جشن دانش آموختگی

بالاخره ما هم دانش آموخته شدیم (به قول سعید!!!)
به لطف بروبچ مکانیک، جشن امسال بسیار پربار برگزار شد و خیلی خوش گذشت!!! هر جور مسخره بازی که فکرشو بکنید (و حتی نکنید) درآوردند، اما حضور صنایعی ها، و بطور خاص 81 ای ها بسیار کمرنگ بود. واقعا بعضی دوستان کم لطفی کردند و نیومدند، و البته جشن رو از دست دادند.
این هم 81 ای های حاضر در جشن
بعد از مراسم، بیرون آمدیم و جلوی دانشکده کلی عکس گرفتیم. چون تعدادمون خیلی کم بود، مجبور شدیم عده ای 82 ای رو هم بیاریم که خیلی تابلو نباشه.

تا مراسم دانش آموختگی بعدی!!!

شب، سکوت، کویر

با کسب اجازه از محضر پیشکسوتان کویر، بخصوص توپولوی خودمون، این پستو مینویسم.
بالاخره فرصتی دست داد و جماعتی از همه جا خسته و کوفته و درب و داغون پایه شدند که برنامه ای که از پارسال تو فکرش بودیم رو ردیف کنیم، راهپیمایی در کویر مرنجاب. این برنامه به رهبری حاج عباس، و با حضور GPS مهدی معاف که قبلا به نقاط مورد نظر رفته بود و اونها رو ثبت کرده بود، برگزار شد.
روز 5 شنبه، 29 فروردین ماه، صبح زود، با دو ماشین، از تهران به راه افتادیم، چون عده ای این ور شهر بودند و عده ای اون ور، قرار شد که بهی و حاج عباس، بچه ها رو سوار کنند و در نهایت دم عوارضی قم، همدیگر رو ببینیم. بعد از اینکه ماشین ما تکمیل شد، اولین توقف، دم خونه شهرام، برای گرفتن کتری بود. این کتری در بسیاری از برنامه ها، نقش بسیار مهم تامین چای ما رو بر عهده داشته. این هم شهرام دم در خونشون، حدود 7 صبح.

شهرام چون امتحان داشت، نتونست با ما بیاد، اما کتری اش با ما بود!!!
توقف بعدی دم پمپ بنزین بود، که ما مثل همیشه، منتظر عباس اینا شدیم!!!

بعد از زدن بنزین، راه افتادیم. بین راه فقط یه جایی برای زدن چای توقف کوتاهی کردیم. سر ظهر بود که رسیدیم کاشان، و رفتیم رستوران برای ناهار. جا داره بگم، این رستوران رو یکی از دوستان کاشانی توصیه کرده بود.

بعد از زدن ناهار، به سمت آران و بیدگل رفتیم .از اونجا 45 کیلومتر جاده خاکی بود تا دم کاروانسرا. این جاده دست اندازهای خطرناکی داشت!!!

از دیگر جاذبه های توریستی این جاده، شترهای باحالش بودند که رفتار دوستانه ای با انسانها داشتند. این شترها، وقتی فهمیدند داریم عکس میگیریم، فیگور گرفتند!!!

حدود یک ساعتی تو این جاده بودیم، که خیلی حال داد، و بعد به کاروانسرا رسیدیم.

روبروی کاروانسرا، چنین چشم اندازی داشت:

البته این آب به مقدار بسیار خفنی، شور بود. از اینجا راهپیمایی ما در کویر به سمت جزیره سرگردان، که حدود 8 کیلومتر فاصله داشت، شروع شد. این کویر که عکسهاشو در ادامه میبینید، در اصل دریاچه نمک بوده، که هنوز هم نقاط مرکزی اش، مرطوبه و وقتی پا میگذاری، توی ردپاها آب جمع میشه، (یکی از زیباییهای کویر، گوش دادن به صدای قلپ قلپ آبه که توی جای پاها جمع میشه) و جزیره سرگردان خشکی واقع در این دریاچه بوده.
زیباییهای کویر بسیارند و قلم من از بیانشان قاصر. من گوشه ای از این زیباییها رو درک کردم و گوشه ای از درک خودم رو در اینجا مینویسم.
در کویر، عظمت هستی رو به چشم دیدم، سکوتی رو شنیدم که در عمرم نشنیده بودم. زمین زیر پا، آسمان بالای سر، خورشید که رفته رفته در افق طلایی ناپدید میشد، بوی خاک و نمک و تنهایی... صدای قدمها، صدای خرد شدن بلورهای نمک زیر پا و صدای قل قل آب، ریتمی بود که انسان رو با کویر یکی میکرد، در کویر غریبه ای نیست، هر چه هست آشناست و هیچ نیست جز او...
با عبور از کویر، چهره زمین، لحظه به لحظه تغییر میکرد. اول شن و نمک، و بعد انواع بلورهای نمک.

