واکسن

دیروز روز واکسن بود، با عباس رفتیم انستیتو پاستور برای گرفتن کارت واکسیناسیون بین المللی.

با مترو رفتم، برنامه ریزی حرکت قطارها هنوز همونقدر احمقانه است، سه تا قطار خالی رد شد، بعدیش که وایساد پر بود، کنسرو شدیم. امید دهنت سرویس با این نظریه پردازیهات، به من چه کی به کی رای داده...

تا حالا این طرفا نیومده بودم، عجب جای دنجیه این خیابون پاستور، انگار کسی اینجای شهرو کشف نکرده...

تو انستیتو سگ پر نمیزد، کارمندا یه خط در میون بودن، دو سه روز پیش زنگ زدم و ساعت کارشونو پرسیدم: 8 تا 2 و نیم، پنجشنبه ها تا 11... یه وقت فشار نیاد بهتون؟!!!

رفتیم پیش خانم مسئول صدور کارت واکسیناسیون بین المللی،
ما: کارت واکسیناسیون بین المللی میخوایم
خانم مسئول: ما پنجشنبه ها تعطیلیم، الانم همینجوری اینجاییم، دیگه پنجشنبه نیاین اینجا، حالا ایندفه کارتو بهتون میدم...
ما (تو دلمون): *#$@&^»[\!
ما: خیلی لطف میکنید...

خانم مسئول سعی میکنه خیلی فرندلی برخورد کنه و مخ مارو کار بگیره...
واکسن کزاز و هپاتیت هر کدوم دو سه تومن، که میزنیم. واکسن MMR و تست سل هم ندارن.
پیش به سوی هلال احمر برای واکسن هپاتیت و آنفلانجا (همون آنفولانزا).
تا میدون انقلاب پیاده میریم، تو راه میریم تو یه بانک صادرات که آب بخوریم، یادم میاد پول اینترنتو ندادم. زنگ میزنم خونه که شماره حسابو بگیرم. داشتم فرآیند فارغ التحصیلی و وثیقه و خرید مدرکو برای عباس میگفتم، همینجوری چارشاخ مونده بود... مسئول یکی از باجه ها خیلی مودبانه میگه: میتونم کمکتون کنم؟ جوونه و تر و تمیز، از این آدما توی بانک دولتی، اونم بانک صادرات، خیلی کمیابه...

هلال احمر مثل کاروون سرا میمونه، نگهبان دم در تعداد کثیری از تخته هاش کمه! میفرستمون بانک سر کوچه، 21 تومن وجه رایج بابت مننژیت و آنفلانجا میایم پایین.
مننژیتو به بازوی راستم میزنه،
- اون یکی دستتو بیار
- صبح دوتا اونور زده، هردوشو همینور بزن
- جاش درد میگیره ها...
-...
عباس برگشته به یارو میگه: من فردا میخوام برم کوه!!!
خدا رو شکر MMR نداشتن وگرنه اونو باید .. .... میزد! اینهمه مارو ترسوند که تب میکنی و درد میگیره، همش الکی بود، هیچیم نشده تا الان!

شب با بچه ها رفتیم سفره خونه سنتی توی سه راه طالقانی، وقتی رسیدیم داشت میخوند:
گل در بر و می در کف و معشوق به کام است، سلطان جهانم به چنین روز غلام است
گو شمع میارید در این جمع که امشب، در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است...

پ.ن. همه کلیر شدن، فقط من موندم، دعا بفرمایید... باراک تو رو به اون سبیلت این کار مارو درست کن!

الکس پارتی

مدتهاست که همه میدونید: الکس هم در کوزه افتاده!!!
فقط مونده بود شامش که به دلایلی به تعویق افتاد و در مرز دودر شدن قرار گرفت، اما تلاشهای دوستان بالاخره نتیجه داد و برنامه برای پنجشنبه هماهنگ شد.
همه کسانیکه دعوت نامه دریافت کرده بودند میدونن که مهمانهای دعوت شده، طیف وسیعی رو تشکیل میدادند: همدوره ایها، همکاران، بروبچ، عده ای از فامیل و در نهایت "خوانندگان وبلاگ"!!! که این آخری انصافا رسم بدیعی بود!!!
برنامه از ساعت 6 ونیم شروع میشد، منم حدود 7 رسیدم. چند نفری هم از دوستان زودتر اوده بودند. خلاصه کم کم بقیه هم رسیدند و شلوغ تر شد. با توجه به اینکه روز بی مناسبتی نبود(!!!) عده زیادی اومدند (و خب عده ای هم نیومدند!!!)
بگذریم، به عکسها برسیم. اول از همه میزبانان محترم:

