبر داد که منتظر اجازه پرواز از فرودگاه استانبول هستیم! خب خداروشکر هواپیماهه هرچی باشه از اتوبوس بهتره! حدود 11 و نیم شب به وقت آنکارا رسیدیم، بعد از 8 ساعت، پیاده شدن از اون هواپیمای لعنتی جون دوباره بهم داد.
اسممون رو روی یک کاغذ دست یه خانم توی فرودگاه دیدم، خب ترانسفرمون هم به راهه! خانمه یه شرکت داشت که با شوهرش کارای گرین کارت و معاینات پزشکی و ... برای ایرانیا انجام میدادن. آدرس فورتیس بانکو ازش گرفتم. بانک ساعت 9 صبح باز میشه.
رسیدیم هتل، آب جوش آوردیم و نودل خوردیم. این نودل لامسب اصلا معجزه میکنه! بعد هم چای و خواب.
صبح بیدار شدم، بعد از دوش و اصلاح رفتیم برای صبحانه. انصافا خوب چیزی بود! دلی از عزا درآوردیم و زدیم بیرون. فورتیس یه خرده پایین تر از سفارته، مثل بانک سامان خودمون یه شماره میگیری و میشینی تا نوبتت بشه! فرمها و نمونه پرشده اش رو هم زدن به دیوار. فرمو پرکردم و 131 دلار رو ریختیم به جیب استکبار جهانی.
این اسمش اینترویو فی هست، جدا از اون 200 دلار سویس فی، باید به کنسولگری بابت مصاحبه پرداخت بشه. بدون رسید این پولا تو سفارت راتون نمیدن!
دو سه دقیقه از فورتیس پیاده رفتیم تا رسیدم به تقاطع خیابون جان اف کندی، که سفارت امریکا توش بود. دم سفارت امت اسلام مچل بودن. رفتم تو و با آفیسر دم در صحبت کردم. اسممو توی لیستی که دستش بود دیدم. سفارت آنکارا، بارکد نامبر و اینا نداره اصلا، اسمت باید توی لیست باشه. ساعت مصاحبه رو هم روبروی اسما نوشته، پس نمیتونی زودتر بچپی تو!
خب خیالم راحت شد. برگشتیم به سمت هتل، تو راه رفتیم صرافی و 100 دلار چنج کردیم. این کشورای دوزاری مثل ترکیه و دبی و مالزی و... بهترین کار اینه که دلار ببری، چون معامله ارزشون توی ایران خیلی کمه، کلی باید تو صرافیا این در اون در بزنی تا پیدا کنی، آخرش هم کلی گرون تر بهت میدن. بهترین کار اینه که دلار ببری، بعد هم هر روز به نرخ همون روز پولتو چنج کنی. تو این چهار روز که ما آنکارا بودیم دلار گرون شد و دفعه دومی که رفتم صرافی، 2 لیر ترکیه به نفعم شد که خب این پیروزی بزرگی برای اسلام و مسلمین و مشت محکمی بر دهان استکبار جهانی هست!
