دنیای جدید من

یعنی من هیچی ننویسم، شما هیچی نمینویسید؟ بازم راوی که تو این مدت یه روایتی کرد...

هیچی دیگه، اینجا خارجه، خیلی هم خارجیه، به جز یه خرده ایرانی که داره و چند تا فروشگاه که نون لواش و لیمو عمانی و مربای انجیر میفروشن، بقیه چیزاش خارجیه!

بیشتر از یکماهه که اینجام و هنوز هم مثل یک خوابه... اصلا باورت نمیشه که داری اینجا زندگی میکنی...شاید تا آخرش هم همینجوری باشه.

فکرشو بکن: نصفه شب از خونه ات راه بیفتی و بری فرودگاه، با عزیزانت خداحافظی کنی و سوار هواپیما بشی، یک خرده بخوابی، یک شام، یک خرده خوراکی، دستمالهای داغ KLM و مهماندارهای به شدت فرندلی... حرفهای جالب همسفرمون، بچه مسافر صندلی پشت سر که بی هوا با سر کچل من ور میرفت! و میرسی آمستردام... یه خرده انتظار، سوال پیچ شدن، گشتن همه خرت و پرتهای کوله ام، نگاههای پراشتیاق خارجیا به سازم و بعد دوباره هواپیما... از ساعت 10 تا 11:45 صبح رو 11 ساعت پرواز میکنی! و 4-5 بار بهت نهار میدن و میرسی پورتلند... خارج، امریکا... از این به بعد دنیای تو اینجاست!

همه چیز تمیزه و جالب، و سبز: اورگان ایالت همیشه سبزه... (حالا سگ خور، واشینگتن هم هست!)

خونه ها از توی هواپیما مثل قطعات دومینو کوچک و تمیز و سفید و مرتبند. بینشون فقط سبزی میبینی. خیابونها و جاده ها خلوتند و همه با سرعت ثابت و برابر با فاصله زیاد از هم حرکت میکنند. ترافیک بی ترافیک...

روزای اول که از خواب بیدار میشدم، یکدفعه جا میخوردم: اینجا کجاست؟ آهان...

دانشگاه، عالیه، بزرگ و زیبا، ساختمونهای قشنگ و امکانات عالی... سخت افزار هیچ ارزشی نداره اینجا، ساعتها میشستم و با مک های 32 اینچی kelly وب گردی میکردم... هر انگولکی که دوست داشتم به آیپدهای بوک استور کردم، همه آیپاد ها رو تست کردم و آخرش فهمیدم که چرا یک عده ای میمیرن برای مک. درکتون میکنم بیچاره ها!

بچه های اینجا، مرامشون بدفرم آدمو له میکنه، رفیقهای محسن اینجا لهمون کردند از مرام. جواد، MJ، امیرعلی، بابک، ... هر کی داستانی داره اینجا، داستانی برای خودش که بین همه در یک نقطه مشترکه: اونجا جای ما نبود. هنوز هم یکجورایی تاسف باره، چرا گل ترین جوونهای اونجا، باید اینجا باشن، دنبال.... گور باباش، قراره دیگه به این چیزا فکر نکنم. اصلا به من چه.

اینجا کسی اخبار گوش نمیده! به کسی ربطی نداره چی میشه، زندگی با آرامش ادامه داره و هیچی صلح و آرامش زندگیت رو تهدید نمیکنه... سیاست به عهده سیاستمداراست، فقط زندگی، راحتی، امینت و آرامش.

هر چی که بخوای برای راحتی تو مهیاست، هر چی که فکرشو بکنی و حتی نکنی. اصلا برای چی باید فکر بکنی؟!!! فقط حال کن.

خونمون چوبیه! وقتی توش راه میری، چوبها از زیر موکت پشمالو و نرم کف، قیژ قیژ صدا میکنه... یکی که تو دستشویی سیفون میکشه، کل خونه میفهمن! خونمون بزرگه، سه طبقه است، با 4 تا اتاق خواب، 5 تایی توش زندگی میکنیم. همه ایرانی هستیم و ورودی امسال. امسال ایرانی خیلی زیاد گرفته دانشگاهمون.

طبقه دوم اتاق نشیمن و آشپرخونه هست. خیلی بزرگ و دل بازه، خوراک پارتی گرفتنه، ما هم که همه اهل پارتی! 

