اندروئید: لینوکس+دردسر

حدود یکماهی هست که یک گوشی اندرویدی گرفتم، اچ تی سی اریس، که از گوشیهای ورایزن هست.

اسباب بازی قشنگیه، و میتونه روزهای تعطیل ساعتها منو مشغول کنه...

گوشی به آدرس خونه دوستم ارسال شد و در نتیجه شب به دستم رسید. همون شب اول نشستم و روتش کردم. ساده ترین راه روت کردن این گوشی، استفاده از ایمیج روت هست، ایمیج رو باید روی کارت حافظه کپی کرد و گوشی رو ریبوت کرد. موقع بوت خودش ایمیج رو تشخیص میده و نصب میکنه. نکته اینجاست که فایل سیستم کارت حافظه باید فت 32 باشه نه 16. همین یک نکته منو سه چهار ساعت علاف کرد!!!

بعدش که گوشی روت شد، شروع کردم به ور رفتن با اپلیکیشنها. چون حافظه داخلی اریس خیلی کمه، خیلی زود به مشکل حافظه برخوردم. اولین کاری که باید میکردم، این بود که از شر یکسری اپلیکیشنهای بدردنخور که مال خود اچ تی سی بود خلاص بشم. یک اپلیکیشن خیلی خوب برای این کار، root uninstaller هست که میتونه همه اپلیکیشنها رو حذف کنه. نکته اینجاست که اپلیکیشنهای خود اچ تی سی اگه حذف بشه، دیگه از روی مارکت قابل نصب کردن نیست، پس باید حواستون جمع باشه.

تو این چند هفته اخیر خیلی با گوشی ور رفتم، و بیش از همه با یک برنامه به اسم ترمینال حال کردم. ترمینال، در واقع خط فرمان لینوکس رو روی گوشی در اختیار کاربر قرار میده. فقط مشکل این بود که یکسری از فرمانهای خیلی ابتدایی مثل cp رو نمیشناخت، بعد از یک خرده سرچ فهمیدم که باید busybox نصب کنم.

نصب busybox هم برای خودش داستانی داره، سعی کردم توی ریکاوری مود و با استفاده از ADB (یکی از ابزارهای SDK اندروئید هست) اینکارو انجام بدم، اما به چند تا مشکل اساسی برخوردم. به نظر میرسید که یک سری از جاهای مهم حافظه مثل فولدر سیستم، توی ریکاوری مود اصلا Mount نمیشه. با استفاده از Shell هم نتونستم Mount کنم، چون خود شل هم توی ریکاوری مود قابل دسترسی نبود... داستانی بود

بعد از کمی جستجو، یک راه حل خیلی ساده پیدا کردم: یک اپلیکیشن مجانی به اسم Titanium Backup نصب کردم. این اپلیکیشن برای کار کردش به Busybox احتیاج داره، در نتیجه وقتی اپلیکیشن بالا میاد، پیغام خطا میده. اونجا یک دکمه هم گذاشته روش نوشته Problems? که با کلیک کردن روی اون، خودش میره و آخرین نسخه busybox رو نصب میکنه! خیلی راحت و سریع درست شد.

بعدش یک مشکل دیگه این بود که اندروئید اصلا زبان فارسی ساپورت نمیکنه. ایمیلها و فیسبوک و صفحات وب که توش فارسی نوشته، کاراکترهاش به شکل مستطیلهای توخالی نمایش داده میشه. روی اندروئید 2.2 مثل اینکه فونت فارسی به طور پیش فرض نصب هست و حروف فارسی نمایش داده میشه. اما برعکس، یعنی از چپ به راست و به صورت جدا جدا. هرچند که این مسئله خیلی آزار دهنده هست و اعصاب آدمو خورد میکنه، اما خب از هیچی بهتره. گوشی من همین حروف جدای چپکی رو هم نشون نمیداد.

بعد از یک کم جستجو به این رسیدم:

http://www.google.com/support/forum/p/Android%20Market/thread?tid=6fff6080d23b9448&hl=en

که یک کاربری به نام bof-10 اومده یک کامنتی داده که یکسری فایلها رو دانلود و توی فولدر های /system/lib و /system/fonts کپی کنید. اما ننوشته که چطوری!!! دوباره از همون روش ADB و ریکاوری هرکار کردم نشد که نشد.

یکساعتی این در و اون در زدم تا فهمیدم که یک برنامه ای هست به نام root explorer که میتونه permission فایلها رو تغییر بده و حتی فایلهای سیستم رو حذف یا بازنویسی کنه. مسئله این بود که این برنامه کذایی پولی بود!!! واقعا که عجب آدمهای بی ظرفیت بیخودی پیدا میشن، یارو رفته یه برنامه بدردبخور نوشته، بعد هم پول میخواد! مسخره، آخه کسی که میاد گوشیشو روت میکنه، برای اینه که به تو و امثال تو پول نده و بتونه از امکانات گوشیش به طور کامل استفاده کنه، بعد تو داری سعی میکنی بهش اپلیکیشن بفروشی؟!!!

