سفر شمال

سلام

امسال هم جور شد که قبل از عید بریم شمال، یعنی اولش جور نشد، ولی گویا طلبییده شدیم!!! به هر حال هفته پیش با خانواده راهی جای همیشگیمون-زیباکنار- شدیم.

تو این 3 روز، خیلی کم خورشید رو دیدیم، همیشه هوا ابری بود، شبها بارون می آمد و صبح ها همه جا خیس بود. به نظر من بهترین هوای شمال همینه. بهار هم کم کم خودشو نشون میداد. گل های رنگارنگ -تقریبا به هر رنگی- که همشون اینجا جا نمیگیره.

 

شکوفه ها که اول صبح نمناک و باطراوت بودن.

 

و بعضی گلها که اصلا معلوم نبود قراره چی بشن!!!

 

اما دریا آرامش همیشگی خودشو داشت، بادی که می اومد جون میداد برای کایت هوا کردن، برای همین هم زود یه کایت دست و پا کردیم.

 

این کایت ما خیلی بلند پرواز بود، حیف که نخش کوتاه بود وگرنه...

این عکسو تقدیم میکنم به دوست خوبم، لافکادیو، شیری که  هنوز هم جواب گلوله رو با گلوله میده.

 

یکی از این روزها هم بلند شدیم رفتیم لاهیجان، مگه شمال بدون لاهیجان میشه؟؟؟ تله کابین لاهیجان هم کماکان به راه بود. این تله کابین که میشه گفت جدیدترین تله کابین ایرانه، مسیرش حدود 1500 متره و تو این مسیر فقط 5 تا دکل داره!!! این هم قسمتی از منظره زیبای بالای بام سبزه، که تا چشم کار میکنه، سبزی باغهای چای رو میشه دید. خیلی دوست دارم یه بار این مسیرو تا بالای تپه پیاده برم، این دفعه که نشد، ان شاء ا.. دفعه بعد.

 

با توجه به پیشرفت های چشمگیری که در زمینه تجهیزات ذخیره سازی اطلاعات رخ داده، توی این سفر تونستم حدود 440 تا عکس بگیرم که تابحال بی سابقه بوده. این آخرین سفر امسال ما بود، ان شاء ا.. سال دیگه بیشتر سفر میریم!!!

پیشاپیش سال جدید رو به همه ایرانیانی ها تبریک میگم، امیدوارم که سال 86، سالی پر از موفقیت، شادی و همه چیزهای خوبی باشه که آرزو داریم.

اولین کوه

بالاخره بعد از تلاشهای بسیار دوستان، بخصوص بهی جون، دیروز تونستیم یک برنامه کوه جور کنیم. هر چند که تعداد زیادی از بروبچ دیگه اصولا مارو تحویل نمیگیرن که باهامون کوه بیان و خیلی از پیشکسوتان کوهنوردی دانشکده هم به دلایلی حاضر به همراهی ما نشدن. به هر حال این اولین برنامه کوه بعد از کنکور بود و به همین دلیل هم از اهمیت خاصی برخوردار بود و باید هر چه زودتر برگزار میشد.

به دلیل وضعیت ناپایدار جوی، به توصیه یکی از دوستان، درکه به عنوان مقصد انتخاب شد. صبح ساعت ۵ و نیم از خونه راه افتادم و دنبال سایر دوستان رفتم. نهایتا حدود ۷ رسیدیم میدون درکه. دلیل این تاخیر زیاد این بود که مجبور شدیم سر راه یکی از دوستان رو بیدار کنیم و بیاریم. برای تنوع بیشتر برنامه، این بار از یک راه دیگه رفتیم که به گفته راهنمای گروه (چاه نمای گروه!!!) اونم میرفت پلنگ چال. اما در واقع نمیرفت و ما این موضوع رو بعد از ۲ ساعت پیاده روی یک سربالایی تند فهمیدیم، بنابراین از رو نرفتیم و ادامه دادیم. که البته این اصرار ما منجر به کشف یک قله جدید در رشته کوه دماوند شد که اون را "خاک پاچه" نامگذاری کردیم. دلیل این نامگذاری شیوه خاص پایین آمدن از این قله است.

طبیعتا چون ما این قله رو کشف کردیم و تا بحال پای هیچ بنی بشری به اون نرسیده بود، مسیر خیلی خلوت بود و اصطلاحا سگ هم پر نمیزد. پوشش گیاهی خاص این ناحیه دکل های برق فشارقوی بودن که یک نمونه اش رو اینجا میبینید.

اصولا هیچ مسیر مشخصی برای رسیدن به قله وجود نداره و به همین دلیل توصیه میکنیم به هیچ وجه تصمیم به صعود بدون همراهی راهنمای درست و حسابی نگیرید.

بعد از حدود ۴ ساعت صعود، موفق به فتح این قله شدیم. بعد از زدن صبحانه تپل عکس رسمی برنامه گرفته شد که نشان دهنده تلاش بسیار زیاد گروه برای فتح قله و شادی بی حد اونهاست.

منتها به دلیل اینکه شناخت اعضای گروه از روی این عکس برای همه میسر نبود، عکس دیگه ای هم برای اطلاع بیشتر گرفته شد.

این قله حاوی مقدار بسیار زیادی برف بود، درحالیکه هیچ جای مسیر حتی یه ذره هم برف نداشت، دلیل این امر یک نظریه علمی به نام prependicularity هست که این نظریه در حال صعود توسط اعضای گروه کشف شد.

نهایتا بعد از گرفتن عکس های مربوطه راه افتادیم و از همون راهی که اومده بودیم، برگشتیم (یک دونه کشف برای یک برنامه کافیه!!!) و نهایتا حدود ۱۲ رسیدیم پایین. لازم به ذکره که کشف امروز تاثیر بسزایی در روحیه اعضای این گروه داشت و همه اصرار داشتن که باز هم از این کارا بکنن. ان شا ا.. به خیر بگذره!!!

کنکور 86

سلام

بالاخره قسمت شد که این وبلاگ تار عنکبوت بسته و متروکه یه تکونی بخوره و بعد از مدتها آپ بشه ... تو این مدت خیلی شرمنده شما دوست عزیزی شدم که هر روز، هر چند روز، هر هفته ... یا هر ماه ... یه سری میزدی و میدیدی که همون آشه و همون کاسه...

بالاخره این کنکوری که اینهمه انتظارشو میکشیدیم اومد... هر چند برای همه اون جور نبود که انتظارشو داشتن (غیر از اونایی که سوالا رو داشتن!!!) اما هر جوری بود، به نظرم بد نبود. کنکور سیستم با اون سوالای غلط آمارش، سوالهای احمقانه OR ، بقیه اش هم که باید از کارشناساش پرسید. صنایع هم که برای خودش داستانی داشت. اول از همه بگم که حوزه ما دانشکده مدیریت دانشگاه تهران بود، توی دفترچه راهنما نوشته بودن ساعت 7 و نیم درهای حوزه بسته میشه، یکساعت قبلش بیاین، اما تازه 7 و نیم درها رو باز کردن!!! معلومه دیگه، قبلش تو خیابون بودیم!!! بعد هم که تفتیش بدنی برای تحویل موبایل!!! صف طولانی تحویل موبایل و تازه 8 رسیدیم سر جامون بشینیم. کنکورش میشه گفت بهترین قسمت بود، آمارش خیلی از سیستم بهتر و کم غلط تر بود، OR هم تا اون حد ساده نبود، اما میشه گفت طرحریزی و موجودی حتی برای پر کردن مربع همه سوالات پاسخنامه وقت نبود!!! موجودی هم برای خودش پدیده جدیدی بود!!! سوالهایی که تا حالا تو هیچ کنکوری نظیرش نیومده بود و تازه باید بدون فکر جواب میدادیم!!!(چقدر هم جواب دادیم!!!)

نهایتا بعد از آزمون هم همه شاکی بودن، از وقت، از سوالها، از حوزه ... دوباره تو اون صف وایسادیم که موبایلها رو پس بگیریم. مسئول تحویل هم که کم گیج نبود، یکی جلوی ما قبضشو داد، یارو بعد از کلی گشتن اومد پرسید که این شماره 250 موبایله؟ صاحبش هم گفت نه ماشینه!!!

به هر حال دیگه باید دید چی میشه، امیدوارم که همه دوستان کنکوری نتیجه دلخواهشونو بگیرن.

فقط میمونه که از زحماتی که تو این مدت خانواده، مخصوصا پدر و مادرم، و خواهرم کشیدند تشکر و قدردانی کنم. همینطور از دوستان که همیشه باعث دلگرمی و انگیزه من بودند، مخصوصا دوستانی که شنیدن صداشون بعد از کنکور، خستگی رو از تنم بیرون کرد. دست همتون درد نکنه.

از این به بعد دیگه همش برنامه تفریح و حال و حوله!!! عید هم که به قول استاد عزیز پروژه کارشناسیم -دکتر محلوجی عزیز دلم!!!- فرصت خوبیه برای دیدار دوستان و آشنایان!!! شاید بعد از عید یه کمی به پروژه برسم.

بازی یلدا

الان چند روزی از شب یلدا میگذره و من دارم هنوز از تبعاتش رنج میبرم. همین بازی که توش درگیر شدم یکی از تبعاتشه. این بازی امروز بکلی فکر منو مشغول کرده بود و اینکه تونستم 5 مورد پیدا کنم که بتونم تو این وبلاگ بنویسم، کاری بس خفن بود.

به هر حال بریم سر اصل مطلب :

1.       اولین چیزی که میخوام بگم اینه که من دیشب وبلاگ ممد رضا رو خوندم و دیدم که به بازی دعوت شده!!! بعد هم وبلاگ کسی که ممد رضا رو دعوت کرده بود خوندم!!! بعد هم فکر کردم ممد رضا کیو به بازی دعوت میکنه، و مطمئن بودم که حتما منو دعوت میکنه!!! دیشب هم موقع خواب (همیشه تو رختخواب به مهم ترین موضوعات زندگیم فکر میکنم!!!) داشتم فکر میکردم که 5 موردو چیکار کنم، بعد گفتم هر موقع دعوت شدم، فکرشو میکنم!!! و خوابیدم. اصولا حدس های من خیلی به واقعیت نزدیکه!!! همینجوری!!! مثلا همین چند وقت پیش یه حدسی در مورد ipod برای امید زدم که مسخره ام کرد، اما درست از آب در اومد!!! حالا ببیند کی گفتم.

2.       این یه رازه !!! یعنی تا الان بود!!! من وقتی دانشگاه قبول شدم، قبل از ثبت نام لیست اسامی تمام بچه های هم دانشکده ای مو داشتم!!! به تفکیک گرایش!!!(حالا بماند از کجا). بعد وقتی اومدم دانشگاه و مدتی گذشت، مغایراتی تو این لیست مشاهده شد!!! (یعنی کسایی رو دیدم که اسمشون توی لیست من نبود) بعد هم صرفا از روی کنجاوی(!!!) رفتم مغایرات رو چک کردم و به واقعیاتی پی بردم!!!