دیشب خواستم برم بخوابم، دلم چایی خواست. رفتم چایی بریزم، صدایی به گوشم خورد: یکی داشت خیلی درب و داغون انگلیسی حرف میزد: دیس ریزن، وی هیر (TM)!!! یک پسره کره ای بود به نام کوان، از دوستای آرش که رسونده بودش خونه، آرش یه تعارف شابدلعظیمی بهش کرده بود که بیا تو، یارو هم پاشده بود ساعت 12 شب اومده بود تو!!! بچه باحالی بود، چرت و پرت زیاد میگفت، دو سال بود اینجا بود اما هنوز انگلیسی اش بدجور میلنگید خنگ خدا... آرش چرت و پرت داشت میگفت از ایران، کوان حرف قشنگی زد که همیشه یادم میمونه، گفت: نگو کشور من ضعیفه و نمیتونه. بگو که ما قوی هستیم، همین باعث میشه که کشورت قوی بشه.

بهش عکسهای ایرانو نشون دادیم، در مورد ایران میدونست، پرسید نمیرید نماز بخونید؟ دیر نشه یه وقت؟!!!

دو روزه داره یک بند بارون میاد، خیلی خداست این هوا... پریشب بعد از زدن ترمیناتور هفتگی، زیر بارون تا خونه قدم زدیم، بسی خوش رفت... بسی خوش میرود... بسی خوش خواهد رفت!

خوش باشید و برقرار!

شمارش معکوس

دو هفته تا فایر سکو...

چهارده، سیزده، دوازده...

دروس آموخته

بعضیا خیلی بی سروصدا توی زندگی آدم میان و میرن، حتی فکرشم نمیکنی که بتونن تاثیری روی تو و زندگیت داشته باشن، جدی نمیگیریشون، در حالیکه میبینی جور دیگه ای شد...

کسی که میتونست یکی از بهترین دوستام باشه (و شاید هم واقعا بود)، مدتی پیش ازم خداحافظی کرد و رفت دنبال سرنوشتش جای دیگه ای... تلفن زد و با همون ادب و احترام همیشگی خداحافظی کرد، با بهترین آرزوها، و بهترین آرزوهای من هم بدرقه راهش شد. توی خداحافظیش هم درسی بهم داد برای باقی عمرم، اینجا مینویسم، تا یادگاری ازش بمونه، و شاید بدرد تو هم خورد.

بهش گفتم: هر چی بود، تجربه ای شد برای زندگیت.

گفت: آره، کلی صفحه جدید به دروس آموخته ام اضافه شد.

- دروس آموخته؟

- من یک فایل ورد دارم به اسم دروس آموخته، هر چی که از کسی یاد میگیرم و تجربه میکنم توش مینویسم. اینو از دوستم دکتر روزبهی یاد گرفتم. یک وبلاگ داره که دروس آموخته اش رو اونجا مینویسه.

- چقدری شده؟

- حدود 500-600 مگابایت...

- 500 مگابایت متن... خیلیه!

- همش متن نیست، عکس و صدا و ویدئو هم هست...

به یاد این دوست، اولین درس آموخته ام رو اینجا مینویسم:

به خاطر داشته باش، پشت خطوط قرمز هیچی نیست، اگه ازش بگذري ممکنه به هرجایی بری...

به یاد تقی

دیشب بعد از مدتها فرصتی دست داد که فیلم سینما پارادیزو رو تماشا کنم. مدتها یعنی یه چیزی تو مایه های 4-5 سال! آره، جدی میگم!

یادمه دوران لیسانس توی یک مراسمی (یادم نمیاد چی بود) از تقی پرسیده بودن فیلم مورد علاقه ات چیه و گفته بود سینما پارادیزو. خب راستش تقی به نظرم آدمی نبود که همینجوری همچین حرفی بزنه، برای همین میدونستم باید فیلم اساسی باشه. یادمه اون موقعها فیلمو از یکی گرفتم (فکر کنم امید بود) و مدتها نگه داشتم، اما هیچوقت پا نداد که بشینم ببینم و کم کم به فراموشی سپرده شد.

