روز نسبتا ردیف

صبح، نیم ساعت زودتر رفتم دانشگاه، که برم دنبال پیگیری نامه نظام وظیفه. بعد از اینکه یه سرفرستادنم تحصیلات تکمیلی پی نخود سیاه، برگشتم و براش توضیح دادم که نامه من همین جا باید باشه. زنک، بعد از دوتا دهن دره، یه سری تکون داد و گفت: آره، نامتو الان تایپ کردم!!! (دقت داشته باشید که ساعت 10 صبح بود!)

ازش پرسیدم که خب کی امضا میشه، من همین جا باید بیام دنبالش یا تحصیلات تکمیلی؟ بعدش باید کجا برم؟ یه خورده نگاه کرد و تقریبا میشه گفت در جواب من فقط یک پلک زد!!! یعنی آره! اول صبحی خیلی حالم خوب بود که یه چیزی بارش نکردم!

یاد پرمون خدابیامرز افتادم که چقدر انسان بود، روحش شاد. امیدوارم هر جا که هست، سروکارش با آدمهای باشخصیتی مثل خودش باشه.

مدرس امروز بالاخره منو پای تخته برد! طبق تجربه SDP، تا دوسه جلسه به مسئله ای که حل کردم استناد میکنه، تا آخر ترم هم دیگه منو پای تخته نمیبره. یک مسئله بسیار پیچیده احتمالات بود که نیاز به دوتا عمل جمع و یک عمل تقسیم داشت!!! (این عمل تقسیم، در مقطع فوق وارد رشته صنایع شده) که خب من، در یک حرکت، حلش کردم!!!

ظهر علیرغم وجود خودرو شخصی، راه افتادیم رفتیم ستارخان کباب ترکی بخوریم! ببین من چه تحولی کردم!

بعد از نهار، حس سرکلاس رفتن نداشتم، برای همین هم کلی معطل کردیم و بعد راه افتادیم اومدیم دانشگاه. دوباره رفتم همون باجه قبلی و از نامه پرسیدم. نامه ها رو دوباره گشتم. مال من نبود. تو همین هیر و بیری نامه رسون اومد و نامه من دستش بود!!! ای مورفی فرق پدر! این دفعه خواب موندی!

در یک حرکت انتحاری رفتم وزارت علوم. کارمند شماره 1، درحالیکه داشت برای آخر هفتش، تور رزرو میکرد، امضا کرد و بادست اشاره کرد به اتاق کناری. اونجا کارمند شماره 2، امضای بعدی رو کرد و به مسئول مهر اشاره کرد. مسئول مهر، با یک دستش چادرشو نگه داشته بود و با دست دیگش مهر میزد، باید نامه رو میذاشتی زیر دستش تا مهر بخوره، و بعد برمیداشتی (که دوباره مهر نخوره!!!)

وعده ما، فردا، باجه نظام وظیفه!!!

به افتخار شهرام

خبر خوش همین بود! درود بر شهرام، درود بر آزادی! راهش پر رهرو باد(TM)!!!

Khozabalat

There I am, stuck right in the middle of what I have been escaping from my entire life...

Now the question is: were I really escaping from or coming into this!!!???

This is what I need to find myself...

Note: due to some mental disorders, you gonna see more posts like this!

زنگ حساب

مدرس، سر کلاس صف، منو پای تخته نمیبره، چون:

الف) میدونه برای من که باهاش SDP پاس کردم، اونم با نمره درخشان!!! حل مسائل پیش پا افتاده صف رقمی نیست!

ب) جزوه حسین رو زیر دست من دیده و میدونه که این نقشه شوم، راهی جز شکست نخواهد داشت! (با فرض اینکه حال نداره مثال جدید بزنه)

ج) دلش نمیاد منو جلوی این بچه نیم وجبیای لیسانس ضایع کنه.

د) شب درازه...


فرق پدرت

دیروز اپیزود 4 فصل پنجم Lost پخش شد، امروز هم روی تورنت اومد. یکی از دوستان به عنوان کامنت اینو گذاشته بود:

این هم اوضاع من:

عکس اول: فرق پدرت...با این اینترنتت...

عکس دوم: ما میتوانیم... پابزن لامصصب، پابزن!!!

ارجاع

نظر به اینکه پدیده "ارجاع" اخیرا در کشور کاربرد بسیاری یافته، سازمان نظام وظیفه در اقدامی بی سابقه، "برگه ارجاع" را جهت ارجاع هر چه سریعتر عزیزان، در اختیار علاقمندان قرار داده است! به این ترتیب، در بدو ورود به سازمان، همون دم در، ارجاع داده خواهید شد!!!

برگه فوق، متعلق به یکی از دوستان مرجوع میباشد.

