الان چند روزی از شب یلدا میگذره و من دارم هنوز از تبعاتش رنج میبرم. همین بازی که توش درگیر شدم یکی از تبعاتشه. این بازی امروز بکلی فکر منو مشغول کرده بود و اینکه تونستم 5 مورد پیدا کنم که بتونم تو این وبلاگ بنویسم، کاری بس خفن بود.

به هر حال بریم سر اصل مطلب :

1.       اولین چیزی که میخوام بگم اینه که من دیشب وبلاگ ممد رضا رو خوندم و دیدم که به بازی دعوت شده!!! بعد هم وبلاگ کسی که ممد رضا رو دعوت کرده بود خوندم!!! بعد هم فکر کردم ممد رضا کیو به بازی دعوت میکنه، و مطمئن بودم که حتما منو دعوت میکنه!!! دیشب هم موقع خواب (همیشه تو رختخواب به مهم ترین موضوعات زندگیم فکر میکنم!!!) داشتم فکر میکردم که 5 موردو چیکار کنم، بعد گفتم هر موقع دعوت شدم، فکرشو میکنم!!! و خوابیدم. اصولا حدس های من خیلی به واقعیت نزدیکه!!! همینجوری!!! مثلا همین چند وقت پیش یه حدسی در مورد ipod برای امید زدم که مسخره ام کرد، اما درست از آب در اومد!!! حالا ببیند کی گفتم.

2.       این یه رازه !!! یعنی تا الان بود!!! من وقتی دانشگاه قبول شدم، قبل از ثبت نام لیست اسامی تمام بچه های هم دانشکده ای مو داشتم!!! به تفکیک گرایش!!!(حالا بماند از کجا). بعد وقتی اومدم دانشگاه و مدتی گذشت، مغایراتی تو این لیست مشاهده شد!!! (یعنی کسایی رو دیدم که اسمشون توی لیست من نبود) بعد هم صرفا از روی کنجاوی(!!!) رفتم مغایرات رو چک کردم و به واقعیاتی پی بردم!!!

ما ترم اول با پیام آزکامپیوتر داشتیم، همون جلسه اول، دوم بود... پیام داشت راجع به امکانات سرور دانشکده حرف میزد، داشت پز تریپ داشتن با سنجش و دیتا بیس اسامی قبول شده ها رو میداد که اون موقعها رو سرور دانشکده بود... بعد گفت یکی اسمشو بده اینجا چک کنیم، 10-15 نفر با هم شروع کردن داد زدن اسمشون... منم اون وسط اسم یکی از اون "مغایرات" رو که اتفاقا سر کلاس بود پروندم!!! نمیدونم پیام تو اون هیر و بیری چه جوری گرفت قضیه رو؟؟؟!!!! یهو دیدیم  اسم طرفو وارد کرد (کامپیوتر پیام به پروژکتور وصل بود!!!) و اون بنده خدا هم گفت : حالا بین این همه، چرا من؟؟؟؟؟ بعد هم که دیگه... هر چند که من هیچوقت از این قضیه احساس ناراحتی نکردم، اما فکر نمیکنم کار خوبی کرده باشم!!!

3.       یکی از چیزایی که بیشتر از هر چیزی منو خوشحال میکنه، سر کار گذاشتن ملته!!! آخرین مورد قابل بیانش رو براتون تعریف میکنم :

آزمون قبلی پارسه نه، آزمون قبلیش (!!!) بود، من زودتر از همیشه اومدم، جامو پیدا کردم و نشستم، که مهدی SMS زد که کجایی و قرار شد 3 دقیقه دیگه دم در ببینمش، اومدم دم در وایسادم، بماند که مهدی 25 دقیقه دیگه اومد... من همینجوری وایساده بودم که یه بنده خدایی اومد سلام کرد و شروع کرد به عذرخواهی، بعد گفت من از پونک میام، کارتمو خونه جا گذاشتم، اگه بخوام برم بیارم به آزمون نمیرسم... (منو با دربون اشتباه گرفته بود!!!) بنده خدا داشت سکته میکرد!!! منم بهش گفتم این بار اشکال نداره، برو آزمونتو بده اما دفعه بعد اگه نیاری، راه نمیدیمت!!!

حالا بازم معرفت خودم، مهدی میگفت باید یارو رو میفرستادی خونه کارتشو بیاره!!!!

