دنیای جدید من
یعنی من هیچی ننویسم، شما هیچی نمینویسید؟ بازم راوی که تو این مدت یه روایتی کرد...
هیچی دیگه، اینجا خارجه، خیلی هم خارجیه، به جز یه خرده ایرانی که داره و چند تا فروشگاه که نون لواش و لیمو عمانی و مربای انجیر میفروشن، بقیه چیزاش خارجیه!
بیشتر از یکماهه که اینجام و هنوز هم مثل یک خوابه... اصلا باورت نمیشه که داری اینجا زندگی میکنی...شاید تا آخرش هم همینجوری باشه.
فکرشو بکن: نصفه شب از خونه ات راه بیفتی و بری فرودگاه، با عزیزانت خداحافظی کنی و سوار هواپیما بشی، یک خرده بخوابی، یک شام، یک خرده خوراکی، دستمالهای داغ KLM و مهماندارهای به شدت فرندلی... حرفهای جالب همسفرمون، بچه مسافر صندلی پشت سر که بی هوا با سر کچل من ور میرفت! و میرسی آمستردام... یه خرده انتظار، سوال پیچ شدن، گشتن همه خرت و پرتهای کوله ام، نگاههای پراشتیاق خارجیا به سازم و بعد دوباره هواپیما... از ساعت 10 تا 11:45 صبح رو 11 ساعت پرواز میکنی! و 4-5 بار بهت نهار میدن و میرسی پورتلند... خارج، امریکا... از این به بعد دنیای تو اینجاست!
همه چیز تمیزه و جالب، و سبز: اورگان ایالت همیشه سبزه... (حالا سگ خور، واشینگتن هم هست!)
خونه ها از توی هواپیما مثل قطعات دومینو کوچک و تمیز و سفید و مرتبند. بینشون فقط سبزی میبینی. خیابونها و جاده ها خلوتند و همه با سرعت ثابت و برابر با فاصله زیاد از هم حرکت میکنند. ترافیک بی ترافیک...
روزای اول که از خواب بیدار میشدم، یکدفعه جا میخوردم: اینجا کجاست؟ آهان...
دانشگاه، عالیه، بزرگ و زیبا، ساختمونهای قشنگ و امکانات عالی... سخت افزار هیچ ارزشی نداره اینجا، ساعتها میشستم و با مک های 32 اینچی kelly وب گردی میکردم... هر انگولکی که دوست داشتم به آیپدهای بوک استور کردم، همه آیپاد ها رو تست کردم و آخرش فهمیدم که چرا یک عده ای میمیرن برای مک. درکتون میکنم بیچاره ها!
بچه های اینجا، مرامشون بدفرم آدمو له میکنه، رفیقهای محسن اینجا لهمون کردند از مرام. جواد، MJ، امیرعلی، بابک، ... هر کی داستانی داره اینجا، داستانی برای خودش که بین همه در یک نقطه مشترکه: اونجا جای ما نبود. هنوز هم یکجورایی تاسف باره، چرا گل ترین جوونهای اونجا، باید اینجا باشن، دنبال.... گور باباش، قراره دیگه به این چیزا فکر نکنم. اصلا به من چه.
اینجا کسی اخبار گوش نمیده! به کسی ربطی نداره چی میشه، زندگی با آرامش ادامه داره و هیچی صلح و آرامش زندگیت رو تهدید نمیکنه... سیاست به عهده سیاستمداراست، فقط زندگی، راحتی، امینت و آرامش.
هر چی که بخوای برای راحتی تو مهیاست، هر چی که فکرشو بکنی و حتی نکنی. اصلا برای چی باید فکر بکنی؟!!! فقط حال کن.
خونمون چوبیه! وقتی توش راه میری، چوبها از زیر موکت پشمالو و نرم کف، قیژ قیژ صدا میکنه... یکی که تو دستشویی سیفون میکشه، کل خونه میفهمن! خونمون بزرگه، سه طبقه است، با 4 تا اتاق خواب، 5 تایی توش زندگی میکنیم. همه ایرانی هستیم و ورودی امسال. امسال ایرانی خیلی زیاد گرفته دانشگاهمون.
طبقه دوم اتاق نشیمن و آشپرخونه هست. خیلی بزرگ و دل بازه، خوراک پارتی گرفتنه، ما هم که همه اهل پارتی!
دیشب خواستم برم بخوابم، دلم چایی خواست. رفتم چایی بریزم، صدایی به گوشم خورد: یکی داشت خیلی درب و داغون انگلیسی حرف میزد: دیس ریزن، وی هیر (TM)!!! یک پسره کره ای بود به نام کوان، از دوستای آرش که رسونده بودش خونه، آرش یه تعارف شابدلعظیمی بهش کرده بود که بیا تو، یارو هم پاشده بود ساعت 12 شب اومده بود تو!!! بچه باحالی بود، چرت و پرت زیاد میگفت، دو سال بود اینجا بود اما هنوز انگلیسی اش بدجور میلنگید خنگ خدا... آرش چرت و پرت داشت میگفت از ایران، کوان حرف قشنگی زد که همیشه یادم میمونه، گفت: نگو کشور من ضعیفه و نمیتونه. بگو که ما قوی هستیم، همین باعث میشه که کشورت قوی بشه.
بهش عکسهای ایرانو نشون دادیم، در مورد ایران میدونست، پرسید نمیرید نماز بخونید؟ دیر نشه یه وقت؟!!!
دو روزه داره یک بند بارون میاد، خیلی خداست این هوا... پریشب بعد از زدن ترمیناتور هفتگی، زیر بارون تا خونه قدم زدیم، بسی خوش رفت... بسی خوش میرود... بسی خوش خواهد رفت!
خوش باشید و برقرار!










