مالیات عمر

دو هفته پیش، دو تا از دوستای خوبم رفتن سربازی، در واقع بردنشون، چون هیچ آدم عاقلی پیدا نمیشه که خودش بره. دیروز و امروز مرخصی بودن و امشب راهی.

فرصتی نداشتن که چیزی بنویسند از آنچه گذشته، اما تا الانش به خیر گذشته، هرچند که توی این گرما، سخت گذشته. تا الان که پشه ها شلوغ نکرده اند و دشمن فرضی هم شکستشون نداده، هرچند که بچه های زبر و زرنگ و باهوش اطلاعاتی، موفق به دستگیری جاسوساش شدن!

اگه بخوام بنویسم از عمق حماقت و مسخرگی این بساطی که به ریشمان بستند، یک کلمه درمیون میشه فحش و بدوبیراه و لعن و نفرین، پس همون بهتر که ننویسم. اگر هم بگم چیکار میشد کرد به جای این جفنگیات، یاسین به گوش خر خوندم که حتی فایده اش به اندازه فحش دادن هم نیست...

فقط میتونم بگم خدا به همراهتون، خیر پیش و سفر به سلامت.
امید، همیشه پر امید باشی، و برقرار، بپا ریشت اشتباه نشه با بعضیا.
لولی، مراقب باش، شعار اشتباه ندی، گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش...

واکسن

دیروز روز واکسن بود، با عباس رفتیم انستیتو پاستور برای گرفتن کارت واکسیناسیون بین المللی.

با مترو رفتم، برنامه ریزی حرکت قطارها هنوز همونقدر احمقانه است، سه تا قطار خالی رد شد، بعدیش که وایساد پر بود، کنسرو شدیم. امید دهنت سرویس با این نظریه پردازیهات، به من چه کی به کی رای داده...

تا حالا این طرفا نیومده بودم، عجب جای دنجیه این خیابون پاستور، انگار کسی اینجای شهرو کشف نکرده...

تو انستیتو سگ پر نمیزد، کارمندا یه خط در میون بودن، دو سه روز پیش زنگ زدم و ساعت کارشونو پرسیدم: 8 تا 2 و نیم، پنجشنبه ها تا 11... یه وقت فشار نیاد بهتون؟!!!

رفتیم پیش خانم مسئول صدور کارت واکسیناسیون بین المللی،
ما: کارت واکسیناسیون بین المللی میخوایم
خانم مسئول: ما پنجشنبه ها تعطیلیم، الانم همینجوری اینجاییم، دیگه پنجشنبه نیاین اینجا، حالا ایندفه کارتو بهتون میدم...
ما (تو دلمون): *#$@&^»[\!
ما: خیلی لطف میکنید...

خانم مسئول سعی میکنه خیلی فرندلی برخورد کنه و مخ مارو کار بگیره...
واکسن کزاز و هپاتیت هر کدوم دو سه تومن، که میزنیم. واکسن MMR و تست سل هم ندارن.
پیش به سوی هلال احمر برای واکسن هپاتیت و آنفلانجا (همون آنفولانزا).
تا میدون انقلاب پیاده میریم، تو راه میریم تو یه بانک صادرات که آب بخوریم، یادم میاد پول اینترنتو ندادم. زنگ میزنم خونه که شماره حسابو بگیرم. داشتم فرآیند فارغ التحصیلی و وثیقه و خرید مدرکو برای عباس میگفتم، همینجوری چارشاخ مونده بود... مسئول یکی از باجه ها خیلی مودبانه میگه: میتونم کمکتون کنم؟ جوونه و تر و تمیز، از این آدما توی بانک دولتی، اونم بانک صادرات، خیلی کمیابه...

هلال احمر مثل کاروون سرا میمونه، نگهبان دم در تعداد کثیری از تخته هاش کمه! میفرستمون بانک سر کوچه، 21 تومن وجه رایج بابت مننژیت و آنفلانجا میایم پایین.
مننژیتو به بازوی راستم میزنه،
- اون یکی دستتو بیار
- صبح دوتا اونور زده، هردوشو همینور بزن
- جاش درد میگیره ها...
-...
عباس برگشته به یارو میگه: من فردا میخوام برم کوه!!!
خدا رو شکر MMR نداشتن وگرنه اونو باید .. .... میزد! اینهمه مارو ترسوند که تب میکنی و درد میگیره، همش الکی بود، هیچیم نشده تا الان!

شب با بچه ها رفتیم سفره خونه سنتی توی سه راه طالقانی، وقتی رسیدیم داشت میخوند:
گل در بر و می در کف و معشوق به کام است، سلطان جهانم به چنین روز غلام است
گو شمع میارید در این جمع که امشب، در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است...

پ.ن. همه کلیر شدن، فقط من موندم، دعا بفرمایید... باراک تو رو به اون سبیلت این کار مارو درست کن!

كنسرت

بعد از مدتها، نفسي تازه كرديم در هواي صداي دلنشين استاد (البته پسر استاد!)...

بليطها روز پنجشنبه آنلاين فروخته شد، و در عرض چند ساعت همه فروش رفت. البته خبرهايي در دست هست كه بعضيا تونستن ساعت 5 صبح جمعه هم بليط تهيه كنند!!!

ساعت 7 از خونه راه افتاديم و حدود 40 دقيقه اي توي ترافيك بوديم تا رسيديم. نگهبانهاي دم در فقط چك ميكردند كه يك كاغذ گنده دستت باشه! تو كه رسيديم، متوجه شديم كه نسيم و امير رو دم در راه ندادن، چون كاغذ دستشون نبوده، به يكي از مسئولين حراست گفتيم تا با دم در هماهنگ كنند.موقع ورود فقط باركد روي بليط چك ميشد و البته كارت ملي كسي كه بليط را خريده بود.

