داماش

سلام

دیروز به همرا خانواده رفتیم سمت داماش.همون دهی که آب معدنی داره. بعد از لوشان، نرسیده به رودبار، یه جاده فرعی هست که میره سمت جیرنده. جاده پر پیچ و خم و کوهستانی و البته درب و داغون. از جیرنده هم حدود 15 کیلومتر راهه تا داماش. کل راه از لوشان تا داماش حدود 55 کیلومتره، منتها چون جاده سربالایی و داغون بود، حدود 2 ساعت طول کشید. از جیرنده به بعد، انگار وارد یه دنیای دیگه شدیم، هوا مه آلود بود و باد شدیدی میومد، خنک و مرطوب. تا 3 ، 4 متر جلوتر رو نمیشد دید.

توی کل این مسیر یکی دوتا تابلوی راهنما بیشتر نبود، خیلی جاها شانسی رفتیم، این بار شانسمون بد نبود، همه رو درست رفتیم!!!

از خود داماش بگم : دهکده ای کوچک، که کار مردمش بیشتر دامداری بود، کشاورزی هم میکردن، گندم و جو. پر گاو و گوسفند و بز. بزهای خیلی قشنگی داشتن، این یکی های لایت بود!!!

چشمه آب هم دربست در اختیار کارخونه بود. میگفتن صبح ساعت 8 تا 10 آب برای مردم بازه، بقیه روز هم مال کارخونس. البته یه دم موشی میومد که ما هم دست و صورتی شستیم، خنک بود و زلال، مزه خاصی هم نداشت. خداییش ببینید چقدر آب میاد، منم که تو شرکت دانلود میذاشتم، همینقدر اینترنت به بقیه میرسید!!! 

کل دهکده، مه آلود بود، انگار سال تا سال رنگ آفتاب رو نمیدید، به خاطر همین اکثر عکسایی که گرفتم واضح نیست، چون دوربین روی مه وضوح میکرد. عکس زیاد گرفتم، اما بیشتر از این دیگه صفحه خیلی سنگین میشه.

 

اولش تصمیم داشتیم شب بمونیم، برای همین دنبال جا گشتیم، اما به دلیل ضعف شدید تاسیسات حاشیه ای، منصرف شدیم، یه جایی هم بود که از این نظر بد نبود، اما پر بود و به ما ندادن. تنها جای بدرد بخور، یه خونه ویلایی بود که میگفتن مال مدیر کارخونس.

بعد از ناهار یه دور 1 ساعته ای توی کشتزارها زدیم. حدود 6و نیم بود که راه افتادیم، البته بعد از خریدن عسل و ماست محلی، که خیلی تعریفشو میکردن، انصافا عسل خوش عطری داشتن.

توی راه که برمیگشتیم، کنار جاده، یک سری جاهایی بود که آنلاین گوسفند میکشتن و گوشتشو کباب میکردن. ما هم یه جایی وایسادیم که سلف سرویس بود، گوشت رو میفروخت، خرد میکردو میزد به سیخ، خودت باید کبابش میکردی. منقلش همونجا به راه بود، احتیاج به باد زدن هم نداشت، اینقدر باد میومد که زغالها گل انداخته بودن. تو اون مه که چشم چشمو نمیدید، خیلی با صفا بود.

گوشتو که خریدیم، به یارو گفتم اینا رو کجا بشوریم؟ یاور شاکی شد، گفت اینا شستنی نیست!!!

ما هم آستینا رو زدیم بالا و مشغول شدیم، کبابها رو بابام زد به سیخ و منم مشغول کباب کردن شدم.  جاتون خالی، کباب خوبی بود، و البته چرب و چیل!!!

بعد از زدن کباب راه افتادیم سمت تهران. از 10 شب به بعد، من تو ماشین چرتهای نیم ساعته میزدم. عباس اینا هم که برنامه توچال ردیف کردن، منتها من نمیرسیدم. حدود 12 رسیدیم خونه. کل هیکلم بوی دود میداد!!! دیگه حوصله دوش گرفتن نبود، همونجوری خوابیدم.

