وبلاگ

هر چیزی بالاخره یه روز گندش در میاد... باور کنید! این هم گند قضیه هک شدن پرشین بلاگ که بحمدا.. به همین زودی در اومد!!! دیگه قضاوت با شماست. راست و دروغش هم به عهده مولفش.

الان واقعا پرشین بلاگ و بلاگفا برام فرقی ندارند، دو تاشون یه چیز(!!!) هستن، فقط اسمشون فرق داره. شاید روزی برسه که دلیل همه این چیزا رو بدونیم...

شاید برم بلاگر...

شاهکار جدید

صبح از خواب بیدار شدم، طبق معمول به دانلودها سر زدم...همه چی ردیفه، مثل اینکه این رپیدشیر هم به مناسبت ماه رمضون، تصمیم گرفته کمتر قر بیاد!!! تورنت، بی رحمانه پهنای باند رو میخوره، حال میکنم... نگاهی به لیست شرکا میندازم، بله، همه امریکایی هستن و با مرام!!!

میزنم : http://www.lafcadio.coo.ir ، "مشترک گرامی، دسترسی به سایت مورد نظر...." ، برق ازم پرید... بابا غلط کردم، اصلا مخابرات خیلی هم خوبه! خیلی هم جیگره، تازه ما مخابرات بهتر از این کجا میتونیم پیدا کنیم، که برای تماس با کوبا، اینهمه سوبسید بده؟ اصلا کی میدونست ما با کوبا اینقدر کار داریم؟ من خودم اگه روزی 4 ساعت با کوبا حرف نزنم شب خوابم نمیبره!!!

نکنه وبلاگ هک شده، چرت و پرت آپلود کردن؟ میزنم : http://blogfa.com ، "مشترک گرامی، دسترسی به سایت مورد نظر..." خب حالا خیالم راحت شد، طبق معمول ....!!!

اینا رو ولش کن، یه چک میل کنم برم سر کسب و کارم، http://gmail.com ، " مشترک گرامی، دسترسی به سایت مورد نظر..." .... http://google.com ، "مشترک گرامی، دسترسی به سایت مورد نظر..." نه مثل اینکه عمقش خیلی بیشتر از ایناست!!!

شب 20:30، اون خانومه از همون دری که معلوم نیست وسط استودیو چه نقشی داره، میاد تو و میگه : "امروز بیخود یک عده جنجال راه انداختند که گوگل فیلتر شده، اما معلوم شد، اشکال فنی بوده!!!!" گویا دروغ گفتن بعد از افطار در این ماه، از فضایله!!!

راستی میدونید اگه سایتتون اشتباهی!!! فیلتر شد، باید به کی بگید؟ خوندن اینجا خالی از لطف نیست!!! مخصوصا پست سوم از بالا!!! احتمالا عکس اون آقاهه، تو پست اولو، بعد از دیدن سایت مورد نظر گرفتن!

مهمانی خدا

 

برون شو ای غم از سینه که لطف یار می آید

 تو هم ای دل ز من گم شو که آن دلدار می آید

 

نگویم یار را شادی که از شادی گذشتست او

 مرا از فرط عشق او زشادی عار می آید

 

مسلمانان ، مسلمانان ، مسلمانی ز سر گیرید

 که کفر از شرم یار من مسلمان وار می آید

 

چه نور است این چه تاب است این چه ماه و آفتاب است این

 مگر آن یار خلوت جو ز کوه وغار می آید

 

در و دیوار این سینه همی درد ز انبوهی

 علم هاتان نگون گردد که آن بسیار می آید

 

غلط گفتم ، غلط گفتم ، که این اوراق شعر من

ز شرم آن پری چهره به استغفار می آید

اندر احوالات ما و مخابرات

من نمیدونم، چرا اینقدر سیستمهای ابلهانه تو این مملکت رواج پیدا کرده... آخه هر چیزی هم حدی داره!!! و مخابرات، به نظر من توی این سیستمها، رنکش بین ۱ تا ۳ است!

حتما دیدید که این وبلاگ من، هر چند وقت یکبار از ریخت و قیافه می افته... یعنی عکساش درست Load نمیشه، یا اصلا Load نمیشه!!! دلیلش اینه که من برای عکس بنر و بولت ها و یکسری خرده ریز دیگه + عکسهایی که تو وبلاگ میذارم، از سرویسهای هاستینگ عکس مجانی استفاده میکنم(چون سرور IE خودمون که معلوم نیست کی بالاست، کی پایینه، کی محسنی حال میکنه اینترنت دانشگاهو وصل کنه و خیلی مسائل دیگه). آخریش هم Image High  خدابیامرز بود. بعد هم چون همه جور عکسی تو این سایتا آپلود میشه (با وجودیکه آپلود عکسهای غیر اخلاقی تو خیلی از این سایتا ممنوعه) این ابلها برمیدارن کل سایتو فیلتر میکنن. درنتیجه کل عکسهای من، میپره!!!

نتیجتاً، من اول باید بگردم و یه هاستینگ دیگه پیدا کنم، بعد هم برم دوباره عکسا رو آپلود کنم، بعد هم بیام تمپلیت سایتو ادیت کنم ... توجه دارید که انجام این کارها چه فشاری به آدم وارد میکنه!!! لذا در طی این پروسه، یادی از برخی مسئولین میشه.

اگه 10 دقیقه تو اینترنت بگردید، میتونید شونصد تا پروکسی تحت وب (از انواع مختلفش: PHP, CGI, ASP و ...) پیدا کنید. صدها Mailing List وجود دارند که جدید ترینهاشو براتون میل میزنن (اگه حال گشتن نداشته باشید.). حالا من نمیدونم، دیگه این فیلترینگ چه معنی داره، وقتی هر کسی میتونه به هر سایتی دسترسی داشته باشه؟

یکی دیگه از این سیاستهای به غایت ابلهانه، در مورد اینترنت Broad Band هست. ما تو شرکت یه وب سرور داریم که پورتال مشتریان روش هاست شده و باید پهنای باندش متقارن باشه. یعنی Send و recieve برابر داشته باشه. یه خط 512 فکر کنم از ندا گرفتیم. هر 10 روز یکبار، مخابرات، این سرویسو میبنده!!! این که میگم میبنده، گفتنش خیلی ساده است، ولی در عمل، شونصد تا مشتری که قرارداد پشتیبانی سنگین با ما بستن، میرن رو هوا! دادشون در میاد، تازه اگه آخر ماه باشه که سیستمهای حسابداری معمولا گرفت و گیر پیدا میکنن (چون دارن حقوقا رو حساب میکنن) که قیامتی به پا میشه. کل سیستم سرویس آنلاین از کار می افته و حیثیت و اعتبار شرکت میره زیره علامت سوال! پرسنل پشتیبانی هم که کلی فحش از مشتریا شنیدن، شاکی میشن.

حالا چرا؟ میگن شما دارید Voice Termination میکنید!!! یعنی ترافیک تلفن رو از طریق اینترنت (VOIP) میفرستید. من نمیدونم این حرفو از کجاشون در میارن! مگه شما ترافیک ما رو مانیتور میکنید که این ادعا رو میکنید؟ یا اصلا مگه میتونید همه ترافیک مشترکا رو مانیتور کنید ببینید کی داره Voice Termination میکنه؟ پیمان (از بروبچ مشورت) میگه اینا هر ماه سرویس یک سری مشترک که پهنای باند زیاد دارنو رندوم قطع میکنن، تا کسی جرات Voice Termination پیدا نکنه!

اون قضیه ADSL 256  که به خونه ها نمیدن هم بحث دیگه ایه. برید نگا کنید، تو آلمان، هلند و ... یارو نشسته تو خونش، پای Cable، ده، پونزده مگابیت پهنای باند داره!!! اصلا من خجالت میکشم وقتی میرم Speed test ، سرعتمو تست میکنم!!!

دیگه داره حالم از این ضایع بازیا به هم میخوره... کی میخوان اینا آدم بشن، کی میخوان یاد بگیرند به حقوق مردم احترام بذارن... کسی که داره پول میده و سرویس اینترنت میخره، دیگه به شما چه ربطی داره که ازش چه استفاده ای میکنه؟ شاید بخواد رادیو گوش بده، فیلم دانلود کنه، سایتهای خبری رو ببینه، تلفن بزنه یا هر کار دیگه ای که دلش بخواد، بهشت و جهنمش هم پای خودشه.

حالا همه این حرفا به کنار، این آلبوم استاد چرا نمیاد!!!

خداحافظ محسن

امروز با تمام گیر و گرفتاری که داشتم و وضعیت درب و داغون پروژه ام، رفتم مهمونی محسن. و الان دارم فکر میکنم که چه کار خوبی کردم!!! جای همه خالی، مدتها بود تو همچین جمع دوستانه ای نبودم... خیلی خوش گذشت. جمع بروبچ جمع بود...

