این پستو باید یک هفته پیش میدادم، اما به دلایلی پا نداد... داشت کم کم شامل مرور زمان میشد، اما امشب بعد از مدتها اینقدر سر حالم که تصمیم گرفتم آپ کنم.
امروز صبح کمیته جذب (همکاران سیستم) بودم، ۵-۶نفر از مدیرای کله گنده اونجا بودن که باهام مصاحبه کردن، اول پرسیدن اینجا میخوای چیکار کنی، یه خورده از کارایی که کرده بودم و میخواستم انجام بدم گفتم، به یه چیزایی هم گیر دادن، منم بگی نگی، رد دادم رفت. آخرش یکیشون گفت فرض کن میخوای بری مسافرت، بندرعباس، کولر هم خرابه!!! کدوم ما رو به عنوان همسفر انتخاب میکنی؟ (۶ تا مرد سیبیل کلفت بودن!!!) منم گفتم هیچکدوم!!! مگه دیوونم اینجوری برم سفر!!! خلاصه اینقدر گیر داد، که یکیشونو انتخاب کردم، گفت حالا بقیه رو توجیه کن که چرا منو انتخاب کردی!!! خلاصه بساطی بود. بعد ۱ ساعت اومدم بیرون، یه ربع مشورت کردن، گفتن جواب ما مثبته!!! فهمیدم که سفارشهای سعید میرجهانی کار خودشو کرده. دمش گرم.
_______________________________________________________________________________
بگذریم، حالا اصل پست!!!
هفته پیش به همراه جمعی از دوستان راهی سفر دو روزه ای شدیم. مقصدمون شهسوار و از اونجا به سمت دریا سر و دامنه های کوهی به اسم سیالان بود. ۵شنبه، ۴ صبح از تهران (دم در خونه ما) حرکت کردیم. با اکیپ دوم (متشکل از مهدی معاف و سایر بروبچ که بعدا معرفی میشن) دم اکباتان قرار داشتیم. ۴۰ دقیقه ای هم معطلشون شدیم و نهایتا حدود ۶ صبح جاده چالوس بودیم. اولین توقف دم باغ لاله ای بود که گفتن تازه ۱۰ صبح باز میشه!!! ما هم بیخیال شدیم، تازه میگفتن لاله ها در اثر بارون و طوفان چند روز پیش خراب شده، اما هنوزم قشنگ بود.

بعد هم یه کمی بالاتر، دم رودخونه یه جای باصفا برای صبحانه وایسادیم. اینم اولین عکس رسمی برنامه، بعد از صرف صبحانه. لازم به ذکره که در آب زلال این رودخانه، گوجه فرنگی های صبحانه رو شستیم!!!

حالا معرفی: بالا که جلال (از برو بچ گروه کوه) و من
ردیف پایین از راست: کمال (بروبچ گروه کوه، مسئول غذا)، بهی، امیر، مهدی، ارسلان، نصیبه، خواهر جلال، و دختر خاله جلال.
بعد از صبحانه دوباره راه افتادیم، تا قرار بعدی که دوراهی کلاردشت بود، چند باری هواخوری داشتیم. بعد هم که رفتیم سمت کلاردشت و جنگلهای اطرافش که مناظر بسیار زیبایی داشت. چندجایی وایسادیم تا عکس بگیریم. این یک نمونه اش.

سمت راست عکس، امیر علمی، از عکاسان برجسته این سفر رو در حال ثبت این مناظر بدیع و به گند کشیدن پانورامای من میبینید!!! در این مسیر راننده هم یه چرتی زد!!!