باز هم سرچ کردم و یک اپلیکیشن دیگه پیدا کردم به اسم Super manager که همه این کارا رو مجانی انجام میده!!! اما این برنامه هم به busybox نیاز داره، که میشه به همون روشی که گفتم نصب کرد.

بعدش خیلی راحت رفتم و فایلهای مربوطه رو بازنویسی کردم و الان میتونم فارسی بخونم، البته به همون صورت حروف جدا و چپکی! ولی خب از هیچی بهتره.

اینا رو اینجا نوشتم تا بعدا خودم یادم نره که چیکارا کردم، با این وضعیتی که من با این گوشی ور میرم، هرلحظه امکان ترکیدنش وجود داره. شاید به درد یکی هم خورد :)

هستم هنوز

هنوز خدمتتون هستیم! و حالا حالاها خیال ندارم درشو تخته کنم.

اینجا ترمها کوارتری هست، یعنی 4 تا ترم در سال. ترمها کوتاه و فشرده است، تا میای شروع کنی میشه میانترم و بعدش هم زرتی ددلاین پروژه ها و یک هفته بعد هم ددویک! یه ذره تعطیلی و بعدش دوباره روز از نو... اینه که خیلی نمی نویسم اما معنیش این نیست که یادتون نیستم، نه!

امروز تو تعمیرگاه دوچرخه داشتم با دوچرخه ام ور میرفتم، یکی اومد گفت نمیدونی Spoke tightener کجاست؟ تا حالا اینو نشنیده بودم، اما فهمیدم آچار پره میخواد، جاشو نشونش دادم...

هر روز و هر روز میشه یاد گرفت، و هر چیزی میتونه متفاوت با اونی باشه که قبلا تجربه کردی.

دنیای جدید من

یعنی من هیچی ننویسم، شما هیچی نمینویسید؟ بازم راوی که تو این مدت یه روایتی کرد...

هیچی دیگه، اینجا خارجه، خیلی هم خارجیه، به جز یه خرده ایرانی که داره و چند تا فروشگاه که نون لواش و لیمو عمانی و مربای انجیر میفروشن، بقیه چیزاش خارجیه!

بیشتر از یکماهه که اینجام و هنوز هم مثل یک خوابه... اصلا باورت نمیشه که داری اینجا زندگی میکنی...شاید تا آخرش هم همینجوری باشه.

فکرشو بکن: نصفه شب از خونه ات راه بیفتی و بری فرودگاه، با عزیزانت خداحافظی کنی و سوار هواپیما بشی، یک خرده بخوابی، یک شام، یک خرده خوراکی، دستمالهای داغ KLM و مهماندارهای به شدت فرندلی... حرفهای جالب همسفرمون، بچه مسافر صندلی پشت سر که بی هوا با سر کچل من ور میرفت! و میرسی آمستردام... یه خرده انتظار، سوال پیچ شدن، گشتن همه خرت و پرتهای کوله ام، نگاههای پراشتیاق خارجیا به سازم و بعد دوباره هواپیما... از ساعت 10 تا 11:45 صبح رو 11 ساعت پرواز میکنی! و 4-5 بار بهت نهار میدن و میرسی پورتلند... خارج، امریکا... از این به بعد دنیای تو اینجاست!

همه چیز تمیزه و جالب، و سبز: اورگان ایالت همیشه سبزه... (حالا سگ خور، واشینگتن هم هست!)

خونه ها از توی هواپیما مثل قطعات دومینو کوچک و تمیز و سفید و مرتبند. بینشون فقط سبزی میبینی. خیابونها و جاده ها خلوتند و همه با سرعت ثابت و برابر با فاصله زیاد از هم حرکت میکنند. ترافیک بی ترافیک...

روزای اول که از خواب بیدار میشدم، یکدفعه جا میخوردم: اینجا کجاست؟ آهان...

دانشگاه، عالیه، بزرگ و زیبا، ساختمونهای قشنگ و امکانات عالی... سخت افزار هیچ ارزشی نداره اینجا، ساعتها میشستم و با مک های 32 اینچی kelly وب گردی میکردم... هر انگولکی که دوست داشتم به آیپدهای بوک استور کردم، همه آیپاد ها رو تست کردم و آخرش فهمیدم که چرا یک عده ای میمیرن برای مک. درکتون میکنم بیچاره ها!

بچه های اینجا، مرامشون بدفرم آدمو له میکنه، رفیقهای محسن اینجا لهمون کردند از مرام. جواد، MJ، امیرعلی، بابک، ... هر کی داستانی داره اینجا، داستانی برای خودش که بین همه در یک نقطه مشترکه: اونجا جای ما نبود. هنوز هم یکجورایی تاسف باره، چرا گل ترین جوونهای اونجا، باید اینجا باشن، دنبال.... گور باباش، قراره دیگه به این چیزا فکر نکنم. اصلا به من چه.

اینجا کسی اخبار گوش نمیده! به کسی ربطی نداره چی میشه، زندگی با آرامش ادامه داره و هیچی صلح و آرامش زندگیت رو تهدید نمیکنه... سیاست به عهده سیاستمداراست، فقط زندگی، راحتی، امینت و آرامش.