پست های الکی، کامنتهای آبکی!!!

سلام

این هم روز آخر شرکت، دیگه امروز میرم که برم واسه خودم!!!

صبح یه سری دانشگاه زدم، هیچ خبری نبود، با بهی نشستیم ۳ تا سرور اسمبل کردیم، اونم توی یه صبح تا ظهر!!! تا حالا با این سرعت کامپیوتر اسمبل نکرده بودم، یه سری ابداعات هم انجام دادیم که قصه اش مفصله!!! فقط به خانوم امیدی گفتیم جایی صداشو در نیاره!!!

امروز که از دانشگاه میومدم از تونل رسالت انداختم، همینجوری الکی دیدم خلوته و رفتم، جالب بود!!! در واقع تونل دو تیکه است، تیکه دوم (از سمت غرب که به شرق میای) طولانی تره، یه مقدار هم انحنا داره، که باعث میشه وقتی توش رانندگی میکنی، احساس Need for speed most wanted به آدم دست بده، که خیلی هیجان انگیزه... به هر حال بعد از چند ثانیه چشمم افتاد به کیلومتر و پامو از رو گاز برداشتم!!! به یک بار دیدنش می ارزید!!!

این چند روزه هم که همش صحبت مرگ و میره، منم یه عزیزی رو از دست دادم، خبرش رو دیروز صبح بهی بهم داد ... ایشون موفق شدند که هارد دیسک 60 گیگابایتی من رو (که کلی خاطره ازش داشتم) به دیار باقی بفرستند، امروز هم یادش رفت جنازه رو بیاره تحویل بده!!! به هر حال مرگ حقه...

دیروز سوار اتوبوس شدم، یه پیرمردی اومد سوار شد و رفت اون وسطا نشست، همینکه نشست شروع کرد به داد زدن : جمال نده!!! من بلیط دادم !!! جمال... راننده هم از اون داش مشتیا بود، داد زد : آهای جمال نده دیگه!!! اون داده!!! خلاصه کل اتوبوس زدن زیر خنده.

از کلیه دوستانی که این ترم پروژه طرحریزی، با محصول کولر آبی آبسال دارند، خواهشمندم حتما قبل از تحویل پروژه هماهنگیهای لازمه را با من و سایر دوستان هم پروژه ای انجام دهند. این ترم دست کم سه تا پروژه طرحریزی کولر آبی داریم که با توجه به وضعیت موجود و محدودیتهای Source های کپ، انتظار میره شدیدا گندش در بیاد!!! باتشکر.

روزهای کشدار

این روزهای آخر شرکت هم تا میتونه داره کش میاد!!! تا آخر این هفته بیشتر نمیرم، بعد از اونم دیگه نه با بهینه سازی مصرف سوخت کار دارم، نه با شاتلیا باید سروکله بزنم، نه بورس در ایران بهم مربوط میشه، خلاص...

بلکه بشینم سر درس و مشق، اما مگه میشه؟؟؟

شنبه ای با کلی مکافات پروژه تحلیل رو در مجلدی ۴۵ صفحه ای در قطع A4 به همراه CD ضمیمه تحویل دادیم رفت، پر از سوتی... بعد از اینهمه، تازه ۲ تا پروژه دیگه هم مونده.

جناب رئیس جمهور هم که تونل رسالت رو افتتاح کرد، اولین دستاوردش هم این بود که من شنبه شب، یک ساعت و نیم از انتهای کردستان تا سر مطهری توی ترافیک بودم. ولی خب حداقل یه خوبی داشت: دیروز توی رسالت یه عبارت جدید روی تابلوهای LED نوشته بود : "تونل رسالت سنگین"!!! که کلی باعث تنوع شد!!! میگن این چند روزه ملت اینقدر ذوق کردن میرن تونل رو ببینن که اینطوری شلوغ شده!!! مگه تونل هم دیدن داره؟ من که کلاهم اون طرفا بیفته حالا حالاها نمیرم بردارم.