لازم به ذکره که این عملیات توسط افراد Professional و زیر نظر اونها انجام شده، هیچوقت سعی نکنید چنین کارهایی رو انجام بدید، ما هیچ مسئولیتی قبول نمیکنیم.
مدتی هم در جنگلهای اطراف کلاردشت گشت زدیم، اینکه میگن آدم شاخ در میاره، همینه:

دوباره راه افتادیم و اومدیم سمت شهسوار، تو راه دوستای جدیدی هم پیدا کردیم :

که انصافا نگاه خیلی معصومانه ای داشتن!!!
جاده رو، عطر سنگین شکوفه های بهار نارنج پر کرده بود، که با صدای استاد (معین) میزان حال کردنمون به حد اعلای خودش رسید. اینم سلکشن معین برای بهی جون!!!
نهار، خونه مهدی معاف بودیم، کنسرو لوبیا و ذرت، بد نبود!!! فقط خوشحال میشدیم اگه بعضیا اینقدر فجیع نمیخوردن!!!

بعد از صرف ناهار و ردیف کردن کوله ها و تجهیزات، راه افتادیم به سمت 2000 و 3000. باز هم جاده های زیبای شمال، که داشت کوهستانی میشد، هوا خنک تر و مه غلیظ تر میشد. عصر، حدود ساعت 5 رسیدیم به دهی به نام اسل آباد. جایی که باید ماشینها رو میذاشتیم و پیاده راه می افتادیم. تقریبا کل موتور ماشین بهی رو پیاده کردیم، گذاشتیم تو صندوق عقب ماشین جلال تا بهی راضی شد دل بکنه!!! احتمالا اگه دزدی سراغ این ماشین می اومد، همه اجدادمون را یاد میکرد!!! تا آنتن بود، زنگهای لازم رو به خانواده زدیم.
به گفته راهنمای گروه، مهدی، 2 ساعتی باید پیاده روی میکردیم تا به پناهگاه میرسیدیم، راه نسبتا هموار با شیب ملایمی بود. مهدی از گرفتن عکس از هیچ موجودی فروگذار نمیکرد!!! کم کم داشت هوا تاریک میشد و ما بی خبر از اتفاقاتی که در انتظارمون بود، به سرعتمون اضافه میکردیم.

آفتاب غروب کرد و ما تازه اولین رودخونه رو رد کردیم... هنوز کلی راه بود و راهنما میگفت نیم ساعت دیگه میرسیم!!! باز هم تندتر رفتیم، کم کم هدلایت ها و چراغ قوه ها از کوله ها در اومد و در سکوت شبانگاهی، پیاده روی میکردیم. هوا سردتر میشد، رودخونه هایی که باید رد میکردیم زیاد تر شد و مسیر سخت تر... راهنما میگفت : چند دقیقه دیگه!!! تو یکی از این رودخونه ها، پام سرخورد و نصف تنم تو آب رفت، به انضمام دوربین و موبایل!!! آرامشو حال کنید!!!