هر چی که بخوای برای راحتی تو مهیاست، هر چی که فکرشو بکنی و حتی نکنی. اصلا برای چی باید فکر بکنی؟!!! فقط حال کن.

خونمون چوبیه! وقتی توش راه میری، چوبها از زیر موکت پشمالو و نرم کف، قیژ قیژ صدا میکنه... یکی که تو دستشویی سیفون میکشه، کل خونه میفهمن! خونمون بزرگه، سه طبقه است، با 4 تا اتاق خواب، 5 تایی توش زندگی میکنیم. همه ایرانی هستیم و ورودی امسال. امسال ایرانی خیلی زیاد گرفته دانشگاهمون.

طبقه دوم اتاق نشیمن و آشپرخونه هست. خیلی بزرگ و دل بازه، خوراک پارتی گرفتنه، ما هم که همه اهل پارتی! 

دیشب خواستم برم بخوابم، دلم چایی خواست. رفتم چایی بریزم، صدایی به گوشم خورد: یکی داشت خیلی درب و داغون انگلیسی حرف میزد: دیس ریزن، وی هیر (TM)!!! یک پسره کره ای بود به نام کوان، از دوستای آرش که رسونده بودش خونه، آرش یه تعارف شابدلعظیمی بهش کرده بود که بیا تو، یارو هم پاشده بود ساعت 12 شب اومده بود تو!!! بچه باحالی بود، چرت و پرت زیاد میگفت، دو سال بود اینجا بود اما هنوز انگلیسی اش بدجور میلنگید خنگ خدا... آرش چرت و پرت داشت میگفت از ایران، کوان حرف قشنگی زد که همیشه یادم میمونه، گفت: نگو کشور من ضعیفه و نمیتونه. بگو که ما قوی هستیم، همین باعث میشه که کشورت قوی بشه.

بهش عکسهای ایرانو نشون دادیم، در مورد ایران میدونست، پرسید نمیرید نماز بخونید؟ دیر نشه یه وقت؟!!!

دو روزه داره یک بند بارون میاد، خیلی خداست این هوا... پریشب بعد از زدن ترمیناتور هفتگی، زیر بارون تا خونه قدم زدیم، بسی خوش رفت... بسی خوش میرود... بسی خوش خواهد رفت!

خوش باشید و برقرار!

نظر

كي گفته بايد وبلاگ بخش نظرات داشته باشه؟ اصلا كي گفته كسي بايد تو اين مملكت نظر بده راجع به چيزي... تازه اونم نه هر چيزي، وبلاگ من! و پست هاي سرشار از معاني والا و آموزه هاي اخلاقي و  عرفاني و ساير مزخرفات پر طمتراقش (درست نوشتم اينو؟)!!!

اصلا كسي ... ميخوره نظر داشته باشه به وبلاگ من، مگه برادر و پدر خودت وبلاگ ندارن؟!!!

نظرات وبلاگم، به لطف عزيزان بلاگفا، به جايي كه نبايد (TM) رفت... در راستاي اين حركت بزرگ و انقلابي، مراتب تشكر و تقدير از اين دوستان زحمتكش تا بيخ، اعلام ميگردد.

پ.ن. باشد كه جبران كنيم...


Overestimation

خيلي وقتا، خيلي مشكلاتو بزرگتر از اون چيزي كه هستن ميبينم.

خيلي وقتا، اصلا مشكلي نيست و من مشكل ميبينم!

تئوري worst case مدتهاست ديگه جواب نميده، هزينه اش خيلي بالاست...

پ.ن. اما هنوز عاشق اون احساس راحتي خيالي هستم كه بعد از پي بردن به اينكه اصلا مشكلي وجود نداره بهم دست ميده!

هه هه هه

من نميدونم چرا اخيرا اينقدر از ضايع شدن استيو جابز شاد ميشم؟ خوب نيستا، اصلا خوب نيست.

شايد چون خيلي آدم موفقيه و من نميتونم مثل اون باشم، حسادت و اين صوبتا... حتما همينه، يا دست كم يه چيزي تو همين مايه ها... اما خب بايد بگم كه ضايع شدن مايكروسافت و جمع كردن مفتضحانه اون دو تا تلفن جديدش (خداييش خيلي ضايع بودن) هيچ حس خاصي در من بوجود نياورد... كه خب علاوه بر سوال برانگيز بودن، جاي تاسف هم داره (سوژه به اين خوبي، من چرا خوشحال نشدم؟)!

اني وي، مردك پريشب اومده كنفرانس خبري گذاشته، سرشو يكوري خم كرده ميگه: براي آيفون 4، بهتون كاور مجاني ميدم، خب؟ ببين من نميتونم دو روزه اينهمه كاور توليد كنم، خب بايد مدلهاي مختلفشو سفارش بدين كه به همتون برسه، اونايي هم كه كاور خريدن پولشو بهشون پس ميدم!

خيلي خب بابا، تا 30 روز هم پس ميگيرم... اما خب بدونيد، از اينهمه آيفون كه فروختم فقط يكي دونفر پس آوردنش!!! تازه سفيدشم يكي دو روز ديگه مياد، بهانه نگيريد!