یه خرده خرت و پرت خریدیم و رفتیم هتل، استراحتی کردیم. لباس تر و تمیز پوشیدم و آماده رفتن به سفارت شدم. تو این لباس سفارت هم بین علما اختلاف هست. مخصوصا برای خانمها که با حجاب یا بی حجاب رفتنشون هم یه دکونیه! به نظر من آدم باید تروتمیز و کمی هم رسمی باشه. من کت و شلوار کتان پوشیدم و کراوات زدم. خیر سرمون قراره پی اچ دی استیودنت بشیم دیگه! بعید میدونم کسی رو بخاطر لباس ریجکت کنن (هر چند تو دبی چنین بهانه هایی برای ریجکت آورده شده، اما اون بحث دیگه ای هست. اونجا یارو میخواد ریجکت کنه، ممکنه از سایز دماغت هم ایراد بگیره) اما در شان یک ایرانی لباس بپوشید. یه عده ایرانی اومده بودن سفارت که حتی زحمت اصلاح صورت هم به خودشون نداده بودن. خب این اول همه یه جور بی احترامی به خودشون هست. به هر حال سعدی که بیخود نمیگه: "نه، همین لباس زیباست نشان آدمیت!"
من یک و ربع وقت داشتم، 12 و نیم رسیدم دم سفارت، نیم ساعتی مچل شدم تا گفتند بیاید تو. آفیسر دم در اسممو تو لیست هایلایت کرد و رفتیم برای بازرسی. چیز اضافی با خودت نباید داشته باشی. فقط همین : پوشه یا کلاسور مدارک. بقیه چیزا دردسر میشه. مخصوصا که گیت دم در به فلز ساعت و کمربند هم حساسه و باید دربیاری و از Xray رد کنی.
بعد از بازرسی یه باجه بود که I-20، رسید فورتیس، پرینت پرداخت سویس فی و پرینت رسید تکمیل DS-160 رو تحویل میدادی. پایین I-20 باید اسمتو بنویسی و امضا کنی، من نکرده بودم و آفیسر برگه رو با روان نویس خودش بهم داد که امضا کنم. برخورد آفیسرها خیلی با احترام و خوب بود. انگلیسی هم خوب صحبت میکردن! ازم پرسید که میتونی انگلیسی مصاحبه کنی، گفتم آره. کلا دانشجوها رو انگلیسی مصاحبه میکنن، اگه نتونی با اردنگی میندازن بیرون، با اینکه تو سفارت آنکارا امکان مصاحبه ترکی و فارسی هم وجود داره. بهم یه شماره داد و یک فرم راهنمای انگشت نگاری به فارسی و ترکی و انگلیسی و به سالن انتظار راهنمایی ام کرد. گفت راهنما رو توی سالن مطالعه کن. از وقتی این فرم DS-160  اومده و عکس رو آنلاین سابمیت میکنن، دیگه تو سفارت ازت عکسی نمیخوان! بیخود اینهمه دنبال چاپیدن عکس دویدم.
رفتیم توی یک سالن و منتظر اعلام شماره شدیم. تو سالن انتظار چند ردیف صندلی چیده بودند، پشت به باجه های مصاحبه و انگشت نگاری. وسط سالن برای بچه ها اسباب بازی گذاشته بودن! تلویزیون روی دیوار CNN ترکی نشون میداد. 5 دقیقه بعد شمارمو خوندن برای انگشت نگاری: 4 انگشت دست چپ، 4 تای دست راست و در نهایت دو بیلاخ!
صدای خانم مسئول باجه انگشت نگاری خیلی خیلی خیلی مسخره بود: یه چیزی تو مایه های صدای اون سگه توی UP بود! خنده ام گرفته بود بدجور و اون خانمه حتما فکر کرده من علاوه بر خوشتیپی و باشخصیتی، چقدرهم خنده رو هستم!!!