QOS

دیشب بالاخره عده ای از دوستان اینور آب و اونور آب پایه شدن تا گپی بزنیم.   Skypeرو راه انداختیم، من، بهی، شهرام و بعد از مدتی سرو کله حاج محسن هم پیدا شد، ولی چون میکروفون نداشت، پیچوند. کیفیت صدا محشر بود و کنفرانس خیلی خوبی شد. در همین گیر و دار، اینترنت من به باد رفت! زنگ زدم ISP، گفتن مرکز مخابرات شما ترکیده! تا دو سه ساعت دیگه هم درست نمیشه!!!
ای فرق پدرتون... با تمام احترامی که من برای اینترنتم قائلم باید بگم که دیشب ...
حالا ببینیم هفته بعد کی میترکه!!!
امروز اومدم دانشگاه، ترم جدید شروع شده.اونطور که پیداست، استاد تئوری صف، بیش از حد روی علاقه ما به درس حساب کرده، کلاسو انداخته تو برق 1!!!! فکرشو بکن، از دانشکده تا برق!!! اگه راه داشت حتما حذف میکردم...
از طرف دیگه، ما هم بیش از حد روی استاد SCM حساب کردیم، نیم ساعت بعد از شروع کلاس گفت: برای اینکه جلسه اول به شما و من فشار نیاد، کلاسو الان تعطیل میکنم!!!
سر ظهری خواستیم بریم ناهار، از قرار معلوم بوفه رو کن فیکون کردند و حالا حالاها تعطیله، رفتیم طبقه بالای سلف. صفی بس عظیم بود، جلوی یک باجه! غذاها و ظرفها و لیوانها رو که دیدم، عطاشو به لقاش (همون لقش!!!) بخشیدم و زدم بیرون.
به یاد اون موقع ها با محمد رفتیم حجی...
امروز یه خبر خیلی خوش شنیدم، که تا وقتی صاحابش اجازه نده، نمیتونم بگم. بسی شاد شدم.
Notes:
QOS: Quality Of servce

هاستینگ جدید و ...

مدتی بود که به علت فشل بودن سرویس هاستینگ عکسها، این وبلاگ من به کلی از ریخت و قیافه افتاده بود. عکسها، بنر و ... همه به باد رفته بودند. بالاخره یک انسان نیکی به نام سجاد، نمیدونم از کدوم فروم پیدا کردم که برام یک دعوتنامه پرشین گیگ فرستاد و از اون اوضاع فلاکت بار نجات پیدا کردم. خدا امواتشو بیامرزه.

حالا من یک دعوتنامه پرشین گیگ دارم، اگه کسی خواست، بگه براش بفرستم.

پریشب داشتم با بهی جون چت میکردم. کلی صحبت کردیم، خونشونو دیدم و .. القصه، قرار بر این شد که هر هفته گپی بزنیم. من پیشنهاد کردم که اگه بقیه دوستان هم مایل باشند، کنفرانس کنیم که بسیار بیشتر حال میده. از دوستان مجهز به ادوات استعمال اینترنت مثلا پرسرعت (همین ADSL های درپیتی 128 و 256)، هدست (میکروفون+هدفون) و وبکم مجهزند، تقاضا میکنیم در این کنفرانس هفتگی شرکت کنند تا حالی ببریم. حتی دوستان اون طرفی هم اگه بیان که دیگه نور علی نوره...

فعلا قرارمون شنبه شبها، ساعت 9:00 شب به وقت تهرانه. هر کی خواست بیاد، یه کامنتی بزنه اینجا تا هماهنگ کنیم. این هفته که با یاهو مسنجر کار کردیم، کیفیت صدا و تصویر خیلی داغون بود، به همین دلیل میخوایم که با Google Talk ادامه بدیم. اگه خواستید نسخه قابل حملش اینجاست. فقط حیف که ویدئو نداره. اگه کسی سرویس بهتری برای ویدئو کنفرانس میشناسه، حتما بگه.

بهی هم به سعادت دیدار استاد نایل میشه... استاد 7 مارس در آتلانتا کنسرت داره... و من هنوز اینجام... عیب نداره، بالاخره قسمت ما هم میشه که یک روز با استاد بخونیم: بهشون بگین که اینجا یه نفر همیشه مسته....

خانه پرنده

تو این تعطیلات، فکری به حال معضل مسکن پرنده ها کردم!

نقشه رو از اینجا گرفتم. حالا منتظرم براش مشتری پیدا بشه!

DELL XPS 1210 explosion chart

تا حالا نشده یک لپ تاپ بیش از یکسال دست من باشه و کارش به اوراق شدن نکشه. این هم explosion chart آخرین لپ تاپم که به علت اشکال در سیستم پاور کارش به اینجا کشیده. کاش میشد لپ تاپ رو هم مثل کامپیوترهای دسکتاپ قطعاتشو بخری و خودت اسمبل کنی، خیلی مشکلاتش کمتر میشد.
لازم به ذکره که این قطعات بعد از شستشوی کامل با آب و صابون، دوباره اسمبل شدند و الان لپ تاپ مثل اسب کار میکنه.

خداحافظی

این پست برای یکی از بهترین دوستان من و شماست، که فردا میره... یکی از رفقای سونای خشک و بخار، کوه و دشت و کویر، دانشگاه و امتحان و کوییز...
چند شب پیش، داشتم به این عکس نگاه میکردم، دقت کردید؟ داره یکی یکی از این جمع کم میشه...
بگذریم، به مناسبت رفتن امین، به رسم  گذشته، دور هم جمع شدیم و هندونه ای خوردیم.


این هم عکس رسمی، حیف که فرصت نشد بچاپمش و به امین بدم.

امین! نمیدونم در این لحظات رفتن، آدم باید خوشحال باشه یا ناراحت، اما باید خیلی سخت باشه، در هر حال، ما همیشه به یادت هستیم و برات بهترین آرزوها رو داریم.
هر جا که هستی، خدا به همرات.

جشن دانش آموختگی

بالاخره ما هم دانش آموخته شدیم (به قول سعید!!!)
به لطف بروبچ مکانیک، جشن امسال بسیار پربار برگزار شد و خیلی خوش گذشت!!! هر جور مسخره بازی که فکرشو بکنید (و حتی نکنید) درآوردند، اما حضور صنایعی ها، و بطور خاص 81 ای ها بسیار کمرنگ بود. واقعا بعضی دوستان کم لطفی کردند و نیومدند، و البته جشن رو از دست دادند.
این هم 81 ای های حاضر در جشن
بعد از مراسم، بیرون آمدیم و جلوی دانشکده کلی عکس گرفتیم. چون تعدادمون خیلی کم بود، مجبور شدیم عده ای 82 ای رو هم بیاریم که خیلی تابلو نباشه.