ما ترم اول با پیام آزکامپیوتر داشتیم، همون جلسه اول، دوم بود... پیام داشت راجع به امکانات سرور دانشکده حرف میزد، داشت پز تریپ داشتن با سنجش و دیتا بیس اسامی قبول شده ها رو میداد که اون موقعها رو سرور دانشکده بود... بعد گفت یکی اسمشو بده اینجا چک کنیم، 10-15 نفر با هم شروع کردن داد زدن اسمشون... منم اون وسط اسم یکی از اون "مغایرات" رو که اتفاقا سر کلاس بود پروندم!!! نمیدونم پیام تو اون هیر و بیری چه جوری گرفت قضیه رو؟؟؟!!!! یهو دیدیم  اسم طرفو وارد کرد (کامپیوتر پیام به پروژکتور وصل بود!!!) و اون بنده خدا هم گفت : حالا بین این همه، چرا من؟؟؟؟؟ بعد هم که دیگه... هر چند که من هیچوقت از این قضیه احساس ناراحتی نکردم، اما فکر نمیکنم کار خوبی کرده باشم!!!

3.       یکی از چیزایی که بیشتر از هر چیزی منو خوشحال میکنه، سر کار گذاشتن ملته!!! آخرین مورد قابل بیانش رو براتون تعریف میکنم :

آزمون قبلی پارسه نه، آزمون قبلیش (!!!) بود، من زودتر از همیشه اومدم، جامو پیدا کردم و نشستم، که مهدی SMS زد که کجایی و قرار شد 3 دقیقه دیگه دم در ببینمش، اومدم دم در وایسادم، بماند که مهدی 25 دقیقه دیگه اومد... من همینجوری وایساده بودم که یه بنده خدایی اومد سلام کرد و شروع کرد به عذرخواهی، بعد گفت من از پونک میام، کارتمو خونه جا گذاشتم، اگه بخوام برم بیارم به آزمون نمیرسم... (منو با دربون اشتباه گرفته بود!!!) بنده خدا داشت سکته میکرد!!! منم بهش گفتم این بار اشکال نداره، برو آزمونتو بده اما دفعه بعد اگه نیاری، راه نمیدیمت!!!

حالا بازم معرفت خودم، مهدی میگفت باید یارو رو میفرستادی خونه کارتشو بیاره!!!!

4.       یکی دیگه از خصوصیات من دست کم گرفتن توانایی خانم ها در بسیاری از موارده . اما در بعضی موارد (تاکید میکنم، فقط بعضی موارد!!!) اتفاقاتی میفته که چون با این فرض من سازگار نیست، خیلی منو تحت تاثیر قرار میده.

یکبار با جواد اینا رفته بودیم چیتگر تمرین دوچرخه سواری (برای من دوچرخه بازی بود!!!) . جواد که سه سوته همه رو گرفت و ما دیگه ندیدیمش تا موقع برگشتن. اواسط هفته بود و پیست خلوت بود، منم مثلا داشتم سرعت میرفتم که دیدم چند متر جلوتر دو تا دختر دوچرخه سوار، کنار هم با سرعت کم حرکت میکنن و کل راه رو بستن، منم بنا به تجربه، سرعتمو کم کردم و به فاصله تقریبا 1 متری پشت سرشون، مدتی حرکت کردم، بعد از اینکه یکی دو تا دنده عوض کردم، بالاخره صدای تلق تلوق زنجیر دوچرخه رو شنیدن و با هم تصمیم گرفتن که راه رو باز کنن که من رد بشم!!! بله، سمت راستی به سمت چپ رفت و سمت چپی به سمت راست!!! به هم خوردنو و یکیشون زد رو ترمز و خورد به من، بعد هم رفت تو خاکی و خورد تو یه درخت و افتاد زمین، منم به زور تونستم کنار پیست تعادلمو حفظ کنم. اون یکی هم رفت که رفت!!! انگار نه انگار که رفیقش خورده زمین. داشتم فکر میکردم که حالا نیم ساعتی طول میکشه که اون بنده خدا بلند بشه و بعد هم گریه زاری و کلی بد و بیراه نثار من میکنه... تو همین فکرا بودم که دیدم دختره، سه سوته بلند شد، خودشو تکوند، بعد هم انگار نه انگار که زمین خورده، با دوچرخه اش اومد و گفت : شما طوریت نشده؟؟؟!!!!؟؟؟ خداییش کف کردم!!! من اگه اونجوری زمین خورده بودم، یه ربعی طول داشت تا بلند بشم.

5.       آخرین مورد مربوط به علاقه من به پلنگ صورتیه!!! من پلنگ صورتی رو بیشتر از هر شخصیت کارتونی (و خیلی شخصیت های واقعی) دوست دارم...

وقتی که میخواستیم بریم بم، رضا یکسری هماهنگی کرد که بریم ویدئو کلوپ انجمن و هر چی کارتون مناسب(!!!) دارن امانت بگیریم تا اونجا برای بچه ها نمایش بدیم. نهایتا تو بم 2-3 تا کارتون و فیلم دوبله شده بیشتر نداشتیم، بچه ها هم از کارتونهای زبان اصلی حوصله شون سر میرفت... من و محسن گفتیم چیکار کنیم، یکی از بچه های اونجا (که اتفاقا اسمش محسن بود!!!) گفت من یه CD پلنگ صورتی دارم!!! ما داشتیم از خوشحالی پر در میاوردیم!!! گفتیم بیار!!! خلاصه CD رو آورد و ما پخشش کردیم، اما مثل اینکه محسن قبلا CD شو به همه بچه ها داده بود، دیده بودن!!! هر کی میدید میگفت : اه، اینکه تکراریه!!! اما من و محسن (خودمون) اصلا تو یه حال دیگه ای بودیم و نمیفهمیدیم داره اطرافمون چی میگذره، پلنگ صورتی میدیدیم و میخندیدیم!!! کم کم دیدیم دور و برمون شلوغ شده و صدای خنده اطرافمون زیاد شده، بچه ها دورمون جمع شده بودن و داشتن به ما میخندیدن!!!!

 

خب اینهم نوبت بازی من!!! امیدوارم ناامیدتون نکرده باشم!!! به هر حال هر کی یه جوریه!!!

بدینوسیله این دوستان، رسما به بازی دعوت میشوند:

آقایان: امید ، بهزاد، مصطفی و خانمها : کتی و شهیده. به هر حال این شتریه که هر کسی باید انتظارشو داشته باشه!!!

شب یلدا در فرحزاد

سلام

تا سایه مبارکت افتاد بر سرم          دولت غلام من شد و اقبال چاکرم

شد سالها که از سر من رفته بود بخت         از دولت وصال تو باز آمد از درم

به به ... دم حافظ گرم!!!

دیروز، فکر کنم حدودای 2و3 بعد از ظهر بود که دوستان برنامه جور کردن بریم فرحزاد، که (به روایتی) شب یلدا رو دور هم باشیم... بالاخره ساعت 7 و خرده ای بود که دم دانشگاه جمع و جور شدیم و راه افتادیم. با اون ترافیک افتضاح حدود  8 و نیم رسیدیم فرحزاد. من نمیدونستم که چه جوری تو این سرما قراره تو هوای آزاد بشینیم، اما مثل اینکه خودشون قبلا فکرشو کرده بودن و کل محوطه رو با نایلون پوشونده بودن، چند تا هم اجاق گاز بود که حکم بخاری رو داشت، در مجموع بد نبود، من که سردم نشد.

اول از همه، چند تا از دوستان زحمت کشیده بودن و انار دون کرده آورده بودن، که در کسری از ثانیه ترتیبش داده شد...

 

 

 بعدش هم که بساط قلیون و چای که طرفدارهای خاص خودش رو داره، قلیون ها هم upgrade شده بود، دلیلشو باید از صاحبنظران این عرصه پرسید.

 

این عکس اصلا معلوم نیست کیه!!! ما هم نمیدونیم!!!

هندونه هم که فکر کنم به خاطر شب یلدا به منو اضافه شده بود...

 

فال هم که تقریبا جزو برنامه همیشگی فرحزاد شده، پسر بچه فال فروش دست بردار نبود!!! هیچ تخفیفی به ما نداد. اینجا داشت میگفت 2 تومن کمه!!! فال منم که همون اول دیدین، اینجوریاس دیگه!!!

 

یکساعتی فقط طول کشید که دوستان تصمیم بگیرن چی بخورن، اما سفارشها خیلی زودتر از اینا حاضر شد. تعدادی از دوستان هم هوس دیزی کرده بودن... برای کسب اطلاعات بیشتر، به فرساد مراجعه کنید!!! عده ای هم فلفل خوردن و ... چقدر بهشون بگم فلفلو مرد میخوره!!!

حدود 10 شام تموم شد ، این هم عکس رسمی برنامه، چون جماعت سمت چپ عکس، زیاد دوغ خوردن اینجوری شده!!! (گفته میشه بعضیاشون 3 تا دوغ خوردن!!! ما که ندیدیم!!!)

 

و نهایتا تا حساب و کتابا مشخص شد، نیم ساعتی طول کشید.

به هر حال خیلی خوش گذشت، جای اونایی که نبودن خالی، مخصوصا اونایی که تازه از سفر اومده بودن و گویا کار داشتن!!! دست همگی درد نکنه. تا بعد.

سفر قشم

سلام

بالاخره بعد از هفته ها، مذاکرات نتیجه داد و برنامه سفر قشم جور شد. یکی از دلایل عقب افتادن این سفر، کنکور هفته پیش پارسه بود!!!

نهایتا یک تور 4 روزه قشم گرفتیم  که از شنبه تا سه شنبه بود. شنبه 7 صبح پرواز داشتیم، به همین دلیل حدود 5 و نیم از خونه راه افتادیم، توی همت، دو تا تصادف خفن شده بود که تو هرکدوم 4 -5 تا ماشین به هم زده بودن!!! اولین بار بود که تو این ساعت تو همت توی ترافیک موندم!!! اما خوشبختانه به موقع رسیدیم فرودگاه.

ساعت 7 صبح پروازمون بدون تاخیر به مقصد قشم انجام شد. این هم  از اولین عکسهاییه که از قشم گرفتم:

 

حدود 9 صبح بود که توی فرودگاه قشم پیاده شدیم، من انتظار یه هوای گرم و آفتابی رو داشتم، اما میگفتن 2 روزه که داره اینجا بارون میاد!!! اینقدر بارون اومده بود که دیگه زمین نمیتونست آب رو جذب کنه، همه جا گلی بود و آب راه افتاده بود!!! چه اوضاعی!!!

حدود 40 دقیقه طول کشید تا از فرودگاه رسیدیم به هتل، یه هتل لب دریا!!! که باعث خوشحالیمون شد.

روز اول رو تصمیم گرفتیم بریم درگهان، 3-4 کیلومتری قشم، اسم این جزیره قشمه، اسم شهرش هم قشمه ... اصلا همه جای جزیره قشمه، اما وقتی میگن قشم منظور یه جای خاص جزیره است!!! فهمیدین؟؟؟!!! نه؟؟؟ منم نفهمیدم!!!