دوباره بهم گفت که منتظر اعلام شماره ام برای مصاحبه بشم. صدای مصاحبه ملت میومد (همون باجه های پشت سر) بعضیا انگلیسیشون افتضاح بود و آفیسرها به فارسی یا ترکی کمکشون میکردن. خیلی با احترام و خوب برخورد میکردن، مخصوصا با افراد مسن.
یک ساعت و نیم نشستم. ساعت حدود 3 و ربع بود که نوبتم شد (وقتم ساعت یک و ربع بود!) شماره ها به ترتیب اعلام نمیشد، بلکه به ترتیب زمان مصاحبه اعلام میشد. سلام و احوالپرسی و قربونت و اینا! رشته ام رو پرسید. بعد هم اینکه چرا این دانشگاهو انتخاب کردی. بهش گفتم یکی از استادهام بهم پیشنهاد داد (که خب راستشو گفتم) و گفت بعدش میخوای چیکار کنی. گفتم هنوز تصمیم نگرفتم، شاید برگردم ایران. گفت همه چیز خوبه، یک فرم بهم داد که سوالاشو جواب بدم و کیس نامبرم رو روی یک کاغذ نوشت و دستم داد. گفت یکی دوماه بعد برای پیک آپ بیا. داستان پیک آپ اینه که باید بیای سفارت، پاسپورتتو بدی، بعد هم پول پست یو پی اس رو بدی و بری، پاسپورت رو دو سه روز بعد میفرستن هتل. یعنی اینکه برای پیک آپ 3-4 روز نیاز به یک آدرس ثابت توی آنکارا داری. تمام!
سبک شدم و کم کم گرسنگی رو احساس میکردم. ساعتو نگاه کردم، حدود 3 و نیم بود. نسیم بیرون منتظرم بود. رفتیم یک رستوران توی JFK که بچه ها توصیه کرده بودن. ما یه نقشه ترکیه داشتیم که یه بنده خدایی به زبان سلیس فارسی روش نقاط مهم مثل سفارت، فورتیس، صرافی، مراکز خرید، مترو، موزه ها، رستورانها و ... رو مشخص کرده بود. دستش درد نکنه. این رستوران 49 که پیشنهاد کرده بود، خدا بود! کباب ترکی و پیده سفارش دادیم. عجب غذایی بود، بس لذیذ و مهیب! توی رستوران گنجشکا میومدن و بین میزها پرواز میکردن، و خرده نونها رو از روی میزها میخوردن! اینجا- ببخشید اونجا، پرنده ها از آدما نمیترسیدن!
تا حد مرگ خوردیم، و راه افتادیم سمت هتل. از دیشب هنوز کم خوابی داشتم، چای خوردیم و تخت خوابیدیم! بعد از ظهر خیلی دیر بیدار شدیم. تصمیم گرفتیم همون اطراف دوری بزنیم. دختر و پسرا همه تو کافه های خیابون مشروطیت مچل بودن. میبینید، اسلام که نباشه، اینطوری وقت جوونا به بطالت میگذره!
رفتیم یه جایی اسم کچل تپه یا یه همچین چیزی. یه مسجدی بود و یه مرکز خریدی، خب مسجد که زیاد دیده بودیم، رفتیم مرکز خرید. به طور کلی همه چیز در ترکستان از ایران گرونتره! یه چیزایی محدودی مثل شکلات هابی، نسکافه و بستنی مگنوم ارزونتر از اینجاست. عجب بستنی هایی دارن لامسبا! خیلی فاز میده. دست کم 10 جور مگنوم دارن که ما یکی دوتاشو تست کردیم.

