خاطرات باجه ای
از اول این هفته همینجور دارم بین دانشگاه، نظام وظيفه، وزارت علوم و گذرنامه سگدو ميزنم... هر كدوم اينها باجه هاي بسيار دارند، صفهايي به غايت طويل و ملتي مچل... هر كدوم ساعتهاي كاري خودشونو دارن: اداره دانش آموختگان از ۸ تا ۱۱ صبح دانشجوها رو راه ميده (بماند كه تازه ساعت ۸ و نيم بعد از خوردن صبحانه و چاي كارشونو شروع ميكنن و ساعت ۱۰ و نيم هم درو ميبندن و از بيرون فقط صداي كركر خندشون شنيده ميشه)، نظام وظيفه از ساعت ۷ صبح باز ميشه و حتي زودتر از ۷ و نيم همه سركارن، اما ساعت كار تا ۱ بعداز ظهره و از ۱۲ و نيم به بعد ديگه كسي رو راه نميدن، وزارت علوم از ۸ صبح تا ۳ بعد از ظهر هستن...
بدتر از همه، نظام وظيفه هست با كارمنداي بي ادب، به غايت طلبكار و ... ... و البته ... . ببخشيد همه صفات اين ...ها در يك فحش نميگنجه. ديگه حال ندارم كه نق و نال كنم از اينكه در اين باجه ها بر ما چه گذشت، همه اينا رو در اپلاي نامه خواهم نوشت. صبور باشيد، اينور يا اونور بالاخره همه داستان ها رو در كتابي به نام اپلاي نامه خواهم نوشت تا راهنمايي باشه براي آيندگان!
اين روزا خيلي راحت با آدمايي كه دورو برم هستن گرم ميگيرم، توي همين صفها و باجه ها. گاهي آدمايي رو ميبينم با سرنوشتهاي عجيب و غريب، از دنياهايي به كلي متفاوت. چيزايي رو تجربه كردن كه وقتي خوب توي ذهنم ميگردم، ميبينم كه اينا هم يه روزاي خيلي خيلي دوري- مثلا وقتي دبستاني بودم، يا حتي قبل از اون- توي ليست ادونچرهاي زندگيم بوده و الان به كلي فراموش كردم! براي من خيلي جالبه و گوش دادن به حرفاشون گذر زمان رو از يادم ميبره...
ديروز توي نظام وظيفه توي صف وايساده بودم كه امضاي آخر نامه معافيت تحصيلي ام رو بگيرم. دو نفر كنارم بودن، نفر جلويي، مهندسي دريا خونده بود توي دانشگاه نوشهر و نفر پشت سري، عمران دريا. مهندس دريا، تخصصش موتور بود و توي نفتكش كار ميكرد. سفيد رو بود و خوش تيپ. با ريش پروفسوري! سه ماه روي آب بود و سه ماه خشكي.از سوپر تانكرها ميگفت و كشتي هاي ۹۸۰۰۰ تني. خيلي جالب بود و آموزنده! ميگفت دريا جاي آدميزاد نيست! خيلي جاها رفته بود، اسپانيا، ايتاليا، اندونزي، گوام... چميدونم ديگه يادم نمياد! از ۱۴ تا نفتكش ايراني ميگفت كه توي عسلويه همه پهلو گرفته اند و خالي و بيكارند، ديگه نفت بي نفت! كفگير مملكت داره ميخوره ته ديگ، حواستون باشه! بيشتر دوست داشت بيكار باشه و پول الكي بگيره، ميگفت دزداي دريايي كشتي رو بگيرن، ما راحت ميشينيم و حق اسارتمونو ميگيرم!!!
وسط صحبتاش صداي دعوا بلند شد. صداي يك زن بود كه ميگفت چرا ايراد بني اسرائيلي ميگيرين... مردك بهش گفت: برو خانم، ما اصلا اينجا با زن جماعت هيچ حرفي نداريم، برو بگو پسرت خودش بياد، من ديگه كارتو انجام نميدم... زن اصرار ميكرد: مگه مرد و زن داره؟ رومو برگردوندم، ديدم خانمه با دلخوري رفت...