راننده میگفت که اینجا کار اصلی مردم قاچاق کالا و صیادیه!!! توی روستاها (که بعضیاشون هنوز برق هم نداشتن) پسرا توی سن 14-15 سالگی و دخترها 9-10 سالگی ازدواج میکنن، چون خانواده ها بیشتر از این نمیتونن نگهداریشون کنن.

لازم به ذکره که آب این جزیره یکی از مزخرف ترین آبهایی بود که من تا حالا دیده بودم، یه چیزی تو مایه های آب قم!!! شور و بد بو، برای همین حتی صورتمون رو هم با آب معدنی میشستیم!!!

روز دوم رو رفتیم قشم!!! (به ثوضیحات بالا مجددا مراجعه کنید!!!) توی شهر نشانه هایی از آب و آبادانی دیده میشد!!! ماشین های جزیره هم کلا خیلی ردیف بودن، تاکسیها اکثرا هیوندای accent مدل 2006 بودن، تویوتا هم کم نبود!!! میگفتن اینجا از دبی ماشین میارن، 2-3 تومن هم گمرک میدن و تو جزیره شماره گذاری میکنن. ولی نمیتونن ماشینهاشون رو جای دیگه ببرن.

بعد از ظهر هم  به گشت و گذار توی جزیره پرداختیم. کلا این جزیره چند تا جای دیدنی بیشتر نداره : دره ستاره ها، جنگل حرا، غارهای خربس، قلعه پرتغالیها. ما فقط رسیدیم که غار خربس و قلعه پرتغالیها رو ببینیم. این عکس غارهای خربسه :

 

این کوهها آهکی هستن، میگن پرتغالیها یه سری سوراخ سمبه (مثل راهرو) توی کوه درست کردن که همون غارها هستن. بعضی از این راهرو ها به هم راه دارن، بعضی هم بن بستن!!! به دلیل نبود امکانات و تجهیزات کافی من فقط تونستم اولای چند تا از غارها رو ببینم و فیلم بگیرم، بقیه اش تاریک بود!!!

قلعه پرتقالیها هم دو سه تا دیوار مخروبه لب دریا بود که چون تاریک بود و حال نداشتم از ماشین پیاده بشم، عکسی نگرفتم!!! همچین آش دهن سوزی هم نبود!!!

بقیه آثار دیدنی رو هم چون دور بود، گذاشتیم دفعه بعد که اومدیم ببینیم، فعلا فرصت نبود!!!

روز سوم هم دوباره اومدیم قشم، و سراغ بازارهای جدید رفتیم، یه بازاری بود که چینی ها راه انداخته بودن و همه اجناسش چینی بود، حتی فروشنده هاش هم چینی بودن، خیلی جالب بود.

این عکس رو هم اولای طلوع آفتاب دم دریا گرفتم :

 

راستی چقدر این خلیج فارس زیباست!!! حتی وقتی اینطوری موج داره!!!

 

 

بلیط  برگشتمون از بندر عباس بود، بنا به دلایلی!!! برای همین حدود ساعت 4 بعد از ظهر اومدیم که سوار لنج بشیم. لنج یه قایق نسبتا کوچک چوبیه که خیلی در پیته!!! قبل از سوار شدن لنج، یه گمرکی هم داشتن که فقط میپرسید تو چمدونتون چیه!!! بعد هم روی یک تکه کاغذ 3 در 5 سانتی نوشت دو تا چمدون، بعد داد دستمون که بریم!!! من خیلی با این گمرک حال کردم!!! سوار لنج شدیم، خیلی هر کی به هرکی بود و این یکی از مزایای لنجه!!! خلاصه لنج آروم آروم راه افتاد و اومدیم سمت بندر عباس. این سفر دریایی حدود یک ساعت و نیم طول کشید!!! نزدیکای غروب رسیدیم بندرعباس، منظره خیلی قشنگی بود، خورشید داشت از یک طرف غروب میکرد و ماه داشت از طرف مقابل بالا میومد.

 

دیگه فرصتی نبود که تو بندرعباس بگردیم، برای همین هم یکراست اومدیم فرودگاه ، ترافیک بندرعباس هم دست کمی از تهران نداشت!!! توی هواپیما هم داشتم چرت میزدم، فقط یه دفعه بیدار شدم دیدم مهماندار داره شامو میذاره جلوم، عجب غذای بیخودی بود، سرد سرد!!! حدود 1(صبح) رسیدیم تهران. شهر من!!! هیچ جا خونه آدم نمیشه. 

 

ناهار اول

سلام

این پست رو قرار نبود من بدم، اما مثل اینکه اگه من ندم، هیچ کس دیگه پیدا نمیشه که وظیفه خطیر اطلاع رسانی رو انجام بده... بنابراین این دفعه هم کار خودمه.

روز پنجشنبه سه نفر از دوستان، همه رو به صرف ناهار در پارک جمشیدیه دعوت کردند. (حالا نمیدونم چرا ناهار، مگه شام چه ایرادی داشت؟)از وقایع اتفاق افتاده در این برنامه اطلاع دقیقی در دست نیست، چون اینجانب از ساعت ۱۲ (شروع برنامه) تا ساعت ۳و نیم در خدمت دکتر اشجری بودم!!! میدونید که این کلاسها شوخی بردار نیست و هیچ جوره راه دودر کردن نداره، مسئله مرگ و زندگیه!!!

بنابراین هماهنگی هایی انجام شد که دوستان لطف کردند و تا ساعت ۴و نیم که من از میدون فاطمی برسم پارک جمشیدیه منتظر موندند. لذا فقط از ساعت ۴و بیست دقیقه به بعد اطلاعاتی در دست هست. وقتی من و مصطفی رسیدیم، تنی چند از دوستان رو دیدیم در هیات اسکیموها که گویا از شدت سرما داشتند میلرزیدند، جماعتی به بازی بدمینتون مشغول بودند و عده کثیری هم مشغول سایر سرگرمیهای سالم. از آنجا که دوست عزیزم بهی جون، جور نبودن منو کشیده بود و عکسهای رسمی و غیر رسمی برنامه رو گرفته بود- که گویا این موضوع باعث یاد کردن بعضی دوستان از این حقیر شده بود- هیچ عکسی جهت آپ کردن در دست نیست. اما خب به قول استاد فیضی: "وصف العیش، نصف العیش".

دوستان زحمت کشیده بودند و برای ما هم ناهار نگه داشته بودند، فقط مشکل این بود که دیگه وقت ناهار نبود!!! جای اونهایی که نبودن خالی، بعد از صرف یک لیوان (مشتی!!!) چای داغ و کمی اختلاط، راه افتادیم که برگردیم.

یک سری وقایع مهمی هم بعد از رفتن ما اتفاق افتاده که گفتنشون خالی از لطف نیست : دوست عزیزم دکتر -که همونطور که قبلا هم گفتم، از طرفدارانش هستم- قول یک شام دیگه به ارزش n تومان رو داد که بعد از دادن این شام اسمش در کتاب رکوردهای گینس ثبت میشه. ببین مردم برای رکورد زدن چه کارهایی که نمیکنن!!! این خبر از سوی مقامات رسمی به شدت تایید شده و کاملا معتبره، فقط میمونه زمان و مکان شام که در اسرع وقت به اطلاع میرسه.

در راه بازگشت، از بیانات کارشناسانه دوست عزیزم آقای عسگری، در باب یک سری مکاتب کهن، هم بسیار محظوظ شدیم!!!

و نهایتا یه روز خوب دیگه با دوستان، هر چند نصفه نیمه، اما خوش گذشت. از میزبانان محترم، خانم شیروانی، خانم ببری و خانم طبیب زاده هم تشکر و عذرخواهی میکنم، به خاطر دیر اومدن و معطلی زیاد!!!

و مثل همیشه امیدوارم دوباره به زودی بتونم همه دوستان رو دور هم ببینم. (احتمالا تو شام دکتر!!!)

شام پنجم

سلام

دیشب شام رو مهمون بهزاد و امیر بودیم : سوپر استار. همون جایی که میگن مالکش یه عربه و آشپزاش فیلیپینی هستن!!!

با کمال تعجب این برنامه کاملا سر وقت و بدون تاخیر شروع شد. قبل از اومدن ما، درست کنار جایی که نشسته بودیم، یه جشن تولد برگزار شد که وقتی ما رسیدیم تموم شده بود. برگزاری این جشن باعث شد که عده کثیری از دوستان بگن : "ما بچه بودیم، اینا هم بچه هستن!!!" با همکاری چند نفر از دوستان، بادکنک های جشن تولد دودر شد و شروع کردیم به بادکنک بازی!!! که با اعتراض کادر رستوران، خصوصا خانم ناظم مواجه شدیم. بنابراین دیگه بازی رو تعطیل کردیم و سعی کردیم یه خورده موجه تر باشیم تا بیرون نندازنمون.

تصمیم گرفتن برای اینکه چی بخوریم و جمع آوری سفارشات، حدود 1 ساعتی طول کشید. دلیل این امر اوپن بودن منو و استقبال بی سابقه دوستان (35 نفر) از برنامه بود. توی این 35 نفر، یک نفر سفارش مرغ کبابی داد(اسم نمیبرم!!!) اما  به جاش اسپایسی برگر دریافت کرد که باعث سوزش بسیار زیاد شد!!! گفته میشد که یکی سفارش رو اشتباهی برده (و لابد خورده)!!!

بعد از صرف شام عکس رسمی این برنامه گرفته شد. چهره جدیدی که توی این عکس میبینید(کنار امین)، فرزاد، برادر بهزاده که دیشب رو با ما بد گذروند. لازم به ذکره که گرفتن این عکس هم با اعتراض خانم ناظم مواجه شد، که البته منجر به تنبیه (بدنی یا غیر بدنی) نشد.

 

بعد از گرفتن عکس راهی پارک ملت شدیم. اینجا دوستان دو دسته شدن : چایی خورها و بستنی خورها. دقایقی بعد از صرف اینایی که گفتم، هر کسی راهی خونه خودش شد.

به هر حال، خیلی خوش گذشت، هوای خیلی خوب و شب خیلی قشنگی بود، مخصوصا پارک ملت خلوت، نم نم بارون و ...جای همه اونهایی که نبودن خالی. این عکس یکی از بهترین عکسهاییه که تا بحال از پارک ملت گرفتم.

 

داشت یادم میرفت: دیشب یکی از دوستان خیلی عزیز(که جاش خیلی هم حالی بود) از اون ور آب زنگ زد، نمیدونم از برنامه خبر داشت یا نه، اما شنیدن صداش خیلی خوشحالمون کرد.

با گرفتن این شام، نمیدونم دیگه از کی باید شام بگیریم، اما جای تاسف داره اگه آخریش باشه، بنابراین از کلیه نظرات دوستان مبنی بر گرفتن شام از سایر دوستان به شدت استقبال میکنیم.

زودتر از این دیگه نمیشد آپ کرد، میشد؟؟؟!!!!؟؟؟

کولک و ...

