آلاشت

سلام

بازم یه پنجشنبه دیگه و یه مسافرت دیگه... اینبار از جاده با صفای فیروزکوه. انصافا اینکه میگن جاده فیروزکوه قشنگ ترین جاده ایرانه، درسته.

صبح زود، حدود ۶ بود که راه افتادیم، به قصد دریاچه شورمست. شورمست یه روستاییه، بعد از پل سفید، که ۶۰ کیلومتر قبل از قائمشهره. هوا کاملا خنک بود، توپ توپ!!!

طبق معمول نقشه هایی که داشتیم با هم نمیخوند، بعد از کلی پرس و جو و اشتباهی رفتن، به یه جاده خاکی رسیدیم که میگفتن میره شورمست. جاده خفنی بود : سربالایی و سنگلاخ. ماشین ما هم که عاجز!!! دیدیم خیلی ستمه!!! من همیشه به بابام میگم، بیا ماشینا رو بفروشیم با هم یه پرادو بخریم، منتها اختلاف نظرمون سر دو در و چهار درشه!!! من دو در دوست دارم، اون چهار در، هیشکی هم کوتاه نمیاد!!!

خلاصه گفتیم وللش، بریم یه جای دیگه، بعد از زدن صبحونه یه جایی نزدیک سوادکوه، رفتیم سمت آلاشت. آلاشت درست بعد از شورمسته. یه جاده فرعی داره که از جاده فیروزکوه جدا میشه، ۳۵ کیلومتری تو کوه پیچ و خم میخوره و میرسه به آلاشت. جاده آسفالته و تر و تمیزی بود. از خود آلاشت بگم. کسی میدونه آلاشت زادگاه کیه؟ آلاشت زادگاه یکی از بزرگترین مردان ایرانه: رضا خان پهلوی.

اینجا خونه عموی آقا رضا بود، جایی که رضا خان توش بدنیا اومد، فعلا در دست تعمیر بود :

اینجا خونه خود شونه!!!

میگفتن خونه عموی رضاخان، بعد از انقلاب کتابخونه عمومی شده بوده، حالا هم بعد از سالها تصمیم گرفته بودن تعمیرش کنند و تبدیل به موزه بشه، در و دیوارهای کوچه های اطراف، پر بود از ابراز احساسات مردم!!!

برگشتنه من یه تابلو دیدم که همه فکر کردن اشتباهی میخونمش، خودتون بگین، شما اینو چی میخونین!!! در ضمن در محتوای این عکس هیچ گونه دخل و تصرفی صورت نگرفته!!!

برگشتن از آلاشت، توی اون جنگلای با صفای اطراف یه جایی پیدا کردیم و بساط ناهارو علم کردیم!!! بعد از ناهار اومدیم چرتی بزنیم که نم نم بارون شروع شد! هنوز آفتاب بود، اما یه ابر خفن اومده بود بالاسر ما، اولش قضیه رو جدی نگرفتیم، رفتیم زیر درختای پر شاخ و برگ تر، نیم ساعتی نشستیم. هر چی میگذشت ابرا بیشتر میشدن، آخرش ما از رو رفتیم. اما وقتی به ماشین رسیدیم، موش آب کشیده شده بودیم. بقیه راه هم بارون و مه!!! دوست داشتنی ترین شکل جاده های شمال!!!

حدود ساعت ۱۰ شب رسیدیم خونه، من مثل همیشه بوی دود میدادم... حال حموم رفتنم که...

روزهای داغ

سلام

تو این روزهای داغ تابستون، هر کی برای خودش رفته یه گوشه ای...

منم گوشه خودمم، گهگاهی به گوشه بقیه هم سرکی میکشم، البته دزدکی!!!