برنامه تقريبا سروقت شروع شد، با مقدمه اي در مايه دشتي. تصنيف توبه شكن از آلبوم نقش خيال و شهر به شهر از آلبوم جديد آب، نان، آواز (كه اكثر بخش هاي كنسرت از همين آلبوم بودند) حسابي سرحالم آورد... نفهيمدم چجوري 3 ساعت گذشت... چشم باز كردم و ديدم هواي گريه، از آلبوم نسيم وصل رو داره ميخونه.... چقدر جاي نسيم وصل خالي بود و البته از با ستاره ها، هيچي اجرا نشد.

آخر برنامه، تشويق زياد مردم و درخواستشون براي اجراي يك آهنگ ديگه (كه اكثرا مرغ سحر رو ميخواستند) باعث شد استاد يكبار ديگه تصنيف در عاشقي (اونهم از آلبوم آب، نان، آواز) رو اجرا كنه، تصنيف نفس گيري بود با ريتم لنگ و تحريرهاي عجيب و غريب كه واقعا اجراش اونم آخر برنامه خيلي مشكل بود. فكر كنم مرغ سحر اجازه اجرا نداشت، وگرنه اجراي اون خيلي آسون تر بود و البته مجلسي تر (نخواستم بگم عوام پسندانه!!!)!

چند دقيقه اي به يازده نمونده بود كه برنامه تمام شد، شبي پر از خاطره و موسيقي با آرامشي وصف ناپذير. 12 رسيديم خونه.

شهر به شهر و كو به كو در طلبت شتافتم     خانه به خانه در به در، جستمت و نيافتم

بر دل من ز بس كه جا، تنگ شد از جدائيت     بي تو بدست خويشتن، سينه خود شكافتم

سفرنامه

بابا کچل کردید مارو! هی کامنت و ایمیل و زنگ که این سفرنامه چی شد!!!

دارم مینویسم، میخواستم یه چیزی 3-4 صفحه ای بنویسم سمبل کنم بره، اما دلم نیومد. دارم یه چیزی تو مایه های سفرنامه ناصرخسرو مینویسم، الان تازه روز اولشو تموم کردم که 7-8 صفحه ای شده. اینطور که پیش میره احتمالا کلش حدود 30 صفحه میشه. البته از الان بگم که این سفرنامه کپی رایت داره، اجازه چاپشو توی کتابای درسی نمیدم، جواد میشه (مثل ناصر خسروی خدابیامرز)!

یه خرده صبر داشته باشید، حاضر میشه بالاخره، این جشن پایان سال هم تو این هیر و بیری شده قوز بالا قوز...

پ.ن.1. من برای پایان نامه ام هم 30 صفحه مطلب از خودم ننوشتم!!!

پ.ن.2. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل...

برج میلاد

دیروز به همت بروبچ مشورت برنامه ای جور شد برای بازدید از برج میلاد. لازم به ذکره که هنوز برج میلاد برای بازدید عموم افتتاح نشده و در حال حاضر فقط بعضیا (مثل ما!!!) میتونن برن، اینو گفتم که هم دلتون بسوزه هم اینکه آخرش نگید که ای بابا، رفت تو پاچت!!!

خلاصه در ازای ده هزار تومن ناقابل وجه رایج، ثبت نام کردیم و به همراه حدود 80 نفر از همکاران، راهی این بازدید نسبتا علمی شدیم. ساعت 4 و نیم بعد از ظهر، دم تنها ورودی فعال برج که از خروجی شیخ فضلُل به همت شرق هست، جمع شدیم. همونطور که انتظارشو داشتیم، تدابیر امنیتی بسیار شدیدی حاکم بود، لیست اسامی ما دست نگهبان بود، ماشینها یکی یکی میرفتند و اسم تک تک سرنشینها توی لیست تیک زده میشد. پیدا کردن اسامی در لیست کار مینا بود، که بنده خدا، یکساعتی دم در ایستاد تا همه برسند. به دلیل عدم وجود زیردستی، خودروها باید توقف میکردند تا نگهبان، لیست رو روی سقف بذاره و تیک بزنه!

بعد رفتیم توی پارکینگ طبقاتی پارک کردیم و دم در مجموعه منتظر راهنما شدیم. به هر 15 نفر یک راهنما تخصیص داده شد و بعد از چند دقیقه بازدید رسما شروع شد. برج میلاد خیلی بلنده! و خیلی بزرگ، من راستش عدداشو یادم نیست، خیلی هم اهمیت نداره، خواستید خودتون اینجا ببینید. بهمون یکسری کارت دادند که بندازیم گردنمون، که همه اسامی روی کارتها اشتباه نوشته شده بود!

وارد لابی شدیم، یک بنای 6 طبقه که قراره واحد های تجاری و رستوران و ... اونجا ساخته بشه، اما هنوز که خبری نبود. سوار آسانسوری شدیم که با سرعت 7 متر بر ثانیه، در عرض 45 ثانیه مارو به ساختمان راس برج رسوند. در این آسانسور، تمامی اجزای انسان به فریاد میومد، از شتاب زیاد و منظره بدیع کوچک شدن شهر در عرض 45 ثانیه! جدا دلم میخواست 10-15 بار بالا و پایین برم، اما خب به آسانسوره خیلی اعتباری نبود، آثار شکستگی و ترک همه جای اتاقک وجود داشت و خاطرات سقوط ناموفق آسانسور رو زنده میکرد...

به سکوی دید روباز رفتیم، هوا بس بیخیمردانه گرم بود و آفتاب مخ انسان رو مورد عنایت قرار میداد، اما چاره چی بود، ما خیلی انتخابی روی ساعت بازدید نداشتیم. در این سکو جای دوربین و تلسکوپ برای دیدن شهر بسیار بسیار خالی بود. خانم راهنما میگفت موقع افتتاح سه تا دوربین فیکس وجود داشته که میدان آزادی و دو جای دیگه که یادم نیست رو میشد دید، اما اونا رو هم برداشتن.

از این بالا، مناظر عجیب google earth ای بود، شهر مثل یک ماکت به نظر میرسید، مخصوصا بزرگراهها:

و اینجا همه چیز به طرز عجیبی مرتب بود...