بعد هم برده آزمايشگاه سياه اپل رو به چند تا خبرنگار نشون داده... آزمايشگاهي كه كمتر كسي از وجودش خبر داشته:

اين آزمايشگاه هاي تك ترين آزمايشگاه راديويي دنياست. من سر طراحي و تست آنتن آيفون 4، صد ميليون دلار هزينه كردم!

اين ديگه خيلي مسخره است! فكرشو بكن تا كجاي انسان يكجوري ميشه، وقتي ببينه قابليتي كه بيشترين سرمايه گذاري رو روش كردي و قراره نقطه قوت محصولت بشه، تبديل به يك افتضاح و آبروريزي آنچناني بشه! يعني اين همه مهندس و طراح، با اينهمه تجهيزات پيشرفته و آزمايشگاه مجهز كه دست هيچكس بهش نميرسه، يكي پيدا نشد عقلش برسه كه اين لامسبو بگيره دستش ببينه آنتنش به باد ميره؟!!!

اين نشون ميده كه حتي دسترسي به پيشرفته ترين فناوريها و امكانات و دانش و ... هم نميتونه نقش حماقت انسانها رو از بين ببره! آره، همينه كه منو اينقدر شاد كرده: حتي عقل خود استيو هم به اين چيزا نرسيده!

مالیات عمر

دو هفته پیش، دو تا از دوستای خوبم رفتن سربازی، در واقع بردنشون، چون هیچ آدم عاقلی پیدا نمیشه که خودش بره. دیروز و امروز مرخصی بودن و امشب راهی.

فرصتی نداشتن که چیزی بنویسند از آنچه گذشته، اما تا الانش به خیر گذشته، هرچند که توی این گرما، سخت گذشته. تا الان که پشه ها شلوغ نکرده اند و دشمن فرضی هم شکستشون نداده، هرچند که بچه های زبر و زرنگ و باهوش اطلاعاتی، موفق به دستگیری جاسوساش شدن!

اگه بخوام بنویسم از عمق حماقت و مسخرگی این بساطی که به ریشمان بستند، یک کلمه درمیون میشه فحش و بدوبیراه و لعن و نفرین، پس همون بهتر که ننویسم. اگر هم بگم چیکار میشد کرد به جای این جفنگیات، یاسین به گوش خر خوندم که حتی فایده اش به اندازه فحش دادن هم نیست...

فقط میتونم بگم خدا به همراهتون، خیر پیش و سفر به سلامت.
امید، همیشه پر امید باشی، و برقرار، بپا ریشت اشتباه نشه با بعضیا.
لولی، مراقب باش، شعار اشتباه ندی، گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش...

از قدیما

نگاه کردن در سه چیز عبادت است:

- قرآن

-دریا

- و چهره پدر و مادر

در مورد دوتای اول مطمئن نیستم، اما در مورد سومی چرا.

به خاطر خدا... فکر کنید

پارسال بود که داشتم بی بی سی فارسی نگاه میکردم. یکی از برنامه هایی که خیلی دوستش داشتم کلیک بود، تو این برنامه اخبار دنیای فناوری اطلاعات (البته روایتی دروغ، کاملا غیرواقعی و جهت دار!!! و با مقاصد جاسوسی!!!) بررسی میشد: نمایشگاهها، گجت های جدید، سرویس های جدید و جالب و آخرش هم یک بخشی داشت که تو هر برنامه چند تا سایت معرفی میکرد. اونجا با پریانا آشنا شدم.

پریانا به اون سرعتی که من دوست داشتم آپدیت نمیشد و مطالبش هم خیلی تنوع نداشت. من یه مجله ای میخوام که روزی دو سه بار مجبور باشم آر اس اس هاشو بخونم تا عقب نمونم. اونجا با نارنجی آشنا شدم که خیلی نزدیک به اون ایده آلم بود. نارنجی خبراشو از انگجت و گیزمودو و چند جای دیگه میگیره که اونا واقعا ایده آلن، اگه عزیزان بذارن و این سایتا رو معاند نکنن!!!

بگذریم، تو این نارنجی یک عده هستن که تو نظرات هر پست -صرفنظر از اینکه اصلا ربطی به مایکروسافت و اپل داشته باشه یا نه- مثل سگ و گربه به هم میپرن. یه عده آدمی که بیشتر به زامبی شبیهن: اپلیا تکیه کلامشون شده : خدایا بخاطر خلقت سیپ از تو سپاسگزاریم!!! و طرفدارای ویندوز میان و میگن اپل چنینه و چنان و مایکروسافت خیلی گندس!

فکرشو بکن، پولشو دارن یه عده دیگه میگیرن و به ریششون لبخند میزنن و اینا اینجا دارن خودشونو جارو مجرور (TM) میکنن! خداییش اگه من جای استیو بودم، چه عروسی ها که در کجاها برگزار نمیکردم!

اولش فقط جذابیت های تکنولوژیک محصولات اپل برام جالب بودن، اینکه تو هر محصولش یک چیزی رو یا ابداع میکنه یا از یه جای دیگه ورمیداره و میاره و به یک محصول دیگه اضافه میکنه و با اینکار یک کانسپت جدید به طراحی اون محصول -برای همیشه- اضافه میکنه: مثل این نویز کنسلیشن که توی آیفون 4 معرفی کرد. بعضی محصولاتش که اصلا خودشون میشن کانسپت: مثل آی پد.