توی این گرمای تابستون نسخه استخرمون رو هم پیچیدن!!! همه سانسها آموزشی شده، ۲ تا سانس باقیمونده هم که سگدونی!!! کی حال داره دنبال یه استخر تمیز، نزدیک، خلوت ... اصلا همچین چیزی هست؟

ببینیم این دکتر کی از تبریز میاد، دیروز چند دقیقه On شد ، بهش سفارش سوغاتی دادم، گفت که میاره!!! حالا ببینیم و تعریف کنیم.

دیگه عرضی نیست، پیشاپیش از کامنت های خب که چی استقبال میکنم!!!

برای عزیزترین

سلامی به گرمی خورشید، درودی به وسعت هستی، و سروده ای کوچک...

تقدیم به تو که همه هستی ام هستی

سر سبزترین بهار تقدیم تو باد                آواز خوش هزار تقدیم تو باد

گویند که لحظه ای است روئیدن عشق    آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد

روزت مبارک

ابیانه، شهری با تاریخ 7000 ساله

سلام!!!

(عیب نداره اگه تو دلتون بگید سلام و زهرمار!!!) خودم میدونم ... با این آپ کردنم...

این روزا مثل خیلیا منم درگیر پروژه تحلیلم، پروژه ای که کم وقتگیر نیست… این پست رو هم قرار بود جمعه بدم که تا امروز نشد که بشه ...

پنجشنبه رو زدیم به مسافرت، سمت ابیانه و کاشان … جای همه خالی... مخصوصا حامد. راست میگفت که ابیانه جواهری توی کویره.

یک راهنما هم داشتیم که خودش مال کاشان بود، اطلاعات جالبی در مورد ابیانه داد، مثلا اینکه ابیانه تاریخ 7000 ساله داره، اکثر ساکنانش پیرو مذهب میترائیسم بودن و بعدش هم زرتشتی شدن، آتشکده های زیادی هم توی ابیانه هست (یکیشون اسمش هرپاک بود که ما دیدیم) که خیلی ازاین آتشکده ها تبدیل به مسجد شدن. جالبه بدونین ارتفاع ابیانه از سطح دریا چیزی حدود 2500 متره!!! یه چیزی در حدود ایستگاه 3 توچال!!!

یک جاده پیچ در پیچ و کوهستانی که از جاده اصلی منشعب میشه، میره سمت ابیانه. راننده هم که عشقی!!! یه جورایی مثل دکتر میرفت، منتها با یک اتوبوس  15 متری!!! خودتون تصورشو بکنید که چی میشه!!! وقتی رسیدیم، باورمون نمیشد که بیرون اینقدر خنک باشه، تو جاده، دمای بیرون تا 38 درجه میرسید ولی اینجا خیلی خنک تر از این حرفا بود. راه افتادیم و یه چند ساعتی گشتیم. خیلی جالب بود، اینم یک عکس(پانورامایی) از ابیانه

 

داشتم از یک چشمه آب میخوردم که دیدم یه صدای قلپ اومد!!! فکر کردم چیزی از جیبم افتاده تو آب، جیبامو نگاه کردم دیدم چیزی کم نشده!!! داشتم میرفتم، یه نگاهی هم به ته آب انداختم، دیدم گوشیم ته آبه!!! بعد از انجام کمکهای اولیه، و ثانویه، خوشبختانه به خیر گذشت!!!

بعد از صرف ناهار در ابیانه(فقط یک هتل-رستوران داره) رفتیم سمت کاشان. چشمتون روز بد نببینه، مثل جهنم بود!!! هوای گرم و دم کرده، تو باغ فین با اونهمه دار و درخت نمیشد نفس کشید!!!