از اینجا یک آسانسور دیگه سوار شدیم و رفتیم به گنبد آسمان، بالاترین قسمت ساختمان برج، که روی اون، دکل 120 متری مخابراتی قرار گرفته. میشد گفت، امکانات رفاهی این گنبد از همه جا بهتر بود، حتی تهویه مطبوع هم داشت بعلاوه نردبان طنابی که توی این ارتفاع باید خیلی هیجان انگیز باشه.

تندیس های جالبی هم روی دیوار نصب شده بود.

به گفته راهنما، نقوش روی تندیس های برنزی، بیانگر تاریخ تمدن بشری هستن، که البته پر بیراه هم نمگیفت، من شخصا ابوریحان بیرونی رو در حال بیرون رفتن پیدا کردم!!! اینم عکسش: (سه تا اسنپ شات از ابوریحان در حال بیرون رفتن، سمت چپ تصویر دیده میشه)

این تندیس هم بیانگر نقش سیبیل در تمدن بشریه که نقشی غیرقابل انکاره:

به نظرم این تندیس ها خیلی جالب بود و خاص، خیلی خوشم اومد، فقط کاش یک راهنما برای نقوش تندیسها نصب بشه تا بیشتر ازشون سردربیاریم.

این هم حسن ختام برنامه، پانورامای عمودی از برج، با بشقاب زیرش:

بعد از سنجش نظرات و یک کم حال و احوال با دوستان، به سمت منزل راه افتادیم. دوست دارم وقتی رستوران گردون برج راه افتاد (دو تا رستوران گردان و یک رستوران VIP قراره ساخته بشه) دوباره بیام بازدید. ببینیم به عمر ما قد میده یا نه .

کنفرانس

آقا نگید نگفتیا، این کنفرانسهای هفتگی ما داره خیلی باحال میشه!!! امشب هم پای Skype و oovoo بودیم، oovoo تصویرش خیلی عالی بود، اما صداش بدرد نمیخورد. کماکان با همون Skype به صدای خالی قناعت کردیم. من و بهی و محسن و احسان در 4 نقطه مختلف دنیا نشسته بودیم و انگار که کنار هم بودیم! درست مثل قدیما...

از هر دری گفتیم و خندیدیم! فکر کنم آخرین بار، صدای محسنو توی آسانسور خونه مهدی معاف موقع خداحافظی شنیدم، و امشب دوباره صداشو شنیدم! چقدر خوشحال شدم! بهی و محسن و احسان از سوتیهاشون گفتند... چقدر خوش گذشت، الان که ساعتو نگاه میکنم، میبینم 1 ساعت و نیم حرف زدیم، و انگار زمان پرکشید...

به هر حال، همه دعوتید، اینوریا و اونوریا! بجنبید که تموم شد!

به افتخار شهرام

خبر خوش همین بود! درود بر شهرام، درود بر آزادی! راهش پر رهرو باد(TM)!!!

ارجاع

نظر به اینکه پدیده "ارجاع" اخیرا در کشور کاربرد بسیاری یافته، سازمان نظام وظیفه در اقدامی بی سابقه، "برگه ارجاع" را جهت ارجاع هر چه سریعتر عزیزان، در اختیار علاقمندان قرار داده است! به این ترتیب، در بدو ورود به سازمان، همون دم در، ارجاع داده خواهید شد!!!

برگه فوق، متعلق به یکی از دوستان مرجوع میباشد.

هاستینگ جدید و ...

مدتی بود که به علت فشل بودن سرویس هاستینگ عکسها، این وبلاگ من به کلی از ریخت و قیافه افتاده بود. عکسها، بنر و ... همه به باد رفته بودند. بالاخره یک انسان نیکی به نام سجاد، نمیدونم از کدوم فروم پیدا کردم که برام یک دعوتنامه پرشین گیگ فرستاد و از اون اوضاع فلاکت بار نجات پیدا کردم. خدا امواتشو بیامرزه.

حالا من یک دعوتنامه پرشین گیگ دارم، اگه کسی خواست، بگه براش بفرستم.

پریشب داشتم با بهی جون چت میکردم. کلی صحبت کردیم، خونشونو دیدم و .. القصه، قرار بر این شد که هر هفته گپی بزنیم. من پیشنهاد کردم که اگه بقیه دوستان هم مایل باشند، کنفرانس کنیم که بسیار بیشتر حال میده. از دوستان مجهز به ادوات استعمال اینترنت مثلا پرسرعت (همین ADSL های درپیتی 128 و 256)، هدست (میکروفون+هدفون) و وبکم مجهزند، تقاضا میکنیم در این کنفرانس هفتگی شرکت کنند تا حالی ببریم. حتی دوستان اون طرفی هم اگه بیان که دیگه نور علی نوره...

فعلا قرارمون شنبه شبها، ساعت 9:00 شب به وقت تهرانه. هر کی خواست بیاد، یه کامنتی بزنه اینجا تا هماهنگ کنیم. این هفته که با یاهو مسنجر کار کردیم، کیفیت صدا و تصویر خیلی داغون بود، به همین دلیل میخوایم که با Google Talk ادامه بدیم. اگه خواستید نسخه قابل حملش اینجاست. فقط حیف که ویدئو نداره. اگه کسی سرویس بهتری برای ویدئو کنفرانس میشناسه، حتما بگه.

بهی هم به سعادت دیدار استاد نایل میشه... استاد 7 مارس در آتلانتا کنسرت داره... و من هنوز اینجام... عیب نداره، بالاخره قسمت ما هم میشه که یک روز با استاد بخونیم: بهشون بگین که اینجا یه نفر همیشه مسته....

خداحافظی

این پست برای یکی از بهترین دوستان من و شماست، که فردا میره... یکی از رفقای سونای خشک و بخار، کوه و دشت و کویر، دانشگاه و امتحان و کوییز...
چند شب پیش، داشتم به این عکس نگاه میکردم، دقت کردید؟ داره یکی یکی از این جمع کم میشه...
بگذریم، به مناسبت رفتن امین، به رسم  گذشته، دور هم جمع شدیم و هندونه ای خوردیم.