سلام

قبل از هر چیز، فرا رسیدن عید سعید فطر را به همه ایرانیان تبریک میگم. انشاا.. که همه بتونن بعد از گذشت یکماه، تغییراتی رو در خودشون احساس کنن.

خدا را شکر میکنم که ماه رمضون امسال هم تونستم حداقل یک افطار رو با دوستان برم کولک. مثل همیشه خیلی خوش گذشت، جای اونهایی که نبودن خالی، مخصوصا دوست عزیزم بهزاد که به خاطر کسالتی که برای پدرش پیش اومد نتونست بیاد، انشاا.. که هر چه زودتر کسالت رفع بشه. از بیانات و راهنماییهای دوست عزیزم، آقای احسان ناصری هم بهره های فراوانی بردیم!!! و نهایتا این برنامه باعث شد که جمع کثیری از دوستان از جمله خودم، به جمع طرفداران بیشمار دکتر بپیوندیم.

این هم عکس حاضرین، باز هم میگم که جای همه اونهایی که نبودن خالی بود.

این عکس تا حدودی یادآور ضرب المثل"آسیاب به نوبته" است!!! این بار خودم دچار اصلاحات هندسی شدم!!!

آخرین افطار این ماه رو مهمون دانشکده بودیم، و جماعت هشتاد و یکی در اقلیت (و مظلومیت!!!) محض بودند!!! به هر حال داریم منقرض میشیم!!!

امیدوارم باز هم به زودی بتونم دوباره دوستان رو دور هم ببینم.

شام سوم و چهارم!!!

سلام، بازم خیلی دیر، نیازی به بهونه هم نیست...

هفته پیش، هفته خوبی بود، پر از شام!!! شام اول که دیگه نیازی به تعریف کردن نداره... فقط میمونه تشکر از حاضرین و میزبان محترم که خیلی زحمت کشید،دستتون درد نکنه.

با بهترین آرزوها برای کتی خانم، انشاا.. هر جا که هست خوشحال و موفق باشه و البته (گاهی هم!!!) به یاد دوستان قدیمی!!!

و شام دوم که به همت دکتر و حامد برگزار شد.

دست دکتر (و حامد) هم درد نکنه که بالاخره با دادن این شام یکی از معضلات بزرگ جماعت هشتاد و یکی رو برطرف کرد!!!

تاریک بودن عکس قبلی -که به خاطر برد کم فلاش بوده- رو به روشنایی عکس دوم ببخشید. آقای عسگری به خاطر محدودیت های تکنیکال دچار اصلاحات هندسی شد که از ایشون هم عذر میخوام.

و نهایتا اینکه از همه دوستان میخوام که تو این شبهای عزیز ما رو هم در دعای خیرشون فراموش نکنن. التماس دعا.

تموم شد

هر چی باشه فکر میکنم حق این رفیق من از دو تا پست توی این وبلاگ خیلی بیشتره، بالاخره یکسال رفاقته...

امروز یکی اومد و خریدیش، همون قیمتی که گفتیم. یه بابایی بود با پسرش. وقتی باباهه اومد بالا که قولنامه بنویسیم، پسره عین ندید بدیدا نشست تو ماشینو گفت من همینجا تو پارکینگ منتظر میمونم!!! بعد که باباهه اومد بالا سر درد دلش واشد. گفت ما یه سمند داشتیم، این پسرم برد چپ کرد، الانم یه ریو گرفتیم، یه بار برده تو بزرگراه و ماشینو بخاطر سرعت غیر مجاز پلیس گرفته خوابونده (دستش درست!!!، پلیسو میگم) حالا هم وقتی پسرم میگه ماشینو بده اگه ندم ناراحت میشم که ناراحتیشو میبینم، اگرم بدم، نگران جونشم!!!

حالا سوال من اینه: اصلا همچین موجودی چرا باید ماشین داشته باشه؟؟؟ این باباهه یه بار برنگشته به پسرش بگه آخه مگه تو ... داری که با این سرعت میری؟؟؟ یا با این سرعت کدوم گوری میخوای بری؟؟؟ حالا خودت به درک، مردم مگه جونشونو از سر راه آوردن...

بگذریم، دیگه نسخه این ماشین پیچیده شد، احتمالا اگه تو اخباری، روزنامه ای، چیزی دیدین یه سپند چپ کرده، منفجر شده، هوا رفته ... بدونین که به احتمال ۱۵۰ درصد همون رفیق مرحوم من بوده!!! 

کلاس OR اشجری هم شروع شد، نمردیم و دیدیم این اشجری که میگن کیه...

و نهایتا گویا برخی دوستان بالاخره دارن یه تکونی به خودشون میدن... ما هم پایه ایم!!!

خداحافظ... رفیق

روز اولی که اومدی خونمون رو هیچوقت یادم نمیره، آروم و بی سروصدا همون گوشه وایساده بودی و منو که چشم ازت برنمیداشتم با تعجب نگاه میکردی. حتما با خودت میگفتی این دیگه کیه، یا اینکه اینم از همون جووناییه که جز پدال گاز هیچی رو نمیشناسن...

دو هفته همش کنارت بودم، هر چی که لازم داشتی برات خریدیم، از بهترینش... حسابی تر و تمیز و نونوار شدی... یکماهی طول کشید که بتونیم آماده بشیم که با هم بریم بیرون. اولین روز رو یادم نمیره، با هم رفتیم قلم چی، آزمون. کم کم با هم همه جا رفتیم، دیگه وقتی که بدون تو از خونه میومدم بیرون، انگار یه چیزی جا گذاشته بودم... یه چیز بزرگ!!!

توی این یکسال خیلی با هم خاطرات خوبی داشتیم، تو دوست خیلی خوبی بودی، منو همه جا میبردی، بدون هیچ حرفی... چه روزایی که صبح این طرف شهر شرکت میرفتم، ظهر دانشگاه، عصر فرحزاد و آخر شب هم سر از استخر خیابون دولت در میاوردیم!!! مگه بدون تو میشد این کارا رو کرد؟؟؟

توی این یکسال، یکبار هم نشد که وسط خیابون منو بذاری، خراب بشی یا جوش بیاری، توی ترافیک سنگین همت ساعتها با هم بودیم، تنها، من و تو : چقدر معین گوش دادیم، چقدر سیاوش قمیشی و این اواخر هم که همایون.

میدونی که اگه دست خودم بود تا آخر عمرم نگهت میداشتم، اما ... چی بگم، تو توی رفاقتت سنگ تموم گذاشتی و من، رفیق نیمه راه... فقط میتونم بگم که فراموشت نمیکنم، هیچوقت، حتی اگه یه روزی برسه که بنز داشته باشم.برای همیشه دوستت دارم.

امیدوارم هر جایی که هستی سالم باشی، دست یه آدمی که قدرتو بدونه و ازت خوب مراقبت کنه، خداحافظ رفیق....

لزور

سلام

اوایل این هفته مدتی از تمدن و اینترنت و ... دور بودم، اما مثل اینکه این طرفا خبری نیست!!!

جمعه این هفته، باز هم راهی جاده فیروزکوه شدیم، صبح زود از تهران راه افتادیم، رفتیم تا رسیدیم حدود رودهن، که یه صدای لق لقی از تو موتور در اومد، هر چی به بابام گفتم این صداهه مشکوکه، گفت نه، اینا وسایل توئه که تو داشبورد لق میخوره!!! ۱۰ کیلومتری که از رودهن رد شدیم و پلیس راه رو هم رد کردیم، یه صدای دلنگی اومد و دیگه دنده جا نرفت!!! وایسادیم ببینیم که چی شده، دیدیم که بله، پیچ اهرم تعویض دنده در رفته و دیگه دسته دنده به گیربکس وصل نیست!!! گفتیم چه کنیم، زنگ زدیم امداد خودرو سایپا، بالاخره هر چی باشه هنوز گارانتی داریم، یه یارو گوشی رو ورداشت و همه جور سوالی پرسید، جز آدرس مارو!!! بعد هم قطع کرد، خلاصه دوباره زنگ زدیم و یکی دیگه دوباره همونا رو پرسید بعلاوه یه چیزای دیگه، آدرسم گرفت، نهایتا نیم ساعت بعد امداد خودرو اومد. خوشبختانه قائله خرابی ماشین یک ساعته حل شد، بدون اینکه کار به منطقی و آبیاری و علمی بکشه!!! (ما فقط همینا رو میشناسیم، کاری هم به ایران خودرو و سایپا نداریم!!!) 

بگذریم، نرسیده به فیروزکوه، دم پمپ بنزین یه جاده فرعی هست که میره به سمت ارجمند، این جاده با اینکه فرعی بود، اما آسفالت خیلی ردیفی داشت و از همه عجیب تر اینکه در ساختش تابلو راهنما هم به کار رفته بود!!! حدود ۳۰ کیلومتر رفتیم تا رسیدیم به دوراهی ارجمند، از اونجا هم ۱۵ کیلومتر تا لزور، روستایی کوهستانی که به خاطر داشتن چشمه های آب زیاد و رودخونه معروفه، کنار جاده هم رودخونه ای بود به اسم نمرود!!! از اینجا میشه درس عبرت گرفت که حتی آدمای خیلی بد هم موندگارند!!!

روستا عسل داشت، اما با فروشنده دندون گرد به توافق نرسیدیم، عسلش هم مالی نبود، گفتیم مال خودتون!!!

حدود ۲ بعد از ظهر دم رود خونه بساط نهار رو علم کردیم، اینقدر باد شدید بود که اصلا نیازی به باد زدن منقل نبود، سه سوته کبابا حاضر شد، بدون دخالت دست، حالی بردم!!!

بعد از کمی استراحت و پلکیدن اون اطراف راه افتادیم که بریم به سمت وزنا و لاسم و از اونطرف برسیم به جاده هراز و برگردیم. خیلی جالب بود. روستاهای سرسبز و قشنگ توی دامنه کوه، که همه این سبزی و زیبایی به خاطر رودخونه بود، هر جا که از رودخونه دور میشدیم بیابون و برهوت!!! این هم چند تا از عکسا :

این هم یه عکس از سوژه هایی که هر جا برم ازشون عکس میگیرم!!!

به مناسبت نیمه شعبان توی روستاها پر مراسم عروسی بود!!! تو لزور یه ماکسیمای گل زده دیدیم!!!

نرسیده به لاسم، جاده دو شاخه شد، شاخه فرعی میرفت به سمت یه امامزاده، شاخه اصلیش هم میرفت به سمت لاسم، باورمون نمیشد، شاخه اصلی خاکی بود و جاده امامزاده آسفالته!!! دمشون گرم!!! زدیم به خاکی، حدود ۳۰ کیلومتر خاکی، هوا تاریک، سگ هم پر نمیزد!!! یکساعت طول کشید، رسیدیم به لاسم. از اونجا دوباره آسفالت شد تا سر جاده هراز که دم پلور در اومدیم. تا رودهن ترافیکی در کار نبود، بعد از رودهن، یکساعتی تو ترافیک جاده دماوند موندیم، از وقتی من یادم میاد، این جاده در حال پهن شدن بوده، اما هر دفعه که میایم میبینیم همون آشه و همون کاسه!!!