عکس قسمت خانمها

عکس قسمت آقایان

مهمان مخصوص برنامه که با تاخیر اومد

بعد از صرف شام و چای، عکس رسمی رو بیرون رستوران گرفتیم، چون جادادن این همه آدم تو یک عکس توی رستوران ممکن نبود.

در این عکس 40 نفر حضور دارند (شمردم دیگه، نشمرید لطفا!!!)
بعد از تقدیم کادو به عروس و داماد، بعضی دوستان از داماد خواستند دستی به سرشون بکشه

شاید اگه اینقدر کله اش چرب و چیل نبود، زودتر نتیجه میگرفت!!!
جا داره از زحمات دوستان عزیز هیات برگزار کننده مراسم (از جمله خودم!!!) تشکر کنم، مخصوصا احسان عزیز که خیلی زحمت کشید. انشاا.. عروسیتون!!!

و در پایان، بازهم به دوستان خوبمون تبریک میگم، امیدوارم که خوشبخت باشید. تا پست بعدی که شام دکتره (زود باش، مردم منتظرن!!!)، خوش باشید.
 

شام ما

بالاخره خیاط هم در کوزه افتاد!!! من که عمری مراسم شام دوستان رو آپ میکردم، بالاخره نوبت شام خودم شد، انشاا..  قسمتتون بشه، شما هم شام بدید!!!

بعد از تلاشهای بسیار من و محسن، اینجا رو پیدا کردیم، که این تلاشها، خودش قصه ای مفصله... بعد از کلی دعوتنامه ایمیلی و اس. ام. اس و در برخی موارد گرفتن یقه دوستان به طور حضوری، دیروز مراسم شام، به میزبانی امید، امین، محسن و من برگزار شد. این برنامه، یک میزبان دیگه هم داشت که دیشب در جمع ما بود، اما به دلایلی نخواست اسمی ازش برده بشه. به هر حال جا داره بگم که میزبانی این دوست خوب، برای ما باعث افتخاره.

با اینکه سعی کردیم، تقریبا وضعیت همه مهمانها رو قطعی کنیم، بازم چند نفری، در همین لحظات آخر مارو قال گذاشتن و نیومدن. به هر حال از دیدنشون خوشحال میشدیم، اما گویا این بارهم کم سعادتی ما بود. چند نفری از دوستان هم با وجود مشکلات بسیار، تشریف آوردند که بسیار باعث خوشحالی ما شد.

برنامه، همونطور که قبلا ست شده بود، ساعت یک ربع به ۶ شروع شد. دوستان هم بدقولی نکردند و کم و بیش به موقع اومدن. از اینجا به بعد تقریبا همه چیز طبق برنامه مقرر پیش رفت: افطار، شام و نهایتا چای آخر!!!

این هم عکس رسمی برنامه.

این گلهایی که دست دوستان میبینید رو امید به نیابت از دوستانی که در بلاد کفر مشغول ادامه تحصیل هستند خرید، قرمزها : آذین و کتی و سفید: محسن. خیلی جاتون خالی بود... و به یادتون بودیم.

در سمت چپ عکس، کسری از دکتر رو میبیند، که حقشه اینجوری بشه، چون موقع بستن کادر، تو عکس نبود.

در مورد عکس روی دیوار (کنار امیر) نظرات جالبی مطرح شد که بی ارتباط با سخنرانی ریاست محترم جمهور در دانشگاه کلمبیا نبود!!!

به هر حال، من به سهم خودم، از همه دوستانی که زحمت کشیدند و تشریف آوردند تشکر میکنم و امیدوارم که همیشه شاد و موفق باشند و زود به زود شام بدن!!! مخصوصا کسانیکه تو لیست شام دهندگان هستند، که باید مراقب خودشون باشند! از امید و محسن هم به خاطر زحماتی که برای هماهنگی برنامه متحمل شدند، ممنونم.