این هم عکس رسمی، حیف که فرصت نشد بچاپمش و به امین بدم.

امین! نمیدونم در این لحظات رفتن، آدم باید خوشحال باشه یا ناراحت، اما باید خیلی سخت باشه، در هر حال، ما همیشه به یادت هستیم و برات بهترین آرزوها رو داریم.
هر جا که هستی، خدا به همرات.

سلامی دوباره

سلام، مدتها بود که اینجا ننوشته بودم، به همون بهانه های همیشگی؛ درس، کار و ... اما دلیل اصلیش همونیه که همتون میدونید!!! تو این مدت، از خجالت، نه به وبلاگ خودم سر میزدم، نه به وبلاگ بقیه! و همین شد که تا امشب، پست 6 فروردین بهی جون رو ندیدم، اما حالا که دیدم، بر آن شدم که وبلاگو آپ کنم.

بله، همونطور که بهی هم گفته بود، اولین کوه سال 87 رو با شهرام و بهی رفتیم. یک صبح خنک بهاری، ساعت 6 و نیم صبح. از درکه شروع کردیم به بالا رفتن، همه چیز بوی تازگی بهار رو میداد. بین راه، برای صبحانه توقفی کردیم و بعد تا پلنگ چال، یک کله بالا رفتیم. هنوز هوا خنک بود و خیلی سرسبز نشده بود، اما این هم صفای خودشو داشت.

بعد از پلنگ، یک کم شیب زیاد تر شد و صخره ها حالت سیخونکی پیدا کردند، چیزی تو این مایه ها:

اینقدر رفتیم که یه جای دنج و باحال، دم رودخونه پیدا کردیم، برای زدن نهار. قبلش، یک کنسرو آناناس زدیم، که به خاطر ماهیت برنامه (آناناس بودن) امری بسیار خطیر بود. چنگال ها رو هم گذاشتیم یک کنار که برای نهار، تمیز بمونند.

بعد از زدن ناهار، که به رسم همیشگی، جوجه بود، هوس چای دودی کردیم. و با وجود داشتن منابع غنی زغال، شهرام و بهی راهی جمع کردن هیزم شدند. و در نهایت همچین بساطی علم شد.

به دلیل وزش باد و انباشته شدن مقدار زیادی هیزم، تکه های چوب داغ به چشم و چالمون رفتند و خساراتی رو بر جای گذاشتند که در این عکس تنها گوشه ای از اون دیده میشه:

بعد از این اتفاقات، حدود دو ساعت راه، با شیب نزدیک به 90 درجه رفتیم،  اگرچه پاداش این تلاش، مناظری بود که وصف اونها در کلمات نمیگنجد.

و در نهایت، از زاویه ای جدید، ایستگاه 5 توچال رو دیدیم.

خب، بقیه راه هم که معلومه، سوار تله کابین شدیم و برگشتیم! تنها چلنج باقی مونده، خراب شدن تلکه کابین و نیم ساعت معطل شدن بود. تا بعد.

کوه

این امتحانا بدجوری فرسایشی شده، فقط مونده برنامه ریزی پروژه که سه شنبه شرش کنده میشه. اما حالا کو تا سه شنبه! این چند روزه هر کاری کردیم، یه برنامه تفریحی جور کنیم نشد که نشد. استخرها همه بسته است، به خاطر گاز. حالا کاشکی با این کارا، گاز به همه میرسید...
خلاصه این شد که دیروز یه برنامه کوه چیدیم. به دلیل استقبال شدید دوستان از عدم حضور در این برنامه، من و بهی جون راهی کولک شدیم. اول قرار بود از گلاب دره بالا بریم، اما بعد از پاره ای بررسیهای کارشناسی به این نتیجه رسیدیم که این کارا به ما نیومده!
ساعت 7 و نیم، راه افتادیم و رفتیم بالا. تو پارک جمشیدیه، یه عده عرب رو دیدیم که با دمپایی اومده بودن پارک!!! کف پارک یخ زده بود و به غلط کردن افتاده بودند، ما هم کمکشون کردیم که تا دم در سالم برسند!!!
کلا، روز خیلی خوبی بود، هوا صاف و آفتابی، و البته تمیز. یک کم که خورشید بالا اومد، گرم شد و لباسهامونو سبک کردیم و نم نم رفتیم بالا.
هوا گرمتر و روشنتر که میشد، به زیباییهای کوه اضافه میشد. برف های تمیز و خشک، قندیلهای شفاف و پرنده ها که کم کم شروع به پرواز کرده بودند.

یک کم که صعود کردیم، تازه فهمیدیم که کجا داریم زندگی میکنیم.


رنگ آفتاب، بالای کوه طلایی بود، اما وقتی وارد هوای آلوده شهر میشد، کدر میشد. اینجا میشد تفاوت رو دید.
کوه، به نسبت بقیه روزهای تعطیل، خلوت بود، کاش حرمت سکوت کوهستان رو نگه میداشتند...

بالاخره، به پناهگاه رسیدیم، پر از برف بود، تصمیم گرفتیم توی هوای آزاد بشینیم. فومها رو روی برفهای دست نخورده پهن کردیم و نشستیم. جای شما خالی، خامه و عسل رو تا خرخره زدیم. چایی رو خوردیم و نیم ساعتی تو آفتاب دراز کشیدیم. چقدر گرم و آرامش بخش بود. این هم آخرین تکنولوژی قندیله: قندیل قابل حمل!!!

میخواستیم اینو با خودمون بیاریم پایین که در اثر بی احتیاطی شکست! حیف شد.
حدود 1 رسیدیم پایین! نه خیس بودیم و نه سرما زده، توپ توپ!!! اینو میگن یه روز خوب!