تا اینکه به لطف لولی (خدا بیامرز- الان دستش از دنیا کوتاهه و سربازیه) توی اون محموله 700 گیگابایتی که بهم رسوند، چشمم خورد به سینما پارادیزو اونم HD با کیفیت 720P! دیشب نشستم دیدمش زبانش ایتالیایی بود، اما زیرنویس انگلیسی داشت. حالا میفهمم چرا تقی چنین نظری داد...

داستان فیلم از اون داستانهایی هست که بالاخره هر کسی با یک قسمتیش همزاد پنداری میکنه. داستانی پر از ظرافت که بدون شک ریزترین جزئیاتش ساخته و پرداخته شده. هیچوقت شک نمیکنی که یک قسمت از داستان "همینجوری" خودش اینطور دراومده و تاثیری این چنینی داره. برعکس فیلمهای نسبتا خوب ایرانی که من اغلب در موردشون  همچین حسی دارم.

خیلی خوشحالم از اینکه این فیلم رو دیدم و دیدنش رو به هرکس که برای فیلم "خوب" ارزش قائله توصیه میکنم. بهترین قسمت فیلم به نظرم صحنه ای بود که آلفردو آپارات رو روشن کرد و تصویر را با آینه روی دیوار  میدان انداخت: "از دیوار ها عبور میکنیم..." عالی بود. و اون شیشکی آبدار دسته جمعی تماشاگران به بلیط فروش (کشیش فرستاده بودش که به مردم بلیط نصف قیمت برای دیدن فیلم توی خیابون بفروشه) شاهکار بود!!! یک ربع داشتم میخندیدم.

حالا این پست که به یاد تقی شد و رفت قاطی بقیه نوستالژیها، بذار اینم همینجا بنویسم. یک کتابی بود به نام حتما شوخی میکنید آقای فاینمن (Surely You're Joking Mr. Feynman) که اگه یادتون بیاد اون موقعها (زمان لیسانس) روزنامه شریف قسمتهای کوچکی از اونو ترجمه و چاپ میکرد و پایینش منبع رو ذکر میکرد. اون موقعا خیلی دوست داشتم هرجور که شده این کتابو پیدا کنم و بخونم که خب اینهم به دست فراموشی سپرده شد. به لطف جادی دوباره یاد این کتاب افتادم و رفتم نسخه صوتی Surely You're Joking Mr. Feynman رو به همراه یک کتاب دیگه از فاینمن به نام What do you care what other people think پیدا کردم. اینا رو روی گوشیم کپی کردم و هر روز توی راه رفت و برگشت به شرکت گوش میدم. کتاب خیلی جذابیه، بعضی جاهاش اینقدر خنده داره که یهو وسط خیابون میزنم زیرخنده و ملت برمیگردن و با تعجب نگاهم میکنن...

نویسنده کتاب ریچارد پی فاینمن فیزیکدان نظری و برنده جایزه نوبل فیزیک هست. او سالها در دانشگاههای کرنل، کلتک، ام آی تی و ییل تدریس کرده، روی پروژه منهتن (بمب اتمی) کار کرده و در نهایت در اثر سرطان ناشی از تابشهای رادیواکتیو مرده. فاینمن با یک رویکرد علمی و جالب با همه پدیده های زندگیش برخورد کرده و در این کتابها بیشتر از ماجراها و تجربیاتش میگه. تجربیاتی که خیلی جالب و بامزه هستند... جادی اینجا شرح خوبی بر این کتاب نوشته که اگه حال داشتید توصیه میکنم بخونید.

روزت مبارک

بین همه روزهای خدا، یک روز برای توست، یک روز از میان اینهمه روز... و چه زیباست که نام دلنشین تو را دارد: مادر.

مادر ای چشمان تو خورشید آبی آسمانم

نام تو زیبا سرود عاشقانه بر لبانم

قبله گاهم قلب بی آلایش تو

سجده گاهم پای بی آسایش تو

میزنم من بوسه ها بر چهره ی معصوم و بی آلایش تو...

روزت مبارک، مادر.

دنیای این روزای من

آلبوم جدید داریوش، به نام دنیای این روزای من ریلیز شد...

چه اسم با مسمایی داره، مثل همیشه اشعار پرمعنا و موسیقی زیبا و صدای بی همتای داریوش...