فعلا کارم شده نم نم درس خوندن، آمار و احتمال و زبان. بعضی روزا روند خیلی فرسایشی میشه، میزنم به اینور و اونور... دوچرخه سواری، شنا، کشیدن اینترنت، فیلم و ... فعلا تا اول شهریور که کلاسم شروع بشه یه جورایی احساس بلاتکلیفی میکنم. فکر میکنم هر کاری هم بکنم تو این مدت فایده نداره!!!

چند شب پیش رفتیم فیلم کافه ستاره، از اون فیلمایی بود که آدم بعد از دیدنش، احساس نمیکرد وقتش تلف شده، اما اگه دپ زدین دیدنشو توصیه نمیکنم، بدتر میشین.

خاطره... این یکی از دردسر سازترین نعمتهای خداست!!! این روزا لابلای کتابای درسی هم خاطره پیدا میشه... شاید برای همینه که افتادم توی خوندن رمان... خیلی جالبه، من که با ساراماگو کلی حال میکردم، با خوندن دو فصل اول بلم سنگی مخم سوت کشید!!! گذاشتمش کنار، یه کتاب گراهام گرین برداشتم.

کلا کتاب خوندن از فیلم دیدن بهتره، چون فیلم همه چیزش به سلیقه کارگردان بستگی داره، اما کتاب نه، هر جور که بخوای صحنه هاشو خلق میکنی، با بازیگرای مورد علاقه ات، فیلمبرداری از زوایای مختلف، و البته High Defenition !!! در ضمن عذاب وجدانشم کمتره!!!

بگذریم، امروز بعد مدتها اومدم دانشگاه، تو این مدت کلی تغییرات به وجود اومده : خیابون بالای دانشگاه، رسما دوطرفه خط کشی شد!!!! یه خط ممتد اون وسط، یه سری هم خطهایی که من سر درنیاوردم مال چیه!!! یه بالشتک خیلی قشنگ  با شیب خیلی ملایم هم زدن دم در!!! رد شدن از روش مایه امتنان خاطر شد!!! ولی خیلی با کلاس شده، اومدم سایت، دیدم یه موجودی به نام ستون از زمین سر در آورده که البته زیاد مایه امتنان خاطر نشد!!! ولی فکر میکنم دارن سایت رو به همون شکل سنتی خودش در میارن: میز کپ و ... البته با یه اصلاحات جزئی و  یه خرده هم با کلاس تر !!!

خب دیگه زیاده عرضی نیست... خوش باشید!!!

پارسه

سلام

امروز صبح با مصطفی پاشدیم رفتیم پارسه اسم بنویسیم. سومین دوره کلاسهای عمومی پارسه از ۲۸ مرداد شروع میشه و تا ۷ مهر ادامه داره. آزمونهاش هم از مهر ماه شروع میشه. نگی نگفتیا!!!

ما فعلا از آمار و احتمال شروع کردیم. البته این تصمیم دلایل مختلفی داشت...

حدود ساعت ۱۰ و نیم صبح میدون ولیعصر قرار داشتیم ،من دارم کم کم احسان ناصری میشم!!! البته مصطفی رو تو این مدت تاخیرم فرستادم بانک پولو بریزه...

خلاصه همه مدارکمون ردیف بود؛ کپی شناسنامه، عکس، فیش بانکی. منتها از اونجایی که یه جای کار ما باید بلنگه، مسئول ثبت نام رشته صنایع نیومده بود!!! خلاصه کلی ما  رو اینور اونور فرستادن، کامپیوتر، بایگانی، صندوق... گفتیم اگه خود یارو استاده رو پیدا میکردیم خصوصی میگرفتیمش، اینقدر دنگ و فنگ نداشت!!! تازه پولش هم کمتر میشد!!!

خلاصه که چه عرض کنم از این موسسه دزد!!! حساب کردم اگه کلاسا و کنکور ها و جزوه ها و ... رو بگیرم، باید هر چی تو این مدت کار کردمو بریزم توی شکم اینا!!!

مصطفی میخواست سیستم شرکت کنه، اما چون دید کلاسای آمارمون جدا میشه، به صنایع- صنایع تغییر رشته داد!!! اینو میگن مرام!!!

