عکسهای نوستالژیک!!!

سلام به همه!!! دیشب شجریان خونم بدجوری پایین اومده بود، خلاصه توی آهنگام گشتم و یه شجریان جور کردم، همچین که گذاشتم ، یاد یه سری خاطرات افتادم، رفتم سراغ عکسام، اونایی که هنوز آرشیو نکرده بودم، چند تاییشون که فکر میکردم خیلیا ازش خاطره دارن رو جدا کردم آوردم اینجا، شما هم ببینید، دلتون شکست، التماس دعا !!!(ما که با دعای این مهدی به هیچ جا نرسیدیم، شاید با دعای دیگران برسیم ...!!!)

 

اگه عکسا رو با کیفیت بالا خواستید، اینجا کلیک کنید.

 

 

 

 

 

 

 

این عکس نیاز به توضیح بیشتر داره که میتونین از دوست عزیزم بهزاد بخواین!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

بابا با مرام!!!

ایول از این همه مرام و معرفت دوستان!!! امروز که کامنتا رو دیدم تحت تاثیر قرار گرفتم !!! (این دفعه دیگه واقعا!!!) خیلی ممنون. من متعلق به همتون هستم !!!

در راستای این همه تحت تاثیر قرار گرفتنه که امروز دارم آپ میکنم...

همونطور که میدونین(خیلیاتونم نمیدونید!) شرکت ما (!!!) توی سازمان بهینه سازی مصرف سوخت یه دوره مدیریت استراتژیک برگزار میکنه، که آقای لشکربلوکی مدرس این دوره هستند. ما هم در سمت TA قرار شد که در این دوره شرکت کنیم و به هر حال دیگه ...

دیروز اولین جلسه بود، بعد از کلی سرو کله زدن با دوستان توی دانشگاه (که دلیلشو از مهدی باید بپرسید که اینهمه ما رو معطل کرد) مجبور شدم تاخیرمو با رانندگی کردن مثل مهدی (این فاجعه است!!!) جبران کنم !!! (حکیم هم که خلوت و ....) و حدود ۳:۰۵ رسیدم به کلاس و از شانس من آقای لشکر بلوکی هم همین موقع رسید ...

حاضرین، خیلی خوب توی بحث شرکت میکردن و واقعا هم IQ میزدن، آقای لشکربلوکی هم که پایه ... . خلاصه بحث به جایی رسید که آقای لشکربلوکی گفت : خب قسمت بعدی که میخوام بگم رو شما توضیح بدید ، خلاصه حاضرین شروع کردند به نظر دادن و (خداییش هم پرت نمیگفتن، اما جواب سوال این نبود !!!) آقای لشکربلوکی هم با دقت حرفاشونو روی تخته مینوشت. همه که حرفاشونو زدن، آقای لشکربلوکی گفت : متاسفانه هیچکدومتون جواب درست رو ندادید !!! یکی از حاضرین (که خیلی هم احساس با مزه بودن میکرد) گفت : شما که باید از اینکه ما اشتباه گفتیم خوشحال باشید ! آقای لشکر بلوکی هم گفت : البته این اظهار تاسف من صرفا ظاهری بود، وگرنه اون که عروسیه !!!!

ما هم که در سمت TA بودیم، خواستیم آبروداری کنیم، به لبخندی بسنده کردیم (خیلی سخت بود!!!) که یکدفعه بعد از 2-3 ثانیه، خانم مهندس ج. (از حاضرین که همرشته ما هم هستند!!!) زد زیر خنده (در واقع ترکید!!!) کل کلاس 5 دقیقه ای میخندید!!!

خلاصه، بسی خوش رفت (ما به جای دوستان !!!)

اینم یک تجربه : دیروز کلاس ساعت 6 تموم شد، منم که زوج (دیروزم که فرد!!!) زدم به بیخیالی و انداختم تو کردستان، تا آخر کردستان همینجوری اومدم (هیچکی نگفت خرت به چنده !!!) یه چراغ قرمزی هم بود که 130-140 ثانیه ای طول کشید، 2-3 تا پلیس هم داشت، اما هیچکدوم حال نداشتن گیر بدن، خلاصه یه ربع به 7 خونه بودم !!!! (ماشین هم جلوی پارکینگ نبود!!!).