اما الان دیگه فقط این چیزا برام مهم نیست. دیگه استیو جابز که روی صحنه میاد با اون جین کهنه و تیشرت ساده، صورت اصلاح نکرده و سر کچلش و دو ساعت -توی کنفرانسی که ملت بلیطاشو از چند هفته قبل به چه قیمتی خریدن- از محصول جدیدش تعریف و تمجید میکنه (مثل اینه که تو پول بدی بری سینما و دو ساعت بشینی و آگهی بازرگانی تماشا کنی!!! اونم با یک مجری کچل بدلباس!) تکنولوژی و زیباییهای طراحی محصولش، آخرین چیزاییه که بهش فکر میکنم. تنها سوالی که دارم اینه : این پدرسوخته این بار چی تو کلشه؟

توی مراسم معرفی آیفون 4، از فروش آی پد گفت: هر 3 ثانیه یک آی پد میفروشم! به شما بدبختای مفلوک! و شماها میرین براش اکسسوری میخرین و هر نرم افزاری که بخواین از اپ استور من تهیه میکنید. براش کتاب میخرید و هزار تا کوفت و زهرمار دیگه.

آمار مهیت اپ استور: هر هفته 15000 نرم افزار جدید برای تایید و ارائه در اپ استور به ما داده میشه، که 95 درصدش تایید میشه. نرم افزار eBay، که طی یکسال، 10 میلیون بار دانلود شده و 600 میلیون دلار از فروش eBay از طریق اون بوده... اعداد و ارقام نجومی: رکورد 5 میلیارد دانلود از اپ استور... و پراخت بیش از یک میلیارد دلار به برنامه نویسان... فنرای مخ آدم میزنه بیرون. بقیشو خودتون از لینکی که دادم بخونید.

و اما نتیجه گیری: استیو و تیمش میشنن یه چیزی طراحی میکنن که خوب کار کنه، و خوشگل باشه، مهم نیست خصوصیاتش مطابق با خواسته های تو باشه، در واقع خواسته های تو اصلا جزو ورودیهای استیو نیست. بعد میفروشنش، خیلی زیاد و کم کم تو متوجه میشی که این همون چیزیه که میخواستی، و خواسته های خودتو کنار میذاری. فقط چیزی که تو دست استیوه آرزوی تورو برآورده میکنه! بعد میزنه به سرت و اپل پرست میشی و میری هر چی که روش عکس سیبه رو میخری، چیزای خیلی بی ربطی مثل این. حتی این وسط کسایی که اعتقاد دارن این محصولات خواسته ها شونو برآورده نمیکنه، متقاعد میشن که ایراد از خواسته هاشونه، چون اینهمه مردم اپل خریدن و راضین. البته آماری که استیو میده هم بی تاثیر نیست: ایشون سیمبین رو که بالاترین سهم در اسمارت فون داره رو جزو اسمارت فون ها حساب نمیکنه! و رتبه 1 رو به بلک بری میده تا 2 به خودش برسه!!! ebay و هر فروشگاه دیگه ای میاد به اپل پول میده تا نرم افزارشو به پلتفرم اختصاصی و انحصاری استیو راه بدن، پول خیلی خیلی زیاد! و در نهایت تو میفهمی که بابت نصب یک بیلبورد تبلیغاتی توی جیبت پول دادی... و وقتی به این حقیقت برسی، فقط زیر لب میگی: حرومزاده بی شرف! حتی دلت نمیاد آیفون خوشگلتو پرت کنی توی دیوار... کلی بابتش پول دادی آخه...

اما اون چیزی که مهمه سخت افزاری نیست که اپل دست مردم میده، اون یه ابزاره... و بالاخره این ابزار باید با اخرین تکنولوژی روز هماهنگ باشه، هر چقدر که پیچیده باشه اهمیتی نداره، اون مشکل طراحاشه و باید با قیمتی معقول در دسترس مردم قرار بگیره. پشت همه اینها یک فکر نابه، که خیلی خیلی ساده است. یک اکوسیستم اقتصادی ساده: یک سری محصولات خیلی عالین و برندشو مطرح و تثبیت میکنن: مک بوک ها و دسکتاپهای اپل. یک سری میان و تبلیغش میکنن و مجبورت میکنن بری سمت بقیه: آیپادها. به سمت طعمه های اصلی: آیفون و آی پد. و در نهایت وقتی طعمه رو گرفتی، دیگه کارت تمومه، تا آخر عمر خونتو میمکند! تا آخر عمر بازی میخری، نرم افزارهای کاربردی، موسیقی، کتاب و همه کارای روزمرتو مثل خرید، امانت گرفتن فیلم، رزرو بلیط سینما و کنسرت و ... با محصولات اپل انجام میدی. پس فروشنده های اینا هم مجبورن قلاب اپلو از اون طرف گاز بزنن و صداشون در نیاد.

