سلامی دوباره
سلام، مدتها بود که اینجا ننوشته بودم، به همون بهانه های همیشگی؛ درس، کار و ... اما دلیل اصلیش همونیه که همتون میدونید!!! تو این مدت، از خجالت، نه به وبلاگ خودم سر میزدم، نه به وبلاگ بقیه! و همین شد که تا امشب، پست 6 فروردین بهی جون رو ندیدم، اما حالا که دیدم، بر آن شدم که وبلاگو آپ کنم.
بله، همونطور که بهی هم گفته بود، اولین کوه سال 87 رو با شهرام و بهی رفتیم. یک صبح خنک بهاری، ساعت 6 و نیم صبح. از درکه شروع کردیم به بالا رفتن، همه چیز بوی تازگی بهار رو میداد. بین راه، برای صبحانه توقفی کردیم و بعد تا پلنگ چال، یک کله بالا رفتیم. هنوز هوا خنک بود و خیلی سرسبز نشده بود، اما این هم صفای خودشو داشت.

بعد از پلنگ، یک کم شیب زیاد تر شد و صخره ها حالت سیخونکی پیدا کردند، چیزی تو این مایه ها:


اینقدر رفتیم که یه جای دنج و باحال، دم رودخونه پیدا کردیم، برای زدن نهار. قبلش، یک کنسرو آناناس زدیم، که به خاطر ماهیت برنامه (آناناس بودن) امری بسیار خطیر بود. چنگال ها رو هم گذاشتیم یک کنار که برای نهار، تمیز بمونند.


بعد از زدن ناهار، که به رسم همیشگی، جوجه بود، هوس چای دودی کردیم. و با وجود داشتن منابع غنی زغال، شهرام و بهی راهی جمع کردن هیزم شدند. و در نهایت همچین بساطی علم شد.


به دلیل وزش باد و انباشته شدن مقدار زیادی هیزم، تکه های چوب داغ به چشم و چالمون رفتند و خساراتی رو بر جای گذاشتند که در این عکس تنها گوشه ای از اون دیده میشه:


بعد از این اتفاقات، حدود دو ساعت راه، با شیب نزدیک به 90 درجه رفتیم، اگرچه پاداش این تلاش، مناظری بود که وصف اونها در کلمات نمیگنجد.


و در نهایت، از زاویه ای جدید، ایستگاه 5 توچال رو دیدیم.


خب، بقیه راه هم که معلومه، سوار تله کابین شدیم و برگشتیم! تنها چلنج باقی مونده، خراب شدن تلکه کابین و نیم ساعت معطل شدن بود. تا بعد.
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین ۱۳۸۷ ساعت 22:25 توسط سعید
|