اول از همه اینکه تولد مهدی، خالی بندی بود!!! وقتی رسیدیم، دو، سه نفری اومده بودن. مهدی فیلم بم رو گذاشت، یادش بخیر! از سوتیها گفتیم... بچه ها هم کم کم رسیدن و جمعمون، جمع تر میشد!!!

بعد به پیشنهاد سهیل، بساط مافیا، یا به قولی مافیها!!! ردیف کردیم. ۴ تا مافیا و بقیه پلیس. و عده ای، از جمله خود من، اصلا تا حالا مافیا بازی نکرده بودند! بازی شروع شد، محسن عسگری رو سه سوته کشتن!!! ولی تا آخر بازی حرف میزد! یکی دو نفر که مردند، تازه بازی دستمون اومد، ولی چه فایده، مافیا برنده شد!!! و منم پلیس طلایی شدم!!! چون این آخر تقریبا دست همه رو خونده بودم.

دیگه داشت دیر میشد، کادو دادن و خداحافظی و عکس و... یک ساعتی طول کشید!!! این هم عکس رسمی برنامه.

چهره های -احتمالا- ناشناس: سمت راست عکس، برادر محسن، پشت من، برادر مهدی، سجاد، و کنار من هم که جلال، که از بروبچ گروه کوه و رفیق قدیمی ما از زمان سفر دریا سر!!!

سورپرایز امروز، یک عکس غیر رسمی بود، که فکر نکنم نیازی به توضیح بیشتر داشته باشه.

همه برای محسن، آرزوی موفقیت و سلامتی کردیم. و گفتیم: جایی که میری، بهترین جاست!!! که خب باید بودید و جریانشو از خود محسن میپرسیدید!

راستی، لیست شام دهندگان داره کاملتر میشه، امروز یک نفر دیگه هم اضافه شد: نسیم عقیلی!

اولین برنامه

محسن داره میره... دیشب از قبرس اومد، دوشنبه هم داره میره اصفهان. صبح زنگ زد و گفت یه برنامه ست کرده که دور هم جمع بشیم و ببینیمش. این برنامه مصادف با تولد مهدی معاف، روز یکشنبه، 11 شهریور (همین یکشنبه!!!) ساعت 4:30 تا 7:30 تو خونه مهدی اینا برگزار میشه. همه هم دعوتید. فکر کنم این آخرین فرصتیه که بتونیم ببینیمش.

خلاصه هر کی پایه است، به من، مهدی یا خود محسن، بگه که آدرسو براش SMS بزنیم (خونه مهدی اینا اکباتانه). خلاصه، مهدی، محسن، من و سایر دوستان، خوشحال میشیم که شما هم تشریف بیارید. کادو هم یادتون نره، بالاخره تولد که دست خالی نمیان!!!

خب، اینم اولین برنامه که خیلی زودتر از زمان مقرر برگزار شد، باز هم بگید من اکتیو نیستم!!!

پروژه

همین الان از پیش هاشم اومدم. ۸۰ دقیقه داشتم باهاش حرف میزدم. کف کردم، دیگه صدام در نمیاد...

از الان پروژه لیسانس منو تموم شده بدونید!!! پروژه یعنی این!!! از بهمن ماه پارسال پروژه رو گرفتم، اول تابستون هم رفتم تمدیدش کردم، ۳-۴ روزه دارم روش کار میکنم، و حالا استاد (اونم هاشم) کلی تعریف میکنه و میگه: خیلی خوبه! این مطالب برای من تازگی داره!!!

قرار شد این دو سه روزه برم و متنشو بنویسم و هفته دیگه هم خلاص!!!

حالا وقت چیه؟ خب معلومه : استخر!!! البته اگه مثل دفعه قبل برق نره.

راستی یه چیز دیگه. طبق اطلاعاتی که امروز به دستم رسید، دو نفر دیگه هم به لیست شام دهندگان اضافه میشن:

  • فاطمه مشتری
  • طلوع اسفنده

این نشون میده که من در سخت ترین شرایط هم به فکر انجام وظایفی هستم که تعهد کردم، حالشو ببرید! و یه چیز دیگه هم اینکه بالاخره خبرا به ما میرسه!!! پس بیایید با معرفی خودتون، و ست کردن داوطلبانه برنامه شام، در حل مشکلات سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و ... مملکت مشارکت کنید.

با تشکر!!!

طلوع

بالاخره بعد از حدود ۵ سال، مثل اینکه داره یه خبرایی میشه. آلبوم جدید استاد داره میاد!!! هر چند که هنوز تاریخ دقیق Release شدنش معلوم نیست، اما اونطور که بوش میاد، تا قبل از ماه رمضان باید بیاد.

این آلبوم از قبل از عید قرار بود بیاد، که بارها به دلایل مختلف، به تعویق افتاد. یکی دوتا از آهنگاش هم لو رفت!!! که مایه امتنان خاطر ما شد! یکی از آهنگاش، همین "طلوع من" هست که از وقتی اومد، به عنوان موسیقی وبلاگ، گذاشتمش. گوش دادنش، خالی از لطف نیست!

این آلبوم رو قرار MZM Records بده، که زحمت کشیده و کنار عکس آلبوم نوشته: !Coming soon .جالبه بدونید که یه عده ای CD اصل این آلبوم رو تو ایران پیش فروش کردند، و  قراره همزمان با ریلیز شدنش، تحویل بدن. انشا ا.. که میدن!!! به هر حال، هر چه از دوست رسد، خوش است! کماکان منتظریم.

برنامه شام

این مطلب، پیرو پست وبلاگ شهرامه، در مورد امر خطیر شام.

با وجود مشغله بسیار زیاد و پروژه لیسانس ... اینجانب، این مسئولیت خطیر رو میپذیرم و Database برنامه شام رو آماده میکنم. با توجه به اینکه جمع آوری اطلاعات و بروزرسانی رکوردهای این دیتابیس (دیگه حال ندارم انگلیسی بنویسم!!!) نیازمند تحقیق، مطالعه میدانی، چوب زدن زاغ ملت، و بعضا اعمال زور (یکی از دوست داشتنی ترین بخشهای کار) میباشد، من تا پایان شهریور ماه برای ارائه این برنامه مهلت میخوام (چون تا 15 ام که گیر پروژه ام) از هفته اول مهر هم برنامه شام ست میکنم. از همه دوستان و عزیزانی که شامل برنامه شام دادن میشن هم به طور دوستانه میخوام که خودشون با زبون خوش، بیان خودشونو معرفی کنند و برای برنامه شون پیشنهاد بدن. مسلما، در صورت معرفی داوطلبانه، خسارات کمتری دامنگیرشون خواهد شد.
با افرادی که به هر نحو بخوان از شام دادن طفره برن برخورد فیزیکی شدید میشه که تعیین جزئیات و برنامه برخورد فیزیکی رو به عهده شهرام میذارم.

افرادی که قبولیشون تا این لحظه برای اینجانب محرز بوده و باید شام بدهند عبارتند از:

  • خودم
  • حاج علی الکس
  • رضا بخشی آنی (دو تا شام، خودش میدونه برای چی)
  • محسن عسگری، از مدیران آینده این مملکت خراب!
  • مصطفی طهماسبی
  • امید مداح
  • مریم حسن زاده (یک شام کافیه!)
  • مینا خرم
  • امین اتحاد، از اپلای شدگان!
  • محسن شریفانی، بازم از اپلای شدگان!

از همه دوستانی که به هر شکل، از کسانیکه واجد شرایط شام دادن هستند اطلاعی در دست دارند، تقاضا میکنم که به در امر معرفی شام دهندگان ما را یاری کنند.

در ضمن از پارسال هم یک  سری از دوستان شام نداده باقی موندن که بعد از تحقیقات لازم، اسمشون به لیست اضافه میشه.

در مورد خسارات مادی و معنوی مسئله شام، من هیچ مسئولیتی رو قبول نمیکنم،از همین الان گفته باشم!!!
با تشکر!!!

نتایج نهایی

خب اینم از نتایج نهایی کنکور!!! بالاخره دوستان عزیز سازمان سنجش یه مقدار فشار آوردن و نتایج نهایی رو اعلام کردن که جا داره ازشون تشکر و قدردانی کنیم.

نهایتا، حق به حق دار رسید!!! من همینجا موندگارم!!!

شرارت

امروز بعد از ناهار با دو نفر از همکاران (مهدی و رمضان) صحبت میکردیم که نمیدونم چی شد، بحث شرارتهای دوران بچگی (و بزرگی!!!) شد...