دوستانی که نتونستند بیان، جاشون خیلی خالی بود. ان شاا.. برنامه های بعدی بتونیم زیارتشون کنیم. تا شامی بعد!!!

اولین برنامه

محسن داره میره... دیشب از قبرس اومد، دوشنبه هم داره میره اصفهان. صبح زنگ زد و گفت یه برنامه ست کرده که دور هم جمع بشیم و ببینیمش. این برنامه مصادف با تولد مهدی معاف، روز یکشنبه، 11 شهریور (همین یکشنبه!!!) ساعت 4:30 تا 7:30 تو خونه مهدی اینا برگزار میشه. همه هم دعوتید. فکر کنم این آخرین فرصتیه که بتونیم ببینیمش.

خلاصه هر کی پایه است، به من، مهدی یا خود محسن، بگه که آدرسو براش SMS بزنیم (خونه مهدی اینا اکباتانه). خلاصه، مهدی، محسن، من و سایر دوستان، خوشحال میشیم که شما هم تشریف بیارید. کادو هم یادتون نره، بالاخره تولد که دست خالی نمیان!!!

خب، اینم اولین برنامه که خیلی زودتر از زمان مقرر برگزار شد، باز هم بگید من اکتیو نیستم!!!

مهمانی خداحافظی

خیلی دست دست کردم که این پستو با ADSL بدم، اما مثل اینکه قسمت نیست... اصلا این چند روزه همش اشکل تو کارام میاد، ان شاء ا.. که خیر باشه...

بگذریم، شنبه شب، به قولی مهمانی خداحافظی یکی از دوستان بود. دوباره بعد از مدتها فرحزاد دور هم جمع شدیم. قلیون، چای و نهایتا شام. مثل همیشه، جای اونایی که نبودن خالی.

راستی بگم، اون پسربچه فال فروش هم بود، اما زیاد مشتری نداشت. از خستگی به سختی روپا وایساده بود و موقع راه رفتن هم به درو دیوار میخورد. دلم نیومد ازش عکس بگیرم.

بعد شام، کادوها رو دادیم. میشه گفت تاثیر گذارترین قسمتش بود. این هم عکس رسمی برنامه.

 

جا دادن اینهمه آدم تو کادر واقعا کار حضرت فیل بود، که به کمک دوست عزیزم بهی جون انجامش دادیم!!! تعدادی از چهره های موجود در عکسو، حتی منم نمیشناسم!!!

و نهایتا، موقع خداحافظی (که من نمیدونم تا کی طول کشید!!!) بهترین آرزوهامونو بدرقه راه دوستمون کردیم. آذین خانم، سفر خوش!

شب یلدا در فرحزاد

سلام

تا سایه مبارکت افتاد بر سرم          دولت غلام من شد و اقبال چاکرم

شد سالها که از سر من رفته بود بخت         از دولت وصال تو باز آمد از درم

به به ... دم حافظ گرم!!!

دیروز، فکر کنم حدودای 2و3 بعد از ظهر بود که دوستان برنامه جور کردن بریم فرحزاد، که (به روایتی) شب یلدا رو دور هم باشیم... بالاخره ساعت 7 و خرده ای بود که دم دانشگاه جمع و جور شدیم و راه افتادیم. با اون ترافیک افتضاح حدود  8 و نیم رسیدیم فرحزاد. من نمیدونستم که چه جوری تو این سرما قراره تو هوای آزاد بشینیم، اما مثل اینکه خودشون قبلا فکرشو کرده بودن و کل محوطه رو با نایلون پوشونده بودن، چند تا هم اجاق گاز بود که حکم بخاری رو داشت، در مجموع بد نبود، من که سردم نشد.

اول از همه، چند تا از دوستان زحمت کشیده بودن و انار دون کرده آورده بودن، که در کسری از ثانیه ترتیبش داده شد...

 

 

 بعدش هم که بساط قلیون و چای که طرفدارهای خاص خودش رو داره، قلیون ها هم upgrade شده بود، دلیلشو باید از صاحبنظران این عرصه پرسید.