نیم ساعت بعد به یه جایی رسیدیم که بالاخره راهنما گفت: خب بچه ها گم شدیم!!! روی 8-9 متر برف وایساده بودیم و داشتیم میلرزیدیم!!! احتمالات موجود رو بررسی کردیم و به این نتیجه رسیدیم که احتمالا یک دره رو اشتباهی اومدیم. خلاصه یه کم نرمش و استراحت کردیم، آب جوش و چند تا بیسکویت خوردیم و راه افتادیم. اوضاع بسیار فلاکت باری بود. مهدی میگفت اینجا ها پر خرسه!!! اون موقع باور نمیکردیم و میخندیدیم. حدود 1 ساعت بعد، پناهگاه پیدا شد، تو ذهنم یه جای گرم و نرم مثل ایستگاه 5 توچال رو تصور میکردم. وقتی رسیدیم دیدم که نه، این خبرا نیست!!! این پناهگاه، یک اتاق 3 در 3 متری بود که سقف درب و داغونی داشت، پر از سوراخ سمبه، که ازشون باد میومد، از دیوارهاشم آب میریخت، چون به کوه چسبیده بود. باز هم معرفت دو تا کوهنورد که قبل از ما اومده بودن. آتیش و تعدادی شمع روشن کرده بودن. در مجموع تو اون شرایط همین هم از سرمون زیاد بود.
من و تعدادی از دوستان رفتیم دم آتیش و مشغول خشک شدن، شدیم، کوهنوردای قبلی، از چوپان توی دشت، شیر گرفته بودن، به من هم یک لیوان دادن، جاتون خالی، عجب شیری بود!!! مثل خامه بود. من که هیچوقت شیرخالی نمیخورم، تا تهشو خوردم. کمال برای شام قاطی پلو درست کرد، برنج رو پخت و به همراه کنسرو لوبیا و ذرت و یه چیزای دیگه که تو اون تاریکی معلوم نبود، دم کرد. دمش گرم. عجب غذایی درست کرد، معرکه بود!!!
فومها رو پهن کردیم و سعی کردیم تو نیمه خشک پناهگاه بخوابیم، جا نمیشدیم. خلاصه سیخ کبابی زورچپون شدیم و یه جوری جا شدیم. همه نمیتونستن همزمان به پشت بخوابن. هوا هم سرد شده بود و به گفته راهنما، تازه اصل سرما حدود ساعت 4 صبح شروع میشد. هر کی، هر چی داشت پوشید و رفت تو کیسه خواب، با اینحال داشتیم سگ لرز میزدیم. تو این لحظات، دلم پر میزد برای رختخواب گرم و راحت و تمیز و البته خشک خونه!!!
اون شب، 3 تا پاس خوابیدم : 1 تا 3، 3 تا 6 و 6 تا 7 ونیم. سرما خیلی اذیت نکرد، کیسه خواب گرم بود. صبح بلند شدیم و صبحونه خوردیم. این هم عکس رسمی، موقع ترک پناهگاه

به دوستانیکه بتونن تعداد سوراخهای سقف پناهگاهو تو این عکس پیدا کنن، جایزه داده میشه!!!
صبح که حرکت کردیم، تازه فهمیدیم که عجب جایی اومدیم. مناظری دیدیم که کلمات در توصیفشون ناتوانند. رودخانه های خروشان و پر آب، آبی خنک و زلال که شاخه شاخه میشدن و توی دشت راهشون رو باز میکردند. کوههای سبز و بلند، دورتا دورمون رو گرفته بودن، کوههایی که در بلندترین ارتفاعاتشون، درخت و چمن دیده میشد و قله های فرو رفته در مه داشتن. و آفتاب که سخاوتمندانه میدرخشید و همه جا رو گرم میکرد.

کمی بعد، راه هموارتر شد و از دشتهای پر گل (و البته پِهِن) گذشتیم. این هم آخرین عکس دسته جمعی برنامه که با حضور یکی از مسئولین کوهنوردی اون منطقه (که منتها الیه سمت راست عکس ایستاده) گرفته شد. من که اسمش یادم رفته، اما مهدی میشناختش.

ساعاتی بعد به ماشینا رسیدیم، بعد از مونتاژ مجدد موتور (به قول بهی قفل سخت افزاری!!!) راه افتادیم به سمت شهسوار. ناهارو که کنسرو قیمه و قرمه سبزی بود زدیم. مهدی اینا موندن تا برن دیدن پدربزرگ مهدی. ما هم راه افتادیم تا زودتر برسیم تهران. جاده چالوس یکطرفه بود و خلوت، گازشو گرفتیم و اومدیم. یک جا هم برای چای نگه داشتیم. ترافیک از کرج شروع شد. به طرز احمقانه ای، راه اتوبان رو بسته بودن و خلاصه کلی ترافیک خوردیم تا بتونیم دور بزنیم و بیایم به سمت تهران. من 9 شب خونه بودم. خونه تمیز و خشک!!! دوش آب گرم!!! لباسهای خشک و تمیز!!! حالا ارزش هر کدوم از اینا با قبل خیلی برام فرق داره. شب مثل سنگ خوابیدم. تخت!!!
این سفر در نوع خودش بی نظیر بود، با همه ماجراجوییهاش، زیباییهاش و سختیهاش، دوست داشتنی بود، اما توصیه میکنم، جدا در انتخاب راهنما دقت کنید!!!