دلتنگی ها
بالاخره خلاص شدم از این پایان نامه کوفتی... یادم نمیاد آخرین باری رو که کوه رفته بودم، یادم نمیاد آخرین باری که برای خودم وقت داشتم و چند دقیقه ای برای خودم بودم. دو هفته ای میشه که پایان نامه رو دادم بهش رفت، دفاعم هم افتاد 2 اسفند، مقارن با تولدم!
بالاخره جمعه پیش به همت لولی، تونستم خودمو به کوه بزنم، هر چند که هنوز 2 ساعت راه نرفته، صدای همه در اومد، اما انصافا خوب بود. صبح که راه افتادیم، نم نم بارون شروع شد و به دارآباد که رسیدیم تبدیل به برف شد، تا زمان برگشت، یک بند برف اومد، ریز و خشک، و هوا سرمای ملایمی داشت. قله های پربرفی که هر روز صبح حسرتشو میخوردم، دربرابرم بود با همون زیبایی نفس گیر همیشگی...
مدتها بود فیلم ندیده بودم، چند شب پیش بیخواب شدم و kite Runner رو دیدم، فکر کنم یک سالی بود تو صف انتظار دیده شدن بود! از اون فیلمهای خانمان برانداز بود... داستان، فیلمنامه و فیلمبرداری بی نقص... من نمیدونم چجوری صحنه اوج گرفتن بادبادک رو از روی بادبادک فیلمبرداری کرده اند، اگه کسی میدونه بگه.
خیلی چیزا یادم رفته بود... و دوباره چند کلمه، یادم انداخت که باید مرده باشم، برام سخت شده مردن، سخت...