 

این عکس اصلا معلوم نیست کیه!!! ما هم نمیدونیم!!!

هندونه هم که فکر کنم به خاطر شب یلدا به منو اضافه شده بود...

 

فال هم که تقریبا جزو برنامه همیشگی فرحزاد شده، پسر بچه فال فروش دست بردار نبود!!! هیچ تخفیفی به ما نداد. اینجا داشت میگفت 2 تومن کمه!!! فال منم که همون اول دیدین، اینجوریاس دیگه!!!

 

یکساعتی فقط طول کشید که دوستان تصمیم بگیرن چی بخورن، اما سفارشها خیلی زودتر از اینا حاضر شد. تعدادی از دوستان هم هوس دیزی کرده بودن... برای کسب اطلاعات بیشتر، به فرساد مراجعه کنید!!! عده ای هم فلفل خوردن و ... چقدر بهشون بگم فلفلو مرد میخوره!!!

حدود 10 شام تموم شد ، این هم عکس رسمی برنامه، چون جماعت سمت چپ عکس، زیاد دوغ خوردن اینجوری شده!!! (گفته میشه بعضیاشون 3 تا دوغ خوردن!!! ما که ندیدیم!!!)

 

و نهایتا تا حساب و کتابا مشخص شد، نیم ساعتی طول کشید.

به هر حال خیلی خوش گذشت، جای اونایی که نبودن خالی، مخصوصا اونایی که تازه از سفر اومده بودن و گویا کار داشتن!!! دست همگی درد نکنه. تا بعد.

ناهار اول

سلام

این پست رو قرار نبود من بدم، اما مثل اینکه اگه من ندم، هیچ کس دیگه پیدا نمیشه که وظیفه خطیر اطلاع رسانی رو انجام بده... بنابراین این دفعه هم کار خودمه.

روز پنجشنبه سه نفر از دوستان، همه رو به صرف ناهار در پارک جمشیدیه دعوت کردند. (حالا نمیدونم چرا ناهار، مگه شام چه ایرادی داشت؟)از وقایع اتفاق افتاده در این برنامه اطلاع دقیقی در دست نیست، چون اینجانب از ساعت ۱۲ (شروع برنامه) تا ساعت ۳و نیم در خدمت دکتر اشجری بودم!!! میدونید که این کلاسها شوخی بردار نیست و هیچ جوره راه دودر کردن نداره، مسئله مرگ و زندگیه!!!

بنابراین هماهنگی هایی انجام شد که دوستان لطف کردند و تا ساعت ۴و نیم که من از میدون فاطمی برسم پارک جمشیدیه منتظر موندند. لذا فقط از ساعت ۴و بیست دقیقه به بعد اطلاعاتی در دست هست. وقتی من و مصطفی رسیدیم، تنی چند از دوستان رو دیدیم در هیات اسکیموها که گویا از شدت سرما داشتند میلرزیدند، جماعتی به بازی بدمینتون مشغول بودند و عده کثیری هم مشغول سایر سرگرمیهای سالم. از آنجا که دوست عزیزم بهی جون، جور نبودن منو کشیده بود و عکسهای رسمی و غیر رسمی برنامه رو گرفته بود- که گویا این موضوع باعث یاد کردن بعضی دوستان از این حقیر شده بود- هیچ عکسی جهت آپ کردن در دست نیست. اما خب به قول استاد فیضی: "وصف العیش، نصف العیش".

دوستان زحمت کشیده بودند و برای ما هم ناهار نگه داشته بودند، فقط مشکل این بود که دیگه وقت ناهار نبود!!! جای اونهایی که نبودن خالی، بعد از صرف یک لیوان (مشتی!!!) چای داغ و کمی اختلاط، راه افتادیم که برگردیم.

یک سری وقایع مهمی هم بعد از رفتن ما اتفاق افتاده که گفتنشون خالی از لطف نیست : دوست عزیزم دکتر -که همونطور که قبلا هم گفتم، از طرفدارانش هستم- قول یک شام دیگه به ارزش n تومان رو داد که بعد از دادن این شام اسمش در کتاب رکوردهای گینس ثبت میشه. ببین مردم برای رکورد زدن چه کارهایی که نمیکنن!!! این خبر از سوی مقامات رسمی به شدت تایید شده و کاملا معتبره، فقط میمونه زمان و مکان شام که در اسرع وقت به اطلاع میرسه.