افطار در گلاب دره

همونطور که بهی جون، زودتر از من پست داد، ما دیشب افطار رو گلاب دره بودیم. برنامه خیلی اتفاقی!!! ست شد، چون اول قرار بود جمعه بریم، اما مثل اینکه کنسل شد و ...

بگذریم، چون میخواستیم از گلاب دره بالا بریم و از کولک بیایم پایین، یه IQ زدیم، تا مثل همیشه مجبور نشیم کلی کرایه تاکسی بدیم و علاف بشیم. قرارو دم پارک جمشیدیه گذاشتیم، یه ماشینو گذاشتیم همونجا و رفتیم گلاب دره. اونجا ماشین بهی رو مثل همیشه، قفل سخت افزاری!!! کردیم (مثل دریا سر!) و راه افتادیم.

چند تا اکیپ دیگه، با چادر و تجهیزات با ما داشتن میومدن. نرسیده به چشمه، مایعات بدن من، به سطح بحرانی رسید و تصمیم گرفتیم همون حوالی افطار کنیم. بعد از زدن افطار، چند تا آلترناتیو مطرح شد، که بهترینش، صعود به کولک و برگشتن از اون مسیر بود. دلیل عمده این کار، راحت بودن مسیر اون طرف و پارک کردن اون یکی ماشین دم پارک جمشیدیه بود.

یک کم که بالاتر رفتیم، دم چشمه، یکی از اون اکیپهایی که اول مسیر با ما بودن، بساط کرده بودند. بروبچ باحالی بودن. کلی به ما تعارف زدن. دم چادرشون، آتیش درست کرده بودند، خربزه تو آب گذاشته بودن و بساط جوجه شون هم ردیف بود. میخواستن شبو بمونن.

کمی بالاتر،یه اکیپ دیگه چادر زده بود. صدای مارو که شنیدند، اومدن بیرون. خلاصه حال و احوالی کردیم، چون تاریک بود، مسیرو ازشون پرسیدیم تا مطمئن بشیم. یکیشون گفت: گوسفند سرا ممکنه سگ داشته باشه!!! خاطرات سگهای سبلان برای بهی زنده شد!!! برای اینکه ضایع نشیم که ترسیدیم، یک کم رفتیم بالاتر تا قضیه رو سبک سنگین کنیم. به حاج عباس زنگ زدیم، تا ببنیم قضیه چیه، اما جواب نمیداد، آنتن درست حسابی هم نبود. خلاصه بعد از کمی مذاکرات، تصمیم گرفتیم که در طبق اخلاص بذاریم و بریم بالا!!!

درست دم گوسفند سرا، یه ویوی عالی از شهر داشتیم، که مدتی توقف کردیم و عکس گرفتیم.

نویز کم عکس، به خاطر حساسیت کم(ISO 50)، زمان نوردهی بالا (حدود 6 ثانیه) و خلاصه خفن بودن عکاسه!!!

از وسط گوسفند سرا که رد شدیم، نه سگی دیدیم و نه گوسفندی!!! نتیجه اخلاقی اینکه بعضیا با نیت مصلحت طلبانه هم ممکنه چرت بگن!!!

کولک، پناهگاه بسته بود. خلوت و ساکت بود. چند دقیقه ای نشستیم و نسکافه ای زدیم... بعد هم جنگی راه افتادیم. تو مسیر برگشت از کولک، با چند دستگاه سگ مواجه شدیم، که کاری به کارمون نداشتن. پارک جمشیدیه خیلی شلوغ بود. جای سوزن انداختن نبود. سوار شدیم و رفتیم گلاب دره. ماشین بهی رو اسمبل کردیم!!!

از میدون تجریش ترافیک بود، اما ولیعصر روون بود. زیر پل پارک وی، ترافیک قفل بود! عین ترافیکهای جاده چالوس، ملت پیاده شده بودن. یک ربع، بیست دقیقه ای گیر افتادم. بالاخره یه مسیری باز شد و زدم به چمران و از حکیم برگشتم. جالب اینکه اون طرف خلوت بود. 12 رسیدم خونه!!!

خداحافظ محسن

امروز با تمام گیر و گرفتاری که داشتم و وضعیت درب و داغون پروژه ام، رفتم مهمونی محسن. و الان دارم فکر میکنم که چه کار خوبی کردم!!! جای همه خالی، مدتها بود تو همچین جمع دوستانه ای نبودم... خیلی خوش گذشت. جمع بروبچ جمع بود...

اول از همه اینکه تولد مهدی، خالی بندی بود!!! وقتی رسیدیم، دو، سه نفری اومده بودن. مهدی فیلم بم رو گذاشت، یادش بخیر! از سوتیها گفتیم... بچه ها هم کم کم رسیدن و جمعمون، جمع تر میشد!!!

بعد به پیشنهاد سهیل، بساط مافیا، یا به قولی مافیها!!! ردیف کردیم. ۴ تا مافیا و بقیه پلیس. و عده ای، از جمله خود من، اصلا تا حالا مافیا بازی نکرده بودند! بازی شروع شد، محسن عسگری رو سه سوته کشتن!!! ولی تا آخر بازی حرف میزد! یکی دو نفر که مردند، تازه بازی دستمون اومد، ولی چه فایده، مافیا برنده شد!!! و منم پلیس طلایی شدم!!! چون این آخر تقریبا دست همه رو خونده بودم.

دیگه داشت دیر میشد، کادو دادن و خداحافظی و عکس و... یک ساعتی طول کشید!!! این هم عکس رسمی برنامه.

چهره های -احتمالا- ناشناس: سمت راست عکس، برادر محسن، پشت من، برادر مهدی، سجاد، و کنار من هم که جلال، که از بروبچ گروه کوه و رفیق قدیمی ما از زمان سفر دریا سر!!!

سورپرایز امروز، یک عکس غیر رسمی بود، که فکر نکنم نیازی به توضیح بیشتر داشته باشه.

همه برای محسن، آرزوی موفقیت و سلامتی کردیم. و گفتیم: جایی که میری، بهترین جاست!!! که خب باید بودید و جریانشو از خود محسن میپرسیدید!