ترک 6 رو خیلی دوست دارم، ترانه ای به اسم شکنجه گر:

رو به تو سجده میکنم، دری به کعبه باز نیست

بس که طواف کردمت، مرا به حج نیاز نیست

به هر طرف که بنگرم، نماز من نماز نیست


مرا به بند میکشی، از این رهاترم کنی

زخم نمیزنی به من، که مبتلاترم کنی

از همه توبه میکنم، بلکه تو باورم کنی


قلب من از صدای تو، چه عاشقانه کوک شد

تمام پرسه های من، کنار تو سلوک شد

عذاب میکشم ولی، عذاب من گناه نیست

وقتی شکنجه گر تویی، شکنجه اشتباه نیست...


خیلی متاسفم، از اینکه مثل همیشه این آلبومو دانلود کردم... اما تو مسئولیتت رو فراموش نکن...

تولد لافكاديو

چشمي به هم زديم و دنيا گذشت... الان 4 ساله كه دارم اينجا مينويسم، از خودم، و دنياي اطرافم. نوشتن اينجا بهم كمك كرد تا بهتر ببينم، بهتر بشنوم، بهتر حرف بزنم و بهتر بنويسم.

لافكاديو اما، حكايت ديگه اي بود: قصه كسي كه از روزمرگي ميترسيد و فرار ميكرد، قصه من و شايد قصه تو كه داري اينجا رو ميخوني... لافكاديو تفنگ برداشت و گلوله زد تا مثل بقيه شيرها هدف نباشه، اما راضي نشد كه هدفش مثل بقيه شكارچيا، شير باشه... نه شير موند، نه شكارچي: لافكاديو، لافكاديو شد...

فكر كرد گم شده و ترسيد، عمو شلبي هم اينجا رهاش كرد، اما لافكاديو، لافكاديو ميمونه، با شلبي يا بدون شلبي...

لافكاديو هيچوقت از چيزي كه انتخاب كرد پشيمون نشد، اون بهترين لافكاديوي روي زمين بود!

اميدوارم هممون بهترين باشيم...

خوشي هاي الكي، خوشي هاي راستكي

يه چيزايي هست كه آدم ازش خوشش مياد و خودش هم نميدونه چرا، شايد چون يه نوستالژي رو تو ذهنش زنده ميكنه كه خودش هم دقيقا نميدونه چيه... اما هر جوري كه حسابشو ميكنه، ميبينه كه اينا به هيچ لحاظ هيچ گونه يوتيليتي براش ايجاد نميكنه.

مثلا من بسته هاي فدكس رو خيلي دوست دارم، خيلي خيلي زياد، مهم نيست چي توش باشه يا اصلا براي من باشه يا نه. و من هميشه آرزو بدل كه يه روز يكي از اينا بياد در خونمون:

كه تا امروز نيومده بود، و احتمالا بعد از اين هم نخواهد آمد... امروز كه اين اومد در خونه، دلم نميومد بازش كنم و يه چند دقيقه اي نگاهش ميكردم... هيييييي فدكس!!!

يكي ديگه از اون چيزاي عجيب غريبي كه دوست دارم، بوي سخت افزار نوست كه از توي جعبه در مياري. يه بوي خاصيه كه از برد هاي نو مياد، وقتي سخت افزار حتي يك ساعت كار ميكنه، برد گرم ميشه و ديگه اين بو رو نميده، بوي سخت افزار كهنه ميده كه اصلا حال نميده. ولي اين بو اصلا سرحالم مياره...

بايد خيلي از اينا باشه، اما فعلا همين دوتا تو ذهنم بود...

پ.ن. امروز كه پرونده ام تو وزارت علوم تكميل شد و دادم به مسئولش، گفت يك لحظه تشريف داشته باشيد، آقاي فرجي از شما يه سوال داره!!! گفتم يا خدا، الان بايد تمام شجره نامه ام رو فتوكپي بگيرم بيارم تا تطبيق بده.... خلاصه بعد از 2-3 دقيقه كارش تموم شد و ازم پرسيد: من پسورد ياهو ام رو چطوري عوض كنم؟ منو ميگي $#@*....!!!

كنسرت

بعد از مدتها، نفسي تازه كرديم در هواي صداي دلنشين استاد (البته پسر استاد!)...

بليطها روز پنجشنبه آنلاين فروخته شد، و در عرض چند ساعت همه فروش رفت. البته خبرهايي در دست هست كه بعضيا تونستن ساعت 5 صبح جمعه هم بليط تهيه كنند!!!