در راه بازگشت، از بیانات کارشناسانه دوست عزیزم آقای عسگری، در باب یک سری مکاتب کهن، هم بسیار محظوظ شدیم!!!

و نهایتا یه روز خوب دیگه با دوستان، هر چند نصفه نیمه، اما خوش گذشت. از میزبانان محترم، خانم شیروانی، خانم ببری و خانم طبیب زاده هم تشکر و عذرخواهی میکنم، به خاطر دیر اومدن و معطلی زیاد!!!

و مثل همیشه امیدوارم دوباره به زودی بتونم همه دوستان رو دور هم ببینم. (احتمالا تو شام دکتر!!!)

شام پنجم

سلام

دیشب شام رو مهمون بهزاد و امیر بودیم : سوپر استار. همون جایی که میگن مالکش یه عربه و آشپزاش فیلیپینی هستن!!!

با کمال تعجب این برنامه کاملا سر وقت و بدون تاخیر شروع شد. قبل از اومدن ما، درست کنار جایی که نشسته بودیم، یه جشن تولد برگزار شد که وقتی ما رسیدیم تموم شده بود. برگزاری این جشن باعث شد که عده کثیری از دوستان بگن : "ما بچه بودیم، اینا هم بچه هستن!!!" با همکاری چند نفر از دوستان، بادکنک های جشن تولد دودر شد و شروع کردیم به بادکنک بازی!!! که با اعتراض کادر رستوران، خصوصا خانم ناظم مواجه شدیم. بنابراین دیگه بازی رو تعطیل کردیم و سعی کردیم یه خورده موجه تر باشیم تا بیرون نندازنمون.

تصمیم گرفتن برای اینکه چی بخوریم و جمع آوری سفارشات، حدود 1 ساعتی طول کشید. دلیل این امر اوپن بودن منو و استقبال بی سابقه دوستان (35 نفر) از برنامه بود. توی این 35 نفر، یک نفر سفارش مرغ کبابی داد(اسم نمیبرم!!!) اما  به جاش اسپایسی برگر دریافت کرد که باعث سوزش بسیار زیاد شد!!! گفته میشد که یکی سفارش رو اشتباهی برده (و لابد خورده)!!!

بعد از صرف شام عکس رسمی این برنامه گرفته شد. چهره جدیدی که توی این عکس میبینید(کنار امین)، فرزاد، برادر بهزاده که دیشب رو با ما بد گذروند. لازم به ذکره که گرفتن این عکس هم با اعتراض خانم ناظم مواجه شد، که البته منجر به تنبیه (بدنی یا غیر بدنی) نشد.

 

بعد از گرفتن عکس راهی پارک ملت شدیم. اینجا دوستان دو دسته شدن : چایی خورها و بستنی خورها. دقایقی بعد از صرف اینایی که گفتم، هر کسی راهی خونه خودش شد.

به هر حال، خیلی خوش گذشت، هوای خیلی خوب و شب خیلی قشنگی بود، مخصوصا پارک ملت خلوت، نم نم بارون و ...جای همه اونهایی که نبودن خالی. این عکس یکی از بهترین عکسهاییه که تا بحال از پارک ملت گرفتم.

 

داشت یادم میرفت: دیشب یکی از دوستان خیلی عزیز(که جاش خیلی هم حالی بود) از اون ور آب زنگ زد، نمیدونم از برنامه خبر داشت یا نه، اما شنیدن صداش خیلی خوشحالمون کرد.

با گرفتن این شام، نمیدونم دیگه از کی باید شام بگیریم، اما جای تاسف داره اگه آخریش باشه، بنابراین از کلیه نظرات دوستان مبنی بر گرفتن شام از سایر دوستان به شدت استقبال میکنیم.

زودتر از این دیگه نمیشد آپ کرد، میشد؟؟؟!!!!؟؟؟

شام سوم و چهارم!!!

سلام، بازم خیلی دیر، نیازی به بهونه هم نیست...