بازم حرفای راهنما یادم اومد که دوتا درخت سرو رو نشون داد و گفت : این دوتا درخت، زمان کاشتنشون در تاریخ ثبت شده(چیزی حدود 400 سال پیش)، اسمشون لیلی و مجنونه. ببینین هنوز هم سبز و با طراوتند، اما آدما، یک ماه بعد که صورتشون رو توی آینه نگاه میکنند، یک چین و شکستگی جدید میبینند... پس ببیند که خدا اگه بخواد کاری میکنه که بعد از 400 سال یک درخت سبز و با طراوت باشه و یک آدم بعد از 50 سال پیر و شکسته...

در ضمن ما آخرش نفهمیدیم کدوم لیلی بود و کدوم مجنون!!!

بگذریم، توی حموم هم دیدم میرزا تقی خان نشسته!!! یادم میاد دفعه قبل که اومدم، نبود!!!

 

پ.ن. یک پیشنهاد!!!

امروز از ساعت 9 صبح میخواستم آپ کنم، این بلاگفای نکبت پکیده!!!! هر هفته هم که چند روز نظراتش میپکه!!! اگه 10 نفری پایه بشید، بریم 1 گیگ هاست از ایران هاست بگیریم، روی سرور لینوکس که هزینه اش 35 تومن در ساله (هر نفر 3.5)، دامین مفتی هم داره!!! پهنای باند نامحدود ماهیانه!!! به هر کی 100 مگ جا میرسه، که روی دامین برای هر کی ساب دامین وب سایت شخصی و وبلاگ ثبت میکنیم+Email با سرویس pop3 (با Outlook میشه چک کرد)، برای وبلاگ هم از پکیجWordPress  (یکی از قویترین پکیجهای اپن سورس وبلاگ) استفاده میکنیم (خودش توی Fantastico داره)، هر جور اسکریپت PHP، CGI، Asp و هر کوفت دیگه ای هم که بخوایم (برای کانتر، تاریخ شمسی و ...) روشrun  میکنیم. دیگه اینجوری علاف این بلاگفا هم نمیشیم. اگه تعداد نفرات بیشتری هم پایه بشن، هاست بزرگتری میگیریم و دنگمون هم کمتر میشه. اگه پایه اید، مایه اش یک کامنته...

آخرین... اولین

سلام...

نمیدونم چه جوریه که اینجوریه!!! دیشب خوش و خرم، از هم جدا شدیم و هر کی رفت خونش... صبح که بیدار شدم، دیدم که هنوز هیچی نشده، دلم برای دیشب تنگ شده!!!

خب چه میشه کرد، زندگی همینه دیگه، فقط امیدوارم که به همه خوش گذشته باشه... مثل یه لیوان شربت خنک تو گرمای تابستون میمونه که آدم وقتی داره همش میزنه، دلش میخواد هر چه زودتر بخوره، اما وقتی آخرین جرعه رو خورد، میگه کاشکی بازم بود!!! چاره اش اینه که بلند شی یه لیوان دیگه درست کنی!!!

اینم عکس دسته جمعی دیشب :

آخرین...اولین

برای دیدن عکس در اندازه واقعی، فعلا کاری نمیتونید بکنید!!! باید صبر کنید بیام دانشگاه، عکسا رو بهتون بدم.

به همه کسانیکه برای برنامه زحمت کشیدن (از جمله خودم!!!) خسته نباشید میگم، و از طرف اونا از همه شرکت کنندگان به خاطر کاستیهای برنامه(مخصوصا اونایی که مربوط به من میشه) عذرخواهی میکنم، خوشحال میشم اگه اشکالاتمونو بهمون بگید، تا در فرصتهای بعدی، جبران کنیم.

شب نشینی در جهنم!!!

سلام، قبل از هر چیز، بگم جهنم رفتنم حال و هوای خودشو داره، دور همی خوش میگذره...

بعد از مذاکره های بسیار، با بروبچ پروژه نت، به این نتیجه رسیدیم که دیگه باید آستینا رو بالا بزنیم و پروژه رو استاد کنیم، آخه خیر سرمون فردا باید تحویل بدیم!!!