اگه کسی چیز دیگه ای به نظرش میرسه، توی نظرات بگه، به شدت به سردرآوردن از کار استیو علاقمندم! و اینکه آخرش چی به ما میرسه!

کاش ما هم از این ایده های ناب بهره ای میبردیم... و کاش بیلبورد مجانی استیو نبودیم...

واکسن

دیروز روز واکسن بود، با عباس رفتیم انستیتو پاستور برای گرفتن کارت واکسیناسیون بین المللی.

با مترو رفتم، برنامه ریزی حرکت قطارها هنوز همونقدر احمقانه است، سه تا قطار خالی رد شد، بعدیش که وایساد پر بود، کنسرو شدیم. امید دهنت سرویس با این نظریه پردازیهات، به من چه کی به کی رای داده...

تا حالا این طرفا نیومده بودم، عجب جای دنجیه این خیابون پاستور، انگار کسی اینجای شهرو کشف نکرده...

تو انستیتو سگ پر نمیزد، کارمندا یه خط در میون بودن، دو سه روز پیش زنگ زدم و ساعت کارشونو پرسیدم: 8 تا 2 و نیم، پنجشنبه ها تا 11... یه وقت فشار نیاد بهتون؟!!!

رفتیم پیش خانم مسئول صدور کارت واکسیناسیون بین المللی،
ما: کارت واکسیناسیون بین المللی میخوایم
خانم مسئول: ما پنجشنبه ها تعطیلیم، الانم همینجوری اینجاییم، دیگه پنجشنبه نیاین اینجا، حالا ایندفه کارتو بهتون میدم...
ما (تو دلمون): *#$@&^»[\!
ما: خیلی لطف میکنید...

خانم مسئول سعی میکنه خیلی فرندلی برخورد کنه و مخ مارو کار بگیره...
واکسن کزاز و هپاتیت هر کدوم دو سه تومن، که میزنیم. واکسن MMR و تست سل هم ندارن.
پیش به سوی هلال احمر برای واکسن هپاتیت و آنفلانجا (همون آنفولانزا).
تا میدون انقلاب پیاده میریم، تو راه میریم تو یه بانک صادرات که آب بخوریم، یادم میاد پول اینترنتو ندادم. زنگ میزنم خونه که شماره حسابو بگیرم. داشتم فرآیند فارغ التحصیلی و وثیقه و خرید مدرکو برای عباس میگفتم، همینجوری چارشاخ مونده بود... مسئول یکی از باجه ها خیلی مودبانه میگه: میتونم کمکتون کنم؟ جوونه و تر و تمیز، از این آدما توی بانک دولتی، اونم بانک صادرات، خیلی کمیابه...

هلال احمر مثل کاروون سرا میمونه، نگهبان دم در تعداد کثیری از تخته هاش کمه! میفرستمون بانک سر کوچه، 21 تومن وجه رایج بابت مننژیت و آنفلانجا میایم پایین.
مننژیتو به بازوی راستم میزنه،
- اون یکی دستتو بیار
- صبح دوتا اونور زده، هردوشو همینور بزن
- جاش درد میگیره ها...
-...
عباس برگشته به یارو میگه: من فردا میخوام برم کوه!!!
خدا رو شکر MMR نداشتن وگرنه اونو باید .. .... میزد! اینهمه مارو ترسوند که تب میکنی و درد میگیره، همش الکی بود، هیچیم نشده تا الان!

شب با بچه ها رفتیم سفره خونه سنتی توی سه راه طالقانی، وقتی رسیدیم داشت میخوند:
گل در بر و می در کف و معشوق به کام است، سلطان جهانم به چنین روز غلام است
گو شمع میارید در این جمع که امشب، در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است...

پ.ن. همه کلیر شدن، فقط من موندم، دعا بفرمایید... باراک تو رو به اون سبیلت این کار مارو درست کن!

گهگاهی...

و گهگاهی دو خط شعری که گویای همه چیز است و خود ناچیز...

پ.ن. حتی گاهی چند کلمه ...

فرهنگي يا ايراني؟ مسئله اين است...

هر بار که بیرون از خونه –معمولا تو شرکت- میخوام دستشویی برم، عزا میگیرم. آخه من نمیدونم، چرا آدم باید یکی از مهم ترین و اساسی ترین کارهای روزانه اش رو در ناراحت ترین، سخت ترین و مضرترین پوزیشن ممکن انجام بده؟!!! چه مرضیه آخه؟ حالا تصورشو بکن که یه زمانی ممکنه این امر با مشکلاتی روبرو بشه و بیش از حد استاندارد(!!!) طول بکشه... خدا نیاره اون روزو!!!

چند وقت پیش یک مستند 45 دقیقه ای از نشنال جئوگرافیک دانلود کردم به نام: the secrets of toilet. یک قسمتی از این مستند تاریخچه تکامل توالت رو نشون میده، جالب اینه که حدود 350 سال پس از میلاد، در رم باستان هم توالت ها به صورت نیمکت های سنگی بودند که روش سوراخ داشته و ملت دور هم مینشستن و مشغول میشدن! میخوام بگم که اونا حتی اون موقع هم عقلشون اینقدر میرسیده که راحت بشینن و کارشونو انجام بدن نه اینکه با این وضعیت رقت بار چمباتمه بزنن و ...