از اونجایی که این بحث برای من و دوستان همیشه یکی از شیرین ترین مقوله ها بوده، خیلی زود پا گرفت.بله، رمضان از دوره دانشجوییش که تو خوابگاه بود گفت. اینا ۴ نفر بودن تو یک اتاق. هر شب یکی رو میاوردن تو اتاق و بین خودشون قرعه مینداختن. به اسم هر کی در میومد، باید نوشابه و چیپس و اینجور آت آشغالا میخریده که بخورن. اما نکته اینجا بوده که همیشه ۵ تا قرعه به اسم کسی که میاوردن داشتن، که بعد از نوشتن اسمها و قبل از قرعه کشی با قرعه های اصلی عوض میکردن. بعد هم میذاشتن تا خود طرف برداره، که خب همیشه با کلی تعجب قرعه به اسم خوش در میومده!!!

این قضیه ادامه داشته تا  یه بابایی به اسم علی رضا رو میارن. علی رضا، روی یک تیکه کاغذ مینویسه "علی رضا" و میده به اینا. اینا هم از قبل ۵ تا قرعه به نام "علیرضا" نوشته بودن!!! قرعه به نام "علیرضا" در میاد!!! یاور کف کرده بوده  که چه جوری اسمش سر هم شده!!! منتها دیگه IQ اش نرسیده که بقیه قرعه ها رو چک کنه!

من هم از ژتونهای فوق برنامه گفتم، که هر سال کلی چاپ میکردم؛ که خب خودتون در جریانید!!!

اما مهدی، میگفت که بچگیهاش باقلوا میفروخته. باقلوا رو توی سینی های حلبی از فروشنده میخریده، که قیمت هر سینی 10 تومن بوده. 10 تومن هم باید برای گرویی اون سینی حلبی میداده. بعد هم میومده و تا شب کلی زحمت میکشیده که بفروشه. نهایتا تهش 2 تومن براش میمونده. خلاصه همیشه شاکی بوده که کلی از سرمایه اش (!!!) درگیر گرویی سینی بوده. یه بار سینی رو قبل از پس دادن، الگو میکنه و از حلبی قوطی روغن، یک سینی میبره، بعد هم با سنگ دور تا دورشو عین سینی اصلی درست میکنه. دفعه بعد، سینی رو به یارو میده تا تو اون براش باقلو بذاره.

بعد از چند بار باقلوا فروختن، یه فکری به سرش میزنه. به جای باقلوا فروختن، میشینه و سینی حلبی درست میکنه، بعد هم میبرده به یارو میداده و 10 تومن میگرفته!!! به گفته خودش، 1 ساعته، یک سینی میساخته و 10 تومن کاسب میشده، به جای اینکه یک روز باقلوا بفروشه و 2 تومن دربیاره.

خلاصه بعد از مدتی یارو مغازه داره میبینه که سینی هاش دارن زیاد میشن!!! دیگه دقت میکرده و سینی های نو رو قبول نمیکرده! مهدی هم سینی هاشو چرب و چیل میکرده و یه کم حرارت میداده تا سیاه بشه!!! اینو میگن تطبیق با بازار!!!

خوشبختانه بحث تا همین جا ادامه پیدا کرد و کار به جاهای باریک نکشید. اما نتایج اخلاقی:

1.وقتی تو یک قرعه کشی که به ضررتونه، اسمتون در میاد، بقیه قرعه ها رو هم چک کنید، ضرر نداره!

2. یا ژتون به اندازه به ملت بدین که دست به کارای غیر اخلاقی و بعضا غیر انسانی نزنن، یا اینکه ژتونی چاپ کنید که به این راحتی هر کی نتونه با پرینتر خونشون چاپ کنه!!!

3. برای ظرف یک چیز، به اندازه قیمت خودش (یا بیشتر) گرویی نگیرید!!! خودتون ضرر میکنید.

بد

چقدر بده که نگران چیزی که هنوز اتقاق نیفتاده باشی...

چقدر بده که همش دلت بخواد بدونی چی میشه... و همش بگی اگه اینجوری بشه، اینکارو میکنم، اگه اونجوری بشه، اونکارو میکنم...

و چقدر بده که آزادی خودتو فدای این دری وریا بکنی... خیلی ...

اصلا گور بابای همه چی!!! نه؟

خماری

خیلی خرابم، وحشتناک... دارم میمیرم از خماری... الان ۴ روزه اینترنتم قطعه... از پنجشنبه ۸ صبح... هر چی هم زنگ میزنم کسی جواب نمیده... امروز اومدم شرکت کلی این در و  اون در زدم تا یه سری شماره پیدا کردم. خلاصه یکی خواب بود، یکی رو Auto Answer ، یکی دوتا هم تعطیل... فهمیدم که بله، دفترشونو عوض کردن. تو رو خدا ببین با چه گاوهایی طرفیم... بلا نسبت جناب گاو، سرشونو انداختن پایین رفتن یه قبرستون دیگه، به مشتری هم خبر ندادن... اسم خودشونم گذاشتن پشتیبانی مشتری...ببندید درشو...

تازه زنگ که زدم، میگه ما به همه مشتریا خبر دادیم، نمیدونم چه جوریه شما از قلم افتادی!!! ... آدم خالی بند...

حالا نوبت منم میشه... موقع پول دادن یه حالی بهتون بدم که ...

یک کم سرم خلوت بشه، میگردم یه ISP درست درمون پیدا میکنم، قرارداد میبندم. اما یه وقت خر نشین از این پرتو نت ADSL بگیرید که بدبخت میشین.

My Main Problem

Yesterday I went to language Institute. teacher, noticed that i'm still using "American Wordpower Dictionary", and as you know, this dictionary is useful for elementary learners. he told me: you shouldn't use this dictionary, and showed me his bulky Longman dictionary, and said: use a dictionary like this!

I said, this is so heavey! "Do you have a girlfriend?" the teacher asked. "No" I replied.

-so I found your main problem! If you had carried sth for your girlfriend, you have found that you didn't feel the weight!

Now, I'm looking for a girlfriend to borrow her dictionary!!!

شمال

بالاخره بعد از حدود دو هفته فرصت پیدا کردم اینجا بنویسم. معمولا آدم انتظار داره تابستون سرش خلوت تر باشه، اما مثل اینکه کار ما برعکسه. سال تحصیلی خیلی راحت تریم!!!

الان حدود یک هفته ای میشه که از مسافرت برگشتم، اما حالا اولین فرصتیه که برای آپ کردن پیدا کردم. جای شما خالی دو هفته پیش جور شد که بریم شمال. مثل همیشه کلی خوش گذشت و مایه امتنان خاطر بود!!! یک هفته بدون هیچ فکر و خیالی... حال کردم!!!

تو این مسافرت، فقط اولین روز رنگ آفتابو دیدیم. از روز دوم هوا ابری شد و بعد هم بارون. و تا روز آخر که برمیگشتیم، همینجور بارون میومد. خب من حساب هر چیزی رو میکردم، جز هوای بارونی وسط تابستون! بنابراین چتر نبرده بودم و کلی بارون خوردم! یک روز حدود ۴۰ دقیقه زیر بارون دویدم، که جاییم خشک نموند!!! و البته بسی حال داد.

این هم عکسهای سفر.

اولین توقفگاه، قزوین. که اخیرا جاذبه های توریستی زیادی پیدا کرده. به خاطر سهمیه بندی بنزین، عده  زیادی تو این شهر با دوچرخه رفت و آمد میکردن.

روز دوم، قایق سواری تو مرداب. من و بابام پارو زدیم و عرق ریختیم.

عصری، رفتیم لاهیجان. این بار سوار تله کابین نشدیم، چون من از تهران روی پیاده رفتن این راه کار کرده بودم! بنابراین پیاده از بین کشتزارهای چای، از کوه بالا رفتیم. در این مسیر به یک کشف علمی هم نایل شدیم: بوته چای میوه داره! این میوه هیچ بوی خاصی نداره و توش هم چیز خاصی نیست!!! تازه فهمیدم چای میوه ای که میگن یعنی چی!!! یکی کندم و آوردم تهران. بعد از چند روز سیاه شد و روغن از همه جاش زد بیرون!

هوا از همین عصری کم کم ابری شد و صعود ما رو آسونتر کرد. این منظره شهر لاهیجان از بالای بامه! عجب شهر تمیز و قشنگیه.

روز بعد، صبح رفتیم کیاشهر و سوار اتوبوس دریایی شدیم. شب بارون اومده بود و دریا همچین بگی نگی، موجدار بود. حال جماعت زیادی به هم خورد.

و نهایتا با کاپیتان رفیق هم شدیم!!! من و کاپیتان و کمک کاپیتان، میشناسید که؟!؟

یک روز هم رفتیم فومن... طبق معمول کلوچه های فومن رو باید داغ خورد، چون اگه سرد بشه، فقط به درد مسابقه پرتاب دیسک میخوره!

این هم ویوی تراس. ساختمونی که سمت چپ عکس دیده میشه، رستورانه. یکی از مزایای سوئیت ما، دید داشتن به رستوران بود!!! برای گرفتن این عکس، شاتر حدود ۱۰ثانیه باز بوده، که در نوع خودش بی سابقه است.