تا مراسم دانش آموختگی بعدی!!!

شب، سکوت، کویر

با کسب اجازه از محضر پیشکسوتان کویر، بخصوص توپولوی خودمون، این پستو مینویسم.
بالاخره فرصتی دست داد و جماعتی از همه جا خسته و کوفته و درب و داغون پایه شدند که برنامه ای که از پارسال تو فکرش بودیم رو ردیف کنیم، راهپیمایی در کویر مرنجاب. این برنامه به رهبری حاج عباس، و با حضور GPS مهدی معاف که قبلا به نقاط مورد نظر رفته بود و اونها رو ثبت کرده بود، برگزار شد.
روز 5 شنبه، 29 فروردین ماه، صبح زود، با دو ماشین، از تهران به راه افتادیم، چون عده ای این ور شهر بودند و عده ای اون ور، قرار شد که بهی و حاج عباس، بچه ها رو سوار کنند و در نهایت دم عوارضی قم، همدیگر رو ببینیم. بعد از اینکه ماشین ما تکمیل شد، اولین توقف، دم خونه شهرام، برای گرفتن کتری بود. این کتری در بسیاری از برنامه ها، نقش بسیار مهم تامین چای ما رو بر عهده داشته. این هم شهرام دم در خونشون، حدود 7 صبح.

شهرام چون امتحان داشت، نتونست با ما بیاد، اما کتری اش با ما بود!!!
توقف بعدی دم پمپ بنزین بود، که ما مثل همیشه، منتظر عباس اینا شدیم!!!

بعد از زدن بنزین، راه افتادیم. بین راه فقط یه جایی برای زدن چای توقف کوتاهی کردیم. سر ظهر بود که رسیدیم کاشان، و رفتیم رستوران برای ناهار. جا داره بگم، این رستوران رو یکی از دوستان کاشانی توصیه کرده بود.

بعد از زدن ناهار، به سمت آران و بیدگل رفتیم .از اونجا 45 کیلومتر جاده خاکی بود تا دم کاروانسرا. این جاده دست اندازهای خطرناکی داشت!!!

از دیگر جاذبه های توریستی این جاده، شترهای باحالش بودند که رفتار دوستانه ای با انسانها داشتند. این شترها، وقتی فهمیدند داریم عکس میگیریم، فیگور گرفتند!!!

حدود یک ساعتی تو این جاده بودیم، که خیلی حال داد، و بعد به کاروانسرا رسیدیم.

روبروی کاروانسرا، چنین چشم اندازی داشت:

البته این آب به مقدار بسیار خفنی، شور بود. از اینجا راهپیمایی ما در کویر به سمت جزیره سرگردان، که حدود 8 کیلومتر فاصله داشت، شروع شد. این کویر که عکسهاشو در ادامه میبینید، در اصل دریاچه نمک بوده، که هنوز هم نقاط مرکزی اش، مرطوبه و وقتی پا میگذاری، توی ردپاها آب جمع میشه، (یکی از زیباییهای کویر، گوش دادن به صدای قلپ قلپ آبه که توی جای پاها جمع میشه) و جزیره سرگردان خشکی واقع در این دریاچه بوده.
زیباییهای کویر بسیارند و قلم من از بیانشان قاصر. من گوشه ای از این زیباییها رو درک کردم و گوشه ای از درک خودم رو در اینجا مینویسم.
در کویر، عظمت هستی رو به چشم دیدم، سکوتی رو شنیدم که در عمرم نشنیده بودم. زمین زیر پا، آسمان بالای سر، خورشید که رفته رفته در افق طلایی ناپدید میشد، بوی خاک و نمک و تنهایی... صدای قدمها، صدای خرد شدن بلورهای نمک زیر پا و صدای قل قل آب، ریتمی بود که انسان رو با کویر یکی میکرد، در کویر غریبه ای نیست، هر چه هست آشناست و هیچ نیست جز او...
با عبور از کویر، چهره زمین، لحظه به لحظه تغییر میکرد. اول شن و نمک، و بعد انواع بلورهای نمک.

وسط کویر، بلورهای نمک روی زمین به شکل 6 ضلعی های کمابیش منتظم در آمده بودند. شبیه کندوی زنبور عسل، واقعا شگفت آور بود...

در آسمان پاک آبی، ماه رو در مقابل خورشید میشد دید. هنوز خورشید غروب نکرده بود که به جزیره سرگردان رسیدیم. آبی خوردیم نفسی تازه کردیم و بساط چای رو راه انداختیم. بعد از زدن چادرها، دور آتش نشستیم و چای دودی زدیم و شب، سکوت، کویر استاد رو گوش دادیم.
دوستان، برای شام، سوپ تدارک دیدند و روی هیزمها پختند.

این آرامش، دیری نپایید. باد شروع به وزیدن کرد، و کم کم شدید تر شد. وسایل رو داخل چادرها بردیم و میخهای چادرها رو به سرعت زدیم. طوفان شروع شد و شن ها رو به همه سوراخ سمبه ها برد، صاعقه هم، هر چند ثانیه یکبار افق رو روشن میکرد. شام رو توی چادر ها خوردیم، که همچین بفهمی نفهمی، تهش یک کم ماسه داشت!!!
برخلاف پیش بینی ما، اصلا شب سردی نبود، گرم هم بود، و از گرما در چادر رو باز گذاشتیم. نیمه شب، مهمانان ناخوانده ای داشتیم، که صدای عربده هاشون، سکوت کویر رو شکست. بعد هم اومدند و آتش ما رو تصرف کردند.
طلوع آفتاب، منظره زیبایی داشت.