حالا دیگه دلمون خوشه که مثلا  درس خوندنو شروع کردیم... شما هم اگه پایه اید، بیاین، دور همی خوش میگذره ...

شلوغه

سلام

این چند روزه خیلی سرم شلوغ بوده، همش مسافرت و گردش و تفریح!!!

پنجشنبه با خانواده رفتیم شاهان دشت، توی جاده هراز، حدود 60 کیلومتر مونده به آمل. درست بعد از لاریجان. یک جاده فرعی که از جاده هراز منشعب میشه و بعد هم 5 کیلومتر خاکی. البته این 5 کیلومتر آخر بدون در نظر گرفتن 20 کیلومتر خاکی بود که اشتباه رفتیم و برگشتیم!!! بالاخره همیشه که آدم شانس نمیاره!!! در اینجا جا داره از مسئولین راهداری به خاطر تابلوهای زیاد و گویا تشکر کنم.

این ده، یه چیزی تو مایه های اوشن فشمه، منتها یه خورده کوچیک تر و جمع و جورتر، پر باغهای میوه : آلبالو، گیلاس، شاه توت، گردو، سیب ، انگور و ...

بعد از رسیدن به ده، حدود 20 دقیقه ای پیاده روی کردیم تا رسیدیم به آبشار. آبشار شاهان دشت تقریبا دو برابر آبشار سنگانه ، با شکوه و پر سرو صدا...

به یاد سنگان زیر آبشار رفتم، خیس خیس شدم!!! بعد هم رفتیم به سمت بالای آبشار، تقریبا 1 ساعت طول کشید تا رسیدیم بالای آبشار،  نهایتا هم تا لبه آبشار نتونستیم بیایم، چون صخره ها خیلی بلند بود، دست خالی نمیشد رفت پایین!!!

در این ده یک پدیده ای دیدم که هیچ جا تا به حال ندیده بودم، کلید تمام چراغهای خیابونهای ده، پایینشون بود!!! تازه روشن هم میشد!!! مثل چراغهای راهرو!!!

 

این هم یک عکس از سایر ساکنین ده که برای خوشامد گویی اومده بودن دم در!!! 

 

جمعه هم که با دوستان راهی شهرستونک شدیم. خیلی خوش گذشت. جای همه اونایی که نیومدن خالی. این هم حاضرین برنامه: 

دست همگی درد نکنه، مخصوصا نسیم و امیر که خیلی برای این برنامه زحمت کشیدن. انشا ا.. برنامه های بعدی جبران کنیم!!!

Need For Speed Most Wanted

سلام

این پست رو برای همه دوستداران Need For Speed Most Wanted میدم. تو این روزای تابستون یکی از سرگرمیهای من شده این بازی. این هم یک سری از کدهای تقلب!!! 

Code                            Description 
iammostwanted            Unlocked cars
 
burgerking                    Burger King Challenge
 
castrol                         Castrol Ford GT
 
givemethegto                Pontiac GTO
 
vanquish                      Unconfirmed / Unknown Effect

این هم یه لینک از استراتژیهای خفن برای بازی : استراتژی

آخرین ...

سلام

امروز هر کی رو که دیدم، داشت آخرین کاراشو ردیف میکرد: آخرین پروژه، آخرین کلاس، آخرین ...

منم آخرین پروژه این ترمم رو دادم رفت : ارگونومی. همه کاراشو در طول ترم انجام داده بودیمو تقریبا حاضر بود. فقط یک سری عکس بود که حامد زحمت اسکن کردنشو کشید. منم دیشب ساعت ۲ و نیم یک بخش راجع به ارتباط فنگ شویی و ارگونومی نوشتم. صبح که حامد داشت تایپش میکرد، گفت : من تا حالا به این قضیه اینجوری نگاه نکرده بودم!!! در واقع میشه گفت فنگ شویی و ارگونومی یه جور تقابل سنت و مدرنیته اس!!!