برای برگشتن به منظور مصرف هر چه بیشتر سوخت، از رامسر و جاده چالوس اومدیم. چقدر با صفا بود، بارون میزد، جاده پیچ میخورد و هایده میخوند...

وقتی کندوان رو رد کردیم، وضع کاملا عوض شد. خورشید میدرخشید و جاده خشک بود. انگار کل بارون خوردنهای ما، خیالی بیش نبوده!

در کل، امسال به خاطر سهمیه بندی جاده خیلی خلوت بود. همه مغازه دارها تو شمال شاکی بودند که مسافر خیلی کم شده. به ما که بد نگذشت!!! بقیه هم اگه سهمیشون تموم شد، خودشون میدونن سوار کی بشن!!!

خب اینهم سفر تابستون امسال، تا دیگه کی بطلبه و بتونیم بریم سفر. اگه عمری و البته بنزینی باقی باشه!!!

دریافت مطالبات

امروز ۱۷ ام بود، روز موعود برای گرفتن مطالبات از پارسه! این پستو میدم که کسایی که بعدا میخوان پولشونو بگیرن، دردسرای ما رو نکشن.

صبح ساعت ۱۰ با دکتر قرار گذاشتیم بریم پارسه. تقریبا ۱۰ و نیم اونجا بودیم. طبق معمول همه کارمندا سر کارشون بودن، به جز اونی که باید پول میداد. خلاصه بعد از یک ربع معطلی اومد. با کمال تعجب دیدم که از پول خبری نیست!!! برای ما یه کارت اعتباری گرفتن!!! کارتی که اصلا  معلوم نبود مال کدوم جهنم دره ای هست!!! اسمش پارسه کارت بود، آرم بانک اقتصاد نوین روش بود و  به یک شرکتی به اسم لیان هم یه جورایی مربوط میشد!

یک سری هم پسورد برای ATM و تراکنش های اینترنتی!!! (خیر سرشون) بهمون دادن. یک صفحه هم راهنمای کارت دادن که توش نوشته بود با این کارت همه کار میشه کرد!!! خلاصه خوشحال و خندون بیرون اومدیم. تو اولین خودپرداز موجودی رو چک کردم، صفر بود!!! کاشف به عمل اومد که دو جور حساب به این کارت وصله : حساب پارسه(که پول ما توش بود) و حساب اقتصاد نوین. فهمیدیم که باید به اون سایت کذایی بریم و اعتبار رو از این حساب به اون یکی منتقل کنیم. رفتم سایت، دیدم نوشته که برای اولین بار که وارد میشین، باید پسورد رو 1234 بزنید. 1234 زدم، نشد، بعد شروع کردم تست کردن پسوردهایی که بهمون داده بودن، بعد از 2-3 بار تلاش، نوشت : کارت شما قفل شد!!!

خیلی شاکی بودم، واقعا مسخره است که یک صفحه جفنگیات راجع به قابلیتهای کارت درپیتشون نوشتن، ولی نگفتن با کدوم پسورد باید وارد اون سایت کذایی شد!!! زنگ زدم به شرکت مسول کارت. گفتن که پارسه اومده برای خودش یکسری پسورد دیگه (غیر از 1234) تعریف کرده!!! باید از پارسه بپرسید.

تو این هیر و بیری محسن هم از پارسه زنگ زد، منم مشکلاتو براش گفتم و فرستادمش دنبال راه حل! اونم اونجا یه بابایی رو گیر آورده بود و گویا اعصاب طرف رو هم به ... کشیده بود... دستش درست!!!

خلاصه منم از این طرف شروع کردم پیگیر یارو شدن. ساعت حدود 3 تونستم گیرش بیارم. گفت باید پاشی بیای اینجا!!! اما از اونجا که به قول شهرام همه چی از دل مذاکره میاد بیرون، همونجوری تلفنی برام ردیفش کرد! پسورد هم همون پسورد ATM بود، بقیه پسوردها هم اضافه بودن!!!

نهایتا ساعت 6 و نیم که از سر کار برمیگشتم، تو اولین ATM کل موجودی رو تخلیه کردم و کلی هم اموات و بستگان مسببین وقایع امروزو دعا کردم!!! اون کارت و متعلقاتش هم راهی سطل زباله شد. گوربابای پرداخت الکترونیکی و اعتبار و حساب و کوفت و زهر مار... والا...با این نوناشون!!!

روز مادر

این پستو برای تو مینویسم، تو که عزیز ترینی... تو که همه چیز منی... تو که آغوش گرمت برای من امن ترین جای دنیاست... تو که کلمات من در وصف مهربانیهات بسیار حقیرند...

دوستت دارم، مادر. روزت مبارک.

پول منو بده

امروز به همراه عده ای از دوستان طلبکار رفتیم پارسه پولمونو بگیریم. همونطور که احتمالا میدونید پارسه یه طرحی به اسم "بیمه ارشد" داره که اگه بتونی ۱۲۰ امتیاز از ۲۰۰ امتیاز آزمونهای کارشناسی ارشدشو بگیری، پول آزمونها رو پس میده.

اصولا گرفتن ۱۲۰ امتیاز برای هر آدمی با IQ نرمال (حتی کمتر!!!) که بتونه اکثر آزمونها رو بیاد (اون دیگه یه بحث جداییه!!!) در حد گلابیه... و البته انگیزه اصلی ما برای درس خوندن هم همین بود!!! بنابراین اکثرا پول آزمونها رو پس میگیرن و پارسه برای آزمونهاش حتی از جیب هم خرج میکنه، اما درآمد اصلیش از کلاسهاشه.

از قرار معلوم، از دیروز میتونستیم بریم. منتها به دلیل مشکلات کاری، امروز برنامه مون جور شد که بریم. من و دکتر ساعت ۵ دقیقه به ۹ پارسه بودیم. محسن هم یک کم دیرتر رسید. خیلی مسخره بود، همه کارمندای اونجا اومده بودن سرکار، جز همونی که ما باهاش کار داشتیم!!! ۴۵ دقیقه ای معطل بودیم، داشتیم میرفتیم پیش مدیرش داد و بیداد کنیم که مسئولش اومد و کار مارو راه انداخت، البته راه که چه عرض کنم، مدارکو گرفت و یه قبض پرداخت برای ۱۷ ام تیر داد... مسخره ها، خب اگه میخواستین ۱۷ ام بدید، برای چی روی کارت نوشتید از ۳۰ ام خرداد؟

خلاصه امروز نه تنها 2 ساعت از وقت ارزشمند این رتبه های برتر کنکور (ماها!!!) گرفته شد، بلکه عده ای از دوستان هم سر یکسری جفنگیات، مقداری از جیب دادن!!!

به هر حال 17 ام تیر، ساعت 10 صبح (زودتر نمیشه) ما دوباره اونجاییم!!!

رادیو نفتی

امروز حدود ساعت ۲ بعد از ظهر تو شرکت نشسته بودیم کار میکردیم (!!!) که یکدفعه برق رفت. همه چی از کار افتاد جز تلفنها، که بخاطر اینکه تلفن Central متاسفانه UPS داشت هنوز کار میکرد. من گفتم که باید UPS رو به کولر وصل میکردن که از تلفن خیلی مهم تره...

یه کم بعد صحبت یخچال نفتی شد، که من توضیحات لازم رو درباره نحوه عملکردش برای دوستان دادم. یکی از دوستان گفت که رادیو نفتی هم داریم!!! من که تا حالا نشنیده بودم کلی مسخره اش کردم که خالی نبند... مگه میشه؟؟!!!؟؟؟ مگه اون موقع که رادیوها لامپی بودن، پیل سوختی اختراع شده بود؟؟؟ خلاصه از اون اصرار و از من انکار...

گذشت و من رسیدم خونه، یه سرچ در این مورد کردم، که با کمال تعجب به همچین پدیده ای برخوردم!!!

این رادیو ساخت فیلیپسه، مال حدود سال ۱۳۰۰ شمسی، وزن ۲.۵ کیلوگرم و با ولتاژ ۱۰۵ و ۹۰ ولت کار میکنه. این ولتاژ توسط ترموکوپل که روی چراغ نفتی قرار داره تامین میشه. فقط نمیدونم با یک باک پر، چقدر کار میکنه!!!

دیدم واقعا حیفه که شما از وجود چنین پدیده ای بی خبر بمونید. شاید لازم بشه یک دونه از این ترموکوپل ها برای کامپیوترم ردیف کنم که وقتی برق میره، پهنای باند هدر نره!!!

اولین ارائه

امروز اولین ارائمو تو همکاران سیستم دادم. کاری که یک ماهی وقتمو گرفته بود و انصافا هم خوب انجام شده بود. هر چند این اواخر، احتیاط های سعید میرجهانی در ارائه گزارشات، یک کم رو اعصاب بود... بهم میگه: تو جوونی، هنوز خامی!!!