راستی، لیست شام دهندگان داره کاملتر میشه، امروز یک نفر دیگه هم اضافه شد: نسیم عقیلی!

پول منو بده

امروز به همراه عده ای از دوستان طلبکار رفتیم پارسه پولمونو بگیریم. همونطور که احتمالا میدونید پارسه یه طرحی به اسم "بیمه ارشد" داره که اگه بتونی ۱۲۰ امتیاز از ۲۰۰ امتیاز آزمونهای کارشناسی ارشدشو بگیری، پول آزمونها رو پس میده.

اصولا گرفتن ۱۲۰ امتیاز برای هر آدمی با IQ نرمال (حتی کمتر!!!) که بتونه اکثر آزمونها رو بیاد (اون دیگه یه بحث جداییه!!!) در حد گلابیه... و البته انگیزه اصلی ما برای درس خوندن هم همین بود!!! بنابراین اکثرا پول آزمونها رو پس میگیرن و پارسه برای آزمونهاش حتی از جیب هم خرج میکنه، اما درآمد اصلیش از کلاسهاشه.

از قرار معلوم، از دیروز میتونستیم بریم. منتها به دلیل مشکلات کاری، امروز برنامه مون جور شد که بریم. من و دکتر ساعت ۵ دقیقه به ۹ پارسه بودیم. محسن هم یک کم دیرتر رسید. خیلی مسخره بود، همه کارمندای اونجا اومده بودن سرکار، جز همونی که ما باهاش کار داشتیم!!! ۴۵ دقیقه ای معطل بودیم، داشتیم میرفتیم پیش مدیرش داد و بیداد کنیم که مسئولش اومد و کار مارو راه انداخت، البته راه که چه عرض کنم، مدارکو گرفت و یه قبض پرداخت برای ۱۷ ام تیر داد... مسخره ها، خب اگه میخواستین ۱۷ ام بدید، برای چی روی کارت نوشتید از ۳۰ ام خرداد؟

خلاصه امروز نه تنها 2 ساعت از وقت ارزشمند این رتبه های برتر کنکور (ماها!!!) گرفته شد، بلکه عده ای از دوستان هم سر یکسری جفنگیات، مقداری از جیب دادن!!!

به هر حال 17 ام تیر، ساعت 10 صبح (زودتر نمیشه) ما دوباره اونجاییم!!!

اولین کوه 86

سلام

از آنجا که حتما(!!!) عده زیادی از دوستان وبلاگ بهی جون رو-که این بار دست پیش رو گرفته بوده- خوندن و منتظر پست من بودن، این  پست با تاخیر قابل توجهی آپ میشه!!!

جمعه، بعد از تلاشهای بسیار زیاد دوستان، بخصوص بهی جون و مشاوره با پیشکسوتان کوه دانشکده، حاج عباس و محسن، برنامه با هدف فتح قله کولکچال ست شد. تو این برنامه هم مثل همیشه یه عده بچه سوسول (منظورم حسین و احسان نیستن!!!) با یکسری بهانه های الکی، نیومدن و...

با این همه، بروبچز پایه، 5و نیم صبح دم در پارک جمشیدیه، صعود رو شروع کردند. لازم به ذکره که حدود 3 لیتر آب جوش و بیش از 4و نیم لیتر آب معدنی، جزو تجهیزات گروه بود.

انگار نه انگار که ساعت 5و نیم صبح بود، پارک پر آدم بود!!! مسیر پناهگاه، اولش خشک و خاکی بود، بدون هیچ نشانه ای از بهار، بعد از طی تقریبا نصف مسیر، برف و یخ هم اضافه شد. با توجه به اینکه مدت زیادی بود که کوه نرفته بودیم (از خاک پاچه تا حالا) خیلی جون کندیم تا به پناهگاه رسیدیم. برای بعضی دوستان هم مشکلات فنی پیش اومد که بصورت سرپایی حل شد...

حدود 8و نیم رسیدیم به پناهگاه، توی محوطه پناهگاه یک متری برف نشسته بود، و به زحمت یکی دو جای نیمکت ها از برف بیرون بود، خلاصه بساط صبحانه رو ردیف کردیم، لازم به ذکره روغنی که باهاش نیمرو درست کردیم، حدود 16000 کیلومتر کار کرده بود!!! اما هنوز هم جواب میداد!!!

بعد از خوردن مقادیر هنگفتی پنیر(خامه ای، کوزه ای و ... ای)، نیمرو و البته چای!!! راه افتادیم به سمت پهنه، تا چشم کار میکرد، سفیدی و برف بود، فقط یک مسیر باریک وسط برفها پا کوب شده بود که مسیر رو نشون میداد. همونطور که پیش بینی وضع هوا (از منابع اجنبی!!!) گفته بود، هوا صاف و آفتابی بود، انگار خورشید از فاصله دو سه متری، با تمام قدرت رو سرمون می تابید و کورمون میکرد، هوا گرم بود و تقریبا همه کاپشنها رو درآورده بودن و با یک تی شرت نازک صعود میکردن. اما برف ها هنوز خشک و پودری شکل بودن و البته خوشمزه!!! انگار که آفتاب هیچ تاثیری روشون نداشت.

وقتی پناهگاه رو رد کردیم و از بالا بهش نگاه کردیم، ابهتش رو از دست داد. دیگه هدف اون برج کذایی نبود، قله بود!!!