ساعت 7 از خونه راه افتاديم و حدود 40 دقيقه اي توي ترافيك بوديم تا رسيديم. نگهبانهاي دم در فقط چك ميكردند كه يك كاغذ گنده دستت باشه! تو كه رسيديم، متوجه شديم كه نسيم و امير رو دم در راه ندادن، چون كاغذ دستشون نبوده، به يكي از مسئولين حراست گفتيم تا با دم در هماهنگ كنند.موقع ورود فقط باركد روي بليط چك ميشد و البته كارت ملي كسي كه بليط را خريده بود.

برنامه تقريبا سروقت شروع شد، با مقدمه اي در مايه دشتي. تصنيف توبه شكن از آلبوم نقش خيال و شهر به شهر از آلبوم جديد آب، نان، آواز (كه اكثر بخش هاي كنسرت از همين آلبوم بودند) حسابي سرحالم آورد... نفهيمدم چجوري 3 ساعت گذشت... چشم باز كردم و ديدم هواي گريه، از آلبوم نسيم وصل رو داره ميخونه.... چقدر جاي نسيم وصل خالي بود و البته از با ستاره ها، هيچي اجرا نشد.

آخر برنامه، تشويق زياد مردم و درخواستشون براي اجراي يك آهنگ ديگه (كه اكثرا مرغ سحر رو ميخواستند) باعث شد استاد يكبار ديگه تصنيف در عاشقي (اونهم از آلبوم آب، نان، آواز) رو اجرا كنه، تصنيف نفس گيري بود با ريتم لنگ و تحريرهاي عجيب و غريب كه واقعا اجراش اونم آخر برنامه خيلي مشكل بود. فكر كنم مرغ سحر اجازه اجرا نداشت، وگرنه اجراي اون خيلي آسون تر بود و البته مجلسي تر (نخواستم بگم عوام پسندانه!!!)!

چند دقيقه اي به يازده نمونده بود كه برنامه تمام شد، شبي پر از خاطره و موسيقي با آرامشي وصف ناپذير. 12 رسيديم خونه.

شهر به شهر و كو به كو در طلبت شتافتم     خانه به خانه در به در، جستمت و نيافتم

بر دل من ز بس كه جا، تنگ شد از جدائيت     بي تو بدست خويشتن، سينه خود شكافتم

خدایا شکر!

موسیقی دون جدید

امروز در یک عملیات انتحاری این موسیقی دون وبلاگ رو درست کردم (سمت چپ، پایین صفحه). در توضیح بگم که قبلا از ویندوز مدیا پلیر استفاده میکردم، اما به دلیل ضایع بودن بسیار (کد مدیا پلیر برای فایرفاکس و اینترنت اکسپلورر فرق میکنه، در نتیجه پلیر من توی فایرفاکس نمایش داده نمیشد!!!) رفتم سراغ این که هم فلشه و هم مجانی.

خداییش چیز اساسیه، مخصوصا که پلی لیست هم داره. تعدادی از آهنگهای استاد رو گذاشتم که روحمان شاد شود...

پ.ن.1. اسم آهنگا رو نمینویسم تا سوپ ریز (همون ملاقه) بشید.

پ.ن.2. حالا اگه شادی آزادی رو گوش نمیکنید، اون دود عودش رو حتما گوش کنید!!!

پرویز هم رفت...

حیف...صد حیف. پرویز هم رفت، و دنیا از شنیدن نوای دلنواز سنتور استاد محروم شد. خدایش بیامرزد.
گوش کنید، انگار همین دیروز بود که دود عود مینواخت...

The last resort!

امروز آخرین امتحان فوقو دادم، SCM، که با وجودیکه 4 تا سوال بیشتر نداشت، تا 5 شماره خورده بود! عجب امتحان گلابی بود، حیف اینهمه درس خوندن (از 5 صبح درس میخوندم!) و اون تقلب بلند بالایی که نوشته بودم، حیف!!!

امروز همه مملکت تعطیل بود، همه جا جز شرکت ما! آخه من نمیدونم، توی هوای به این گندی، آدم امتحان هم داشته باشه، چه جوری میتونه بره سر کار؟

من نمیخوام منفی بافی کنم، اما تا حالا هوا رو اینقدر بیخی دیده بودید؟ مثل اینکه نسیم درست میگه، هوا هم یه جورایی مثل اوضاع احوال مملکت شده...