برای پرینت هم رفتم تعاونی. ۴۱ صفحه سیاه و سفید، ۸ صفحه رنگی. به رنگیا که رسیدم، گفت : این کامپیوتر ما ویندوزش فلانه و ... خلاصه یعنی تعطیل، دو بار Reboot کرد، ولی نشد که نشد... مجبور شدم برای ۸ صفحه پرینت برم کپی دون، اونم که هر چی تونست مارو تیغید... عجب دزدیه...

ناهار امروزم : یک بستنی نسکافه پاک!!! خیلی خوب بود!!!

به دکتر حجی تسلیت گفتیم... رفتیم مراسم ختم امین، تو مسجد دانشگاه، با امید و حسین. آخونده میگفت مرگ مثل مهمونی رفتنه، چون حموم میکنی، لباس نو میپوشی و ...

نیم ساعتی نشستیم، بعد رفتیم پروژه ارگونومی تحویل بدیم. غیور رفته بود جلسه. پروژه ها رو از زیر در دادیم تو، فنر پروژه من گیر کرد زیر در!!! (اون بنده خدایی که میگفت از زیر در نمیره تقریبا راست میگفت!!!) به آقای رزاقی گفتیم بیاد در رو وا کنه به یک مکافاتی از زیر در، درش آوردیم و گذاشتیم روی میز!!! 

خب اینم تحویل آخرین پروژه این ترم، تنها پروژه باقیمونده : پروژه لیسانس!!! رفتم پیش هاشم، برای پروژه لیسانس. میگفت: یه آقایی، ایزدی نام، یه چیزی کشف کرده (خیلی خفن بود، یادم نمیاد اسمش)، یه خانمی هم قراره یه قسمتی از کار ریاضی و آمارشو انجام بده... اگه نخواست، تو بیا این کارا رو بکن. من گفتم من ریاضی و آمار حالیم نیست!!! شبیه سازی دوست دارم. گفت خب یه جایی پیدا کن، که شبیه سازی بخوان، براشون انجام بده!!!

آخرش هم گفت، با بقیه استادا هم صحبت کن، شاید یه موضوعی آماده داشته باشن که تو خوشت بیاد، منم توی سبدت داشته باش!!! برای همین میگم : نفس منه دیگه!!!

دیگه تا ثبت نام ترم جدید هیچ کاری تو دانشگاه ندارم... نشستم تو ماشین : هایده گفت: شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم... خب منم دوست دارم!!!

سفرهای علمی

سلام

امروز صبح سفر علمی داشتیم به دربند!!! تعجبی نداره، ما که همیشه دنبال علمیم!!!

در آینده نزدیک جزئیات بیشتری از این سفر در وبلاگ دکتر قرار میگیره، اما در حال حاضر بیش از این نمیتونم در مورد اهداف این سفر توضیح بدم.

صبح ساعت ۷ دم مجسمه کوهنورد قرار داشتیم. من ۷ رسیدم، منتها تقریبا یه جاهایی حدود میدون تجریش تونستم پارک کنم، بقیه راهو پیاده اومدم!!! سایر دوستان : دکتر، امیر و شهرام هم همین حدودا رسیدن منتها اونا هم همین مشکلو داشتن، اما جور دیگه ای حلش کردن، دکتر اینقدر دور زد که یکی پیدا شد که بره، جای اون پارک کرد!!! تقریبا به فاصله ۳۰ متری محل قرار!!!

خلاصه من که کوهنوردیمو توی اون سربالایی دربند کرده بودم، بنابراین به اولین مکان مسطحی که رسیدیم ، نشستیم. البته به قول شهرام، همین مسیری که از دم مجسمه تا اولین کافه اومدیم، باعث وارد اومدن فشار زیادی به بچه ها شد!!! چه میشه کرد، زندگی سخته دیگه!!!

