واقعا از نظرات پست قبلی تحت تاثیر قرار گرفتم !!!!
دوشنبه با بروبچ رفتیم نمایشگاه کتاب. مثل همیشه شلوغ بود ! همه چیز صف داشت حتی ...! .بعد از کلی گشتن توی سالن کتابهای لاتین و ریالی من دو تا کتاب پیدا کردم. مصطفی هم نتونست اکثر کتاباشو پیدا کنه آخه سالن ریالی Search نداشت !!!
وقتی رفتیم بانک که پول کتابارو بدیم احسانو تو صف دیدیم. بنده خدا از صبح تو صف بود (ما تقریبا ظهر رفتیم بانک). احسان امسال قبول کرده بود برای دانشکده کتاب بخره اما هیچکس برای کمک بهش نیومده بود. ما هم گفتیم کمکی کنیم، چند تا از کارتاشو گرفتیم و وایسادیم تو صف، خلاصه با یک از صندوقدارا رفیق شدیم، قرار شد من فاکتوراشو مهر کنم و احسان و مصطفی هم لیست کتابارو بگن وارد کنه!!! نزدیک نیم ساعت این قضیه طول کشید، ما ۵ تا کارت کتابو خرید کردیم!!! خلاصه دو دفعه دیگه هم تو صف وایسادیم، منتها صندوقدار بعدی خودش همه فاکتورا رو مهر میزد! صندوقدار آخری هم یه خانومی بود که وقتی احسان کارت یک از ۸۳ ای ها رو داد و گفت این منم، خیلی بد نگاه کرد!!! جرات نکردیم چیزی بهش بگیم.
جاتون خالی نباشه، مردم حسابی فحشمون دادن!!! البته اینکه احسان هر سال تو نمایشگاه یه کاری کنه که فحشمون بدن، تقریبا عادی شده !!!
ناهارو خوردیم، توی یه رستورانی توی طبقه سوم سالن مبنا. بد نبود!!! (شاید بهترین قسمتش همین بود)
بعد رفتیم کتابامونو از انبار تحویل گرفتیم، دوباره صف!!!
گفتیم دیگه بعد از ظهرو بریم توی سالن ناشران داخلی، مصطفی یه لیست بلند بالا کتاب فارسی داشت که باید میخرید، تازه تو هر غرفه ای وایمیسایدیم، مصطفی لیستشو جا میذاشت، دوباره باید برمیگشتیم و برمیداشتیمش!!! بعد از دو سه بار تکرار این سناریو، من لیستشو ازش گرفتم !!
دیگه کم کم کتابهایی که خریدیم زیاد شده بود و سنگین، مصطفی هم داشت زهوارش در میرفت !!! من تنها کاری که تونستم بکنم این بود که ببرمش یه سر سالن میلاد (نشر الکترونیک). یه CD کنکور خریدم (قابل توجه کنکوریا !!! از سال ۸۰ تا ۸۵ صنایع رو داره، و میتونه به طور تصافی آزمون تولید کنه !)
مصطفی داشت ولو میشد که دیگه دلم سوخت !!! بنده خدا داشت به زمین و زمان بد وبیراه میگفت!! رفتیم سمت پارکینگ و سوار شدیم ، فقط حدود بیست دقیقه توی ترافیک چمران جلو نمایشگاه موندیم، مصطفی را تا سر خروجی شهرک غرب بردم (میگفت منو ببر میدون صنعت!!!) خودم هم یه سر رفتم دانشگاه. از اونجا که دانشگاه هیچ خبری نبود و سایت هم بسته بود، با حسین راه افتادیم سمت خونه. دوباره توی ترافیک همت ..... بالاخره حدود ۷ رسیدم خونه، بازم مثل همیشه جلو پارکینگ ماشین بود ...
مرامی دیگه نظر بدین ... دپ میزنما!!!