مهندس دريا، از رنكينگ مهندسهاي كشتي گفت، داشت ميرفت امتحان بده كه مهندس دوم كشتي بشه. فكر كن مهندس دوم كه ميشد، روزي ۳۳ دلار حقوق ميگرفت! ۱۰ سال تعهد خدمت داشت به شركت نفت، ميخواست بعدش براي هميشه بره كره جنوبي! ميگفت به خاطر همين حقوق مزخرف هيشكي نميمونه و همه ميرن كره، بعد اينجا مجبورن مهندساي هندي و چيني بيارن با حقوق چند برابر!
مهندس عمران، شيرازي بود. سيه چرده و قلمي بود. توي كشتي سازي كار ميكرد. كارش خشكي بود اما گاهي گذارش به سكوهاي نفتي مي افتاد. سكوي نفتي يه مستصيل ۲۰ در ۴۰ متريه. سانت به سانت فضا اونجا ارزش داره، و كابينهاش مثل قبر ميمونه، يك تخت خواب و يك ميز تاشو كه از تو ديوار درمياد. هيچي نداره اين سكوي لامسب... هيچي! تنها تفريح اونجا ماهيگيريه و صحبت! با لهجه شيرازي ميگفت: "به اي دريا كه نگاه ميكني، يه غمي دلتو ميگيره... آدم ديوونه ميشه" خيلي اينو قشنگ ميگفت به نظرم... پاشو روي زمين ميزد و ميگفت: " اي زمين به آدم خيانت نميكنه، اما دريا... قاعده خاص خودشو داره، بهش نميشه زور گفت. عصباني ميشه. ميتوني به زمين زور بگي، بكنيش، سيمانش كني، اما دريا حرف زور حاليش نيست..." همه اين داستانا مال ۲۰ روز روي سكو بودنش بود. ميگفت به خشكي كه رسيدم، با خودم گفتم: ديگه برنميگردم دريا.
ميگفت همه روي سكو شيره اي هستن! همه يعني كارگرا، مهندساي ليسانس و فوق ليسانس... همه! پرسيدم اون وسط دريا جنس از كجا ميارن؟ برام توضيح داد كه جوشكارا جنسا رو توي در و ديوار جاسازي ميكنن و روشو جوش ميدن، به اندازه مصرف چند ماه جاساز دارن! بعد هم ميدونن كه جاساز هر كي كجاست! ميتوني كل سكو رو يه مخزن گنده مواد مخدر تصور كني!!! ميگفت يه بار يكي نامردي كرده بوده و جنسا رو كف رفته بوده... همه آشفته و افسرده شده بودن و كسي كار نميكرده! اي دل غافل....
يه دراي داك درست كردن توي بندرعباس كه ديگه كشتيهاي ايراني رو نفرستن دبي ...
ديگه نوبتم شده بود، به ساعت نگاه كردم: يك ساعت و نيمه كه تو صفم، پام درد ميكنه اما راضي ام!
از كنار پيرمرد بلوچ رد شدم. توي دستش يه برگه سبز بود با عكس يه جوونكي كه به نظرم پسرش بود. چشماش هنوز مثل اول صبح كاسه خون بود. ميگفت نماز صبحمو وسط همين ميدون (سپاه) خوندم.
توي اتاق، ستوان دوم الدنگ، بعد از نيم ساعت سرپا نگه داشتن من توي اتاق و سفارش دادن داروهاش به دژبان توي اتاق، دادن ساعتش براي تعمير و دادن آدرس ساعت سازي، پرسيدن حال و احوال دكتر بهداري كه منتقل شده بود، تلفن زدن به سه نفر كه سوميش سرهنگ بود، نامه ام رو امضا كرد. برو...
تو راه وزارت علوم، توي گوشه و كنار ذهنم، يه جايي كه خودمم نميدونستم، يه آرزوهايي پيدا كردم: دريا نوردي و سفر با كشتي...