خدا لعنت کنه مخترع – اگه بشه واقعا بهش گفت مخترع، چون که تو کله اش فقط ... بگذریم- این توالت ایرانی رو، که با این کارش یه ملتی رو به فلاکت کشوند...

تو این مستند هیچ نشانه ای از توالت ایرانی دیده نمیشه و اینکه اصلا چنین پدیده مازوخیسمیکی از کجا اومده و چرا ملت خودشونو گرفتارش کردند.

سه روز پیش بعد از مدتها یک کوه اساسی رفتم، و امروز دیگه تقریبا گرفتگی و درد عضلات پاهام از بین رفته بود که امروز این دستشویی لعنتی دوباره برگردوندش. واقعا هیچی بدتر از نادانی نیست...

آفیس 2010 بتا

مدتی پیش، نسخه technical preview آفیس 2010 رونمایی شد. بعد از اینکه ویندوز هفتم رو 64 بیتی کردم (چون ویندوز هفت 32 بیت هم مثل همه سیستم عاملهای 32 بیتی دیگه فقط 2 گیگ حافظه اصلی رو آدرس دهی میکنه) کرمم گرفت که نصبش کنم. انصافا ویندوز 64 بیتی یه چیز دیگه است، به شدت خودشو توی مالتی تسکینگ و پردازش موازی نشون میده.

حالا برگردیم به آفیس 2010. این نسخه Technical preview ما، علیرغم باگهای عدیده- که خیلی هم خوشایند نبودند، مثلا بدترینش این بود که اگه یکبار از کلید اینتر استفاده میکردی، دیگه نمیتونستی با ماوس متن رو انتخاب کنی، تا زمانیکه برنامه رو ریستارت کنی- چیز اساسی بود. مخصوصا Outlook 2010 که خیلی بهبود پیدا کرده، مثلا ایمیل ها رو مثل Gmail به صورت conversation نشون میده و دسته بندی میکنه و خیلی کارای جالب دیگه که باید خودتون نصب کنید و ببینید.

مدتی باهاش حال کردیم، تا اینکه امروز اومد گیر داد که یک هفته دیگه لایسنست تموم میشه و بیا اکتیویت کن و این صوبتا. منم مثل همیشه افتادم تو خط کرک و این کارای بی تربیتی، غافل از اینکه نسخه بتای رسمی Office 2010 Professional Plus بعلاوه Visio و MSP رو مایکروسافت مفت و مجانی گذاشته اینجا برای دانلود. حدود 770 مگابایت حجمشه، (ویزیو جداگانه دانلود میشه و حدود 350 مگا بایته)

اگه حال و حوصله وارد کردن ایمیل و این مسخره بازیا رو ندارید، خب عیب نداره، اینجا لینک مستقیمش هست! لازم به ذکره که این لینکها resume و   Download acceleration رو هم پشتیبانی میکنند.

بعدش هم باید با Product Key هایی که خود عمو بیلی مهربون برامون اینجا گذاشته، اکتیویتش کنی بره پی کارش!  همه این کارا : دانلود فایلها، نصب، اکتیویشن و ... به راحتی و بدون هیچ مشکلی از ایران قابل انجامه و نیازی به VPN و  هرگونه ژان گولر بازی نداره. خلاصه بشتابید که دیر بجنبید رفته از دستتون.

لازم به ذکره که باگهایی که گفتم هم در این نسخه از بین رفتن و در حال حاضر دارم از نسخه 64 بیتی آفیس 2010 لذت میبرم.

خداوند اموات بیل رو رحمت کنه...

ردبول به آدم بال میده!

این ردبول لامسب ترکونده! آگهیاش خداست، مخصوصا این:

تحصیلات پولکی

من نمیدونم کدوم فلان فلان شده ای اسم این دکون که ما توش درس خوندیم رو گذاشته تحصیلات رایگان. تف به قبر پدرش! امروز که باج نظام وظیفه رو دادم و معافیت تحصیلی گرفتم، رفتم وزارت علوم برای گرفتن معرفی نامه به گذرنامه. مردک به ریش من لبخند زد و گفت: شما به وزارت علوم بدهکاری، یا 5 تومن وثیقه میذاری یا اینکه مدرک لیسانس و فوقت رو میری میخری! بعد میتونی از کشور خارج بشی.

در نهایت 750 تومن بابت لیسانس و یک و نیم هم بابت فوق لیسانس مارو چاپیدند... اونچه که این وسط انسان رو دوگانه سوز میکنه، اسمشه که تحصیلات رایگانه! آخه کجاش رایگانه؟

حکایت اون مدارس غیر انتقاعی بود که کاملا هم انتفاعی بود! حالا الان فهمیدن اونو درست کردن و اسمشو گذاشتن مدارس غیر دولتی. حالا این یکی اسمش کی درست بشه، خدا عالمه.

خیلی حس بدی داره، اینکه ببینی این دم رفتنی، مملکتت داره همه جوره میچاپدت...

