سوري*

اينو ديشب ميخواستم بنويسم كه بلاگفا به باد بود...

توي اتاق نشستم و دارم سفرنامه مينويسم، صداي ترقه و فشفشه، جيغ و داد، دزدگير ماشينا و سوسن خانوم مياد! اينترنت جون ميكنه، اما يه چيزايي هست هنوز...

سعي ميكنم تمركز كنم، روي كارم و معين كه ميخونه، اما همش اين ترانه تو ذهنم مياد:

هنوزم ميشه قرباني اين وحشت منحوس نشد
هنوزم ميشه تسليم شب و اسير كابوس نشد
ميشه باز سنگر از ترانه ساخت و به قُرق سر نسپرد
هنوزم ميشه عاشق شد و از ستاره مايوس نشد...

*اون رفيق بي معرفت ما كه رفت تگزاس و خبري باز نيامد...

سفرنامه

بابا کچل کردید مارو! هی کامنت و ایمیل و زنگ که این سفرنامه چی شد!!!

دارم مینویسم، میخواستم یه چیزی 3-4 صفحه ای بنویسم سمبل کنم بره، اما دلم نیومد. دارم یه چیزی تو مایه های سفرنامه ناصرخسرو مینویسم، الان تازه روز اولشو تموم کردم که 7-8 صفحه ای شده. اینطور که پیش میره احتمالا کلش حدود 30 صفحه میشه. البته از الان بگم که این سفرنامه کپی رایت داره، اجازه چاپشو توی کتابای درسی نمیدم، جواد میشه (مثل ناصر خسروی خدابیامرز)!

یه خرده صبر داشته باشید، حاضر میشه بالاخره، این جشن پایان سال هم تو این هیر و بیری شده قوز بالا قوز...

پ.ن.1. من برای پایان نامه ام هم 30 صفحه مطلب از خودم ننوشتم!!!

پ.ن.2. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل...

یک روز تازه

خدمت دوستان و اندیشمندان گرامی عرض شود که مراسم دفاع از پایان نامه اینجانب با حضور جمعی کثیر از نخبگان برگزار شد. بعد از چهل و چند دقیقه تفت دادن، یک 19 ناقابل دریافت کردیم که باعث شرمندگی استاد راهنمای عزیز دلم شد، چون بیشتر از این راه نداشت (نیم نمره بدلیل تاخیر و نیم نمره به دلیل نرسیدن اکسپت مقاله کم شد.).

گذشته از این حرفا، حضور شما دوستای خوبم، تماسها و اس ام اس ها و ایمیلها و کامنتهاتون دوباره یادم انداخت که چقدر دوستام زیادن و این یکی از بهترین لحظه های زندگیه.

دو روز بعد از دفاع، امیر و نسیم سفری ترتیب دادند، بس اساس! سفری به خوزستان، که از اندیمشک شروع شد و به اهواز ختم شد. سفر نامه اش در دست تهیه است و شاید اگه حالی بود و عمری باقی، اینجا هم نوشتمش. از اون سفرهایی بود که لحظه لحظه اش خاطره بود و زندگی...

از وقتی برگشتم، تاثیرشو حس میکنم. امروز یکی تو شرکت بهم گفت اگه من با تو کار میکردم، دق میکردم، اینقدر که ریلکسی!!!

این هفته دیگه چوب خطم پره، چون یکشنبه قطارمون با تاخیر رسید و من 11:30 صبح رسیدم خونه، ناهارو خوردم و خوابم گرفت! بعد هم خوابیدم و عصر هم نشستم به اینترنت کشیدن! خلاصه دیروز و امروز و فردا رو باید برم سرکار که یه مقدار فشار میاره به آدم! آخر هفته میشینم سفرنامه رو مینویسم.