بگذریم، کل ارائه یک ساعت و نیم بود که تقریبا نیم ساعتش کار من بود، که رفتم و ارائه دادم. حاضرین هم مدیران پشتیبانی مشتری و سرپرستان تیم های پشتیبانی بودن. من که اولین ارائه ام بود، اما حمید میگفت تا حالا اینجا همچین ارائه ای نداده بودیم، ملت بیش از حد گوش میدادن!!!

نهایتا، اونی که باید خوشش میومد، خوشش اومد!!! اما یه جورایی فهمیده بود که گزارشاتو (به اجبار بعضیا) انگولک کرده بودیم!!!

امروز خیلی لردی رفتم شرکت، ساعت ۱۰!!! یه جورایی احساس قاسمی طاری پیدا کرده بودم!!! دیگه ببین چی بود که منشی شرکت گفت: ظهر به خیر!!!

 

آخرین امتحان

دیروز آخرین امتحان دوره لیسانس رو دادم، کارگاه جوش!!! قبلش خیلی شاکی بودم که اصلا کارگاه چرا امتحان کتبی داره، اما وقتی سوالها رو دیدم نظرم عوض شد!!! دم فرنوش گرم، عجب حالی داد!!!

این امتحان باعث شد بعضی دوستان که خیلی مشتاق دیدار بودن(!!!) رو ببینم. بعد هم به یاد قدیما رفتیم حجی ناهار...اونجا هیچی عوض نشده، هیچی!!!

حالا دیگه من موندم و هاشم...

دریا سر

این پستو باید یک هفته پیش میدادم، اما به دلایلی پا نداد... داشت کم کم شامل مرور زمان میشد، اما امشب بعد از مدتها اینقدر سر حالم که تصمیم گرفتم آپ کنم.

امروز صبح کمیته جذب (همکاران سیستم) بودم، ۵-۶نفر از مدیرای کله گنده اونجا بودن که باهام مصاحبه کردن، اول پرسیدن اینجا میخوای چیکار کنی، یه خورده از کارایی که کرده بودم و میخواستم انجام بدم گفتم، به یه چیزایی هم گیر دادن، منم بگی نگی، رد دادم رفت. آخرش یکیشون گفت فرض کن میخوای بری مسافرت، بندرعباس، کولر هم خرابه!!! کدوم ما رو به عنوان همسفر انتخاب میکنی؟ (۶ تا مرد سیبیل کلفت بودن!!!) منم گفتم هیچکدوم!!! مگه دیوونم اینجوری برم سفر!!! خلاصه اینقدر گیر داد، که یکیشونو انتخاب کردم، گفت حالا بقیه رو توجیه کن که چرا منو انتخاب کردی!!! خلاصه بساطی بود. بعد ۱ ساعت اومدم بیرون، یه ربع مشورت کردن، گفتن جواب ما مثبته!!! فهمیدم که سفارشهای سعید میرجهانی کار خودشو کرده. دمش گرم.

_______________________________________________________________________________

بگذریم، حالا اصل پست!!!

هفته پیش به همراه جمعی از دوستان راهی سفر دو روزه ای شدیم. مقصدمون شهسوار و از اونجا به سمت دریا سر و دامنه های کوهی به اسم سیالان بود. ۵شنبه، ۴ صبح از تهران (دم در خونه ما) حرکت کردیم. با اکیپ دوم (متشکل از مهدی معاف و سایر بروبچ که بعدا معرفی میشن) دم اکباتان قرار داشتیم. ۴۰ دقیقه ای هم معطلشون شدیم و نهایتا حدود ۶ صبح جاده چالوس بودیم. اولین توقف دم باغ لاله ای بود که گفتن تازه ۱۰ صبح باز میشه!!! ما هم بیخیال شدیم، تازه میگفتن لاله ها در اثر بارون و طوفان چند روز پیش خراب شده، اما هنوزم قشنگ بود.

بعد هم یه کمی بالاتر، دم رودخونه یه جای باصفا برای صبحانه وایسادیم. اینم اولین عکس رسمی برنامه، بعد از صرف صبحانه. لازم به ذکره که در آب زلال این رودخانه، گوجه فرنگی های صبحانه رو شستیم!!!

حالا معرفی: بالا که جلال (از برو بچ گروه کوه) و من

ردیف پایین از راست: کمال (بروبچ گروه کوه، مسئول غذا)، بهی، امیر، مهدی، ارسلان، نصیبه، خواهر جلال، و دختر خاله جلال.

بعد از صبحانه دوباره راه افتادیم، تا قرار بعدی که دوراهی کلاردشت بود، چند باری هواخوری داشتیم. بعد هم که رفتیم سمت کلاردشت و جنگلهای اطرافش که مناظر بسیار زیبایی داشت. چندجایی وایسادیم تا عکس بگیریم. این یک نمونه اش.

سمت راست عکس، امیر علمی، از عکاسان برجسته این سفر رو در حال ثبت این مناظر بدیع و به گند کشیدن پانورامای من میبینید!!! در این مسیر راننده هم یه چرتی زد!!!

لازم به ذکره که این عملیات توسط افراد Professional و زیر نظر اونها انجام شده، هیچوقت سعی نکنید چنین کارهایی رو انجام بدید، ما هیچ مسئولیتی قبول نمیکنیم.

مدتی هم در جنگلهای اطراف کلاردشت گشت زدیم، اینکه میگن آدم شاخ در میاره، همینه:

دوباره راه افتادیم و اومدیم سمت شهسوار، تو راه دوستای جدیدی هم پیدا کردیم :

که انصافا نگاه خیلی معصومانه ای داشتن!!!

جاده رو، عطر سنگین شکوفه های بهار نارنج پر کرده بود، که با صدای استاد (معین) میزان حال کردنمون به حد اعلای خودش رسید. اینم سلکشن معین برای بهی جون!!!

نهار، خونه مهدی معاف بودیم، کنسرو لوبیا و ذرت، بد نبود!!! فقط خوشحال میشدیم اگه بعضیا اینقدر فجیع نمیخوردن!!!

بعد از صرف ناهار و ردیف کردن کوله ها و تجهیزات، راه افتادیم به سمت 2000 و 3000. باز هم جاده های زیبای شمال، که داشت کوهستانی میشد، هوا خنک تر و مه غلیظ تر میشد. عصر، حدود ساعت 5 رسیدیم به دهی به نام اسل آباد. جایی که باید ماشینها رو میذاشتیم و پیاده راه می افتادیم. تقریبا کل موتور ماشین بهی رو پیاده کردیم، گذاشتیم تو صندوق عقب ماشین جلال تا بهی راضی شد دل بکنه!!! احتمالا اگه دزدی سراغ این ماشین می اومد، همه اجدادمون را یاد میکرد!!! تا آنتن بود، زنگهای لازم رو به خانواده زدیم.

به گفته راهنمای گروه، مهدی، 2 ساعتی باید پیاده روی میکردیم تا به پناهگاه میرسیدیم، راه نسبتا هموار با شیب ملایمی بود. مهدی از گرفتن عکس از هیچ موجودی فروگذار نمیکرد!!! کم کم داشت هوا تاریک میشد و ما بی خبر از اتفاقاتی که در انتظارمون بود، به سرعتمون اضافه میکردیم.

آفتاب غروب کرد و ما تازه اولین رودخونه رو رد کردیم... هنوز کلی راه بود و راهنما میگفت نیم ساعت دیگه میرسیم!!! باز هم تندتر رفتیم، کم کم هدلایت ها و چراغ قوه ها از کوله ها در اومد و در سکوت شبانگاهی، پیاده روی میکردیم. هوا سردتر میشد، رودخونه هایی که باید رد میکردیم زیاد تر شد و مسیر  سخت تر... راهنما میگفت : چند دقیقه دیگه!!! تو یکی از این رودخونه ها، پام سرخورد و نصف تنم تو آب رفت، به انضمام دوربین و موبایل!!! آرامشو حال کنید!!!

نیم ساعت بعد به یه جایی رسیدیم که بالاخره راهنما گفت: خب بچه ها گم شدیم!!! روی 8-9 متر برف وایساده بودیم و داشتیم میلرزیدیم!!! احتمالات موجود رو بررسی کردیم و به این نتیجه رسیدیم که احتمالا یک دره رو اشتباهی اومدیم. خلاصه یه کم نرمش و استراحت کردیم، آب جوش و چند تا بیسکویت خوردیم و راه افتادیم. اوضاع بسیار فلاکت باری بود. مهدی میگفت اینجا ها پر خرسه!!! اون موقع باور نمیکردیم و میخندیدیم. حدود 1 ساعت بعد، پناهگاه پیدا شد، تو ذهنم یه جای گرم و نرم مثل ایستگاه 5 توچال رو تصور میکردم. وقتی رسیدیم دیدم که نه، این خبرا نیست!!! این پناهگاه، یک اتاق 3 در 3 متری بود که سقف درب و داغونی داشت، پر از سوراخ سمبه، که ازشون باد میومد، از دیوارهاشم آب میریخت، چون به کوه چسبیده بود. باز هم معرفت دو تا کوهنورد که قبل از ما اومده بودن. آتیش و تعدادی شمع روشن کرده بودن. در مجموع تو اون شرایط همین هم از سرمون زیاد بود.