این بود که کل پروژه دو قسمت شد : فرمها و بقیه پروژه، که فرمها با توجه به تبحر و تخصص قابل تقدیر خانمها، به اونا واگذار شد، و بقیه، موند بیخ ریش خودمون، چون کس دیگه ای نبود که انجام بده!!!

دیروز قرار شد که من ساعت ۵ برم خوابگاه با فرساد بشینیم و قال قضیه رو بکنیم، ۵ و ربع بود رسیدم، هر چی زنگ زدم اتاق فرساد، تلفنو بر نمیداشت، منم تلفنی از امید نشونی اتاقو گرفتمو رفتم، مثل عزرائیل بالا سر فرساد نازل شدم، خواب بود!!! پس از نوازشهای مربوطه (!!!) فرساد بیدار شد و آتیش کردیم ...

حدود ۶ و نیم هفت بود که برای چند تا کار کوچولو، پاشدیم رفتیم بیرون، یه سری هم جای سازمانیمون پشت دیوار دانشگاه زدیم و از اینترنت بیسیم بهره مند شدیم، خدا اموات بانیان این قضیه رو براشون نگه داره!!! تو این مدت ۵ تا وب سایت کارخونه رب گوجه و کنسرو رو دانلود کردیم، تو بخش تاریخچه و معرفی به دردمون خورد.

بعد از خریدن سور و سات شام، برگشتیم، حدود ۸ شب بود و ما گشنه، فرساد شامو ردیف کرد، خوردیم و دوباره آتیش کردیم، بارون هم که کلی حال داد به هوا !!! واقعا حیف همچین شبی بود که با این اباطیل تلف شد، ولی چه میشه کرد ... از هر اتاقی یه صدایی میومد، سیاوش، گوگوش ... دیگه لازم نبود ما چیزی بذاریم!!! اتاق کناری فرساد اینا که میگفتن یه برقیه که یه مقادیری (کم نه) اسگله، خودشم میخوند!!! که حدود ۲ شب با اعتراض سایر اتاقا، مجبور شد ولومشو از ۹۰ درصد به ۴۵ درصد تقلیل بده !!! ۲و نیم بود که یه رگبار خفن زد و مثل دوش، آب از آسمون میریخت پایین، گربه ها هم چپیده بودن تو سولاخ موش!!! که یه عده ای ریختن تو محوطه و شروع کردن به خوندن : بارونو دوست دارم هنوز، چون تورو یادم میاره ... که در کسری از ثانیه موش آبکشیده شدن!!!

خیلی باحال بود، تازه ۲ ونیم صبح بود و همه بیدار !!! فرساد میگفت اینجا همه صبحها میخوابن، شبا رو بیدارن (مثه کرم شب تاب!!!).

۳ صبح بود که به وحدت رسیدیم، یعنی اینکه فهمیدیم هم این ۵ تا پروژه که دستمونه، از یه جا کپ زدن و در واقع یکی هستن (در حالیکه سه چهار ترمی با هم اختلاف زمانی داشتن)!!! (قانون بقای پروژه)

من تا ۴ صبح اسبی کار کردم، دیدم اگه همینجوری بشینم، صبح باید تا لنگ ظهر بخوابم، بنابراین، گرفتم خوابیدم تا ۶. ولی فرساد همچنان نشست.

سرمو رو به بالشی گذاشتم که روبالشیش از کهنه دست تعویض روغنی محل، سیاه تر بود!!! آخه اون تعویض روغنیه، دو سه دفعه که دستشو پاک کرد کهنه رو میندازه دور ولی تو خوابگاه چیزی رو دور نمیندازن!!!

۶ بلند شدم که کله پاچه بزنیم !!!؟؟!!! عجب کله پاچه ای.. نه بابا، برای اینکه امروز فرده و من باید تا قبل از ۷ برمیگشتم خونه، وگرنه باید تا ۷ ونیم بعد از ظهر میموندم!!! خلاصه پاشدم راه افتادم، فرسادم تو خواب و بیداری یه چند کلمه راجع به Email و این چیزا گفت که خودشم نفهمید چی گفت!!!