دانشگاه که میرفتم، خیابونا و بزرگراهها متروک بود و پر از غبار، باد میزد و آشغالا رو اینور و اونور میبرد... یاد I am Legend افتادم، فقط جای حیوانات خالی بود... و خب منم Mustang GT نداشتم البته!!!

در دانشگاه بسته بود، باید کارت نشون میدادی و میگفتی چیکار داری تا رات بدن. تو دانشگاه سگ پر نمیزد، نامردا در همه کلاسهای ابن سینا رو قفل کرده بودن، دانشجوها روی زمین نشسته بودن منتظر، که 5 دقیقه قبل از امتحان لطف کردند و اومدن درا رو باز کردن... این حراست ما هم به مراتبی رسیده... اینها همه از کرامات... بگذریم...

بعد امتحان، خواستم برم هلیکوپتر بخرم، تا شاید مرهمی شود بر اینهمه درد!!! اما این مردک هلیکوپتری دست همه گشادای تاریخو از پشت بسته! من نمیدونم اونروز که ساعت 7 با محسن و لولی رفته بودیم چه جوری سر کار بود، من که تا الان نتونستم گیرش بیارم.

تنها چیزی که حالمو بهتر میکنه صدای ابی که داره میخونه: امشب ببین که دست من، عطر تورو کم میاره... واقعا کم میاره...

تولد لافکادیو

امروز روز تولد لافکادیوست... تولد دو سالگی لافکادیو. این دو سال چقدر زود گذشت، اما بد نگذشت!

لافکادیو مدتهاست که جواب گلوله رو با گلوله نمیده... شاید خودشم دلش برای خودش تنگ شده باشه، اما چاره چیه... خودشم نمیدونه.

این هم عکس لافکادیوست که داره شمعاشو فوت میکنه، کیکش هم همونطور که میبینید از مارشمالو درست شده:

آره، خودم میدونم، اما من بی تقصیرم، اون دوست نداشت از روبرو ازش عکس بگیرن و اگه من اصرار میکردم، احتمالا به جمع شکارچیان شیر در شکم جناب لافکادیو پیوسته بودم و دیگه نه پستی درکار بود و نه جشن تولدی و نه عکسی و نه...

موقع فوت کردن شمعها، اشک توی چشماش جمع شده بود... امیدوارم آرزوش برآورده بشه.

امروز توی دانشگاه یکی از دوستان منقرض شده رو دیدم!!! کی به اندازه مختار میتونه منقرض شده باشه؟!!!!

بهش گفتم تو اینجا چیکار میکنی؟ کی تورو راه داده تو؟

منو به اتاقش برد (اتاق هم داره هنوز!!!) و اینو بهم داد. البته، شماره دومش هم دراومده که ازش گرفتم، اما فعلا نسخه آنلاینش همینه. نتونستم طاقت بیارم و خونه بخونمش، تو راه که میومدم شروع به خوندن کردم، دو سه دفعه داشتم با مغز میخوردم زمین، اما عجب چیزیه!!!

جالبه بدونین که در عرض دو روز 500 نسخه نیش شتر در دانشگاه به فروش رفته، که دانشگاه فقط چاپ 150 نسخشو به عهده گرفته. همه کارهای نشریه از نوشتن مطالب، تایپ، چاپ و حتی فروش!!!! رو خودش به تنهایی انجام داده، و به شدت به کمک نیاز داره. از این امت ورودی جدید آبی گرم نمیشه، باشد که خودمون یه کاریش کنیم!!!

خوب دیگه، تولد تموم شد، کادوهاتونو بذارید همینجا، پاشید برید خونتون!

Khozabalat

There I am, stuck right in the middle of what I have been escaping from my entire life...

Now the question is: were I really escaping from or coming into this!!!???

This is what I need to find myself...

Note: due to some mental disorders, you gonna see more posts like this!