بعد از زدن صبحانه (مسولیت چای برنامه کلا به عهده بهی جون بود)، عکس رسمی برنامه رو گرفتیم.


و بعد راهی قله جزیره سرگردان شدیم، ارتفاع این قله چندان قابل توجه نبود، اما چون بلند ترین ارتفاع ناحیه بود، چشم انداز بسیار زیبایی داشت. تا چشم کار میکرد، سفیدی نمک بود...

از قله، به سرعت به سمت تپه های شنی حرکت کردیم. بعد از حدود 4 ساعت پیاده روی به تپه های شنی رسیدیم، مدتی استراحت کردیم و از شن های روان لذت بردیم. روی این تپه ها سوسکهای زیبایی بودند که وقتی احساس خطر میکردند، خودشون رو به مردن میزدند، جای آرش خالی!!!

اول قرار بود که از تپه ها به سمت چاه آب بریم، اما به دلایلی، تصمیم گرفتیم که به سمت کاروانسرا بریم و با ماشین دم چاه بریم.
در این راه هم هم کویر، شگفتی تازه ای داشت. گلهای زیبایی که وسط بیابان برهوت شاداب و باطراوت بودند:

من چند تا از این گلها رو آوردم و اینجا تو باغچه خونه کاشتم. اما به شادابی وقتی که در کویر بودند، نیستند.
این هم عکس پایانی برنامه:

بعد از این، دو دسته شدیم، عده ای به دیدن چاه رفتند و عده ای هم (ما) به سمت کاشان.
در کاشان، ناهار رو خوردیم، و حالی کردیم (!!!) و برگشتیم.
در پایان از تلاشهای دوستانی که برای هماهنگی برنامه زحمت کشیدند تشکر میکنم، همینطور از راهنمای خوبمون حاج عباس و همینطور GPS مهدی معاف.
آنچه دیدید، تنها گوشه ای از عکسهایی بود که بخش ناچیزی از زیباییهای این سفر رو نشون میداد. امیدوارم عمری باقی باشه تا بازهم بتونیم با هم به چنین سفرهایی بریم.
این بود سفر ما به کویر مرنجاب.
 

سلامی دوباره

سلام، مدتها بود که اینجا ننوشته بودم، به همون بهانه های همیشگی؛ درس، کار و ... اما دلیل اصلیش همونیه که همتون میدونید!!! تو این مدت، از خجالت، نه به وبلاگ خودم سر میزدم، نه به وبلاگ بقیه! و همین شد که تا امشب، پست 6 فروردین بهی جون رو ندیدم، اما حالا که دیدم، بر آن شدم که وبلاگو آپ کنم.

بله، همونطور که بهی هم گفته بود، اولین کوه سال 87 رو با شهرام و بهی رفتیم. یک صبح خنک بهاری، ساعت 6 و نیم صبح. از درکه شروع کردیم به بالا رفتن، همه چیز بوی تازگی بهار رو میداد. بین راه، برای صبحانه توقفی کردیم و بعد تا پلنگ چال، یک کله بالا رفتیم. هنوز هوا خنک بود و خیلی سرسبز نشده بود، اما این هم صفای خودشو داشت.

بعد از پلنگ، یک کم شیب زیاد تر شد و صخره ها حالت سیخونکی پیدا کردند، چیزی تو این مایه ها:

اینقدر رفتیم که یه جای دنج و باحال، دم رودخونه پیدا کردیم، برای زدن نهار. قبلش، یک کنسرو آناناس زدیم، که به خاطر ماهیت برنامه (آناناس بودن) امری بسیار خطیر بود. چنگال ها رو هم گذاشتیم یک کنار که برای نهار، تمیز بمونند.

بعد از زدن ناهار، که به رسم همیشگی، جوجه بود، هوس چای دودی کردیم. و با وجود داشتن منابع غنی زغال، شهرام و بهی راهی جمع کردن هیزم شدند. و در نهایت همچین بساطی علم شد.

به دلیل وزش باد و انباشته شدن مقدار زیادی هیزم، تکه های چوب داغ به چشم و چالمون رفتند و خساراتی رو بر جای گذاشتند که در این عکس تنها گوشه ای از اون دیده میشه:

بعد از این اتفاقات، حدود دو ساعت راه، با شیب نزدیک به 90 درجه رفتیم،  اگرچه پاداش این تلاش، مناظری بود که وصف اونها در کلمات نمیگنجد.

و در نهایت، از زاویه ای جدید، ایستگاه 5 توچال رو دیدیم.

خب، بقیه راه هم که معلومه، سوار تله کابین شدیم و برگشتیم! تنها چلنج باقی مونده، خراب شدن تلکه کابین و نیم ساعت معطل شدن بود. تا بعد.