من و تعدادی از دوستان رفتیم دم آتیش و مشغول خشک شدن، شدیم، کوهنوردای قبلی، از چوپان توی دشت، شیر گرفته بودن، به من هم یک لیوان دادن، جاتون خالی، عجب شیری بود!!! مثل خامه بود. من که هیچوقت شیرخالی نمیخورم، تا تهشو خوردم. کمال برای شام قاطی پلو درست کرد، برنج رو پخت و به همراه کنسرو لوبیا و ذرت و یه چیزای دیگه که تو اون تاریکی معلوم نبود، دم کرد. دمش گرم. عجب غذایی درست کرد، معرکه بود!!!

فومها رو پهن کردیم و سعی کردیم تو نیمه خشک پناهگاه بخوابیم، جا نمیشدیم. خلاصه سیخ کبابی زورچپون شدیم و یه جوری جا شدیم. همه نمیتونستن همزمان به پشت بخوابن. هوا هم سرد شده بود و به گفته راهنما، تازه اصل سرما حدود ساعت 4 صبح شروع میشد. هر کی، هر چی داشت پوشید و رفت تو کیسه خواب، با اینحال داشتیم سگ لرز میزدیم. تو این لحظات، دلم پر میزد برای رختخواب گرم و راحت و تمیز و البته خشک خونه!!!

اون شب، 3 تا پاس خوابیدم : 1 تا 3، 3 تا 6 و 6 تا 7 ونیم. سرما خیلی اذیت نکرد، کیسه خواب گرم بود. صبح بلند شدیم و صبحونه خوردیم. این هم عکس رسمی، موقع ترک پناهگاه

به دوستانیکه بتونن تعداد سوراخهای سقف پناهگاهو تو این عکس پیدا کنن، جایزه داده میشه!!!

صبح که حرکت کردیم، تازه فهمیدیم که عجب جایی اومدیم. مناظری دیدیم که کلمات در توصیفشون ناتوانند. رودخانه های خروشان و پر آب، آبی خنک و زلال که شاخه شاخه میشدن و توی دشت راهشون رو باز میکردند. کوههای سبز و بلند، دورتا دورمون رو گرفته بودن، کوههایی که در بلندترین ارتفاعاتشون، درخت و چمن دیده میشد و قله های فرو رفته در مه داشتن. و آفتاب که سخاوتمندانه میدرخشید و همه جا رو گرم میکرد.

کمی بعد، راه هموارتر شد و از دشتهای پر گل (و البته پِهِن) گذشتیم. این هم آخرین عکس دسته جمعی برنامه که با حضور یکی از مسئولین کوهنوردی اون منطقه (که منتها الیه سمت راست عکس ایستاده) گرفته شد. من که اسمش یادم رفته، اما مهدی میشناختش.

ساعاتی بعد به ماشینا رسیدیم، بعد از مونتاژ مجدد موتور (به قول بهی قفل سخت افزاری!!!) راه افتادیم به سمت شهسوار. ناهارو که کنسرو قیمه و قرمه سبزی بود زدیم. مهدی اینا موندن تا برن دیدن پدربزرگ مهدی. ما هم راه افتادیم تا زودتر برسیم تهران. جاده چالوس یکطرفه بود و خلوت، گازشو گرفتیم و اومدیم. یک جا هم برای چای نگه داشتیم. ترافیک از کرج شروع شد. به طرز احمقانه ای، راه اتوبان رو بسته بودن و خلاصه کلی ترافیک خوردیم تا بتونیم دور بزنیم و بیایم به سمت تهران. من 9 شب خونه بودم. خونه تمیز و خشک!!! دوش آب گرم!!! لباسهای خشک و تمیز!!! حالا ارزش هر کدوم از اینا با قبل خیلی برام فرق داره. شب مثل سنگ خوابیدم. تخت!!!

این سفر در نوع خودش بی نظیر بود، با همه ماجراجوییهاش، زیباییهاش و سختیهاش، دوست داشتنی بود، اما توصیه میکنم، جدا در انتخاب راهنما دقت کنید!!!

کنکور ارشد

آخیش!!! دیگه تموم شد!!! راحت شدم. فعلا تا دو سه سال دیگه، سربازی، بی سربازی!!! تو همین دانشگاه موندگارم!!! این اواخر یه جورایی با حسرت به در و دیوار دانشگاه نگاه میکردم، انگار یه حسی میگفت که آره، دیگه باید جمع و جور کنی و بری رد کارت! نمیدونم چی این دانشگاه اینقدر منو به خودش وابسته کرده، شاید خاطراتش، آدماش یا ... نمیدونم.

اما الان میتونم بگم که از ۷-۸ ماه تلاشم، نتیجه گرفتم و حالا که به عقب نگاه میکنم، میبینم که خیلی هم بد نگذشته!!! از این به بعد هم نمیذارم بد بگذره!!!

توی تمام این لحظات این تو بودی که دستمو گرفتی، بهم آرامش دادی و کمکم کردی. خدایا شکر! میدونم که تو همیشه بهترینها رو برام خواستی، امیدوارم همیشه اینو به یاد داشته باشم.

و باز هم هر چی از خوبیهای پدر و مادرم بگم، کم گفتم، که تو این مدت هم، مثل همیشه، همه جوره از تفریح و سرگرمی و راحتی خودشون گذشتن تا من بتونم درس بخونم و حواسم به کارم باشه. و خواهرم که از خودم، بیشتر نگرانم بود. دوستتون دارم.

و از دوستان عزیزم که همیشه مایه دلگرمی من بودند، تشکر میکنم. امیدوارم که همه موفق و پیروز باشید و از تلاشتون نتیجه بگیرید. مطمئن باشید هر اتفاقی که بیفته، خیر و صلاحی توش بوده.

از همه کسانیکه لطف کردند و تبریک گفتند، تشکر میکنم. خیلی خوشحالم کردید. ان شا ا.. که شما هم موفق باشید.

این قالب رو که دیدم گفتم حیف که سبزه... اگه آبی بود، حتما ازش استفاده میکردم...

خب بالاخره آبی شد!!! هر چند یه کم دردسر داشت، اما فکر کنم می ارزید. بالاخره یه خورده تنوع تو زندگی لازمه.

همکاران سیستم

تا حالا شده چیزایی که روش حساب میکردی، همش توخالی از آب دربیاد، چیزایی هم که اصلا روش حساب نمیکردی، به طرز باور نکردنی درست بشه!!! خب کارای منم مدتیه اینجوری شده!!!

خب این خیلی هم بد نیست، یعنی من شکایتی ندارم... حتی بعضی وقتها هم خیلی جالب میشه. به هر حال جریان اومدن من هم به همکاران سیستم تقریبا همینجوری بود. تا یه مدت دیگه هم احتمالا اینجا موندگار میشم. 

شرکتی که ادعا میکنه، بزرگترین مجموعه نرم افزاری ایرانه، و اونطور که از ظواهر قضیه برمیاد، به جای خاصی وصل نیست. تا حالا فکر میکردم که غیر ممکنه، تو این مملکت، کسی بتونه همچین تجارتی راه بندازه، بدون اینکه به جایی یا کسی وصل باشه، راستش هنوزم شک دارم!!! ولی از هر کی پرسیدم، چیزی نمیدونست.

حتی داستان شروع این شرکت هم یک کم باور نکردینه، منو یاد مایکروسافت و HP میندازه:

"شركت همكاران سيستم، فعاليت خود را از سال 1366 با همكاري سه نفر و سرمايه‌اي اندك آغاز كرد. اگر چه در آن زمان، كامپيوترهاي شخصي به تازگي وارد كشور شده بود و استفاده از آن‌ها رواج كنوني را نداشت، اما با اين همه، تلاش شد تا سيستم‌هاي كاربردي مورد نياز موسسات و سازمان‌هاي كشور به گونه‌اي تهيه شود كه اين سازمان‌ها بتوانند كامپيوترهاي شخصي را جاي‌گزين كامپيوترهاي بزرگ گذشته كنند."

الان من تو بخش پشتیبانی مشتری، کار میکنم، یعنی کار که چه عرض کنم!!! ... به هر حال اولین مدیری که باهاش صحبت کردم، سعید میرجهانی (مدیر پشتیبانی مشتری) بود، که اول از همه خیلی حال کرد که منم سعیدم!!! بعد هم که رزومه منو دید، گفت با این چیزایی که تو اینجا نوشتی، فکر کردم 30 ساله داری کار میکنی!!! کلا به نظرم آدم جالبی رسید، راجع به آرمانهای سازمان برام گفت، ارزشی که برای ایده ها قائل بودن و اینکه با همین چیزا بوده که به اینجا رسیدن. خب واقعیتش اینه که من هنوز شک دارم، اما اگه این حرفا درست باشه... خیلی جای امیدواری داره...