هفته پیش، هفته خوبی بود، پر از شام!!! شام اول که دیگه نیازی به تعریف کردن نداره... فقط میمونه تشکر از حاضرین و میزبان محترم که خیلی زحمت کشید،دستتون درد نکنه.

با بهترین آرزوها برای کتی خانم، انشاا.. هر جا که هست خوشحال و موفق باشه و البته (گاهی هم!!!) به یاد دوستان قدیمی!!!

و شام دوم که به همت دکتر و حامد برگزار شد.

دست دکتر (و حامد) هم درد نکنه که بالاخره با دادن این شام یکی از معضلات بزرگ جماعت هشتاد و یکی رو برطرف کرد!!!

تاریک بودن عکس قبلی -که به خاطر برد کم فلاش بوده- رو به روشنایی عکس دوم ببخشید. آقای عسگری به خاطر محدودیت های تکنیکال دچار اصلاحات هندسی شد که از ایشون هم عذر میخوام.

و نهایتا اینکه از همه دوستان میخوام که تو این شبهای عزیز ما رو هم در دعای خیرشون فراموش نکنن. التماس دعا.

شام دوم

سلام

اول که خواستم این پستو بدم، دیدم که با این کار یکی از بهترین پستهای این وبلاگ،به آرشیو میره، بنابراین آرشیو موضوعی رو که همین بغل میبینید درست کردم، و گذاشتمش توی قسمت پستهای نوستالژیک !!!

با اینکه اعلام این خبر به کرات از سوی مقامات مسئول ممنوع اعلام شده بود، اما شام شامه دیگه، باید تو وبلاگ بره!!! بنابراین : دیشب مراسم شام به میزبانی شهرام، در فرحزاد برگزار شد!!! دستت درد نکنه شهرام جون، شام خیلی خوبی بود و خیلی هم خوش گذشت، البته قلیون و چایی هم برقرار بود که مورد استقبال شدید دوستان دودی و چایی ای(!!!) قرار گرفت!!!

اینهم عکس دسته جمعی دیشب به لیست مستندات این برنامه ضمیمه میشه، فکر کنم بالاخره توی این عکس شناسایی بشم!!!

و نهایتا برنامه شام بعدی که متعاقبا به اطلاع دوستان خواهد رسید.

شام اول

سلام

با عرض پوزش از اینهمه تاخیر... چه میشه کرد، دیگه کارا داره کم کم جدی میشه.

پیش از هر چیز باید بگم که خبر قبولی دوستان رو در دانشگاههای شریف، تربیت مدرس، تهران، امیرکبیر و علم و صنعت شنیدم و بسیار خوشحال شدم. صمیمانه بهتون تبریک و خسته نباشید میگم. یادتون باشه جزوه هاتونو خوش خط بنویسید و سوراخ سمبه های دانشگاهتونو خوب یاد بگیرید، منم سال دیگه میام!!! (انشاا..)

اولین برنامه شام هم که بعد از مذاکرات و نامه نگاریها و قرار مدارهای بسیار برگزار شد. این برنامه به همت حامد برگزار شد، اما ۹۰ درصد تاخیرش به خاطر نماز جماعت جمعی از دوستان به امامت حاج الکس بود که دنده ۳ اش گویا بیشتر از ۴۰ تا نمیره!!!

بگذریم، خیلی خوش گذشت، جای اونایی که نبودن خالی، سعی کنید برنامه های بعدی رو از دست ندین. دست همگی درد نکنه، مخصوصا میزبانان محترم : خانم علاقه بند، خانم یکتایی و خانم خرم. انشاا.. تا باشه از این سفرا برین و شامش رو هم ما بخوریم!!!

این هم عکسی که با هزار زحمت از همه حضار گرفته شد... گویا بعضی دوستان به شدت به فلاش حساسیت دارن!!!

شام بعدی، شام دکتره که دیگه باید هر جوری هست بده... خبرهایی هم رسیده که عده ای از دوستان با شنیدن خبر معاف شدن لپ تاپ از شام، به صورت فله ای اقدام به خرید این کالا میکنن، ولی خیلی خوشحال نباشین، بذارید شام دکتر و شهرامو بگیریم، یه فکری هم برای شما میکنیم!!!