شب زیاد بیرون نمیشد موند، این شهر حدود 10 به بعد تعطیله کلهم اجمعین! اومدیم هتل. یه دانلود منیجر نصب کردم تا حسابی از خجالت اینترنت هتل دربیام. 1 مگابیت پهنای باند همینجوری افتاده بود. کلی موسیقی و فیلم بود که تو ایران به دلیل ف ی ل ترینگ نمیشد دانلود کرد، گذاشتم دانلود بشه و تازه گذاشتم همه درایورها و اپلیکیشنهای لپ تاپم آپدیت بشه! به به... خوب چیزی هست.
صبح، بعد از صبحانه کرممون گرفت که بریم کرفور آنکارا. چون از کرفور دبی خاطره خوب داشتیم، خیلی مشتاق بودیم که اینجا رو هم ببینیم. به لطف گوگل مپز، یافتیمش، خیلی جای پرتی بود، طوری که تو نقشه ای که داشتیم نبود. تا یه جایی رو میشد با مترو رفت. رفتیم سوار مترو شدیم. عجب مترویی بود. ایستگاهها و متروی آنکارا درست برعکس تهران طراحی شدن. تو تهران دو تا قطار وسط هستن با یه عالمه جا برای انتظار مسافرا در دوطرف، تو آنکارا محل انتظار همه مسافرا وسطه (نصف محل انتظار ایستگاههای متروی تهران) دو تا تونل مجزا برای قطارهای رفت و برگشت در دوطرف هست. عرض قطار ها هم دوبرابر عرض قطارهای ایرانه! یعنی ایستگاههای کم ظرفیت تر و قطارهای جادار ترو درنتیجه معطلی کمتر مسافر! خب دیگه، عقلشون نمیرسه...
مسیر قطار از یه جایی روی زمین میومد و یه قسمتهایی روی پل میرفت، مثل منو ریل. منظره بسیار زیبایی داشت و تا دوردستها دیده میشد. شهری تمیز و ساختمانهای مرتب و یکجور. بعد از پیاده شدن از قطار، تو ایستگاه و اطرافش هیچکس رو نتونستیم بیابیم که انگلیسی بلد باشه و بتونه آدرس بده. انگلیسی اینا در حد فاجعه هست، حتی چپ و راست و عددهای انگلیسی رو هم بلد نیستن. حتی جوونا که انتظار میره دانشگاه و مدرسه رفته باشن. یک بابایی توی یک دکه روزنامه فروشی برامون یک کروکی کشید و مسیر رو نشونمون داد! دمش گرم. بالاخره رسیدیم کرفور...
توی یک قسمت از مرکز خرید مثل سیتی سنتر دوبی، 6-7 تا رستوران بود. یه غذایی بود که اسمشو نمیدونم (سخت بود خب) یه خمیر مثل نون تافتون بود که روش گوشت و پیاز و فلفل و ادویه و اینا میریخت و توی تنور میپخت. شاهکار بود...
بعد از ناهار برگشتیم هتل. باغ وحش رو هم یاد گرفتیم تازه. هوا خیلی عالی بود، در گرمترین ساعات روز دما به 28 درجه میرسید، اینو روی سنسورهای دمایی که روی ساعت های تو خیابونا نصب شده بود، میشد دید. همیشه نسیم خنک میوزید... راحت میشد تو خیابون پیاه روی کرد، بدون اینکه خیس عرق بشی.
عصر رفتیم یه محله ای به اسم اولوس. خیلی بیخود بود، عین میدون امام حسین اینجاست. یه پارکی اونجا بود بس اساس و کنارش شهر بازی. خیلی قشنگ بود. موزه هوانوردی رو هم یاد گرفتیم، اما بعد از ظهرها زود میبست.
صبح روز بعد، که روز آخر اقامت ما هم بود رفتیم سمت موزه تمدن آناتولی. موزه دور بود، باز هم با مترو رفتیم. خیلی زیبا بود و آموزنده. ساعتها گشتیم و تازه خیلی سرسری دیدیم. باید حدود 4 هتل میرسیدیم برای ترانسفر.
ظهر هم میخواستیم بریم ناهار سمت JFK. رفتیم یه رستورانی به اسم اسکندر، روبروی 49. اون هم در نوع خودش شاهکار بود. یه نونی میپخت که وسطشو باد کرده بود و اندازه متکا شده بود. یک ترشی فلفل هم داشت که نیاکان انسان رو جلوی چشمش می آورد. و کباباش معرکه بود. بعد هم چای میداد!
دوباره اومدیم هتل و منتظر ماشین شدیم. حدود 4 و نیم اومدن دنبالمون و بردنمون فرودگاه. این دفعه دیگه زود رسیدیم و اون جلوها بهمون جا دادن، تو همون هواپیمای سمپاشی لعنتی!
یه خرده توی فروشگاههای فرودگاه گشتیم، یک قسمت بطری فروشی داشت که خیلی قشنگ بود!!! حیف... توی هواپیما با غذای سرد آشغال ایران ایر پذیرایی شدیم، بعد از اون نهاری که تو اسکندر خوردیم، این از صد تا فحش هم بدتر بود... کوفتتون بشه، پس اون280 تومن  پول اضافه بلیط چی بود آخه؟
شب حدود 12 رسیدیم تهران. مردک عمله گیرداده چرا تو پاسپورتت مهر خروج نداره!!! موقع خروج وسایل همه رو Xray میکردن.... مسخره ها. خانم پشت دستگاه انقدر خمیازه میکشید و خوابش میومد که به مانیتور دستگاه اصلا نگاه نمیکرد... کاش چند تا بطری خریده بودم!!!
هر کاری بکنی، آخرش به همین فکر لعنتی میرسی: همه دنیا، همه کشورها دارن جای بهتری برای زندگی مردمشون میشن... بگذریم.