بگذریم، حدود ۱۰ رسیدیم خونه، اما این دفعه بدون بوی دود!!!

شام دوم

سلام

اول که خواستم این پستو بدم، دیدم که با این کار یکی از بهترین پستهای این وبلاگ،به آرشیو میره، بنابراین آرشیو موضوعی رو که همین بغل میبینید درست کردم، و گذاشتمش توی قسمت پستهای نوستالژیک !!!

با اینکه اعلام این خبر به کرات از سوی مقامات مسئول ممنوع اعلام شده بود، اما شام شامه دیگه، باید تو وبلاگ بره!!! بنابراین : دیشب مراسم شام به میزبانی شهرام، در فرحزاد برگزار شد!!! دستت درد نکنه شهرام جون، شام خیلی خوبی بود و خیلی هم خوش گذشت، البته قلیون و چایی هم برقرار بود که مورد استقبال شدید دوستان دودی و چایی ای(!!!) قرار گرفت!!!

اینهم عکس دسته جمعی دیشب به لیست مستندات این برنامه ضمیمه میشه، فکر کنم بالاخره توی این عکس شناسایی بشم!!!

و نهایتا برنامه شام بعدی که متعاقبا به اطلاع دوستان خواهد رسید.

شام اول

سلام

با عرض پوزش از اینهمه تاخیر... چه میشه کرد، دیگه کارا داره کم کم جدی میشه.

پیش از هر چیز باید بگم که خبر قبولی دوستان رو در دانشگاههای شریف، تربیت مدرس، تهران، امیرکبیر و علم و صنعت شنیدم و بسیار خوشحال شدم. صمیمانه بهتون تبریک و خسته نباشید میگم. یادتون باشه جزوه هاتونو خوش خط بنویسید و سوراخ سمبه های دانشگاهتونو خوب یاد بگیرید، منم سال دیگه میام!!! (انشاا..)

اولین برنامه شام هم که بعد از مذاکرات و نامه نگاریها و قرار مدارهای بسیار برگزار شد. این برنامه به همت حامد برگزار شد، اما ۹۰ درصد تاخیرش به خاطر نماز جماعت جمعی از دوستان به امامت حاج الکس بود که دنده ۳ اش گویا بیشتر از ۴۰ تا نمیره!!!

بگذریم، خیلی خوش گذشت، جای اونایی که نبودن خالی، سعی کنید برنامه های بعدی رو از دست ندین. دست همگی درد نکنه، مخصوصا میزبانان محترم : خانم علاقه بند، خانم یکتایی و خانم خرم. انشاا.. تا باشه از این سفرا برین و شامش رو هم ما بخوریم!!!

این هم عکسی که با هزار زحمت از همه حضار گرفته شد... گویا بعضی دوستان به شدت به فلاش حساسیت دارن!!!

شام بعدی، شام دکتره که دیگه باید هر جوری هست بده... خبرهایی هم رسیده که عده ای از دوستان با شنیدن خبر معاف شدن لپ تاپ از شام، به صورت فله ای اقدام به خرید این کالا میکنن، ولی خیلی خوشحال نباشین، بذارید شام دکتر و شهرامو بگیریم، یه فکری هم برای شما میکنیم!!!

معین

سلام

این مختصریه از زندگینامه معین، بهترین خواننده ایرانی (به نظر من)، که خیلی دوستش دارم و دلم برای آلبوم جدیدش یه ذره شده...

استاد معين در شهر نجف آباد استان اصفهان به دنيا آمد. نام درست ايشان نصرالله معين نجف آبادي است. استاد معين در يك خانواده كاملا مذهبي به دنيا آمده است. يازده برادر و خواهر هستند كه نام چهار برادر عبارتند از: صيف الله(شايد فتح الله)، نصرالله( استاد معين )، مرتضي و نام برادر چهارم كه متاسفانه براي ما مشخص نيست. استاد معين فرزند هفتم اين خانواده مي باشد و خانم اشرف فرزند آخر اين خانواده و خواهر استاد معين به همراه ايشان زندگي مي كنند.

پدر استاد معين متاسفانه فوت كرده اند –روحشان شاد- و استاد معين با مادر خود زندگي مي كنند. استاد معين در گذشته به همراه پدر خود در شغل قالي فروشي فعاليت داشته است و در كنار اين حرفه افتخار مداحي اهل بيت را نيز داشته اند. 


 معين، اصفهان، زادگاه زيباي خود را بسيار دوست داشت و با اينكه در زمان معين مكان تجمع هنرمندان در پايتخت كشور يعني تهران بود معين در اصفهان ماند و در هتل شاه عباس اصفهان به اجراي برنامه پرداخت و اصفهان را ترك نكرد. تمام عشق و علاقه معين پس از خانواده اش در اصفهان پايان مي پذيرد. او اصفهان را بسيار دوست دارد و هنوز هم دلش مي خواهد به اصفهان برگردد.

فعاليت هنري استاد معين به طور رسمي پس از انتشار ترانه يكي را دوست مي دارم شروع شد. اين ترانه در ايران و در زماني منتشر شد كه حكومت مركزي ايران جمهوري اسلامي ايران بود. اما پس از آن ديگر مجالي براي صداي قلب هاي شكسته نبود و استاد معين ايران سرزمين مادري خود را ترك كرد. استاد معين پس از اينكه ترانه يكي را دوست مي دارم را در ايران منتشر كرد كشور را ترك كرد؛ و اين وداع تلخ استاد معين بود با وطن عزيزش ايران كه خود در ترانه ي ايران عشق فراوانش را به سرزمين آريا نشان مي دهد.
آلبوم های استاد : يكي را دوست مي دارم، كعبه، هوس، سفر، سفر(هايده و معين)، گل هاي غربت(هايده و معين)، آرزو، بي بي گل، صبحت بخير عزيزم(عاشق تر از من چه كسي)، به تو مي انديشم(سكه يا ننه)، اصفهان(فائزه و معين)، خاطره7 (شهره و معين)، مست، مسافر(گل هاي غربت3)، دل سوخته، دلبر(معين، داريوش و ابي)، هزار و يك شب(هايده، معين، داريوش و ابي)، ترانه سال(هايده، مهستي و معين)، سلمان، پريچهر، نماز، تولد عشق، عاشقانه ها، پنجره، معما، پرواز، لحظه ها و جديد ترين آلبوم معين كه در سال 1385 منتشر شد با نام ديدي گفتم......نگفتم؟

استاد معين در ترانه هاي خود به تمام ابعاد زندگي اشاره كرده است. مهر به دخترش در اجراي ترانه هاي بابا و پريچهر و مهر و علاقه ي او به همسرش در اجراي ترانه طناز در آلبوم يكي را دوست مي دارم(استاد معين از همسر خود جدا شده است). مهر و علاقه ي او به وطن عزيزش ايران در اجراي ترانه ايران از آلبوم نماز كه به حق حزن و اندوهي كه در صداي اوست نشان دهنده ي تمام احساسات معين نسبت به ايران است كه به هيچ زباني نمي توان اين حالت روحاني را توصيف كرد.

استاد معين همكاري بسيار زيادي با هنرمندان برجسته و گران قدر ايران داشته است كه از جمله آنها مي توان به نام اين اساتيد اشاره كرد: داريوش اقبالي (داريوش) برنده جايزه در فستيوال موسيقی، فيلم و رسانه های تصويری که چندی پيش در بحرين برگذار شد و داريوش به عنوان نماينده سبک معاصر و منحصر بفرد موسيقی ايران اين سبک را به جهان معرفی کرد و برنده بالاترين نشان صلح گشت. ابراهيم حامدي (ابي)، هايده (سكينه دده بالا) ـ روحش شاد ـ يكي از استثنايي ترين نوابغ موسيقي ايراني، فائزه با صداي دلنشين خود، شهره يكي از بهترين خوانندگان زن كه امروزه هم به فعاليت هنري خود ادامه مي دهد، مهستي كه زبان ناتوان است از بيان هنر او. استاد معين با اين عزيزان در زمينه انتشار آلبوم مشترك همكاري داشته است.

اما در زمينه آهنگ سازي و تنظيم مي توان نام اين اساتيد را نام برد: بيژن (بيژن مرتضوي) برنده جايزه بهترين آهنگساز جهان و برنده جايزه ويولن طلايي، آقاي صادق نوجوكي از نوابغ آهنگسازي ايران كه واقعا هنر ايشان در آهنگسازي وصف نشدني است از نمونه اين ترانه ها مي توان به تران هاي استثنايي تنهاي تنها، من از راه اومدم، سكه، پروردگارا و . . . اشاره كرد. استاد حسن شماعي زاده كه هنر فراوان ايشان در آهنگسازي قابل وصف نيست. مي توان از ترانه هايي كه ايشان آهنگساز آن بوده اند به ترانه ي ماندگار لحظه ها در آلبوم لحظه ها اشاره كرد. آندارنيك ماداديان (اندي) كه از خوانندگان خوب ايراني هستند و از ترانه هايي كه ايشان تنظيم كننده آن بوده اند مي توان ترانه به تو مي انديشم اشاره كرد. و جمع بسيار زيادي از هنرمندان ايراني كه واقعا ذكر كردن نام تمامي آنها كار بسيار دشواري است.


حتما شما هم مانند ما از اينكه استاد معين چهار سال پس از وارد شدن آلبوم لحظه ها ديگر آلبومي را وارد بازار نكردند بسيار ناراحتيد. در گفتگويي كه استاد معين با شبكه بي بي سي داشت گفت كه اگر مي خواست در اين چهار سال آلبومي ارائه دهد سراسر غربت و جدايي و اندوه بود. و اي كاش استاد معين در اين چهار سال آلبومي به بازار عرضه مي كرد زيرا كه حتي ترانه هاي سراسر اندوه او نيز عالي هستند و غير قابل وصف و ارزش هزاران بار گوش دادن را دارند.

آلاشت

سلام

بازم یه پنجشنبه دیگه و یه مسافرت دیگه... اینبار از جاده با صفای فیروزکوه. انصافا اینکه میگن جاده فیروزکوه قشنگ ترین جاده ایرانه، درسته.

صبح زود، حدود ۶ بود که راه افتادیم، به قصد دریاچه شورمست. شورمست یه روستاییه، بعد از پل سفید، که ۶۰ کیلومتر قبل از قائمشهره. هوا کاملا خنک بود، توپ توپ!!!

طبق معمول نقشه هایی که داشتیم با هم نمیخوند، بعد از کلی پرس و جو و اشتباهی رفتن، به یه جاده خاکی رسیدیم که میگفتن میره شورمست. جاده خفنی بود : سربالایی و سنگلاخ. ماشین ما هم که عاجز!!! دیدیم خیلی ستمه!!! من همیشه به بابام میگم، بیا ماشینا رو بفروشیم با هم یه پرادو بخریم، منتها اختلاف نظرمون سر دو در و چهار درشه!!! من دو در دوست دارم، اون چهار در، هیشکی هم کوتاه نمیاد!!!