این پلیس سر کردستان (جنوب) هم مثله اینکه خونه و زندگی نداره، شبا همونجا میخوابه!!! مرتیکه ساعت ۶و نیم صبح با برگ جریمه وایساده بود و لبخند ژوکوند میزد ... حرصم در اومد... انداختم همت و مدرس، هر چی باشه پلیساش بچه محلن، حتی یه دونه پلیس هم نبود !!! ماشینو زدم پارکینگ، دیدم یه یارو نون سنگک دستشه، گفتم آخه ... دو دیقه زودتر میومدی که من اینو نزده بودم تو !!! خلاصه پیاده رفتم نونوایی، ۲ تا سنگک داغ گرفتم و اومدم خونه صبحونه زدیم، توپ!!! تو راه هم دیدم چند تا پلیس تازه اومده بودن سر چهارراه که نشانه های مربوطه بهشون داده شد!!!

جا داره از دوستان عزیز هم گروهی، خانم شیروانی و بیرجندی، فرساد، نیما جون (که دیشب نذاشتیم بخوابه)، اون یارو برقیه که میخوند، امید جون که آدرس داد، و یه وحید نامی که دیشب به فرساد لپ تاپ داد، تشکر کنم.

این بود ما وقع دیشب ما، شبی بود برای خودش...

گلاب دره

سلام، اینم پستی که امروز قرار بود بدم، منتها با یه خرده تاخیر...

بله، همونجوری که تو پست قبلی گفتم، امروز 4 صبح قرار کوه داشتیم، همه به موقع اومدن جز من، که از همه دیرتر رسیدم، قرار میدون تجریش بود، از اونجا رفتیم گلاب دره. تقریبا از 4:30 شروع به راه رفتن کردیم، اینقدر رفتیم تا حدود ساعت 7:30 رسیدیم به یک چشمه، که بساط صبحونه رو همونجا علم کردیم، جای همه خالی، عجب صبحونه تپلی بود!!! 12 تا تخم مرغ نیمرو کردیم، با پنیرخامه ای، چای و سایر مخلفات، که تا حد مرگ خوردیم!!!

 بعد از پرداختن به پاره ای امور حاشیه ای (!!!) دوباره راه افتادیم، حدود 8:30 رسیدیم پناهگاه کولک. نسبتا شلوغ بود. تازه ورودیه هم میگرفتن، برای نگهداری پناهگاه، ما که ندادیم!!! من امروز اونجا یه چیزی دیدم که توی اینهمه کولک رفتنم بهش توجه نکرده بودم، سنگهای نمایی که برج کنار پناهگاه داره، توسط گروههای مختلف پیشاهنگی به اونجا آورده شده، که هر کدوم اسمشون و اسم شهرشون روی سنگها حک شده !!! این قضیه مربوط به پیش از انقلابه، گفته میشه بعد از انقلاب میخواستن بنا را بکلی نابود کنند که به یه دیوار آجری و سیم خاردار و نرده رضایت دادن !!!

بعد از درست کردن چای، حرکت کردیم به سمت پیاز چال، یک ساعتی بالا رفتیم، تا رسیدیم به یه قله که محسن میدونست اسمش چیه. اینم یه عکس از این گروه خشن (!!!) بعد از فتح قله.

برگشتنو از کولک اومدیم، اونجا یه عده ای داشتن به اصطلاح ژان گولر بازی در میاوردن، این عکس که از شاهکارهای عکاسی به شمار میره، بخوبی بیانگر این حادثه است، جا داره بگم که این عکس توسط بهزاد گرفته شده، البته با دوربین من، پس کپی رایتش هم مال منه!!!

