مهمانی خدا

برون شو ای غم از سینه که لطف یار می آید
تو هم ای دل ز من گم شو که آن دلدار می آید
نگویم یار را شادی که از شادی گذشتست او
مرا از فرط عشق او زشادی عار می آید
مسلمانان ، مسلمانان ، مسلمانی ز سر گیرید
که کفر از شرم یار من مسلمان وار می آید
چه نور است این چه تاب است این چه ماه و آفتاب است این
مگر آن یار خلوت جو ز کوه وغار می آید
در و دیوار این سینه همی درد ز انبوهی
علم هاتان نگون گردد که آن بسیار می آید
غلط گفتم ، غلط گفتم ، که این اوراق شعر من
ز شرم آن پری چهره به استغفار می آید
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۸۶ ساعت 14:19 توسط سعید
|