اولین کوه 86
سلام
از آنجا که حتما(!!!) عده زیادی از دوستان وبلاگ بهی جون رو-که این بار دست پیش رو گرفته بوده- خوندن و منتظر پست من بودن، این پست با تاخیر قابل توجهی آپ میشه!!!
جمعه، بعد از تلاشهای بسیار زیاد دوستان، بخصوص بهی جون و مشاوره با پیشکسوتان کوه دانشکده، حاج عباس و محسن، برنامه با هدف فتح قله کولکچال ست شد. تو این برنامه هم مثل همیشه یه عده بچه سوسول (منظورم حسین و احسان نیستن!!!) با یکسری بهانه های الکی، نیومدن و...
با این همه، بروبچز پایه، 5و نیم صبح دم در پارک جمشیدیه، صعود رو شروع کردند. لازم به ذکره که حدود 3 لیتر آب جوش و بیش از 4و نیم لیتر آب معدنی، جزو تجهیزات گروه بود.
انگار نه انگار که ساعت 5و نیم صبح بود، پارک پر آدم بود!!! مسیر پناهگاه، اولش خشک و خاکی بود، بدون هیچ نشانه ای از بهار، بعد از طی تقریبا نصف مسیر، برف و یخ هم اضافه شد. با توجه به اینکه مدت زیادی بود که کوه نرفته بودیم (از خاک پاچه تا حالا) خیلی جون کندیم تا به پناهگاه رسیدیم. برای بعضی دوستان هم مشکلات فنی پیش اومد که بصورت سرپایی حل شد...
حدود 8و نیم رسیدیم به پناهگاه، توی محوطه پناهگاه یک متری برف نشسته بود، و به زحمت یکی دو جای نیمکت ها از برف بیرون بود، خلاصه بساط صبحانه رو ردیف کردیم، لازم به ذکره روغنی که باهاش نیمرو درست کردیم، حدود 16000 کیلومتر کار کرده بود!!! اما هنوز هم جواب میداد!!!
بعد از خوردن مقادیر هنگفتی پنیر(خامه ای، کوزه ای و ... ای)، نیمرو و البته چای!!! راه افتادیم به سمت پهنه، تا چشم کار میکرد، سفیدی و برف بود، فقط یک مسیر باریک وسط برفها پا کوب شده بود که مسیر رو نشون میداد. همونطور که پیش بینی وضع هوا (از منابع اجنبی!!!) گفته بود، هوا صاف و آفتابی بود، انگار خورشید از فاصله دو سه متری، با تمام قدرت رو سرمون می تابید و کورمون میکرد، هوا گرم بود و تقریبا همه کاپشنها رو درآورده بودن و با یک تی شرت نازک صعود میکردن. اما برف ها هنوز خشک و پودری شکل بودن و البته خوشمزه!!! انگار که آفتاب هیچ تاثیری روشون نداشت.
وقتی پناهگاه رو رد کردیم و از بالا بهش نگاه کردیم، ابهتش رو از دست داد. دیگه هدف اون برج کذایی نبود، قله بود!!!

توی این مسیر عده از دوستان به روغن سوزی افتادن و بعضی ها هم به جایی که نباید میرفتن، رفتن!!! اما به هر حال حدود ساعت 11 به پهنه رسیدیم، یکی از جاهایی که همیشه وقتی از توی شهر به کوه نگاه میکنم، آرزو دارم که اونجا باشم. پهنه، یک تکه زمین تقریبا مسطحه که دور تا دورش رو دره ها احاطه کردن، نزدیک ترین بلندی، قله است که بلند و دست نیافتنی به نظر میرسه. توی دره های اطراف، که پراز برف بودن، باد، طرحهای زیبایی روی برف ساخته بود، برفهای توی مسیر باد صیقلی شده بودن و زیر نور آفتاب برق میزدن، مثل بستنی قیفی بعد از لیس زدن!!! یک ساعتی نشستیم، استراحت کردیم، خوردیم و خوابیدیم، یه کمی هم تو سرو کله هم زدیم، دیدیم دیگه نه وقت قله رفتنه، نه حسش!!! باد هم بگی نگی سرد و سوزدار شده بود. کم کم بساطو جمع کردیم و راه افتادیم. این هم عکس فاتحان پهنه!!!

وقتی به سمت پناهگاه راه افتادیم، تازه فهمیدیم که چه تصمیم عاقلانه ای بود این بی خیال شدن قله!!! برفها گرم شده بود و تحمل وزنمون رو نداشت، دیگه مطمئن نبودیم پامونو که زمین میذاریم، چقدر تو برف فرو میریم، گاهی تا کمر تو برف میرفتیم، و گاهی بعد از فرو رفتن تو برف، نای بیرون اومدن رو نداشتیم، همونجوری چند دقیقه تو برف مینشستیم. هر چی پایین تر می اومدیم برفها آبکی تر میشد و لباسها و کفشهامون خیس تر!!! انصافا پایین اومدن از پهنه، خیلی سخت تر از بالارفتنش بود. وقتی رسیدیم پناهگاه، فلاسکها رو دادیم پر کردن و ته بندی مختصری کردیم به نیت ناهار. خیلی تلپ نشدیم، راه افتادیم به سمت پایین. این هم عکس رسمی برنامه.

از قیافه ها پیداست که بچه ها متحمل چه فشارهایی شدن!!! به هر جون کندنی بود به ماشین ها رسیدیم و سوار شدیم، به پیشنهاد عده ای، قرار بستنی ست کردیم، اما نهایتا منجر به خوردن آیس پک شد!!!

همه آیس پک های این عکس کاکائویی هستن، به غیر از سمت چپی که نسکافه است و من خوردمش!!! این تنها توضیح ممکن برای این عکس بود.
گذشته از اینکه برنامه یه کم (!!!) سنگین بود، کلی حال داد. جای اونایی که نبودن خالی (به غیر ازبچه سوسولا) و ازراهنماهای خفن گروه، حاج عباس و حاج محسن هم تشکرمیکنم، دم هممون گرم!!! تا کی دیگه بتونیم همچین برنامه باحالی ست کنیم.