متاسفانه به دلیل نبودن زیرساختهای ارتباطی مناسب، مجبور شدیم یه ماشین دربست بگیریم تا از دم درپارک جمشیدیه مارو ببره گلاب دره، دم ماشینهامون!!! خب اینم یه جورشه دیگه !!!

ولی در کل خوش گذشت، جای همه خالی، انشا ا.. برنامه های بعدی ...

فردا!!!

سلام

فردا ساعت ۴ صبح با بروبچ قرار کوه داریم، از همین حالا جای همه رو خالی میکنم، الان هم باید برم بخوابم، فردا حتما آپ میکنم، زنده یا مرده!!!

 

سلام، امروز صبح میخواستم یه چیزایی بنویسم که در اثر خوندن وبلاگ دوستان همش از ذهنم پرید!!! البته تقصیر کسی نیست، باید save میکردم!!!

خب اینکه عیبی نداره، مطلب که قحط نیست، یه چیز دیگه مینویسم، مهم نوشتنه، بیان رضا بخشیانی وارش میشه : من مینویسم، پس هستم!!!

دیروز آخرین بقایای شوم درس محاسبات عددی از زندگی اینجانب محو شد!!! از جمعه صبح (نه خیلی زود!!!) نشسته بودم سر تمرین های سری سوم، چه تمرینهای خفنی، همش متلب!!! ساعت 11 شب فهمیدم که تمرینها، همون تمرینهای ترم پیش بوده!!! با کمک دوستان سه سری تمرین انجام شده(فقط فایلهای متلبشو) پیدا کردم. لازم به ذکره که اداره برق منطقه...، نهایت همکاری را با ما داشت، شب ساعت 10 و نیم برق رفت، فقط فاز ما!!! پارکینگ برق داشت، منم رفتم یه سیم رابط خیلی دراز از تو پارکینگ کشیدم تا کامپیوتر!!! بقیه خونه در تاریکی به سر میبرد!!! یکساعتی به همین منوال گذشت، که کل برقها رفت!!! خلاصه یکساعتی هم با باتری روشن بودم!!! (خیلی عقل کردم که همون اول باتری رو مصرف نکردم!!!) یکساعت بعد هم همه برقها اومد. تا ساعت 2 ، تونستم 2 تا تمرین از 4 تا تمرینو حل کنم. خلاصه صبح با حسین ساعت 7و نیم دانشگاه قرار داشتیم، من ساعتو 6 کوک کردم، بیدار شدم دیدم ساعت 7 و 20 دقیقه است!!! خلاصه 8و نیم رسیدم دانشگاه- من هیچوقت صبحونه نخورده از در نمیرم بیرون-  تمرینها تا ساعت 12 تکمیل شد و در اختیار کلیه دوستان کپ زننده قرار گرفت.

بعد از پرینت و تحویل تمرینها، رفتیم با بروبچ برای ناهار، زیاد مالی نبود، برای همینم جاتونو خالی نکردم، هایدا بود!! بالاخره همیشه که سارا نمیشه!!!

مخ امینو که بنده خدا دو تا امتحان نفت داشت زدم که بریم استخر، بهزاد هم پایه شد، سانس 2 تا 4 رفتیم، اینو دیگه جاتون خالی بود، خیلی خلوت بود!!!

بعد استخر یه سر دانشگاه زدیم، یه سری فایل های حجیم (!!!!) جابجا شد، نمره های محاسبات هم رو سایت اومد، پاسم!!!  و بعد هم خونه.

در این راستا، از آقایان امین اتحاد، علی شمس، علی فیض،حسین زارع و آرش شریف که در پاس شدن این درس و ارایه تمرینها کمک کردند، تشکر میکنم.

برنامه نکبت متلب، که چیزی حدود 1 گیگابایت (تازه بدون سیمولینک و Help!!!) فضای هارددیسک منو به مدت یک ترم اشغال کرده بود (فضایی که میتونست با چیزهای خیلی بهتری پر بشه)، امروز برای همیشه Uninstall شد!!!

به امید فرداهایی بهتر!!!