 

توی این مسیر عده از دوستان به روغن سوزی افتادن و بعضی ها هم به جایی که نباید میرفتن، رفتن!!! اما به هر حال حدود ساعت 11 به پهنه رسیدیم، یکی از جاهایی که همیشه وقتی از توی شهر به کوه نگاه میکنم، آرزو دارم که اونجا باشم. پهنه، یک تکه زمین تقریبا مسطحه که دور تا دورش رو دره ها احاطه کردن، نزدیک ترین بلندی، قله است که بلند و دست نیافتنی به نظر میرسه. توی دره های اطراف، که پراز برف بودن، باد، طرحهای زیبایی روی برف ساخته بود، برفهای توی مسیر باد صیقلی شده بودن و زیر نور آفتاب برق میزدن، مثل بستنی قیفی بعد از لیس زدن!!! یک ساعتی نشستیم، استراحت کردیم، خوردیم و خوابیدیم، یه کمی هم تو سرو کله هم زدیم، دیدیم دیگه نه وقت قله رفتنه، نه حسش!!! باد هم بگی نگی سرد و سوزدار شده بود. کم کم بساطو جمع کردیم و راه افتادیم. این هم عکس فاتحان پهنه!!!

وقتی به سمت پناهگاه راه افتادیم، تازه فهمیدیم که چه تصمیم عاقلانه ای بود این بی خیال شدن قله!!! برفها گرم شده بود و تحمل وزنمون رو نداشت، دیگه مطمئن نبودیم پامونو که زمین میذاریم، چقدر تو برف فرو میریم، گاهی تا کمر تو برف میرفتیم، و گاهی بعد از فرو رفتن تو برف، نای بیرون اومدن رو نداشتیم، همونجوری چند دقیقه تو برف مینشستیم. هر چی پایین تر می اومدیم برفها آبکی تر میشد و لباسها و کفشهامون خیس تر!!! انصافا پایین اومدن از پهنه، خیلی سخت تر از بالارفتنش بود. وقتی رسیدیم پناهگاه، فلاسکها رو دادیم پر کردن و ته بندی مختصری کردیم به نیت ناهار. خیلی تلپ نشدیم، راه افتادیم به سمت پایین. این هم عکس رسمی برنامه.

از قیافه ها پیداست که بچه ها متحمل چه فشارهایی شدن!!! به هر جون کندنی بود به ماشین ها رسیدیم و سوار شدیم، به پیشنهاد عده ای، قرار بستنی ست کردیم، اما نهایتا منجر به خوردن آیس پک شد!!!

 

همه آیس پک های این عکس کاکائویی هستن، به غیر از سمت چپی که نسکافه است و من خوردمش!!! این تنها توضیح ممکن برای این عکس بود.

گذشته از اینکه برنامه یه کم (!!!) سنگین بود، کلی حال داد. جای اونایی که نبودن خالی (به غیر ازبچه سوسولا) و ازراهنماهای خفن گروه، حاج عباس و حاج محسن هم تشکرمیکنم، دم هممون گرم!!! تا کی دیگه بتونیم همچین برنامه باحالی ست کنیم.

اولین کوه

بالاخره بعد از تلاشهای بسیار دوستان، بخصوص بهی جون، دیروز تونستیم یک برنامه کوه جور کنیم. هر چند که تعداد زیادی از بروبچ دیگه اصولا مارو تحویل نمیگیرن که باهامون کوه بیان و خیلی از پیشکسوتان کوهنوردی دانشکده هم به دلایلی حاضر به همراهی ما نشدن. به هر حال این اولین برنامه کوه بعد از کنکور بود و به همین دلیل هم از اهمیت خاصی برخوردار بود و باید هر چه زودتر برگزار میشد.

به دلیل وضعیت ناپایدار جوی، به توصیه یکی از دوستان، درکه به عنوان مقصد انتخاب شد. صبح ساعت ۵ و نیم از خونه راه افتادم و دنبال سایر دوستان رفتم. نهایتا حدود ۷ رسیدیم میدون درکه. دلیل این تاخیر زیاد این بود که مجبور شدیم سر راه یکی از دوستان رو بیدار کنیم و بیاریم. برای تنوع بیشتر برنامه، این بار از یک راه دیگه رفتیم که به گفته راهنمای گروه (چاه نمای گروه!!!) اونم میرفت پلنگ چال. اما در واقع نمیرفت و ما این موضوع رو بعد از ۲ ساعت پیاده روی یک سربالایی تند فهمیدیم، بنابراین از رو نرفتیم و ادامه دادیم. که البته این اصرار ما منجر به کشف یک قله جدید در رشته کوه دماوند شد که اون را "خاک پاچه" نامگذاری کردیم. دلیل این نامگذاری شیوه خاص پایین آمدن از این قله است.

طبیعتا چون ما این قله رو کشف کردیم و تا بحال پای هیچ بنی بشری به اون نرسیده بود، مسیر خیلی خلوت بود و اصطلاحا سگ هم پر نمیزد. پوشش گیاهی خاص این ناحیه دکل های برق فشارقوی بودن که یک نمونه اش رو اینجا میبینید.

اصولا هیچ مسیر مشخصی برای رسیدن به قله وجود نداره و به همین دلیل توصیه میکنیم به هیچ وجه تصمیم به صعود بدون همراهی راهنمای درست و حسابی نگیرید.

بعد از حدود ۴ ساعت صعود، موفق به فتح این قله شدیم. بعد از زدن صبحانه تپل عکس رسمی برنامه گرفته شد که نشان دهنده تلاش بسیار زیاد گروه برای فتح قله و شادی بی حد اونهاست.

منتها به دلیل اینکه شناخت اعضای گروه از روی این عکس برای همه میسر نبود، عکس دیگه ای هم برای اطلاع بیشتر گرفته شد.

این قله حاوی مقدار بسیار زیادی برف بود، درحالیکه هیچ جای مسیر حتی یه ذره هم برف نداشت، دلیل این امر یک نظریه علمی به نام prependicularity هست که این نظریه در حال صعود توسط اعضای گروه کشف شد.

نهایتا بعد از گرفتن عکس های مربوطه راه افتادیم و از همون راهی که اومده بودیم، برگشتیم (یک دونه کشف برای یک برنامه کافیه!!!) و نهایتا حدود ۱۲ رسیدیم پایین. لازم به ذکره که کشف امروز تاثیر بسزایی در روحیه اعضای این گروه داشت و همه اصرار داشتن که باز هم از این کارا بکنن. ان شا ا.. به خیر بگذره!!!