الکس پارتی

مدتهاست که همه میدونید: الکس هم در کوزه افتاده!!!
فقط مونده بود شامش که به دلایلی به تعویق افتاد و در مرز دودر شدن قرار گرفت، اما تلاشهای دوستان بالاخره نتیجه داد و برنامه برای پنجشنبه هماهنگ شد.
همه کسانیکه دعوت نامه دریافت کرده بودند میدونن که مهمانهای دعوت شده، طیف وسیعی رو تشکیل میدادند: همدوره ایها، همکاران، بروبچ، عده ای از فامیل و در نهایت "خوانندگان وبلاگ"!!! که این آخری انصافا رسم بدیعی بود!!!
برنامه از ساعت 6 ونیم شروع میشد، منم حدود 7 رسیدم. چند نفری هم از دوستان زودتر اوده بودند. خلاصه کم کم بقیه هم رسیدند و شلوغ تر شد. با توجه به اینکه روز بی مناسبتی نبود(!!!) عده زیادی اومدند (و خب عده ای هم نیومدند!!!)
بگذریم، به عکسها برسیم. اول از همه میزبانان محترم:

عکس قسمت خانمها

عکس قسمت آقایان

مهمان مخصوص برنامه که با تاخیر اومد

بعد از صرف شام و چای، عکس رسمی رو بیرون رستوران گرفتیم، چون جادادن این همه آدم تو یک عکس توی رستوران ممکن نبود.

در این عکس 40 نفر حضور دارند (شمردم دیگه، نشمرید لطفا!!!)
بعد از تقدیم کادو به عروس و داماد، بعضی دوستان از داماد خواستند دستی به سرشون بکشه

شاید اگه اینقدر کله اش چرب و چیل نبود، زودتر نتیجه میگرفت!!!
جا داره از زحمات دوستان عزیز هیات برگزار کننده مراسم (از جمله خودم!!!) تشکر کنم، مخصوصا احسان عزیز که خیلی زحمت کشید. انشاا.. عروسیتون!!!

و در پایان، بازهم به دوستان خوبمون تبریک میگم، امیدوارم که خوشبخت باشید. تا پست بعدی که شام دکتره (زود باش، مردم منتظرن!!!)، خوش باشید.
 

کوه

این امتحانا بدجوری فرسایشی شده، فقط مونده برنامه ریزی پروژه که سه شنبه شرش کنده میشه. اما حالا کو تا سه شنبه! این چند روزه هر کاری کردیم، یه برنامه تفریحی جور کنیم نشد که نشد. استخرها همه بسته است، به خاطر گاز. حالا کاشکی با این کارا، گاز به همه میرسید...
خلاصه این شد که دیروز یه برنامه کوه چیدیم. به دلیل استقبال شدید دوستان از عدم حضور در این برنامه، من و بهی جون راهی کولک شدیم. اول قرار بود از گلاب دره بالا بریم، اما بعد از پاره ای بررسیهای کارشناسی به این نتیجه رسیدیم که این کارا به ما نیومده!
ساعت 7 و نیم، راه افتادیم و رفتیم بالا. تو پارک جمشیدیه، یه عده عرب رو دیدیم که با دمپایی اومده بودن پارک!!! کف پارک یخ زده بود و به غلط کردن افتاده بودند، ما هم کمکشون کردیم که تا دم در سالم برسند!!!
کلا، روز خیلی خوبی بود، هوا صاف و آفتابی، و البته تمیز. یک کم که خورشید بالا اومد، گرم شد و لباسهامونو سبک کردیم و نم نم رفتیم بالا.
هوا گرمتر و روشنتر که میشد، به زیباییهای کوه اضافه میشد. برف های تمیز و خشک، قندیلهای شفاف و پرنده ها که کم کم شروع به پرواز کرده بودند.

یک کم که صعود کردیم، تازه فهمیدیم که کجا داریم زندگی میکنیم.


رنگ آفتاب، بالای کوه طلایی بود، اما وقتی وارد هوای آلوده شهر میشد، کدر میشد. اینجا میشد تفاوت رو دید.
کوه، به نسبت بقیه روزهای تعطیل، خلوت بود، کاش حرمت سکوت کوهستان رو نگه میداشتند...

بالاخره، به پناهگاه رسیدیم، پر از برف بود، تصمیم گرفتیم توی هوای آزاد بشینیم. فومها رو روی برفهای دست نخورده پهن کردیم و نشستیم. جای شما خالی، خامه و عسل رو تا خرخره زدیم. چایی رو خوردیم و نیم ساعتی تو آفتاب دراز کشیدیم. چقدر گرم و آرامش بخش بود. این هم آخرین تکنولوژی قندیله: قندیل قابل حمل!!!

میخواستیم اینو با خودمون بیاریم پایین که در اثر بی احتیاطی شکست! حیف شد.
حدود 1 رسیدیم پایین! نه خیس بودیم و نه سرما زده، توپ توپ!!! اینو میگن یه روز خوب!

A new definition for happiness

My English teacher defines happiness this way:
"Happiness is to find the owner of lost bikinies."
So  coooool!!!

یه تکون!!!

عجب بساطی شده ها! یه برف زپرتی اومده کل مملکت تعطیل شده، البته ما که از تعطیلی بدمون نمیاد!!!
چه میکنه این محسنی!!! دیگه نیم ساعت یه بار سایت دانشگاه رو ریفرش میکنم! فکر کنم آمار بازدید کنندگانش تو این سه چهار روزه، از گوگل هم بالاتر رفته باشه!
فقط مونده این پنجشنبه، که اصولا بین التعطیلینه دیگه، این هواشناسی یه خورده دیگه همکاری کنه، اونم حله!!!
من از اول این هفته شرکتو تعطیل کردم که مثلا بشینم درس بخونم، اما الان میبینم اشتباه کردم!!!
خلاصه از کلیه بازدیدکنندگان این وبلاگ تقاضای عاجزانه دارم جهت تعطیلی پنجشنبه و پریدن امتحان DOE دعا بفرمایید!
پ.ن.1. به قول سوری، کل امتحانارو بندازید شهریور سال دیگه، نه برفی نه بارونی، خیال همه راحت میشه!!!
پ.ن.2. کماکان پ.ن.3 پست قبلی!!!