نمایشگاه کتاب

واقعا از نظرات پست قبلی تحت تاثیر قرار گرفتم !!!!

دوشنبه با بروبچ رفتیم نمایشگاه کتاب. مثل همیشه شلوغ بود ! همه چیز صف داشت حتی ...! .بعد از کلی گشتن توی سالن کتابهای لاتین و ریالی من دو تا کتاب پیدا کردم. مصطفی هم نتونست اکثر کتاباشو پیدا کنه آخه سالن ریالی Search نداشت !!!

وقتی رفتیم بانک که پول کتابارو بدیم احسانو تو صف دیدیم. بنده خدا از صبح تو صف بود (ما تقریبا ظهر رفتیم بانک). احسان امسال قبول کرده بود برای دانشکده کتاب بخره اما هیچکس برای کمک بهش نیومده بود. ما هم گفتیم کمکی کنیم، چند تا از کارتاشو گرفتیم و وایسادیم تو صف، خلاصه با یک از صندوقدارا رفیق شدیم، قرار شد من فاکتوراشو مهر کنم و احسان و مصطفی هم لیست کتابارو بگن وارد کنه!!! نزدیک نیم ساعت این قضیه طول کشید، ما ۵ تا کارت کتابو خرید کردیم!!! خلاصه دو دفعه دیگه هم تو صف وایسادیم، منتها صندوقدار بعدی خودش همه فاکتورا رو مهر میزد! صندوقدار آخری هم یه خانومی بود که وقتی احسان کارت یک از ۸۳ ای ها رو داد و گفت این منم، خیلی بد نگاه کرد!!! جرات نکردیم چیزی بهش بگیم.

جاتون خالی نباشه، مردم حسابی فحشمون دادن!!! البته اینکه احسان هر سال تو نمایشگاه یه کاری کنه که فحشمون بدن، تقریبا عادی شده !!!

ناهارو خوردیم، توی یه رستورانی توی طبقه سوم سالن مبنا. بد نبود!!! (شاید بهترین قسمتش همین بود)

بعد رفتیم کتابامونو از انبار تحویل گرفتیم، دوباره صف!!!

گفتیم دیگه بعد از ظهرو بریم توی سالن ناشران داخلی، مصطفی یه لیست بلند بالا کتاب فارسی داشت که باید میخرید، تازه تو هر غرفه ای وایمیسایدیم، مصطفی لیستشو جا میذاشت، دوباره باید برمیگشتیم و برمیداشتیمش!!! بعد از دو سه بار تکرار این سناریو، من لیستشو ازش گرفتم !!

دیگه کم کم کتابهایی که خریدیم زیاد شده بود و سنگین، مصطفی هم داشت زهوارش در میرفت !!! من تنها کاری که تونستم بکنم این بود که ببرمش یه سر سالن میلاد (نشر الکترونیک). یه CD کنکور خریدم (قابل توجه کنکوریا !!! از سال ۸۰ تا ۸۵ صنایع رو داره، و میتونه به طور تصافی آزمون تولید کنه !)

مصطفی داشت ولو میشد که دیگه دلم سوخت !!! بنده خدا داشت به زمین و زمان بد وبیراه میگفت!! رفتیم سمت پارکینگ و سوار شدیم ، فقط حدود بیست دقیقه توی ترافیک چمران جلو نمایشگاه موندیم، مصطفی را تا سر خروجی شهرک غرب بردم (میگفت منو ببر میدون صنعت!!!) خودم هم یه سر رفتم دانشگاه. از اونجا که دانشگاه هیچ خبری نبود و سایت هم بسته بود، با حسین راه افتادیم سمت خونه. دوباره توی ترافیک همت ..... بالاخره حدود ۷ رسیدم خونه، بازم مثل همیشه جلو پارکینگ ماشین بود ...

مرامی دیگه نظر بدین ... دپ میزنما!!!

افتتاحیه

سلام

بالاخره منم وبلاگ دار شدم !!!

راستی کتاب لافکادیو، شیری که جواب گلوله را با گلوله داد (Lafcadio The lion who shut back) شل سیلور استاین رو خوندین؟ اگه حوصله داشتید حتما بخونید، اگر هم نه من براتون تعریف میکنم !!!!

شاید اینجا نشه خیلی از حرفا رو زد، ولی عوضش خیلی از حرفا رو هم فقط میشه اینجا زد!!!