ساعت ۸ صبح روز جمعه، توی اون شلوغی، نصف کافه ها بسته بودن!!! این قضیه باعث امیدواری و دلگرمی دوستان شد!!! (به یاد دکتر قاسمی!!!) یه کافه ای بود که میگفت ما تازه باز کردیم.رفتیم اونجا نشستیم، صبحونه رو زدیم و مشغول شدیم. تقریبا ۲ ساعتی مشغول کارای علمی بودیم!!! به دلیل علمی بودن مقاصد سفر، دوربینی در کار نبود، بنابراین عکسی هم در کار نیست، تنها عکسی که گرفته شد، توسط کلارا بود که احتمالا بعدها از وبلاگ دکتر منتشر میشه.

تقریبا ساعت۱۰بود که کارمون تموم شد و برگشتیم. من ۱۰ و نیم خونه بودم. اینو میگن کوه رفتن ورزشکاری!!!

سارا

سلام

حتی فکرشم نمیکردم یه روزی برسه که وقتی به اینترنت وصل میشم اولین کاری که میکنم این باشه که به وبلاگ سر بزنم، حتی قبل ازUpdate کردن Kaspersky!!!

اونایی که اومدن میدونن، برای اونایی که نیومدن میگم: دیروز برنامه سارا بود، به همت بهی. قرار بود صبح بیایم دانشگاه (صبح زود ساعت 10!!!) یه خرده اینترنت بکشیم، 12 هم حرکت به سوی سارا.

12 شد و سه تا ماشین راه افتادیم. بهی موند منتظر بقیه. قرار بود من و شهریار، حسین رو سر راه برداریم. سر پارک وی با حسین قرار داشتیم. اولین جایی که تونستیم وایسادیم. یه خرده بالاتر از یه مغازه پنچری بود. جلوی ما هم به اندازه 2 تا ماشین خالی بود. تا وایسادیم یارو اومد گفت : آقا با ما کارداری؟ گفتیم نه! گفت پس اینجا واینسا!!! گفتم : ما 2 دقیقه منتظر رفیقمونیم، بعد هم میریم، یارو شروع کرد به خط ونشون کشیدن؛ بعد هم گفت پسرام اینجان، کتک مفصلی میخورین!!! اینو که گفت شهریار شاکی شد، گفت ما همینجا میمونیم، مثلا چیکار میخوای بکنی!!! منم ماشینو خاموش کردم. 30 ثانیه بعد یارو اومد گفت :آقا نون مارو نبر!!! همه این اتفاقات در حالی افتاد که جلوی ما 2تا جاپارک بود!!!

حسین اومد و راه افتادیم. ما با دکتر اینا رسیدیم، وقتی رسیدیم، عباس اینا هم قبل ما رسیده بودن.بهزاد اینا هم با تاخیر نیم ساعته بعد از ما. نمیدونم ایندفعه چه جوری بود که به جای خوردن، همش حرف زدیم!!! البته به جز یک نفر!!!

ما ها!!!

 سایر دوستان!!!

امین که خستگی ناپذیر بود!!!

و دکتر که همیشه دوست داره پیش پولا باشه!!!

راستی تولد نیما هم بود: تولدت مبارک!!! این قلکی هم که دست دکتره کادوی نیما بود. از آوردن سایر عکسها به دلیل سنگین شدن صفحه معذوریم، لطفا حضوری مراجعه کنید.

بعد از سارا رفتیم دانشگاه و از اونجا راهی فرحزاد شدیم. شهرام اینا که موندگار شدن. من و شهریار و امیر و بهزاد ۶ راه افتادیم به سمت استخر. سانس ۷ تا ۹. استخرش بد نبود، ولی سوناش همه اثرات سارا رو از بین برد!!! من که رفتم خونه، اساسی شام خوردم!!!

به هر حال بسی خوش رفت!!! دست همه درد نکنه!!! انشاا.. برنامه های بعدی...