ردبول به آدم بال میده!

این ردبول لامسب ترکونده! آگهیاش خداست، مخصوصا این:

تولد لافكاديو

چشمي به هم زديم و دنيا گذشت... الان 4 ساله كه دارم اينجا مينويسم، از خودم، و دنياي اطرافم. نوشتن اينجا بهم كمك كرد تا بهتر ببينم، بهتر بشنوم، بهتر حرف بزنم و بهتر بنويسم.

لافكاديو اما، حكايت ديگه اي بود: قصه كسي كه از روزمرگي ميترسيد و فرار ميكرد، قصه من و شايد قصه تو كه داري اينجا رو ميخوني... لافكاديو تفنگ برداشت و گلوله زد تا مثل بقيه شيرها هدف نباشه، اما راضي نشد كه هدفش مثل بقيه شكارچيا، شير باشه... نه شير موند، نه شكارچي: لافكاديو، لافكاديو شد...

فكر كرد گم شده و ترسيد، عمو شلبي هم اينجا رهاش كرد، اما لافكاديو، لافكاديو ميمونه، با شلبي يا بدون شلبي...

لافكاديو هيچوقت از چيزي كه انتخاب كرد پشيمون نشد، اون بهترين لافكاديوي روي زمين بود!

اميدوارم هممون بهترين باشيم...

خاطرات باجه ای

از اول این هفته همینجور دارم بین دانشگاه، نظام وظيفه، وزارت علوم و گذرنامه سگدو ميزنم... هر كدوم اينها باجه هاي بسيار دارند، صفهايي به غايت طويل و ملتي مچل... هر كدوم ساعتهاي كاري خودشونو دارن: اداره دانش آموختگان از ۸ تا ۱۱ صبح دانشجوها رو راه ميده (بماند كه تازه ساعت ۸ و نيم بعد از خوردن صبحانه و چاي كارشونو شروع ميكنن و ساعت ۱۰ و نيم هم درو ميبندن و از بيرون فقط صداي كركر خندشون شنيده ميشه)، نظام وظيفه از ساعت ۷ صبح باز ميشه و حتي زودتر از ۷ و نيم همه سركارن، اما ساعت كار تا ۱ بعداز ظهره و از ۱۲ و نيم به بعد ديگه كسي رو راه نميدن، وزارت علوم از ۸ صبح تا ۳ بعد از ظهر هستن...

بدتر از همه، نظام وظيفه هست با كارمنداي بي ادب، به غايت طلبكار و ... ... و البته ... . ببخشيد همه صفات اين ...ها در يك فحش نميگنجه. ديگه حال ندارم كه نق و نال كنم از اينكه در اين باجه ها بر ما چه گذشت، همه اينا رو در اپلاي نامه خواهم نوشت. صبور باشيد، اينور يا اونور بالاخره همه داستان ها رو در كتابي به نام اپلاي نامه خواهم نوشت تا راهنمايي باشه براي آيندگان!

اين روزا خيلي راحت با آدمايي كه دورو برم هستن گرم ميگيرم، توي همين صفها و باجه ها. گاهي آدمايي رو ميبينم با سرنوشتهاي عجيب و غريب، از دنياهايي به كلي متفاوت. چيزايي رو تجربه كردن كه وقتي خوب توي ذهنم ميگردم، ميبينم كه اينا هم يه روزاي خيلي خيلي دوري- مثلا وقتي دبستاني بودم، يا حتي قبل از اون- توي ليست ادونچرهاي زندگيم بوده و الان به كلي فراموش كردم! براي من خيلي جالبه و گوش دادن به حرفاشون گذر زمان رو از يادم ميبره...

ديروز توي نظام وظيفه توي صف وايساده بودم كه امضاي آخر نامه معافيت تحصيلي ام رو بگيرم. دو نفر كنارم بودن، نفر جلويي، مهندسي دريا خونده بود توي دانشگاه نوشهر و نفر پشت سري، عمران دريا. مهندس دريا، تخصصش موتور بود و توي نفتكش كار ميكرد. سفيد رو بود و خوش تيپ. با ريش پروفسوري! سه ماه روي آب بود و سه ماه خشكي.از سوپر تانكرها ميگفت و كشتي هاي ۹۸۰۰۰ تني. خيلي جالب بود و آموزنده! ميگفت دريا جاي آدميزاد نيست! خيلي جاها رفته بود، اسپانيا، ايتاليا، اندونزي، گوام... چميدونم ديگه يادم نمياد! از ۱۴ تا نفتكش ايراني ميگفت كه توي عسلويه همه پهلو گرفته اند و خالي و بيكارند، ديگه نفت بي نفت! كفگير مملكت داره ميخوره ته ديگ، حواستون باشه! بيشتر دوست داشت بيكار باشه و پول الكي بگيره، ميگفت دزداي دريايي كشتي رو بگيرن، ما راحت ميشينيم و حق اسارتمونو ميگيرم!!!