امداد غیبی

به دلیل بارش شدید برف، کلیه امتحانات امروز یک‌شنبه ۱۶ دی و فردا ۱۷ دی ۱۳۸۶ به‌ترتیب به ۳۰ دی‌ و ۱ بهمن ۱۳۸۶ موکول شدند.

معاونت آموزشی دانشگاه


پ.ن.1. این غیبی با اون غیبی فرق داره!!!

پ.ن.2. برای یک بار هم که شده محسنی در عمرش به درد خورد!!!

پ.ن.3. حال میکنیم!!!

روز برفی

امروز از اون روزای خاطره انگیز بود، خاطرات برفی!!!
صبح که میرفتم، صدای اومدن برف رو میشنیدم، صدایی که شنیدنش فقط توی سکوت صبح ممکنه. عجب آرامشی داره این صدا...
خیلی دلم میخواست چند تا عکس از ویوی شرکت بگیرم، اما حسش نبود دوربینو ببرم، چون تو کیفم جا نمیشد و باید تا شرکت روی دوشم تحملش میکردم. کم کم دارم به کانسپت  Camera On Phone میرسم. تو شرکت N95 یکی از همکارا رو گرفتم و باهاش چند تا عکس گرفتم. 5 مگا پیکسل رزولوشن، ولی آشغاله!!! اصلا با عکسهاش حال نکردم.
ساعت 9 صبح نشده بود که همه جا سفید پوش بود. درخت چنار روبروی اتاق ما، محل جلسات کلاغهای محله!!! کلاغها میومدن و برف رو شاخه ها رو با نوک میتکوندن، چرا؟!!!؟!
بعد از ظهر، دیگه از کلاغها هم خبری نبود، انگار یه جای گرمی پیدا کرده بودن و چپیده بودن اونجا! در عوض دو تا طوطی سبز روی درخت بودند!!! تصورشو بکن، توی اون سرما، زیر برف، دو تا موجود سبز کوچولو کنار هم روی یک شاخه نشسته بودند و ساعتها سوژه ما شده بودند. طوطی ها ساعتها کنار هم، روی درخت نشستند، بدون هیچ حرکتی! تا جایی که فکر کردم از سرما خشک شدن. بعد هم معلوم نشد، کجا رفتند... به همین سادگی!

زندگی کماکان ادامه دارد...

انگار همین دیروز بود که اومدم دانشگاه برای ثبت نام... فکر میکردم حالا چی میخواد بشه!

الان که دیگه به سلامتی ترم تمومه، البته رسما که نه، اما کلاسها تموم شده و یکی دو هفته هم تا امتحانهای پایان ترم مونده: فرصتی برای نفس تازه کردن!!! هیچ اتفاق خاصی هم نیفتاده!!!

  


جمعه، جلسه اول ترم جدید کلاس زبان بود. یک همکلاسی جدید داریم که آخونده!!! همسن و سال خودمونه، دانشجوی فوق لیسانس فلسفه. استاد بهش میگه "شیخ"!!! حسابی هم اهل حاله. میگه به طلبه ها راحت و بدون وثیقه پاسپورت میدن! از دبی و امارات و لبنان تا لندن هم رفته!!! داشت از لبنان تعریف میکرد. خونه نانسی رو هم بلده!!! خلاصه (برای چندمین بار در هفته اخیر ) فکم اومد پایین!!!
 
خدا رو چه دیدی، شاید بعد از فوق، سر از حوزه علمیه در آوردم!!!

پ.ن: هنوز با "شیخ" خیلی رله نیستم، وگرنه ازش این قضیه "بشکه" رو میپرسیدم!!! به هر حال قبل از هر تصمیمی باید همه جوانب کارو سنجید!!!

تو بیزی...

هر چی صبر کردم که یک کم سرم خلوت بشه و کارام ردیف بشه تا بیام سرفرصت یه پست درست و حسابی بدم، نشد که نشد. هر هفته هم اوضاع بدتره، تمرینهای تقی (گیر نده، تقی تقیه دیگه!) شادرخ، حجی ... همه بیرحمانه ما رو به چلنج میطلبند!!! تو این هفته من تمرین کپ زدن شهریار رو به چشم دیدم، پدیده ای که تابحال هیچ جنبنده ای در تاریخ بشریت ندیده بود!!!
بنابراین، مینویسم، هر چی هم میخواد بشه، بشه!
الان یک ماهه میخوام این لپ تاپو ریکاور کنم، این ویندوز ویستا هر بلایی که تونسته سر من آورده، هیچیش درست کار نمیکنه، هایبرنیت شدنش، یه ربع طول میکشه، وقتی هم بالا میاد تا یه ربع دو تا هسته CPU صددرصد پر میشه، یک گیگ از رمو هم که هاپولی میکنه. الهی بترکی بیل، با این ویندوز ویستای آشغالت. حیف از اون سیصد دلار پول بی زبون من که رفت تو جیبت، کوفتت بشه.
از یک ماه پیش نقشه کشیدم، رفتم درایورهای ویندوز اکس پی دانلود کردم، نشستم 200 گیگ فیلمو رو دی وی دی رایت کردم تا جا باز بشه هاردمو بک آپ بگیرم، سه چهار تا ویندوز اکس پی ردیف دانلود کردم. حالا مونده که این ویستا رو بفرستم به دیار باقی و ویندوز اکس پی نصب کنم.
تا ببینیم چی میشه. این هم پند آخر: از من میشنوید، همون اول که لپ تاپ میگیرید: فرمت/ ویندوز اکس پی!  نه اینکه بعد 3 ماه زجر تازه به نقطه ای که من رسیدم برسید.