از همه بهتر اینه که خیلی نزدیک خونمونه، 10 تا 15 دقیقه طول میکشه تا برسم، اگه حالش باشه، پیاده هم میشه رفت. تو این ساختمون (4 طبقه)، تقریبا کار اکثر آدما پشتیبانی مشتریه: تلفنی، مراجعه حضوری و پشتیبانی Online!!! آره درست خوندین :Online!!! فعلا دو تا نرم افزار(یکی برای کاربران Dial up و یکی هم برای اونایی که ADSL دارن) خریدن که مشتری میتونه از طریق پورتال شرکت، وصل بشه، بعد با مسئول تیمهای پشتیبانی صحبت کنه و بعد ارجاع بشه به کارشناس مربوطه، بعد کارشناس میتونه دسکتاپ کاربر رو ببینه و حتی جلوی روی خودش، اشکالاتش رو رفع کنه. هر روز دهها مشتری از این طریق وصل میشن و مشکلاتشون Online حل میشه، آپدیتهای لازم روی برنامه هاشون نصب میشه و ...

اونطور که خودشون میگن، میخوان تا چند وقت دیگه اصلا مراجعه حضوری رو حذف کنن!!!

یکی از مشکلاتی که به نظر خودشون دارن، پیاده سازی IT توی سازمانشونه. میگن که پیاده سازی IT توی سازمانی که خودش تو کار IT هست، خیلی مشکله!!!

کنار اتاقی که من توش کار میکنم، یه اتاقیه که یک عده اپراتور به تلفنهای مشتریها جواب میدن، همیشه هم صدای معین از این اتاق میاد!!! فقط معین، هیچ چیز دیگه گوش نمیدن. خیلی حال کردم!!!

این هم View تراس، که به سمت جنوبه!!! به یاد بهی جون!!!

 

پ.ن. شهر یزد، جزء اولین شهرهای ایران بوده که ADSL داره شده!!!

َADSL

حلول اینترنت ADSL 256 Kbps در خونمون را به همه دوستداران اینترنت Broad Band تبریک و تهنیت عرض میکنیم. این اولین پک من به ADSL بود!!!

تولد لافکادیو

سلام

امروز، تولد یکسالگی لافکادیوست!!! همین وبلاگی که دارید میبینید! یکسال پیش در همین روز، اولین پستمو دادم.  تو این یکسال، در مورد خیلی چیزا اینجا نوشتم، که البته سعی کردم بیشتر، از خوشیها و خاطرات خوب باشه... در مورد خیلی چیزا هم ننوشتم... چیزایی که برای خودم هم خوشایند نبود... یا هنوز جرات گفتنشو ندارم... من و لافکادیو (شیری که جواب گلوله را با گلوله داد) دوستای خوبی شدیم...

یادم میاد گفته بودم دوست دارم راجع به لافکادیو حرف بزنم... خب تا حالا که راجع به هر چی گفتم، جز اون!!!

لافکادیو، یه هدیه برای شما داره، "سرگذشتش"!!! اما قبلش دوست دارم یه کمی هم از عمو شلبی بگم.

شلدون آلن سیلوراستاین Sheldon Allen Silverstein   در 25 سپتامبر 1930  در ایلینوس شیکاگو متولد شد. از آن جا که روحیه اش با باقی هم سن و سالانش مطابق نبود ، خود را با نوشتن و نقاشی مشغول می کرد. او در دهه 1950 به ارتش امریکا پیوست و در آن زمان برای برخی مجلات کاریکاتور می کشید. پس از آن به فکر نویسندگی کتاب کودکان افتاد . آثار وی در ابتدا مورد توجه ناشران نبود ؛ چون کتاب های او را بین ادبیات کودکان و بزرگان می دانستند ، غافل از این که کتابی مانند "درخت بخشنده" برای هر دو گروه جذابیت داشت .

او خودش را در هیچ قید و بندی نمی گذاشت و هر اتفاق و حادثه ای را شدنی می پنداشت . مواردی چون رشد درخت روی سر یا توت فرنگی آدمخوار و یا حتی وجود فرمان برای کره زمین مبین این نکته است .

سیلوراستاین نوشتن برای بچه ها را با نگارش "قصه عمو شلبی از لافکادیو، شیری که جواب گلوله را با گلوله داد " Uncle Shelby’s story of Lafcadio , the lion who shot back  - 1963 آغاز کرد . او برای مرسیر بیان می کند: "من هیچ وقت تصمیم نداشتم برای بچه ها بنویسم و نقاشی بکشم. این تام آنجرنر  Tomi Ungerner بود که اصرار کرد، … عملاٌ مرا به این کار کشید؛ با لگد زدن و فریاد کشیدن مرا به دفتر اورسولا نورداستورم  Ursula Nordstorm  (ویراستار) برد، و او به من اطمینان داد که تامی حق دارد و من می توانم کتابهایی برای بچه ها بنویسم ."

اما سیلوراستاین موفقیتش به عنوان نویسنده کتاب کودک را پس از انتشار "درخت بخشنده" The giving tree   در سال 1964 به دست آورد.

در اواخر دهه 1960 سیلوراستاین به عنوان آهنگساز و ترانه سرا نیز مشهور شد، بوسیله آلبوم های : " پسری به نام سو " A boy named Sue   (اجرا توسط جانی کش Johnny Cash  ، 1969) ، "یکی تو راهه " One’s on the way ، "تک شاخ"  The Unicorn   (اجرا توسط آیریش روورز Irish Rovers )، "بوا، مار پیچنده " Boa Constrictor   ، " از خیلی خوب تا خیلی بد " So good to so bad   ، " مادر سیلویا " Sylvia’s mother   (اجرا توسط دکتر هوک  Dr.Hook  - 1972)، "سرقت بزرگ از قطار حلزون" The great conch train rubbery   و "بله ، آقای راجرز" Yes , Mr. Rogers .

در 1974 سیلوراستاین مجموعه شعری برای بچه ها منتشر کرد با نام " جایی که پیاده رو تموم میشه " Where the sidewalk ends  .

سرانجام ،شل سیلوراستاین که علاوه بر ادبیات کودک در کاریکاتور، نمایشنامه، شعر و حتی آهنگسازی و خوانندگی دست داشت، در سال 1999 در خانه شخصی خودش در کالیفرنیا، بر اثر سکته قلبی در گذشت.

خدا بیامرزدش! یادم میاد اولین کتابی که از عمو شلبی خوندم (در واقع برام خوندن!) درخت بخشنده بود، که همیشه منو به یاد پدرم میندازه... فداکاریهای درخت، برای پسر، و پسر که هر موقع پیش درخت میاد ازش چیزی میخواد، و درخت که تا آخرین ذره اش را برای خوشبختی پسر فدا میکند...

یادم میاد وقتی هنوز مدرسه نمیرفتم، یک روز مریض شدم، عصر که حالم بهتر شد، پدرم برام اون کتاب رو خرید. منم نقاشیهاشو با دقت رنگ کردم و اونوقت پدرم کتاب رو برام خوند.

حالا میتونید سرگذشت لافکادیو، شیری که جواب گلوله را با گلوله داد رو به حجم 4.89  مگابایت، دانلود کنید. شاید بعد از خوندنش، بدونید که چرا اسم این وبلاگ لافکادیوست! تولدش مبارک!!!

مهمانی خداحافظی

خیلی دست دست کردم که این پستو با ADSL بدم، اما مثل اینکه قسمت نیست... اصلا این چند روزه همش اشکل تو کارام میاد، ان شاء ا.. که خیر باشه...

بگذریم، شنبه شب، به قولی مهمانی خداحافظی یکی از دوستان بود. دوباره بعد از مدتها فرحزاد دور هم جمع شدیم. قلیون، چای و نهایتا شام. مثل همیشه، جای اونایی که نبودن خالی.

راستی بگم، اون پسربچه فال فروش هم بود، اما زیاد مشتری نداشت. از خستگی به سختی روپا وایساده بود و موقع راه رفتن هم به درو دیوار میخورد. دلم نیومد ازش عکس بگیرم.

بعد شام، کادوها رو دادیم. میشه گفت تاثیر گذارترین قسمتش بود. این هم عکس رسمی برنامه.

 

جا دادن اینهمه آدم تو کادر واقعا کار حضرت فیل بود، که به کمک دوست عزیزم بهی جون انجامش دادیم!!! تعدادی از چهره های موجود در عکسو، حتی منم نمیشناسم!!!

و نهایتا، موقع خداحافظی (که من نمیدونم تا کی طول کشید!!!) بهترین آرزوهامونو بدرقه راه دوستمون کردیم. آذین خانم، سفر خوش!