وسط صحبتاش صداي دعوا بلند شد. صداي يك زن بود كه ميگفت چرا ايراد بني اسرائيلي ميگيرين... مردك بهش گفت: برو خانم، ما اصلا اينجا با زن جماعت هيچ حرفي نداريم، برو بگو پسرت خودش بياد، من ديگه كارتو انجام نميدم... زن اصرار ميكرد: مگه مرد و زن داره؟ رومو برگردوندم، ديدم خانمه با دلخوري رفت...

مهندس دريا، از رنكينگ مهندسهاي كشتي گفت، داشت ميرفت امتحان بده كه مهندس دوم كشتي بشه. فكر كن مهندس دوم كه ميشد، روزي ۳۳ دلار حقوق ميگرفت! ۱۰ سال تعهد خدمت داشت به شركت نفت، ميخواست بعدش براي هميشه بره كره جنوبي! ميگفت به خاطر همين حقوق مزخرف هيشكي نميمونه و همه ميرن كره، بعد اينجا مجبورن مهندساي هندي و چيني بيارن با حقوق چند برابر!

مهندس عمران، شيرازي بود. سيه چرده و قلمي بود. توي كشتي سازي كار ميكرد. كارش خشكي بود اما گاهي گذارش به سكوهاي نفتي مي افتاد. سكوي نفتي يه مستصيل ۲۰ در ۴۰ متريه. سانت به سانت فضا اونجا ارزش داره، و كابينهاش مثل قبر ميمونه، يك تخت خواب و يك ميز تاشو كه از تو ديوار درمياد. هيچي نداره اين سكوي لامسب... هيچي! تنها تفريح اونجا ماهيگيريه و صحبت! با لهجه شيرازي ميگفت: "به اي دريا كه نگاه ميكني، يه غمي دلتو ميگيره... آدم ديوونه ميشه" خيلي اينو قشنگ ميگفت به نظرم... پاشو روي زمين ميزد و ميگفت: " اي زمين به آدم خيانت نميكنه، اما دريا... قاعده خاص خودشو داره، بهش نميشه زور گفت. عصباني ميشه. ميتوني به زمين زور بگي، بكنيش، سيمانش كني، اما دريا حرف زور حاليش نيست..." همه اين داستانا مال ۲۰ روز روي سكو بودنش بود. ميگفت به خشكي كه رسيدم، با خودم گفتم: ديگه برنميگردم دريا.

ميگفت همه روي سكو شيره اي هستن! همه يعني كارگرا، مهندساي ليسانس و فوق ليسانس... همه! پرسيدم اون وسط دريا جنس از كجا ميارن؟ برام توضيح داد كه جوشكارا جنسا رو توي در و ديوار جاسازي ميكنن و روشو جوش ميدن، به اندازه مصرف چند ماه جاساز دارن! بعد هم ميدونن كه جاساز هر كي كجاست! ميتوني كل سكو رو يه مخزن گنده مواد مخدر تصور كني!!! ميگفت يه بار يكي نامردي كرده بوده و جنسا رو كف رفته بوده... همه آشفته و افسرده شده بودن و كسي كار نميكرده! اي دل غافل....

يه دراي داك درست كردن توي بندرعباس كه ديگه كشتيهاي ايراني رو نفرستن دبي ...

ديگه نوبتم شده بود، به ساعت نگاه كردم: يك ساعت و نيمه كه تو صفم، پام درد ميكنه اما راضي ام!

از كنار پيرمرد بلوچ رد شدم. توي دستش يه برگه سبز بود با عكس يه جوونكي كه به نظرم پسرش بود. چشماش هنوز مثل اول صبح كاسه خون بود. ميگفت نماز صبحمو وسط همين ميدون (سپاه) خوندم.

توي اتاق، ستوان دوم الدنگ، بعد از نيم ساعت سرپا نگه داشتن من توي اتاق و سفارش دادن داروهاش به دژبان توي اتاق، دادن ساعتش براي تعمير و دادن آدرس ساعت سازي، پرسيدن حال و احوال دكتر بهداري كه منتقل شده بود، تلفن زدن به سه نفر كه سوميش سرهنگ بود، نامه ام رو امضا كرد. برو...