خلاصه گفتیم وللش، بریم یه جای دیگه، بعد از زدن صبحونه یه جایی نزدیک سوادکوه، رفتیم سمت آلاشت. آلاشت درست بعد از شورمسته. یه جاده فرعی داره که از جاده فیروزکوه جدا میشه، ۳۵ کیلومتری تو کوه پیچ و خم میخوره و میرسه به آلاشت. جاده آسفالته و تر و تمیزی بود. از خود آلاشت بگم. کسی میدونه آلاشت زادگاه کیه؟ آلاشت زادگاه یکی از بزرگترین مردان ایرانه: رضا خان پهلوی.

اینجا خونه عموی آقا رضا بود، جایی که رضا خان توش بدنیا اومد، فعلا در دست تعمیر بود :

اینجا خونه خود شونه!!!

میگفتن خونه عموی رضاخان، بعد از انقلاب کتابخونه عمومی شده بوده، حالا هم بعد از سالها تصمیم گرفته بودن تعمیرش کنند و تبدیل به موزه بشه، در و دیوارهای کوچه های اطراف، پر بود از ابراز احساسات مردم!!!

برگشتنه من یه تابلو دیدم که همه فکر کردن اشتباهی میخونمش، خودتون بگین، شما اینو چی میخونین!!! در ضمن در محتوای این عکس هیچ گونه دخل و تصرفی صورت نگرفته!!!

برگشتن از آلاشت، توی اون جنگلای با صفای اطراف یه جایی پیدا کردیم و بساط ناهارو علم کردیم!!! بعد از ناهار اومدیم چرتی بزنیم که نم نم بارون شروع شد! هنوز آفتاب بود، اما یه ابر خفن اومده بود بالاسر ما، اولش قضیه رو جدی نگرفتیم، رفتیم زیر درختای پر شاخ و برگ تر، نیم ساعتی نشستیم. هر چی میگذشت ابرا بیشتر میشدن، آخرش ما از رو رفتیم. اما وقتی به ماشین رسیدیم، موش آب کشیده شده بودیم. بقیه راه هم بارون و مه!!! دوست داشتنی ترین شکل جاده های شمال!!!

حدود ساعت ۱۰ شب رسیدیم خونه، من مثل همیشه بوی دود میدادم... حال حموم رفتنم که...

روزهای داغ

سلام

تو این روزهای داغ تابستون، هر کی برای خودش رفته یه گوشه ای...

منم گوشه خودمم، گهگاهی به گوشه بقیه هم سرکی میکشم، البته دزدکی!!!

فعلا کارم شده نم نم درس خوندن، آمار و احتمال و زبان. بعضی روزا روند خیلی فرسایشی میشه، میزنم به اینور و اونور... دوچرخه سواری، شنا، کشیدن اینترنت، فیلم و ... فعلا تا اول شهریور که کلاسم شروع بشه یه جورایی احساس بلاتکلیفی میکنم. فکر میکنم هر کاری هم بکنم تو این مدت فایده نداره!!!

چند شب پیش رفتیم فیلم کافه ستاره، از اون فیلمایی بود که آدم بعد از دیدنش، احساس نمیکرد وقتش تلف شده، اما اگه دپ زدین دیدنشو توصیه نمیکنم، بدتر میشین.

خاطره... این یکی از دردسر سازترین نعمتهای خداست!!! این روزا لابلای کتابای درسی هم خاطره پیدا میشه... شاید برای همینه که افتادم توی خوندن رمان... خیلی جالبه، من که با ساراماگو کلی حال میکردم، با خوندن دو فصل اول بلم سنگی مخم سوت کشید!!! گذاشتمش کنار، یه کتاب گراهام گرین برداشتم.

کلا کتاب خوندن از فیلم دیدن بهتره، چون فیلم همه چیزش به سلیقه کارگردان بستگی داره، اما کتاب نه، هر جور که بخوای صحنه هاشو خلق میکنی، با بازیگرای مورد علاقه ات، فیلمبرداری از زوایای مختلف، و البته High Defenition !!! در ضمن عذاب وجدانشم کمتره!!!

بگذریم، امروز بعد مدتها اومدم دانشگاه، تو این مدت کلی تغییرات به وجود اومده : خیابون بالای دانشگاه، رسما دوطرفه خط کشی شد!!!! یه خط ممتد اون وسط، یه سری هم خطهایی که من سر درنیاوردم مال چیه!!! یه بالشتک خیلی قشنگ  با شیب خیلی ملایم هم زدن دم در!!! رد شدن از روش مایه امتنان خاطر شد!!! ولی خیلی با کلاس شده، اومدم سایت، دیدم یه موجودی به نام ستون از زمین سر در آورده که البته زیاد مایه امتنان خاطر نشد!!! ولی فکر میکنم دارن سایت رو به همون شکل سنتی خودش در میارن: میز کپ و ... البته با یه اصلاحات جزئی و  یه خرده هم با کلاس تر !!!

خب دیگه زیاده عرضی نیست... خوش باشید!!!

پارسه

سلام

امروز صبح با مصطفی پاشدیم رفتیم پارسه اسم بنویسیم. سومین دوره کلاسهای عمومی پارسه از ۲۸ مرداد شروع میشه و تا ۷ مهر ادامه داره. آزمونهاش هم از مهر ماه شروع میشه. نگی نگفتیا!!!

ما فعلا از آمار و احتمال شروع کردیم. البته این تصمیم دلایل مختلفی داشت...

حدود ساعت ۱۰ و نیم صبح میدون ولیعصر قرار داشتیم ،من دارم کم کم احسان ناصری میشم!!! البته مصطفی رو تو این مدت تاخیرم فرستادم بانک پولو بریزه...

خلاصه همه مدارکمون ردیف بود؛ کپی شناسنامه، عکس، فیش بانکی. منتها از اونجایی که یه جای کار ما باید بلنگه، مسئول ثبت نام رشته صنایع نیومده بود!!! خلاصه کلی ما  رو اینور اونور فرستادن، کامپیوتر، بایگانی، صندوق... گفتیم اگه خود یارو استاده رو پیدا میکردیم خصوصی میگرفتیمش، اینقدر دنگ و فنگ نداشت!!! تازه پولش هم کمتر میشد!!!

خلاصه که چه عرض کنم از این موسسه دزد!!! حساب کردم اگه کلاسا و کنکور ها و جزوه ها و ... رو بگیرم، باید هر چی تو این مدت کار کردمو بریزم توی شکم اینا!!!

مصطفی میخواست سیستم شرکت کنه، اما چون دید کلاسای آمارمون جدا میشه، به صنایع- صنایع تغییر رشته داد!!! اینو میگن مرام!!!

حالا دیگه دلمون خوشه که مثلا  درس خوندنو شروع کردیم... شما هم اگه پایه اید، بیاین، دور همی خوش میگذره ...

شلوغه

سلام

این چند روزه خیلی سرم شلوغ بوده، همش مسافرت و گردش و تفریح!!!

پنجشنبه با خانواده رفتیم شاهان دشت، توی جاده هراز، حدود 60 کیلومتر مونده به آمل. درست بعد از لاریجان. یک جاده فرعی که از جاده هراز منشعب میشه و بعد هم 5 کیلومتر خاکی. البته این 5 کیلومتر آخر بدون در نظر گرفتن 20 کیلومتر خاکی بود که اشتباه رفتیم و برگشتیم!!! بالاخره همیشه که آدم شانس نمیاره!!! در اینجا جا داره از مسئولین راهداری به خاطر تابلوهای زیاد و گویا تشکر کنم.

این ده، یه چیزی تو مایه های اوشن فشمه، منتها یه خورده کوچیک تر و جمع و جورتر، پر باغهای میوه : آلبالو، گیلاس، شاه توت، گردو، سیب ، انگور و ...

بعد از رسیدن به ده، حدود 20 دقیقه ای پیاده روی کردیم تا رسیدیم به آبشار. آبشار شاهان دشت تقریبا دو برابر آبشار سنگانه ، با شکوه و پر سرو صدا...

به یاد سنگان زیر آبشار رفتم، خیس خیس شدم!!! بعد هم رفتیم به سمت بالای آبشار، تقریبا 1 ساعت طول کشید تا رسیدیم بالای آبشار،  نهایتا هم تا لبه آبشار نتونستیم بیایم، چون صخره ها خیلی بلند بود، دست خالی نمیشد رفت پایین!!!

در این ده یک پدیده ای دیدم که هیچ جا تا به حال ندیده بودم، کلید تمام چراغهای خیابونهای ده، پایینشون بود!!! تازه روشن هم میشد!!! مثل چراغهای راهرو!!!

 

این هم یک عکس از سایر ساکنین ده که برای خوشامد گویی اومده بودن دم در!!! 

 

جمعه هم که با دوستان راهی شهرستونک شدیم. خیلی خوش گذشت. جای همه اونایی که نیومدن خالی. این هم حاضرین برنامه: 

دست همگی درد نکنه، مخصوصا نسیم و امیر که خیلی برای این برنامه زحمت کشیدن. انشا ا.. برنامه های بعدی جبران کنیم!!!

Need For Speed Most Wanted

سلام

این پست رو برای همه دوستداران Need For Speed Most Wanted میدم. تو این روزای تابستون یکی از سرگرمیهای من شده این بازی. این هم یک سری از کدهای تقلب!!! 

Code                            Description 
iammostwanted            Unlocked cars
 
burgerking                    Burger King Challenge
 
castrol                         Castrol Ford GT
 
givemethegto                Pontiac GTO
 
vanquish                      Unconfirmed / Unknown Effect

این هم یه لینک از استراتژیهای خفن برای بازی : استراتژی

آخرین ...

سلام

امروز هر کی رو که دیدم، داشت آخرین کاراشو ردیف میکرد: آخرین پروژه، آخرین کلاس، آخرین ...

منم آخرین پروژه این ترمم رو دادم رفت : ارگونومی. همه کاراشو در طول ترم انجام داده بودیمو تقریبا حاضر بود. فقط یک سری عکس بود که حامد زحمت اسکن کردنشو کشید. منم دیشب ساعت ۲ و نیم یک بخش راجع به ارتباط فنگ شویی و ارگونومی نوشتم. صبح که حامد داشت تایپش میکرد، گفت : من تا حالا به این قضیه اینجوری نگاه نکرده بودم!!! در واقع میشه گفت فنگ شویی و ارگونومی یه جور تقابل سنت و مدرنیته اس!!!

برای پرینت هم رفتم تعاونی. ۴۱ صفحه سیاه و سفید، ۸ صفحه رنگی. به رنگیا که رسیدم، گفت : این کامپیوتر ما ویندوزش فلانه و ... خلاصه یعنی تعطیل، دو بار Reboot کرد، ولی نشد که نشد... مجبور شدم برای ۸ صفحه پرینت برم کپی دون، اونم که هر چی تونست مارو تیغید... عجب دزدیه...

ناهار امروزم : یک بستنی نسکافه پاک!!! خیلی خوب بود!!!