Mosquito Categorization

پشه ها از دیدگاه علاقمندیهاشون به چند دسته تقسیم میشن:

۱.پشه های علاقمند به فناوری اطلاعات : این نوع پشه ها روی جاهایی مثل LCD لپ تاپ، مانیتور کامپیوتر (مخصوصا وقتی داری NFS Carbon بازی میکنی) میشینن، نکته اینه که نمیتونی زرتی بزنی بکشیشون، چون اون محل رو به گند میکشن. البته کثیف شدن مانیتور مسئله ای نیست، اما از دست دادن تمرکز و Game Over شدن غیر قابل بخششه. لازم به ذکره از سر شب تا حالا ۳ تا از اینا کشتم. شمار این پشه ها از بعد از طرح تکفا، رو به افزایشه.

۲. پشه های علاقمند به سوراخ سمبه های آدم : این پشه ها وقتی میخوابی، میان توی گوش، دماغ و خلاصه هر سوراخ سمبه ای که گیر بیارن و وزوز میکنن. من تا حالا نفهمیدم اینا از جون آدم چی میخوان، خب اگه میخوای نیش بزنی، بزن، گورتو گم کن، بذار کپه مرگمونو بذاریم دیگه اینهمه وز وز نداره... لازم به ذکره، هنوز نخوابیدم تا اینا بیان سراغم. اگه کسی میدونه اینا چرا اینجوری میکنن به منم بگه.

۳. پشه های دیوونه : این پشه ها همینجوری میان تو دست و بال آدم، اینقدر میلولن تا کشته بشن. خداییش خیلی ابلهن. از سر شب تا حالا ۲ تا از اینا کشتم. لازم به ذکره، شمار این پشه ها روز به روز داره کمتر و کمتر میشه، قبلا ها روزی ۷ -۸ تا میکشتیم، اما مثل اینکه اینا هم Train میشن.

4. پشه های عزلت نشین: این پشه ها میرن توی 7 تا سوراخ مثل کنج دیوار، پشت کتابخونه، زیر تخت و ... و با یک اسپری مشتی، به دیار باقی میرن. اینا درست نقطه مقابل گروه دوم هستن. امشب نشد برم سراغشون، خیلی سرم شلوغ بود، فعلا حال کنن تا فردا ببینم چی میشه.

5. پشه های حموم : اینا دیگه خداییش خیلی خرن، من نمیدونم پشه تو حموم چی کار میکنه؟ اونم وقتی تموم کاشیهای در و دیوار سفیده و تابلو! درم که بسته اس، دیگه جایی نمیمونه که بره، طبیعتا کشته میشه. این پشه ها معمولا مقدار زیادی خون خوردن و اینقدر گنده هستن که نمیتونن تکون بخورن، من دوست دارم خیسشون کنم، بعد که میفتن پایین لهشون میکنم.

در هر حال، پشه یکی از آزار دهنده ترین پدیده های طبیعیه... فعلا چند دقیقه ای هست که دیگه پشه نمیبینم. میرم بخوابم.

اولین کوه 86

سلام

از آنجا که حتما(!!!) عده زیادی از دوستان وبلاگ بهی جون رو-که این بار دست پیش رو گرفته بوده- خوندن و منتظر پست من بودن، این  پست با تاخیر قابل توجهی آپ میشه!!!

جمعه، بعد از تلاشهای بسیار زیاد دوستان، بخصوص بهی جون و مشاوره با پیشکسوتان کوه دانشکده، حاج عباس و محسن، برنامه با هدف فتح قله کولکچال ست شد. تو این برنامه هم مثل همیشه یه عده بچه سوسول (منظورم حسین و احسان نیستن!!!) با یکسری بهانه های الکی، نیومدن و...

با این همه، بروبچز پایه، 5و نیم صبح دم در پارک جمشیدیه، صعود رو شروع کردند. لازم به ذکره که حدود 3 لیتر آب جوش و بیش از 4و نیم لیتر آب معدنی، جزو تجهیزات گروه بود.

انگار نه انگار که ساعت 5و نیم صبح بود، پارک پر آدم بود!!! مسیر پناهگاه، اولش خشک و خاکی بود، بدون هیچ نشانه ای از بهار، بعد از طی تقریبا نصف مسیر، برف و یخ هم اضافه شد. با توجه به اینکه مدت زیادی بود که کوه نرفته بودیم (از خاک پاچه تا حالا) خیلی جون کندیم تا به پناهگاه رسیدیم. برای بعضی دوستان هم مشکلات فنی پیش اومد که بصورت سرپایی حل شد...

حدود 8و نیم رسیدیم به پناهگاه، توی محوطه پناهگاه یک متری برف نشسته بود، و به زحمت یکی دو جای نیمکت ها از برف بیرون بود، خلاصه بساط صبحانه رو ردیف کردیم، لازم به ذکره روغنی که باهاش نیمرو درست کردیم، حدود 16000 کیلومتر کار کرده بود!!! اما هنوز هم جواب میداد!!!

بعد از خوردن مقادیر هنگفتی پنیر(خامه ای، کوزه ای و ... ای)، نیمرو و البته چای!!! راه افتادیم به سمت پهنه، تا چشم کار میکرد، سفیدی و برف بود، فقط یک مسیر باریک وسط برفها پا کوب شده بود که مسیر رو نشون میداد. همونطور که پیش بینی وضع هوا (از منابع اجنبی!!!) گفته بود، هوا صاف و آفتابی بود، انگار خورشید از فاصله دو سه متری، با تمام قدرت رو سرمون می تابید و کورمون میکرد، هوا گرم بود و تقریبا همه کاپشنها رو درآورده بودن و با یک تی شرت نازک صعود میکردن. اما برف ها هنوز خشک و پودری شکل بودن و البته خوشمزه!!! انگار که آفتاب هیچ تاثیری روشون نداشت.

وقتی پناهگاه رو رد کردیم و از بالا بهش نگاه کردیم، ابهتش رو از دست داد. دیگه هدف اون برج کذایی نبود، قله بود!!!

 

توی این مسیر عده از دوستان به روغن سوزی افتادن و بعضی ها هم به جایی که نباید میرفتن، رفتن!!! اما به هر حال حدود ساعت 11 به پهنه رسیدیم، یکی از جاهایی که همیشه وقتی از توی شهر به کوه نگاه میکنم، آرزو دارم که اونجا باشم. پهنه، یک تکه زمین تقریبا مسطحه که دور تا دورش رو دره ها احاطه کردن، نزدیک ترین بلندی، قله است که بلند و دست نیافتنی به نظر میرسه. توی دره های اطراف، که پراز برف بودن، باد، طرحهای زیبایی روی برف ساخته بود، برفهای توی مسیر باد صیقلی شده بودن و زیر نور آفتاب برق میزدن، مثل بستنی قیفی بعد از لیس زدن!!! یک ساعتی نشستیم، استراحت کردیم، خوردیم و خوابیدیم، یه کمی هم تو سرو کله هم زدیم، دیدیم دیگه نه وقت قله رفتنه، نه حسش!!! باد هم بگی نگی سرد و سوزدار شده بود. کم کم بساطو جمع کردیم و راه افتادیم. این هم عکس فاتحان پهنه!!!

وقتی به سمت پناهگاه راه افتادیم، تازه فهمیدیم که چه تصمیم عاقلانه ای بود این بی خیال شدن قله!!! برفها گرم شده بود و تحمل وزنمون رو نداشت، دیگه مطمئن نبودیم پامونو که زمین میذاریم، چقدر تو برف فرو میریم، گاهی تا کمر تو برف میرفتیم، و گاهی بعد از فرو رفتن تو برف، نای بیرون اومدن رو نداشتیم، همونجوری چند دقیقه تو برف مینشستیم. هر چی پایین تر می اومدیم برفها آبکی تر میشد و لباسها و کفشهامون خیس تر!!! انصافا پایین اومدن از پهنه، خیلی سخت تر از بالارفتنش بود. وقتی رسیدیم پناهگاه، فلاسکها رو دادیم پر کردن و ته بندی مختصری کردیم به نیت ناهار. خیلی تلپ نشدیم، راه افتادیم به سمت پایین. این هم عکس رسمی برنامه.

از قیافه ها پیداست که بچه ها متحمل چه فشارهایی شدن!!! به هر جون کندنی بود به ماشین ها رسیدیم و سوار شدیم، به پیشنهاد عده ای، قرار بستنی ست کردیم، اما نهایتا منجر به خوردن آیس پک شد!!!

 

همه آیس پک های این عکس کاکائویی هستن، به غیر از سمت چپی که نسکافه است و من خوردمش!!! این تنها توضیح ممکن برای این عکس بود.

گذشته از اینکه برنامه یه کم (!!!) سنگین بود، کلی حال داد. جای اونایی که نبودن خالی (به غیر ازبچه سوسولا) و ازراهنماهای خفن گروه، حاج عباس و حاج محسن هم تشکرمیکنم، دم هممون گرم!!! تا کی دیگه بتونیم همچین برنامه باحالی ست کنیم.