تو راه وزارت علوم، توي گوشه و كنار ذهنم، يه جايي كه خودمم نميدونستم، يه آرزوهايي پيدا كردم: دريا نوردي و سفر با كشتي...

تحصیلات پولکی

من نمیدونم کدوم فلان فلان شده ای اسم این دکون که ما توش درس خوندیم رو گذاشته تحصیلات رایگان. تف به قبر پدرش! امروز که باج نظام وظیفه رو دادم و معافیت تحصیلی گرفتم، رفتم وزارت علوم برای گرفتن معرفی نامه به گذرنامه. مردک به ریش من لبخند زد و گفت: شما به وزارت علوم بدهکاری، یا 5 تومن وثیقه میذاری یا اینکه مدرک لیسانس و فوقت رو میری میخری! بعد میتونی از کشور خارج بشی.

در نهایت 750 تومن بابت لیسانس و یک و نیم هم بابت فوق لیسانس مارو چاپیدند... اونچه که این وسط انسان رو دوگانه سوز میکنه، اسمشه که تحصیلات رایگانه! آخه کجاش رایگانه؟

حکایت اون مدارس غیر انتقاعی بود که کاملا هم انتفاعی بود! حالا الان فهمیدن اونو درست کردن و اسمشو گذاشتن مدارس غیر دولتی. حالا این یکی اسمش کی درست بشه، خدا عالمه.

خیلی حس بدی داره، اینکه ببینی این دم رفتنی، مملکتت داره همه جوره میچاپدت...

خوشي هاي الكي، خوشي هاي راستكي

يه چيزايي هست كه آدم ازش خوشش مياد و خودش هم نميدونه چرا، شايد چون يه نوستالژي رو تو ذهنش زنده ميكنه كه خودش هم دقيقا نميدونه چيه... اما هر جوري كه حسابشو ميكنه، ميبينه كه اينا به هيچ لحاظ هيچ گونه يوتيليتي براش ايجاد نميكنه.

مثلا من بسته هاي فدكس رو خيلي دوست دارم، خيلي خيلي زياد، مهم نيست چي توش باشه يا اصلا براي من باشه يا نه. و من هميشه آرزو بدل كه يه روز يكي از اينا بياد در خونمون:

كه تا امروز نيومده بود، و احتمالا بعد از اين هم نخواهد آمد... امروز كه اين اومد در خونه، دلم نميومد بازش كنم و يه چند دقيقه اي نگاهش ميكردم... هيييييي فدكس!!!

يكي ديگه از اون چيزاي عجيب غريبي كه دوست دارم، بوي سخت افزار نوست كه از توي جعبه در مياري. يه بوي خاصيه كه از برد هاي نو مياد، وقتي سخت افزار حتي يك ساعت كار ميكنه، برد گرم ميشه و ديگه اين بو رو نميده، بوي سخت افزار كهنه ميده كه اصلا حال نميده. ولي اين بو اصلا سرحالم مياره...

بايد خيلي از اينا باشه، اما فعلا همين دوتا تو ذهنم بود...

پ.ن. امروز كه پرونده ام تو وزارت علوم تكميل شد و دادم به مسئولش، گفت يك لحظه تشريف داشته باشيد، آقاي فرجي از شما يه سوال داره!!! گفتم يا خدا، الان بايد تمام شجره نامه ام رو فتوكپي بگيرم بيارم تا تطبيق بده.... خلاصه بعد از 2-3 دقيقه كارش تموم شد و ازم پرسيد: من پسورد ياهو ام رو چطوري عوض كنم؟ منو ميگي $#@*....!!!

كنسرت

بعد از مدتها، نفسي تازه كرديم در هواي صداي دلنشين استاد (البته پسر استاد!)...

بليطها روز پنجشنبه آنلاين فروخته شد، و در عرض چند ساعت همه فروش رفت. البته خبرهايي در دست هست كه بعضيا تونستن ساعت 5 صبح جمعه هم بليط تهيه كنند!!!

ساعت 7 از خونه راه افتاديم و حدود 40 دقيقه اي توي ترافيك بوديم تا رسيديم. نگهبانهاي دم در فقط چك ميكردند كه يك كاغذ گنده دستت باشه! تو كه رسيديم، متوجه شديم كه نسيم و امير رو دم در راه ندادن، چون كاغذ دستشون نبوده، به يكي از مسئولين حراست گفتيم تا با دم در هماهنگ كنند.موقع ورود فقط باركد روي بليط چك ميشد و البته كارت ملي كسي كه بليط را خريده بود.

