داماش
سلام
دیروز به همرا خانواده رفتیم سمت داماش.همون دهی که آب معدنی داره. بعد از لوشان، نرسیده به رودبار، یه جاده فرعی هست که میره سمت جیرنده. جاده پر پیچ و خم و کوهستانی و البته درب و داغون. از جیرنده هم حدود 15 کیلومتر راهه تا داماش. کل راه از لوشان تا داماش حدود 55 کیلومتره، منتها چون جاده سربالایی و داغون بود، حدود 2 ساعت طول کشید. از جیرنده به بعد، انگار وارد یه دنیای دیگه شدیم، هوا مه آلود بود و باد شدیدی میومد، خنک و مرطوب. تا 3 ، 4 متر جلوتر رو نمیشد دید.
توی کل این مسیر یکی دوتا تابلوی راهنما بیشتر نبود، خیلی جاها شانسی رفتیم، این بار شانسمون بد نبود، همه رو درست رفتیم!!!
از خود داماش بگم : دهکده ای کوچک، که کار مردمش بیشتر دامداری بود، کشاورزی هم میکردن، گندم و جو. پر گاو و گوسفند و بز. بزهای خیلی قشنگی داشتن، این یکی های لایت بود!!!

چشمه آب هم دربست در اختیار کارخونه بود. میگفتن صبح ساعت 8 تا 10 آب برای مردم بازه، بقیه روز هم مال کارخونس. البته یه دم موشی میومد که ما هم دست و صورتی شستیم، خنک بود و زلال، مزه خاصی هم نداشت. خداییش ببینید چقدر آب میاد، منم که تو شرکت دانلود میذاشتم، همینقدر اینترنت به بقیه میرسید!!!

کل دهکده، مه آلود بود، انگار سال تا سال رنگ آفتاب رو نمیدید، به خاطر همین اکثر عکسایی که گرفتم واضح نیست، چون دوربین روی مه وضوح میکرد. عکس زیاد گرفتم، اما بیشتر از این دیگه صفحه خیلی سنگین میشه.
اولش تصمیم داشتیم شب بمونیم، برای همین دنبال جا گشتیم، اما به دلیل ضعف شدید تاسیسات حاشیه ای، منصرف شدیم، یه جایی هم بود که از این نظر بد نبود، اما پر بود و به ما ندادن. تنها جای بدرد بخور، یه خونه ویلایی بود که میگفتن مال مدیر کارخونس.
بعد از ناهار یه دور 1 ساعته ای توی کشتزارها زدیم. حدود 6و نیم بود که راه افتادیم، البته بعد از خریدن عسل و ماست محلی، که خیلی تعریفشو میکردن، انصافا عسل خوش عطری داشتن.
توی راه که برمیگشتیم، کنار جاده، یک سری جاهایی بود که آنلاین گوسفند میکشتن و گوشتشو کباب میکردن. ما هم یه جایی وایسادیم که سلف سرویس بود، گوشت رو میفروخت، خرد میکردو میزد به سیخ، خودت باید کبابش میکردی. منقلش همونجا به راه بود، احتیاج به باد زدن هم نداشت، اینقدر باد میومد که زغالها گل انداخته بودن. تو اون مه که چشم چشمو نمیدید، خیلی با صفا بود.
گوشتو که خریدیم، به یارو گفتم اینا رو کجا بشوریم؟ یاور شاکی شد، گفت اینا شستنی نیست!!!
ما هم آستینا رو زدیم بالا و مشغول شدیم، کبابها رو بابام زد به سیخ و منم مشغول کباب کردن شدم. جاتون خالی، کباب خوبی بود، و البته چرب و چیل!!!
بعد از زدن کباب راه افتادیم سمت تهران. از 10 شب به بعد، من تو ماشین چرتهای نیم ساعته میزدم. عباس اینا هم که برنامه توچال ردیف کردن، منتها من نمیرسیدم. حدود 12 رسیدیم خونه. کل هیکلم بوی دود میداد!!! دیگه حوصله دوش گرفتن نبود، همونجوری خوابیدم.