به دکتر حجی تسلیت گفتیم... رفتیم مراسم ختم امین، تو مسجد دانشگاه، با امید و حسین. آخونده میگفت مرگ مثل مهمونی رفتنه، چون حموم میکنی، لباس نو میپوشی و ...

نیم ساعتی نشستیم، بعد رفتیم پروژه ارگونومی تحویل بدیم. غیور رفته بود جلسه. پروژه ها رو از زیر در دادیم تو، فنر پروژه من گیر کرد زیر در!!! (اون بنده خدایی که میگفت از زیر در نمیره تقریبا راست میگفت!!!) به آقای رزاقی گفتیم بیاد در رو وا کنه به یک مکافاتی از زیر در، درش آوردیم و گذاشتیم روی میز!!! 

خب اینم تحویل آخرین پروژه این ترم، تنها پروژه باقیمونده : پروژه لیسانس!!! رفتم پیش هاشم، برای پروژه لیسانس. میگفت: یه آقایی، ایزدی نام، یه چیزی کشف کرده (خیلی خفن بود، یادم نمیاد اسمش)، یه خانمی هم قراره یه قسمتی از کار ریاضی و آمارشو انجام بده... اگه نخواست، تو بیا این کارا رو بکن. من گفتم من ریاضی و آمار حالیم نیست!!! شبیه سازی دوست دارم. گفت خب یه جایی پیدا کن، که شبیه سازی بخوان، براشون انجام بده!!!

آخرش هم گفت، با بقیه استادا هم صحبت کن، شاید یه موضوعی آماده داشته باشن که تو خوشت بیاد، منم توی سبدت داشته باش!!! برای همین میگم : نفس منه دیگه!!!

دیگه تا ثبت نام ترم جدید هیچ کاری تو دانشگاه ندارم... نشستم تو ماشین : هایده گفت: شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم... خب منم دوست دارم!!!

سفرهای علمی

سلام

امروز صبح سفر علمی داشتیم به دربند!!! تعجبی نداره، ما که همیشه دنبال علمیم!!!

در آینده نزدیک جزئیات بیشتری از این سفر در وبلاگ دکتر قرار میگیره، اما در حال حاضر بیش از این نمیتونم در مورد اهداف این سفر توضیح بدم.

صبح ساعت ۷ دم مجسمه کوهنورد قرار داشتیم. من ۷ رسیدم، منتها تقریبا یه جاهایی حدود میدون تجریش تونستم پارک کنم، بقیه راهو پیاده اومدم!!! سایر دوستان : دکتر، امیر و شهرام هم همین حدودا رسیدن منتها اونا هم همین مشکلو داشتن، اما جور دیگه ای حلش کردن، دکتر اینقدر دور زد که یکی پیدا شد که بره، جای اون پارک کرد!!! تقریبا به فاصله ۳۰ متری محل قرار!!!

خلاصه من که کوهنوردیمو توی اون سربالایی دربند کرده بودم، بنابراین به اولین مکان مسطحی که رسیدیم ، نشستیم. البته به قول شهرام، همین مسیری که از دم مجسمه تا اولین کافه اومدیم، باعث وارد اومدن فشار زیادی به بچه ها شد!!! چه میشه کرد، زندگی سخته دیگه!!!

ساعت ۸ صبح روز جمعه، توی اون شلوغی، نصف کافه ها بسته بودن!!! این قضیه باعث امیدواری و دلگرمی دوستان شد!!! (به یاد دکتر قاسمی!!!) یه کافه ای بود که میگفت ما تازه باز کردیم.رفتیم اونجا نشستیم، صبحونه رو زدیم و مشغول شدیم. تقریبا ۲ ساعتی مشغول کارای علمی بودیم!!! به دلیل علمی بودن مقاصد سفر، دوربینی در کار نبود، بنابراین عکسی هم در کار نیست، تنها عکسی که گرفته شد، توسط کلارا بود که احتمالا بعدها از وبلاگ دکتر منتشر میشه.

تقریبا ساعت۱۰بود که کارمون تموم شد و برگشتیم. من ۱۰ و نیم خونه بودم. اینو میگن کوه رفتن ورزشکاری!!!

سارا

سلام

حتی فکرشم نمیکردم یه روزی برسه که وقتی به اینترنت وصل میشم اولین کاری که میکنم این باشه که به وبلاگ سر بزنم، حتی قبل ازUpdate کردن Kaspersky!!!

اونایی که اومدن میدونن، برای اونایی که نیومدن میگم: دیروز برنامه سارا بود، به همت بهی. قرار بود صبح بیایم دانشگاه (صبح زود ساعت 10!!!) یه خرده اینترنت بکشیم، 12 هم حرکت به سوی سارا.

12 شد و سه تا ماشین راه افتادیم. بهی موند منتظر بقیه. قرار بود من و شهریار، حسین رو سر راه برداریم. سر پارک وی با حسین قرار داشتیم. اولین جایی که تونستیم وایسادیم. یه خرده بالاتر از یه مغازه پنچری بود. جلوی ما هم به اندازه 2 تا ماشین خالی بود. تا وایسادیم یارو اومد گفت : آقا با ما کارداری؟ گفتیم نه! گفت پس اینجا واینسا!!! گفتم : ما 2 دقیقه منتظر رفیقمونیم، بعد هم میریم، یارو شروع کرد به خط ونشون کشیدن؛ بعد هم گفت پسرام اینجان، کتک مفصلی میخورین!!! اینو که گفت شهریار شاکی شد، گفت ما همینجا میمونیم، مثلا چیکار میخوای بکنی!!! منم ماشینو خاموش کردم. 30 ثانیه بعد یارو اومد گفت :آقا نون مارو نبر!!! همه این اتفاقات در حالی افتاد که جلوی ما 2تا جاپارک بود!!!

حسین اومد و راه افتادیم. ما با دکتر اینا رسیدیم، وقتی رسیدیم، عباس اینا هم قبل ما رسیده بودن.بهزاد اینا هم با تاخیر نیم ساعته بعد از ما. نمیدونم ایندفعه چه جوری بود که به جای خوردن، همش حرف زدیم!!! البته به جز یک نفر!!!

ما ها!!!

 سایر دوستان!!!

امین که خستگی ناپذیر بود!!!

و دکتر که همیشه دوست داره پیش پولا باشه!!!

راستی تولد نیما هم بود: تولدت مبارک!!! این قلکی هم که دست دکتره کادوی نیما بود. از آوردن سایر عکسها به دلیل سنگین شدن صفحه معذوریم، لطفا حضوری مراجعه کنید.

بعد از سارا رفتیم دانشگاه و از اونجا راهی فرحزاد شدیم. شهرام اینا که موندگار شدن. من و شهریار و امیر و بهزاد ۶ راه افتادیم به سمت استخر. سانس ۷ تا ۹. استخرش بد نبود، ولی سوناش همه اثرات سارا رو از بین برد!!! من که رفتم خونه، اساسی شام خوردم!!!

به هر حال بسی خوش رفت!!! دست همه درد نکنه!!! انشاا.. برنامه های بعدی...

داماش

سلام

دیروز به همرا خانواده رفتیم سمت داماش.همون دهی که آب معدنی داره. بعد از لوشان، نرسیده به رودبار، یه جاده فرعی هست که میره سمت جیرنده. جاده پر پیچ و خم و کوهستانی و البته درب و داغون. از جیرنده هم حدود 15 کیلومتر راهه تا داماش. کل راه از لوشان تا داماش حدود 55 کیلومتره، منتها چون جاده سربالایی و داغون بود، حدود 2 ساعت طول کشید. از جیرنده به بعد، انگار وارد یه دنیای دیگه شدیم، هوا مه آلود بود و باد شدیدی میومد، خنک و مرطوب. تا 3 ، 4 متر جلوتر رو نمیشد دید.

توی کل این مسیر یکی دوتا تابلوی راهنما بیشتر نبود، خیلی جاها شانسی رفتیم، این بار شانسمون بد نبود، همه رو درست رفتیم!!!

از خود داماش بگم : دهکده ای کوچک، که کار مردمش بیشتر دامداری بود، کشاورزی هم میکردن، گندم و جو. پر گاو و گوسفند و بز. بزهای خیلی قشنگی داشتن، این یکی های لایت بود!!!

چشمه آب هم دربست در اختیار کارخونه بود. میگفتن صبح ساعت 8 تا 10 آب برای مردم بازه، بقیه روز هم مال کارخونس. البته یه دم موشی میومد که ما هم دست و صورتی شستیم، خنک بود و زلال، مزه خاصی هم نداشت. خداییش ببینید چقدر آب میاد، منم که تو شرکت دانلود میذاشتم، همینقدر اینترنت به بقیه میرسید!!! 

کل دهکده، مه آلود بود، انگار سال تا سال رنگ آفتاب رو نمیدید، به خاطر همین اکثر عکسایی که گرفتم واضح نیست، چون دوربین روی مه وضوح میکرد. عکس زیاد گرفتم، اما بیشتر از این دیگه صفحه خیلی سنگین میشه.

 

اولش تصمیم داشتیم شب بمونیم، برای همین دنبال جا گشتیم، اما به دلیل ضعف شدید تاسیسات حاشیه ای، منصرف شدیم، یه جایی هم بود که از این نظر بد نبود، اما پر بود و به ما ندادن. تنها جای بدرد بخور، یه خونه ویلایی بود که میگفتن مال مدیر کارخونس.

بعد از ناهار یه دور 1 ساعته ای توی کشتزارها زدیم. حدود 6و نیم بود که راه افتادیم، البته بعد از خریدن عسل و ماست محلی، که خیلی تعریفشو میکردن، انصافا عسل خوش عطری داشتن.

توی راه که برمیگشتیم، کنار جاده، یک سری جاهایی بود که آنلاین گوسفند میکشتن و گوشتشو کباب میکردن. ما هم یه جایی وایسادیم که سلف سرویس بود، گوشت رو میفروخت، خرد میکردو میزد به سیخ، خودت باید کبابش میکردی. منقلش همونجا به راه بود، احتیاج به باد زدن هم نداشت، اینقدر باد میومد که زغالها گل انداخته بودن. تو اون مه که چشم چشمو نمیدید، خیلی با صفا بود.

گوشتو که خریدیم، به یارو گفتم اینا رو کجا بشوریم؟ یاور شاکی شد، گفت اینا شستنی نیست!!!

ما هم آستینا رو زدیم بالا و مشغول شدیم، کبابها رو بابام زد به سیخ و منم مشغول کباب کردن شدم.  جاتون خالی، کباب خوبی بود، و البته چرب و چیل!!!

بعد از زدن کباب راه افتادیم سمت تهران. از 10 شب به بعد، من تو ماشین چرتهای نیم ساعته میزدم. عباس اینا هم که برنامه توچال ردیف کردن، منتها من نمیرسیدم. حدود 12 رسیدیم خونه. کل هیکلم بوی دود میداد!!! دیگه حوصله دوش گرفتن نبود، همونجوری خوابیدم.

پست های الکی، کامنتهای آبکی!!!