خوشي هاي الكي، خوشي هاي راستكي

يه چيزايي هست كه آدم ازش خوشش مياد و خودش هم نميدونه چرا، شايد چون يه نوستالژي رو تو ذهنش زنده ميكنه كه خودش هم دقيقا نميدونه چيه... اما هر جوري كه حسابشو ميكنه، ميبينه كه اينا به هيچ لحاظ هيچ گونه يوتيليتي براش ايجاد نميكنه.

مثلا من بسته هاي فدكس رو خيلي دوست دارم، خيلي خيلي زياد، مهم نيست چي توش باشه يا اصلا براي من باشه يا نه. و من هميشه آرزو بدل كه يه روز يكي از اينا بياد در خونمون:

كه تا امروز نيومده بود، و احتمالا بعد از اين هم نخواهد آمد... امروز كه اين اومد در خونه، دلم نميومد بازش كنم و يه چند دقيقه اي نگاهش ميكردم... هيييييي فدكس!!!

يكي ديگه از اون چيزاي عجيب غريبي كه دوست دارم، بوي سخت افزار نوست كه از توي جعبه در مياري. يه بوي خاصيه كه از برد هاي نو مياد، وقتي سخت افزار حتي يك ساعت كار ميكنه، برد گرم ميشه و ديگه اين بو رو نميده، بوي سخت افزار كهنه ميده كه اصلا حال نميده. ولي اين بو اصلا سرحالم مياره...

بايد خيلي از اينا باشه، اما فعلا همين دوتا تو ذهنم بود...

پ.ن. امروز كه پرونده ام تو وزارت علوم تكميل شد و دادم به مسئولش، گفت يك لحظه تشريف داشته باشيد، آقاي فرجي از شما يه سوال داره!!! گفتم يا خدا، الان بايد تمام شجره نامه ام رو فتوكپي بگيرم بيارم تا تطبيق بده.... خلاصه بعد از 2-3 دقيقه كارش تموم شد و ازم پرسيد: من پسورد ياهو ام رو چطوري عوض كنم؟ منو ميگي $#@*....!!!

دلها بسوزه...

دیروز رفتم دی اچ ال پولمو پس بگیریم، چون بسته ای که پیک آپ کرده بود برگشت خورد...
برای اینکه .ونشون بیشتر بسوزه، خودکار تی ان تی رو گذاشته بودم تو جیب پیرهنم!!!

پ.ن. دیگه هیچ پست اکسپرسی از امریکا به این خراب شده دلیوری نداره، خلاص...

کامپیوترت ایرادی نداره؟!!!

امروز رفتم دانشکده، دنبال کارهای تحویل پایان نامه و فرمهای فارغ التحصیلی (خیر سرم!)
خواستم برم پیش هاشم حال و احوالی کنم، نبود، رومو کردم اینور، ناصر خفتم کرد!
بیا ببین این لپ تاپ من چی شده، داشتم با لپ تاپش ور میرفتم، یه دفه کوروش اومد گفت منم باهات کار دارم! پیش اون رفتم، اونم چند تا اشکال فرانت پیج ازم پرسید...
رفتم با صحافی کوچه سگ پز صحبت کردم، قرار شد اگه پرینتها رو تا ساعت 6 بهش بدم، فردا صحافی شده تحویل بده، وقت نمیشد برم خونه پرینت بگیرم، رفتم دفتر فنی روبروی سگ پز، دادم 400 صفحه علم و دانش رو پرینت بگیره...
من: زکی، این که فونتاش نصب نیست!
مردک فنی: آره، اینو تازه فرمت کردیم، هنوز فونتاشو نصب نکردیم.
من: باشه، من فقط فونت نازنین میخوام، کپی میکنم برات.
مردک فنی: نه، همه فونتا رو نصب کن!!!!
من: %&*؟!؟!!!!

پ.ن.1. حالا این که خوبه، سر پرینت سمینار نسیم، برای همین یارو اکروبات هم مجبور شدم نصب کنم!!!
پ.ن.2. خدارو شکر این صحافیه هنوز کامپیوتری نشده...
پ.ن.3. ببینم، کامپیوترت عیبی، ایرادی، چیزی نداره؟ نه تعارف نمیکنما!!!

نه به خدا!!!

* فرازهایی از فرم DS160 ...

* به نظرتون جواب منفی به این سوال در کلیر شدن تاثیر مثبت داره یا منفی؟!!!

سوري*

اينو ديشب ميخواستم بنويسم كه بلاگفا به باد بود...

توي اتاق نشستم و دارم سفرنامه مينويسم، صداي ترقه و فشفشه، جيغ و داد، دزدگير ماشينا و سوسن خانوم مياد! اينترنت جون ميكنه، اما يه چيزايي هست هنوز...

سعي ميكنم تمركز كنم، روي كارم و معين كه ميخونه، اما همش اين ترانه تو ذهنم مياد:

هنوزم ميشه قرباني اين وحشت منحوس نشد
هنوزم ميشه تسليم شب و اسير كابوس نشد
ميشه باز سنگر از ترانه ساخت و به قُرق سر نسپرد
هنوزم ميشه عاشق شد و از ستاره مايوس نشد...

*اون رفيق بي معرفت ما كه رفت تگزاس و خبري باز نيامد...