4.       یکی دیگه از خصوصیات من دست کم گرفتن توانایی خانم ها در بسیاری از موارده . اما در بعضی موارد (تاکید میکنم، فقط بعضی موارد!!!) اتفاقاتی میفته که چون با این فرض من سازگار نیست، خیلی منو تحت تاثیر قرار میده.

یکبار با جواد اینا رفته بودیم چیتگر تمرین دوچرخه سواری (برای من دوچرخه بازی بود!!!) . جواد که سه سوته همه رو گرفت و ما دیگه ندیدیمش تا موقع برگشتن. اواسط هفته بود و پیست خلوت بود، منم مثلا داشتم سرعت میرفتم که دیدم چند متر جلوتر دو تا دختر دوچرخه سوار، کنار هم با سرعت کم حرکت میکنن و کل راه رو بستن، منم بنا به تجربه، سرعتمو کم کردم و به فاصله تقریبا 1 متری پشت سرشون، مدتی حرکت کردم، بعد از اینکه یکی دو تا دنده عوض کردم، بالاخره صدای تلق تلوق زنجیر دوچرخه رو شنیدن و با هم تصمیم گرفتن که راه رو باز کنن که من رد بشم!!! بله، سمت راستی به سمت چپ رفت و سمت چپی به سمت راست!!! به هم خوردنو و یکیشون زد رو ترمز و خورد به من، بعد هم رفت تو خاکی و خورد تو یه درخت و افتاد زمین، منم به زور تونستم کنار پیست تعادلمو حفظ کنم. اون یکی هم رفت که رفت!!! انگار نه انگار که رفیقش خورده زمین. داشتم فکر میکردم که حالا نیم ساعتی طول میکشه که اون بنده خدا بلند بشه و بعد هم گریه زاری و کلی بد و بیراه نثار من میکنه... تو همین فکرا بودم که دیدم دختره، سه سوته بلند شد، خودشو تکوند، بعد هم انگار نه انگار که زمین خورده، با دوچرخه اش اومد و گفت : شما طوریت نشده؟؟؟!!!!؟؟؟ خداییش کف کردم!!! من اگه اونجوری زمین خورده بودم، یه ربعی طول داشت تا بلند بشم.

5.       آخرین مورد مربوط به علاقه من به پلنگ صورتیه!!! من پلنگ صورتی رو بیشتر از هر شخصیت کارتونی (و خیلی شخصیت های واقعی) دوست دارم...

وقتی که میخواستیم بریم بم، رضا یکسری هماهنگی کرد که بریم ویدئو کلوپ انجمن و هر چی کارتون مناسب(!!!) دارن امانت بگیریم تا اونجا برای بچه ها نمایش بدیم. نهایتا تو بم 2-3 تا کارتون و فیلم دوبله شده بیشتر نداشتیم، بچه ها هم از کارتونهای زبان اصلی حوصله شون سر میرفت... من و محسن گفتیم چیکار کنیم، یکی از بچه های اونجا (که اتفاقا اسمش محسن بود!!!) گفت من یه CD پلنگ صورتی دارم!!! ما داشتیم از خوشحالی پر در میاوردیم!!! گفتیم بیار!!! خلاصه CD رو آورد و ما پخشش کردیم، اما مثل اینکه محسن قبلا CD شو به همه بچه ها داده بود، دیده بودن!!! هر کی میدید میگفت : اه، اینکه تکراریه!!! اما من و محسن (خودمون) اصلا تو یه حال دیگه ای بودیم و نمیفهمیدیم داره اطرافمون چی میگذره، پلنگ صورتی میدیدیم و میخندیدیم!!! کم کم دیدیم دور و برمون شلوغ شده و صدای خنده اطرافمون زیاد شده، بچه ها دورمون جمع شده بودن و داشتن به ما میخندیدن!!!!

 

خب اینهم نوبت بازی من!!! امیدوارم ناامیدتون نکرده باشم!!! به هر حال هر کی یه جوریه!!!

بدینوسیله این دوستان، رسما به بازی دعوت میشوند:

آقایان: امید ، بهزاد، مصطفی و خانمها : کتی و شهیده. به هر حال این شتریه که هر کسی باید انتظارشو داشته باشه!!!