اولین امتحان

امروز اولین امتحان دوره فوق رو دادم... DOE یا همون طراحی آزمایشات... که یکسری جفنگیات بی سرو ته آماریه که نه ازشون سر در میارم، نه یک قرون به درد آدم میخوره... ولی خب به قول بروبچ، برای خودش یه چلنجی بود!!!

تقی امروز همچین بگی نگی سرحال نبود، چون جواب سوالها بچه ها رو میداد و سرشون داد و بیداد نمیکرد، شاید هم سر امتحانهای فوق فقط اینجوریه.

دیروز و امروز برای اولین بار در تاریخ فوقم، سه تا کلاسو پیچوندم!!! سرماخوردگی، حال نداشتن، درس داشتن و در کل نطلبیدن، از دلایل عمده پیچوندن این کلاسها بودن.

و نهایتا، امتحانش بدک نبود... نمره من یه متغیر تصادفیه با توزیع نرمال، میانگین حدود 20-30 و واریانس 100!!! واریانس زیاد،تو ذات امتحانهای فوقه!!!

امید جون، شرمنده، جمعه خیلی له بودم، نشد بیام حضوری بهت بگم: تولدت مبارک!!!

این آلبوم استاد، خیلی شاهکاره... اصلا یه چیز دیگه است...

وقتی تو با من نیستی از من چه میماند

از من جز این هر لحظه فرسودن چه میماند

از من چه میماند جز این تکرار پی در پی

تکرار من در من، مگر از من چه میماند...

طلوع

بالاخره آلبوم استاد ریلیز شد!!! بعد از ۶ سال انتظار... دیشب خبرش اومد، امروز هم خودش!

یک عده آدم با معرفت هم توی سایت bia2music آلبوم رو گذاشتن برای دانلود. اینم لینک کل آلبوم به صورت زیپ و با کیفیت ۱۹۲kbps، برای کاربران محترم رپیدشیر!!!

حجم این فایل 68.73 MB هست، برای دانلود آهنگها به صورت تک تک یا با کیفیت پایین تر، به همون سایت که گفتم مراجعه کنید.

خب این مشکل هم حل شد، تا اطلاع ثانوی حال میکنیم!!!

باز هم نشد...

چقدر دوست داشتم جای این حرفا، خبر اومدن آلبوم استاد رو مینوشتم، از 11 تا آهنگ آلبوم که 9 تاش جدیده و 2 تا هم بازخوانی آهنگهای قدیمیه میگفتم ... این آلبوم هم حکایتی شده واسه ما! مثلا قرار بوده همین جمعه (طبق آخرین خبرها!!!) منتشر بشه که نشده!!! و باز هم نشون داد که این MZM Records چقدر درپیته!!!

به هر حال فعلا نقلی نیست، یه خورده نق نق بود که کردیم!!!

راستی دوستای اونور آب اگه تصادفا 21 نوامبر گذارشون به Gibson Amphitheatre افتاد و تصادفا استاد داشت میخوند : "بهشون بگین که اینجا، یه نفر همیشه مسته..." -چند لحظه ای - (البته اگه زحمتی نیست) یادی از ما بکنند... شاید یه روزی منم بتونم صدای استادو از نزدیک بشنوم...

Long Holiday

After a long holiday, today the English class was held. there is a guy, our classmate, his name is Masih. we call him Mr. Jesus Christ!!!

Teacher believed persian subtitles are terrible, we asked why? he said, one time, they translated this sentence: "do that, or I will fire you!" as "این کار را انجام بده، وگرنه آتیشت میزنم!!!"

that's unbelievable!!! but unbelievably real!!!

شام ما

بالاخره خیاط هم در کوزه افتاد!!! من که عمری مراسم شام دوستان رو آپ میکردم، بالاخره نوبت شام خودم شد، انشاا..  قسمتتون بشه، شما هم شام بدید!!!

بعد از تلاشهای بسیار من و محسن، اینجا رو پیدا کردیم، که این تلاشها، خودش قصه ای مفصله... بعد از کلی دعوتنامه ایمیلی و اس. ام. اس و در برخی موارد گرفتن یقه دوستان به طور حضوری، دیروز مراسم شام، به میزبانی امید، امین، محسن و من برگزار شد. این برنامه، یک میزبان دیگه هم داشت که دیشب در جمع ما بود، اما به دلایلی نخواست اسمی ازش برده بشه. به هر حال جا داره بگم که میزبانی این دوست خوب، برای ما باعث افتخاره.

با اینکه سعی کردیم، تقریبا وضعیت همه مهمانها رو قطعی کنیم، بازم چند نفری، در همین لحظات آخر مارو قال گذاشتن و نیومدن. به هر حال از دیدنشون خوشحال میشدیم، اما گویا این بارهم کم سعادتی ما بود. چند نفری از دوستان هم با وجود مشکلات بسیار، تشریف آوردند که بسیار باعث خوشحالی ما شد.

برنامه، همونطور که قبلا ست شده بود، ساعت یک ربع به ۶ شروع شد. دوستان هم بدقولی نکردند و کم و بیش به موقع اومدن. از اینجا به بعد تقریبا همه چیز طبق برنامه مقرر پیش رفت: افطار، شام و نهایتا چای آخر!!!

این هم عکس رسمی برنامه.

این گلهایی که دست دوستان میبینید رو امید به نیابت از دوستانی که در بلاد کفر مشغول ادامه تحصیل هستند خرید، قرمزها : آذین و کتی و سفید: محسن. خیلی جاتون خالی بود... و به یادتون بودیم.