وسط کویر، بلورهای نمک روی زمین به شکل 6 ضلعی های کمابیش منتظم در آمده بودند. شبیه کندوی زنبور عسل، واقعا شگفت آور بود...

در آسمان پاک آبی، ماه رو در مقابل خورشید میشد دید. هنوز خورشید غروب نکرده بود که به جزیره سرگردان رسیدیم. آبی خوردیم نفسی تازه کردیم و بساط چای رو راه انداختیم. بعد از زدن چادرها، دور آتش نشستیم و چای دودی زدیم و شب، سکوت، کویر استاد رو گوش دادیم.
دوستان، برای شام، سوپ تدارک دیدند و روی هیزمها پختند.

این آرامش، دیری نپایید. باد شروع به وزیدن کرد، و کم کم شدید تر شد. وسایل رو داخل چادرها بردیم و میخهای چادرها رو به سرعت زدیم. طوفان شروع شد و شن ها رو به همه سوراخ سمبه ها برد، صاعقه هم، هر چند ثانیه یکبار افق رو روشن میکرد. شام رو توی چادر ها خوردیم، که همچین بفهمی نفهمی، تهش یک کم ماسه داشت!!!
برخلاف پیش بینی ما، اصلا شب سردی نبود، گرم هم بود، و از گرما در چادر رو باز گذاشتیم. نیمه شب، مهمانان ناخوانده ای داشتیم، که صدای عربده هاشون، سکوت کویر رو شکست. بعد هم اومدند و آتش ما رو تصرف کردند.
طلوع آفتاب، منظره زیبایی داشت.

بعد از زدن صبحانه (مسولیت چای برنامه کلا به عهده بهی جون بود)، عکس رسمی برنامه رو گرفتیم.


و بعد راهی قله جزیره سرگردان شدیم، ارتفاع این قله چندان قابل توجه نبود، اما چون بلند ترین ارتفاع ناحیه بود، چشم انداز بسیار زیبایی داشت. تا چشم کار میکرد، سفیدی نمک بود...

از قله، به سرعت به سمت تپه های شنی حرکت کردیم. بعد از حدود 4 ساعت پیاده روی به تپه های شنی رسیدیم، مدتی استراحت کردیم و از شن های روان لذت بردیم. روی این تپه ها سوسکهای زیبایی بودند که وقتی احساس خطر میکردند، خودشون رو به مردن میزدند، جای آرش خالی!!!

اول قرار بود که از تپه ها به سمت چاه آب بریم، اما به دلایلی، تصمیم گرفتیم که به سمت کاروانسرا بریم و با ماشین دم چاه بریم.
در این راه هم هم کویر، شگفتی تازه ای داشت. گلهای زیبایی که وسط بیابان برهوت شاداب و باطراوت بودند:

من چند تا از این گلها رو آوردم و اینجا تو باغچه خونه کاشتم. اما به شادابی وقتی که در کویر بودند، نیستند.
این هم عکس پایانی برنامه:

بعد از این، دو دسته شدیم، عده ای به دیدن چاه رفتند و عده ای هم (ما) به سمت کاشان.
در کاشان، ناهار رو خوردیم، و حالی کردیم (!!!) و برگشتیم.
در پایان از تلاشهای دوستانی که برای هماهنگی برنامه زحمت کشیدند تشکر میکنم، همینطور از راهنمای خوبمون حاج عباس و همینطور GPS مهدی معاف.
آنچه دیدید، تنها گوشه ای از عکسهایی بود که بخش ناچیزی از زیباییهای این سفر رو نشون میداد. امیدوارم عمری باقی باشه تا بازهم بتونیم با هم به چنین سفرهایی بریم.
این بود سفر ما به کویر مرنجاب.