برنامه تقريبا سروقت شروع شد، با مقدمه اي در مايه دشتي. تصنيف توبه شكن از آلبوم نقش خيال و شهر به شهر از آلبوم جديد آب، نان، آواز (كه اكثر بخش هاي كنسرت از همين آلبوم بودند) حسابي سرحالم آورد... نفهيمدم چجوري 3 ساعت گذشت... چشم باز كردم و ديدم هواي گريه، از آلبوم نسيم وصل رو داره ميخونه.... چقدر جاي نسيم وصل خالي بود و البته از با ستاره ها، هيچي اجرا نشد.

آخر برنامه، تشويق زياد مردم و درخواستشون براي اجراي يك آهنگ ديگه (كه اكثرا مرغ سحر رو ميخواستند) باعث شد استاد يكبار ديگه تصنيف در عاشقي (اونهم از آلبوم آب، نان، آواز) رو اجرا كنه، تصنيف نفس گيري بود با ريتم لنگ و تحريرهاي عجيب و غريب كه واقعا اجراش اونم آخر برنامه خيلي مشكل بود. فكر كنم مرغ سحر اجازه اجرا نداشت، وگرنه اجراي اون خيلي آسون تر بود و البته مجلسي تر (نخواستم بگم عوام پسندانه!!!)!

چند دقيقه اي به يازده نمونده بود كه برنامه تمام شد، شبي پر از خاطره و موسيقي با آرامشي وصف ناپذير. 12 رسيديم خونه.

شهر به شهر و كو به كو در طلبت شتافتم     خانه به خانه در به در، جستمت و نيافتم

بر دل من ز بس كه جا، تنگ شد از جدائيت     بي تو بدست خويشتن، سينه خود شكافتم

دلها بسوزه...

دیروز رفتم دی اچ ال پولمو پس بگیریم، چون بسته ای که پیک آپ کرده بود برگشت خورد...
برای اینکه .ونشون بیشتر بسوزه، خودکار تی ان تی رو گذاشته بودم تو جیب پیرهنم!!!

پ.ن. دیگه هیچ پست اکسپرسی از امریکا به این خراب شده دلیوری نداره، خلاص...

کامپیوترت ایرادی نداره؟!!!

امروز رفتم دانشکده، دنبال کارهای تحویل پایان نامه و فرمهای فارغ التحصیلی (خیر سرم!)
خواستم برم پیش هاشم حال و احوالی کنم، نبود، رومو کردم اینور، ناصر خفتم کرد!
بیا ببین این لپ تاپ من چی شده، داشتم با لپ تاپش ور میرفتم، یه دفه کوروش اومد گفت منم باهات کار دارم! پیش اون رفتم، اونم چند تا اشکال فرانت پیج ازم پرسید...
رفتم با صحافی کوچه سگ پز صحبت کردم، قرار شد اگه پرینتها رو تا ساعت 6 بهش بدم، فردا صحافی شده تحویل بده، وقت نمیشد برم خونه پرینت بگیرم، رفتم دفتر فنی روبروی سگ پز، دادم 400 صفحه علم و دانش رو پرینت بگیره...
من: زکی، این که فونتاش نصب نیست!
مردک فنی: آره، اینو تازه فرمت کردیم، هنوز فونتاشو نصب نکردیم.
من: باشه، من فقط فونت نازنین میخوام، کپی میکنم برات.
مردک فنی: نه، همه فونتا رو نصب کن!!!!
من: %&*؟!؟!!!!

پ.ن.1. حالا این که خوبه، سر پرینت سمینار نسیم، برای همین یارو اکروبات هم مجبور شدم نصب کنم!!!
پ.ن.2. خدارو شکر این صحافیه هنوز کامپیوتری نشده...
پ.ن.3. ببینم، کامپیوترت عیبی، ایرادی، چیزی نداره؟ نه تعارف نمیکنما!!!

نه به خدا!!!

* فرازهایی از فرم DS160 ...

* به نظرتون جواب منفی به این سوال در کلیر شدن تاثیر مثبت داره یا منفی؟!!!