در سمت چپ عکس، کسری از دکتر رو میبیند، که حقشه اینجوری بشه، چون موقع بستن کادر، تو عکس نبود.

در مورد عکس روی دیوار (کنار امیر) نظرات جالبی مطرح شد که بی ارتباط با سخنرانی ریاست محترم جمهور در دانشگاه کلمبیا نبود!!!

به هر حال، من به سهم خودم، از همه دوستانی که زحمت کشیدند و تشریف آوردند تشکر میکنم و امیدوارم که همیشه شاد و موفق باشند و زود به زود شام بدن!!! مخصوصا کسانیکه تو لیست شام دهندگان هستند، که باید مراقب خودشون باشند! از امید و محسن هم به خاطر زحماتی که برای هماهنگی برنامه متحمل شدند، ممنونم.

دوستانی که نتونستند بیان، جاشون خیلی خالی بود. ان شاا.. برنامه های بعدی بتونیم زیارتشون کنیم. تا شامی بعد!!!

ترم جدید

اولین جلسه ترم جدید کلاس زبان... یکی از دوستان*، خیلی جدی، Clockwise رو "عقل ساعت" ترجمه کرد!!!!

*. خیر سرمون UI4 هستیم.

تولد گوگل

میلاد با سعادت ۹ سالگی گوگل، تنها اختر تابناک عرصه موتورهای جستجو بر همه عاشقان مبارک!!!

افطار در گلاب دره

همونطور که بهی جون، زودتر از من پست داد، ما دیشب افطار رو گلاب دره بودیم. برنامه خیلی اتفاقی!!! ست شد، چون اول قرار بود جمعه بریم، اما مثل اینکه کنسل شد و ...

بگذریم، چون میخواستیم از گلاب دره بالا بریم و از کولک بیایم پایین، یه IQ زدیم، تا مثل همیشه مجبور نشیم کلی کرایه تاکسی بدیم و علاف بشیم. قرارو دم پارک جمشیدیه گذاشتیم، یه ماشینو گذاشتیم همونجا و رفتیم گلاب دره. اونجا ماشین بهی رو مثل همیشه، قفل سخت افزاری!!! کردیم (مثل دریا سر!) و راه افتادیم.

چند تا اکیپ دیگه، با چادر و تجهیزات با ما داشتن میومدن. نرسیده به چشمه، مایعات بدن من، به سطح بحرانی رسید و تصمیم گرفتیم همون حوالی افطار کنیم. بعد از زدن افطار، چند تا آلترناتیو مطرح شد، که بهترینش، صعود به کولک و برگشتن از اون مسیر بود. دلیل عمده این کار، راحت بودن مسیر اون طرف و پارک کردن اون یکی ماشین دم پارک جمشیدیه بود.

یک کم که بالاتر رفتیم، دم چشمه، یکی از اون اکیپهایی که اول مسیر با ما بودن، بساط کرده بودند. بروبچ باحالی بودن. کلی به ما تعارف زدن. دم چادرشون، آتیش درست کرده بودند، خربزه تو آب گذاشته بودن و بساط جوجه شون هم ردیف بود. میخواستن شبو بمونن.

کمی بالاتر،یه اکیپ دیگه چادر زده بود. صدای مارو که شنیدند، اومدن بیرون. خلاصه حال و احوالی کردیم، چون تاریک بود، مسیرو ازشون پرسیدیم تا مطمئن بشیم. یکیشون گفت: گوسفند سرا ممکنه سگ داشته باشه!!! خاطرات سگهای سبلان برای بهی زنده شد!!! برای اینکه ضایع نشیم که ترسیدیم، یک کم رفتیم بالاتر تا قضیه رو سبک سنگین کنیم. به حاج عباس زنگ زدیم، تا ببنیم قضیه چیه، اما جواب نمیداد، آنتن درست حسابی هم نبود. خلاصه بعد از کمی مذاکرات، تصمیم گرفتیم که در طبق اخلاص بذاریم و بریم بالا!!!

درست دم گوسفند سرا، یه ویوی عالی از شهر داشتیم، که مدتی توقف کردیم و عکس گرفتیم.

نویز کم عکس، به خاطر حساسیت کم(ISO 50)، زمان نوردهی بالا (حدود 6 ثانیه) و خلاصه خفن بودن عکاسه!!!

از وسط گوسفند سرا که رد شدیم، نه سگی دیدیم و نه گوسفندی!!! نتیجه اخلاقی اینکه بعضیا با نیت مصلحت طلبانه هم ممکنه چرت بگن!!!

کولک، پناهگاه بسته بود. خلوت و ساکت بود. چند دقیقه ای نشستیم و نسکافه ای زدیم... بعد هم جنگی راه افتادیم. تو مسیر برگشت از کولک، با چند دستگاه سگ مواجه شدیم، که کاری به کارمون نداشتن. پارک جمشیدیه خیلی شلوغ بود. جای سوزن انداختن نبود. سوار شدیم و رفتیم گلاب دره. ماشین بهی رو اسمبل کردیم!!!

از میدون تجریش ترافیک بود، اما ولیعصر روون بود. زیر پل پارک وی، ترافیک قفل بود! عین ترافیکهای جاده چالوس، ملت پیاده شده بودن. یک ربع، بیست دقیقه ای گیر افتادم. بالاخره یه مسیری باز شد و زدم به چمران و از حکیم برگشتم. جالب اینکه اون طرف خلوت بود. 12 رسیدم خونه!!!