DELL XPS 1210 explosion chart

تا حالا نشده یک لپ تاپ بیش از یکسال دست من باشه و کارش به اوراق شدن نکشه. این هم explosion chart آخرین لپ تاپم که به علت اشکال در سیستم پاور کارش به اینجا کشیده. کاش میشد لپ تاپ رو هم مثل کامپیوترهای دسکتاپ قطعاتشو بخری و خودت اسمبل کنی، خیلی مشکلاتش کمتر میشد.
لازم به ذکره که این قطعات بعد از شستشوی کامل با آب و صابون، دوباره اسمبل شدند و الان لپ تاپ مثل اسب کار میکنه.

جشن دانش آموختگی

بالاخره ما هم دانش آموخته شدیم (به قول سعید!!!)
به لطف بروبچ مکانیک، جشن امسال بسیار پربار برگزار شد و خیلی خوش گذشت!!! هر جور مسخره بازی که فکرشو بکنید (و حتی نکنید) درآوردند، اما حضور صنایعی ها، و بطور خاص 81 ای ها بسیار کمرنگ بود. واقعا بعضی دوستان کم لطفی کردند و نیومدند، و البته جشن رو از دست دادند.
این هم 81 ای های حاضر در جشن
بعد از مراسم، بیرون آمدیم و جلوی دانشکده کلی عکس گرفتیم. چون تعدادمون خیلی کم بود، مجبور شدیم عده ای 82 ای رو هم بیاریم که خیلی تابلو نباشه.

تا مراسم دانش آموختگی بعدی!!!

اولین امتحان

امروز اولین امتحان دوره فوق رو دادم... DOE یا همون طراحی آزمایشات... که یکسری جفنگیات بی سرو ته آماریه که نه ازشون سر در میارم، نه یک قرون به درد آدم میخوره... ولی خب به قول بروبچ، برای خودش یه چلنجی بود!!!

تقی امروز همچین بگی نگی سرحال نبود، چون جواب سوالها بچه ها رو میداد و سرشون داد و بیداد نمیکرد، شاید هم سر امتحانهای فوق فقط اینجوریه.

دیروز و امروز برای اولین بار در تاریخ فوقم، سه تا کلاسو پیچوندم!!! سرماخوردگی، حال نداشتن، درس داشتن و در کل نطلبیدن، از دلایل عمده پیچوندن این کلاسها بودن.

و نهایتا، امتحانش بدک نبود... نمره من یه متغیر تصادفیه با توزیع نرمال، میانگین حدود 20-30 و واریانس 100!!! واریانس زیاد،تو ذات امتحانهای فوقه!!!

امید جون، شرمنده، جمعه خیلی له بودم، نشد بیام حضوری بهت بگم: تولدت مبارک!!!

این آلبوم استاد، خیلی شاهکاره... اصلا یه چیز دیگه است...

وقتی تو با من نیستی از من چه میماند

از من جز این هر لحظه فرسودن چه میماند

از من چه میماند جز این تکرار پی در پی

تکرار من در من، مگر از من چه میماند...

طلوع

بالاخره بعد از حدود ۵ سال، مثل اینکه داره یه خبرایی میشه. آلبوم جدید استاد داره میاد!!! هر چند که هنوز تاریخ دقیق Release شدنش معلوم نیست، اما اونطور که بوش میاد، تا قبل از ماه رمضان باید بیاد.

این آلبوم از قبل از عید قرار بود بیاد، که بارها به دلایل مختلف، به تعویق افتاد. یکی دوتا از آهنگاش هم لو رفت!!! که مایه امتنان خاطر ما شد! یکی از آهنگاش، همین "طلوع من" هست که از وقتی اومد، به عنوان موسیقی وبلاگ، گذاشتمش. گوش دادنش، خالی از لطف نیست!

این آلبوم رو قرار MZM Records بده، که زحمت کشیده و کنار عکس آلبوم نوشته: !Coming soon .جالبه بدونید که یه عده ای CD اصل این آلبوم رو تو ایران پیش فروش کردند، و  قراره همزمان با ریلیز شدنش، تحویل بدن. انشا ا.. که میدن!!! به هر حال، هر چه از دوست رسد، خوش است! کماکان منتظریم.

نتایج نهایی

خب اینم از نتایج نهایی کنکور!!! بالاخره دوستان عزیز سازمان سنجش یه مقدار فشار آوردن و نتایج نهایی رو اعلام کردن که جا داره ازشون تشکر و قدردانی کنیم.

نهایتا، حق به حق دار رسید!!! من همینجا موندگارم!!!