شمال
بالاخره بعد از حدود دو هفته فرصت پیدا کردم اینجا بنویسم. معمولا آدم انتظار داره تابستون سرش خلوت تر باشه، اما مثل اینکه کار ما برعکسه. سال تحصیلی خیلی راحت تریم!!!
الان حدود یک هفته ای میشه که از مسافرت برگشتم، اما حالا اولین فرصتیه که برای آپ کردن پیدا کردم. جای شما خالی دو هفته پیش جور شد که بریم شمال. مثل همیشه کلی خوش گذشت و مایه امتنان خاطر بود!!! یک هفته بدون هیچ فکر و خیالی... حال کردم!!!
تو این مسافرت، فقط اولین روز رنگ آفتابو دیدیم. از روز دوم هوا ابری شد و بعد هم بارون. و تا روز آخر که برمیگشتیم، همینجور بارون میومد. خب من حساب هر چیزی رو میکردم، جز هوای بارونی وسط تابستون! بنابراین چتر نبرده بودم و کلی بارون خوردم! یک روز حدود ۴۰ دقیقه زیر بارون دویدم، که جاییم خشک نموند!!! و البته بسی حال داد.
این هم عکسهای سفر.
اولین توقفگاه، قزوین. که اخیرا جاذبه های توریستی زیادی پیدا کرده. به خاطر سهمیه بندی بنزین، عده زیادی تو این شهر با دوچرخه رفت و آمد میکردن.

روز دوم، قایق سواری تو مرداب. من و بابام پارو زدیم و عرق ریختیم.

عصری، رفتیم لاهیجان. این بار سوار تله کابین نشدیم، چون من از تهران روی پیاده رفتن این راه کار کرده بودم! بنابراین پیاده از بین کشتزارهای چای، از کوه بالا رفتیم. در این مسیر به یک کشف علمی هم نایل شدیم: بوته چای میوه داره! این میوه هیچ بوی خاصی نداره و توش هم چیز خاصی نیست!!! تازه فهمیدم چای میوه ای که میگن یعنی چی!!! یکی کندم و آوردم تهران. بعد از چند روز سیاه شد و روغن از همه جاش زد بیرون!

هوا از همین عصری کم کم ابری شد و صعود ما رو آسونتر کرد. این منظره شهر لاهیجان از بالای بامه! عجب شهر تمیز و قشنگیه.

روز بعد، صبح رفتیم کیاشهر و سوار اتوبوس دریایی شدیم. شب بارون اومده بود و دریا همچین بگی نگی، موجدار بود. حال جماعت زیادی به هم خورد.

و نهایتا با کاپیتان رفیق هم شدیم!!! من و کاپیتان و کمک کاپیتان، میشناسید که؟!؟

یک روز هم رفتیم فومن... طبق معمول کلوچه های فومن رو باید داغ خورد، چون اگه سرد بشه، فقط به درد مسابقه پرتاب دیسک میخوره!

این هم ویوی تراس. ساختمونی که سمت چپ عکس دیده میشه، رستورانه. یکی از مزایای سوئیت ما، دید داشتن به رستوران بود!!! برای گرفتن این عکس، شاتر حدود ۱۰ثانیه باز بوده، که در نوع خودش بی سابقه است.

برای برگشتن به منظور مصرف هر چه بیشتر سوخت، از رامسر و جاده چالوس اومدیم. چقدر با صفا بود، بارون میزد، جاده پیچ میخورد و هایده میخوند...

وقتی کندوان رو رد کردیم، وضع کاملا عوض شد. خورشید میدرخشید و جاده خشک بود. انگار کل بارون خوردنهای ما، خیالی بیش نبوده!
در کل، امسال به خاطر سهمیه بندی جاده خیلی خلوت بود. همه مغازه دارها تو شمال شاکی بودند که مسافر خیلی کم شده. به ما که بد نگذشت!!! بقیه هم اگه سهمیشون تموم شد، خودشون میدونن سوار کی بشن!!!
خب اینهم سفر تابستون امسال، تا دیگه کی بطلبه و بتونیم بریم سفر. اگه عمری و البته بنزینی باقی باشه!!!