سلام

این هم روز آخر شرکت، دیگه امروز میرم که برم واسه خودم!!!

صبح یه سری دانشگاه زدم، هیچ خبری نبود، با بهی نشستیم ۳ تا سرور اسمبل کردیم، اونم توی یه صبح تا ظهر!!! تا حالا با این سرعت کامپیوتر اسمبل نکرده بودم، یه سری ابداعات هم انجام دادیم که قصه اش مفصله!!! فقط به خانوم امیدی گفتیم جایی صداشو در نیاره!!!

امروز که از دانشگاه میومدم از تونل رسالت انداختم، همینجوری الکی دیدم خلوته و رفتم، جالب بود!!! در واقع تونل دو تیکه است، تیکه دوم (از سمت غرب که به شرق میای) طولانی تره، یه مقدار هم انحنا داره، که باعث میشه وقتی توش رانندگی میکنی، احساس Need for speed most wanted به آدم دست بده، که خیلی هیجان انگیزه... به هر حال بعد از چند ثانیه چشمم افتاد به کیلومتر و پامو از رو گاز برداشتم!!! به یک بار دیدنش می ارزید!!!

این چند روزه هم که همش صحبت مرگ و میره، منم یه عزیزی رو از دست دادم، خبرش رو دیروز صبح بهی بهم داد ... ایشون موفق شدند که هارد دیسک 60 گیگابایتی من رو (که کلی خاطره ازش داشتم) به دیار باقی بفرستند، امروز هم یادش رفت جنازه رو بیاره تحویل بده!!! به هر حال مرگ حقه...

دیروز سوار اتوبوس شدم، یه پیرمردی اومد سوار شد و رفت اون وسطا نشست، همینکه نشست شروع کرد به داد زدن : جمال نده!!! من بلیط دادم !!! جمال... راننده هم از اون داش مشتیا بود، داد زد : آهای جمال نده دیگه!!! اون داده!!! خلاصه کل اتوبوس زدن زیر خنده.

از کلیه دوستانی که این ترم پروژه طرحریزی، با محصول کولر آبی آبسال دارند، خواهشمندم حتما قبل از تحویل پروژه هماهنگیهای لازمه را با من و سایر دوستان هم پروژه ای انجام دهند. این ترم دست کم سه تا پروژه طرحریزی کولر آبی داریم که با توجه به وضعیت موجود و محدودیتهای Source های کپ، انتظار میره شدیدا گندش در بیاد!!! باتشکر.

روزهای کشدار

این روزهای آخر شرکت هم تا میتونه داره کش میاد!!! تا آخر این هفته بیشتر نمیرم، بعد از اونم دیگه نه با بهینه سازی مصرف سوخت کار دارم، نه با شاتلیا باید سروکله بزنم، نه بورس در ایران بهم مربوط میشه، خلاص...

بلکه بشینم سر درس و مشق، اما مگه میشه؟؟؟

شنبه ای با کلی مکافات پروژه تحلیل رو در مجلدی ۴۵ صفحه ای در قطع A4 به همراه CD ضمیمه تحویل دادیم رفت، پر از سوتی... بعد از اینهمه، تازه ۲ تا پروژه دیگه هم مونده.

جناب رئیس جمهور هم که تونل رسالت رو افتتاح کرد، اولین دستاوردش هم این بود که من شنبه شب، یک ساعت و نیم از انتهای کردستان تا سر مطهری توی ترافیک بودم. ولی خب حداقل یه خوبی داشت: دیروز توی رسالت یه عبارت جدید روی تابلوهای LED نوشته بود : "تونل رسالت سنگین"!!! که کلی باعث تنوع شد!!! میگن این چند روزه ملت اینقدر ذوق کردن میرن تونل رو ببینن که اینطوری شلوغ شده!!! مگه تونل هم دیدن داره؟ من که کلاهم اون طرفا بیفته حالا حالاها نمیرم بردارم.

توی این گرمای تابستون نسخه استخرمون رو هم پیچیدن!!! همه سانسها آموزشی شده، ۲ تا سانس باقیمونده هم که سگدونی!!! کی حال داره دنبال یه استخر تمیز، نزدیک، خلوت ... اصلا همچین چیزی هست؟

ببینیم این دکتر کی از تبریز میاد، دیروز چند دقیقه On شد ، بهش سفارش سوغاتی دادم، گفت که میاره!!! حالا ببینیم و تعریف کنیم.

دیگه عرضی نیست، پیشاپیش از کامنت های خب که چی استقبال میکنم!!!

برای عزیزترین

سلامی به گرمی خورشید، درودی به وسعت هستی، و سروده ای کوچک...

تقدیم به تو که همه هستی ام هستی

سر سبزترین بهار تقدیم تو باد                آواز خوش هزار تقدیم تو باد

گویند که لحظه ای است روئیدن عشق    آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد

روزت مبارک

ابیانه، شهری با تاریخ 7000 ساله

سلام!!!

(عیب نداره اگه تو دلتون بگید سلام و زهرمار!!!) خودم میدونم ... با این آپ کردنم...

این روزا مثل خیلیا منم درگیر پروژه تحلیلم، پروژه ای که کم وقتگیر نیست… این پست رو هم قرار بود جمعه بدم که تا امروز نشد که بشه ...

پنجشنبه رو زدیم به مسافرت، سمت ابیانه و کاشان … جای همه خالی... مخصوصا حامد. راست میگفت که ابیانه جواهری توی کویره.

یک راهنما هم داشتیم که خودش مال کاشان بود، اطلاعات جالبی در مورد ابیانه داد، مثلا اینکه ابیانه تاریخ 7000 ساله داره، اکثر ساکنانش پیرو مذهب میترائیسم بودن و بعدش هم زرتشتی شدن، آتشکده های زیادی هم توی ابیانه هست (یکیشون اسمش هرپاک بود که ما دیدیم) که خیلی ازاین آتشکده ها تبدیل به مسجد شدن. جالبه بدونین ارتفاع ابیانه از سطح دریا چیزی حدود 2500 متره!!! یه چیزی در حدود ایستگاه 3 توچال!!!

یک جاده پیچ در پیچ و کوهستانی که از جاده اصلی منشعب میشه، میره سمت ابیانه. راننده هم که عشقی!!! یه جورایی مثل دکتر میرفت، منتها با یک اتوبوس  15 متری!!! خودتون تصورشو بکنید که چی میشه!!! وقتی رسیدیم، باورمون نمیشد که بیرون اینقدر خنک باشه، تو جاده، دمای بیرون تا 38 درجه میرسید ولی اینجا خیلی خنک تر از این حرفا بود. راه افتادیم و یه چند ساعتی گشتیم. خیلی جالب بود، اینم یک عکس(پانورامایی) از ابیانه

 

داشتم از یک چشمه آب میخوردم که دیدم یه صدای قلپ اومد!!! فکر کردم چیزی از جیبم افتاده تو آب، جیبامو نگاه کردم دیدم چیزی کم نشده!!! داشتم میرفتم، یه نگاهی هم به ته آب انداختم، دیدم گوشیم ته آبه!!! بعد از انجام کمکهای اولیه، و ثانویه، خوشبختانه به خیر گذشت!!!

بعد از صرف ناهار در ابیانه(فقط یک هتل-رستوران داره) رفتیم سمت کاشان. چشمتون روز بد نببینه، مثل جهنم بود!!! هوای گرم و دم کرده، تو باغ فین با اونهمه دار و درخت نمیشد نفس کشید!!!

بازم حرفای راهنما یادم اومد که دوتا درخت سرو رو نشون داد و گفت : این دوتا درخت، زمان کاشتنشون در تاریخ ثبت شده(چیزی حدود 400 سال پیش)، اسمشون لیلی و مجنونه. ببینین هنوز هم سبز و با طراوتند، اما آدما، یک ماه بعد که صورتشون رو توی آینه نگاه میکنند، یک چین و شکستگی جدید میبینند... پس ببیند که خدا اگه بخواد کاری میکنه که بعد از 400 سال یک درخت سبز و با طراوت باشه و یک آدم بعد از 50 سال پیر و شکسته...

در ضمن ما آخرش نفهمیدیم کدوم لیلی بود و کدوم مجنون!!!

بگذریم، توی حموم هم دیدم میرزا تقی خان نشسته!!! یادم میاد دفعه قبل که اومدم، نبود!!!

 

پ.ن. یک پیشنهاد!!!

امروز از ساعت 9 صبح میخواستم آپ کنم، این بلاگفای نکبت پکیده!!!! هر هفته هم که چند روز نظراتش میپکه!!! اگه 10 نفری پایه بشید، بریم 1 گیگ هاست از ایران هاست بگیریم، روی سرور لینوکس که هزینه اش 35 تومن در ساله (هر نفر 3.5)، دامین مفتی هم داره!!! پهنای باند نامحدود ماهیانه!!! به هر کی 100 مگ جا میرسه، که روی دامین برای هر کی ساب دامین وب سایت شخصی و وبلاگ ثبت میکنیم+Email با سرویس pop3 (با Outlook میشه چک کرد)، برای وبلاگ هم از پکیجWordPress  (یکی از قویترین پکیجهای اپن سورس وبلاگ) استفاده میکنیم (خودش توی Fantastico داره)، هر جور اسکریپت PHP، CGI، Asp و هر کوفت دیگه ای هم که بخوایم (برای کانتر، تاریخ شمسی و ...) روشrun  میکنیم. دیگه اینجوری علاف این بلاگفا هم نمیشیم. اگه تعداد نفرات بیشتری هم پایه بشن، هاست بزرگتری میگیریم و دنگمون هم کمتر میشه. اگه پایه اید، مایه اش یک کامنته...

آخرین... اولین

سلام...

نمیدونم چه جوریه که اینجوریه!!! دیشب خوش و خرم، از هم جدا شدیم و هر کی رفت خونش... صبح که بیدار شدم، دیدم که هنوز هیچی نشده، دلم برای دیشب تنگ شده!!!

خب چه میشه کرد، زندگی همینه دیگه، فقط امیدوارم که به همه خوش گذشته باشه... مثل یه لیوان شربت خنک تو گرمای تابستون میمونه که آدم وقتی داره همش میزنه، دلش میخواد هر چه زودتر بخوره، اما وقتی آخرین جرعه رو خورد، میگه کاشکی بازم بود!!! چاره اش اینه که بلند شی یه لیوان دیگه درست کنی!!!

اینم عکس دسته جمعی دیشب :

آخرین...اولین

برای دیدن عکس در اندازه واقعی، فعلا کاری نمیتونید بکنید!!! باید صبر کنید بیام دانشگاه، عکسا رو بهتون بدم.

به همه کسانیکه برای برنامه زحمت کشیدن (از جمله خودم!!!) خسته نباشید میگم، و از طرف اونا از همه شرکت کنندگان به خاطر کاستیهای برنامه(مخصوصا اونایی که مربوط به من میشه) عذرخواهی میکنم، خوشحال میشم اگه اشکالاتمونو بهمون بگید، تا در فرصتهای بعدی، جبران کنیم.