کولک و ...

سلام

قبل از هر چیز، فرا رسیدن عید سعید فطر را به همه ایرانیان تبریک میگم. انشاا.. که همه بتونن بعد از گذشت یکماه، تغییراتی رو در خودشون احساس کنن.

خدا را شکر میکنم که ماه رمضون امسال هم تونستم حداقل یک افطار رو با دوستان برم کولک. مثل همیشه خیلی خوش گذشت، جای اونهایی که نبودن خالی، مخصوصا دوست عزیزم بهزاد که به خاطر کسالتی که برای پدرش پیش اومد نتونست بیاد، انشاا.. که هر چه زودتر کسالت رفع بشه. از بیانات و راهنماییهای دوست عزیزم، آقای احسان ناصری هم بهره های فراوانی بردیم!!! و نهایتا این برنامه باعث شد که جمع کثیری از دوستان از جمله خودم، به جمع طرفداران بیشمار دکتر بپیوندیم.

این هم عکس حاضرین، باز هم میگم که جای همه اونهایی که نبودن خالی بود.

این عکس تا حدودی یادآور ضرب المثل"آسیاب به نوبته" است!!! این بار خودم دچار اصلاحات هندسی شدم!!!

آخرین افطار این ماه رو مهمون دانشکده بودیم، و جماعت هشتاد و یکی در اقلیت (و مظلومیت!!!) محض بودند!!! به هر حال داریم منقرض میشیم!!!

امیدوارم باز هم به زودی بتونم دوباره دوستان رو دور هم ببینم.

سارا

سلام

حتی فکرشم نمیکردم یه روزی برسه که وقتی به اینترنت وصل میشم اولین کاری که میکنم این باشه که به وبلاگ سر بزنم، حتی قبل ازUpdate کردن Kaspersky!!!

اونایی که اومدن میدونن، برای اونایی که نیومدن میگم: دیروز برنامه سارا بود، به همت بهی. قرار بود صبح بیایم دانشگاه (صبح زود ساعت 10!!!) یه خرده اینترنت بکشیم، 12 هم حرکت به سوی سارا.

12 شد و سه تا ماشین راه افتادیم. بهی موند منتظر بقیه. قرار بود من و شهریار، حسین رو سر راه برداریم. سر پارک وی با حسین قرار داشتیم. اولین جایی که تونستیم وایسادیم. یه خرده بالاتر از یه مغازه پنچری بود. جلوی ما هم به اندازه 2 تا ماشین خالی بود. تا وایسادیم یارو اومد گفت : آقا با ما کارداری؟ گفتیم نه! گفت پس اینجا واینسا!!! گفتم : ما 2 دقیقه منتظر رفیقمونیم، بعد هم میریم، یارو شروع کرد به خط ونشون کشیدن؛ بعد هم گفت پسرام اینجان، کتک مفصلی میخورین!!! اینو که گفت شهریار شاکی شد، گفت ما همینجا میمونیم، مثلا چیکار میخوای بکنی!!! منم ماشینو خاموش کردم. 30 ثانیه بعد یارو اومد گفت :آقا نون مارو نبر!!! همه این اتفاقات در حالی افتاد که جلوی ما 2تا جاپارک بود!!!

حسین اومد و راه افتادیم. ما با دکتر اینا رسیدیم، وقتی رسیدیم، عباس اینا هم قبل ما رسیده بودن.بهزاد اینا هم با تاخیر نیم ساعته بعد از ما. نمیدونم ایندفعه چه جوری بود که به جای خوردن، همش حرف زدیم!!! البته به جز یک نفر!!!

ما ها!!!

 سایر دوستان!!!

امین که خستگی ناپذیر بود!!!

و دکتر که همیشه دوست داره پیش پولا باشه!!!

راستی تولد نیما هم بود: تولدت مبارک!!! این قلکی هم که دست دکتره کادوی نیما بود. از آوردن سایر عکسها به دلیل سنگین شدن صفحه معذوریم، لطفا حضوری مراجعه کنید.

بعد از سارا رفتیم دانشگاه و از اونجا راهی فرحزاد شدیم. شهرام اینا که موندگار شدن. من و شهریار و امیر و بهزاد ۶ راه افتادیم به سمت استخر. سانس ۷ تا ۹. استخرش بد نبود، ولی سوناش همه اثرات سارا رو از بین برد!!! من که رفتم خونه، اساسی شام خوردم!!!

به هر حال بسی خوش رفت!!! دست همه درد نکنه!!! انشاا.. برنامه های بعدی...

آخرین... اولین

سلام...

نمیدونم چه جوریه که اینجوریه!!! دیشب خوش و خرم، از هم جدا شدیم و هر کی رفت خونش... صبح که بیدار شدم، دیدم که هنوز هیچی نشده، دلم برای دیشب تنگ شده!!!

خب چه میشه کرد، زندگی همینه دیگه، فقط امیدوارم که به همه خوش گذشته باشه... مثل یه لیوان شربت خنک تو گرمای تابستون میمونه که آدم وقتی داره همش میزنه، دلش میخواد هر چه زودتر بخوره، اما وقتی آخرین جرعه رو خورد، میگه کاشکی بازم بود!!! چاره اش اینه که بلند شی یه لیوان دیگه درست کنی!!!

اینم عکس دسته جمعی دیشب :

آخرین...اولین

برای دیدن عکس در اندازه واقعی، فعلا کاری نمیتونید بکنید!!! باید صبر کنید بیام دانشگاه، عکسا رو بهتون بدم.

به همه کسانیکه برای برنامه زحمت کشیدن (از جمله خودم!!!) خسته نباشید میگم، و از طرف اونا از همه شرکت کنندگان به خاطر کاستیهای برنامه(مخصوصا اونایی که مربوط به من میشه) عذرخواهی میکنم، خوشحال میشم اگه اشکالاتمونو بهمون بگید، تا در فرصتهای بعدی، جبران کنیم.